قصة «عقلاي مجانين» را محمد بهارلو مرثيهاي براي زندگان ناميده است و از زبان شخصيتي كه با نوشتن ذهنياتاش جوياي هويت خويش است، به بيان عناصري از آگاهيهاي جمعي ميپردازد كه در آن انسان، جامعه و جبر تقدير، نمودي بارز مييابند. نوعي دگرديسي كه يك اثر ادبي را با انديشه، زبان و ارجاعات تخيلي و واقعي ميآميزد و تصويرگر نامراديهاي زمانه ميشود.
راوي قصه كه مدام مشغول نامهنگاري است و نه نامه پراني با بيان اينكه «هيچ وقت فكر نميكردم سرنوشتمان اين باشد» خواننده را وا ميدارد كه با كنكاشي در ژرفاي حس و تجربه، به دنيايي كه در آن تاريخ، سرشت انساني و اذهان آغشته به فاجعه نه واقعيت بلكه واقعگرايي را تجسم ميبخشند روزنهاي رو به فردا بگشايد.
مخاطبِ راوي در حقيقت نه يك رفيق بلكه بُعدي از ابعاد وجودي خودش است در دوراني كه حس ميكند «كاسة عقلش موبرداشته» و يا او هم شده لنگة همانهايي كه مرتب هذيان ميبافند. خود را آدمي مييابد چند تكه كه هر پاره از وجودش با هم در جدالند. از آنجا كه آدمي به خود نيز نميتواند دروغ بگويد، با همة عشقي كه به عواطف كرخت شدهاش دارد و «روزگاري حنجرهاش را براي مردمي كه سنگشان را به سينه ميزد» دم گيوتيني از فريادها داده بود، در گذر از روزگاراني سپري شده و در چنبرة تنهاييهايش ميبيند كه «هيچچيز لياقت ندارد كه آدم بهطور جدي به آن فكر كند.» اما هنوز طبع لطيفاش را دارد و همچنان به ياراني ميانديشد با زرههاي طلايي انديشه كه همچون آفتاب، داغ و پرشور، ناباورانه به غروب مينشينند و «جلز و ولز» آنها در دريايي كه نهايت آرزوهايشان بوده، گوشش را ميآزارند و ميزند «پس كلّهاش» كه مبادا به درد بيدرماني گرفتار آيد كه مثل «منصور» و «نوذري» بنشيند تو خانه و فقط شست پايش را بشمارد.
در «عقلاي مجانين» ما با روحهاي بيتابي سروكار داريم كه تقدير آنها، يا رنج است و مرگ، و يا شكست. آدمهايي كه راوي به تقديس آنها مينشيند و هيچ دوست ندارد كه تصوير آنها حتي در ناخودآگاهاش خراب شوند.
قهرمانان قصه كه همگي تو آسياب رذل هستي خرد شدهاند، بيآنكه خود تباه و فاسد باشند سرشتي نيك آنها را به فرجامي تراژيك سوق ميدهد و شاهد رقّتي ميشويم در جهاني بيمار و نابسامان.
فرايند تغييري كه در شخصيت راوي و ديگر شخصيتهاي اين داستان با همة كوتاهياش ميبينيم، به تأثر و حركتي در تلقي ما منجر ميشود كه سرانجام شاهد سقوطي اسفانگيز شده و به تسلي ميگوييم: «او مثل ديگران نبود. ديوانهاي فرزانه بود.»
«محمدعلي سپانلو» تعبيري نزديك به اين عبارت دارد و ميگويد: «هنرمند راستين بايد به راهي بيفتد مقتضاي و صغيات عصرش» و محمد بهارلو نيز كه در قصههايش به زندگي و روحية انتقادي بها ميدهد، راهي شاهراه ميشود بكر و بديع كه در آن ساختار و لحن ادبيات جدي تحت تأثيري عميق قرار ميگيرد.
«عقلاي مجانين» با حركتي در حال، خواننده را با خود به بازيابي گذشتهاي ميكشاند كه در آن كاراكترها آنچنان جاندار و زيادند و گرهها چنان سخت كه باورش براي يك داستان كوتاه كه خيلي هم از نظر حجم كوتاه است، عجيب مينمايد.
شايد هم اين برميگردد به پيچيدگيهاي ناخودآگاهي كه در هنگام نوشتن، اينچنين خود را به نويسنده تحميل كرده و حوادث را رقم ميزند.
دراين داستان «منو ديوانه» را داريم كه مرتب سرش را به زمين مي كوبد و «عبداله ديوانه» را كه عصايش را مثل كراوات به يقهاش ميزند و مرتب ميرود تو قلق شهردار و اين كه راوي، هنوز هم هر دوي آنها را از كودكياش به ياد دارد.
وقتي هم قصه از توصيف آنها سرشار ميشود چنين ميخوانيم: «كاش يك ذره عقل را هم نداشتيم و غصة چيزي را نميخوريم... امثال منوچهر و عبداله كه غمي ندارند.»
در فواصلي كه با دنياي برساختة راوي و مخاطباش درگيريم عقلايي ميبينم سرخورده از شكست و فقر و ترس كه كم و بيش همه رسيدهاند به آغاز خطي كه روزگاري فرخي يزدي آن را ترنم ميكرده است:
در محيطي كه پسند همه ديوانهگري است عاقل آن است كه در كسوت مجنون باشد
آدمها ميروند تو قالبهايي كه شايد چند روزي از نكبتي كه آزارشان ميدهد در روَند كه آخر سر ميشوند همان چيزي كه اولش به شوخي ميگرفتند. سخن از منصور ميرود و واهمهاي كه از گيروبندها داشت و اينكه «فكر ميكرد تمام عالم و آدم دنبالش هستند و آن قدربازي درميآورد كه هرگز خود را از دنياي خودساختهاش نميتواند بيرون بكشد.»
ميشود كسي كه حتي فرزندانش بابك و آرش نيز، حيران پدرياند كه «مرتب نشسته تو خانه و شست انگشتهايش را ميشمارد.» حتي يكي از رفقايش نوذر نيز اين حال و روز را يافته است.
باز راوي را داريم و جهان بيمارگونهاي كه در آن فردي بنام رستمي «كارش شده برداشتن نوار از تصنيف خوانندگان » آن هم در هنگامة جنگي كه زير آتس بمب و موشك، بيم جان ميرود. او اقدامش را به ظن خود «يك اقدام ملي ميداند در برابر تباهي و نابودي موسيقي ايران» و چالشي كه هويتاش را از درون خالي ميكند. همچنين پدربزرگي كه از بس در آن بحبوحه به بوي مواد شيميايي در پالايشگاه و آن حوالي خو گرفته كه وقتي بازنشسته ميشود دچار سرسام شده و روزي با يك شيشه هواي آلوده، بخور ميكند تا روزي كه نعشاش او را خلاص كند.
عمو كه زميناش در نقشة جديد شهر افتاده توي خيابان و همة «فكر و ذكرش شده آن تكهزمين» و «اگر اتفاقي براي زمينش بيفتد» او هم ميشود مثل يكي از آنها. و حسين كه كارگري زحمتكش است و بهخاطر جهيزية دخترش، كاميون كارخانه را ميدزدد و چون مالخرها دير ميكنند و او ميخواهد آن را در خانة پسر عمويش مخفي كند و اما چون سردرخانه «دو بند انگشت» كوتاهتر از قد ماشين است ميافتد تو مخمصه.
محمد بهارلو در «عقلاي مجانين» بيآنكه بخواهد با خلق فضايي پر از اوهام ما را به واماندگيها و اضطرابهاي نسلي بيفردا رهنمون شود، شخصيتهايي را ميپرورد كه در بطن عصري پرشتاب، شاهد چنان سرعتي در تغييرات و تحولات اجتماعي ميشوند كه تا بجنبد همة باورهايشان، دشنامي شده و به خودشان برميگردد.
همين تكانههاي ظريف نيز عاملي ميشوند كه نويسنده، ساختارهاي هنرمندانة ذهناش را با عناصري از آگاهيهاي جمعي چنان منتقدانه پيوند زند كه به نوعي بيانگر اين مؤلفة «لوسين گلدمن» باشد كه معتقد است «اثر، بازتاب آگاهي جمعي است و هنرمند با حضوري گستردهتر از ساير افراد در تدوين آن شركت دارد.»
دراين داستان با اينكه همة سعي نويسنده برآن است كه به بسط هيچ معمايي نكوشد، اما مسير قصه طوري است كه راوي، لحظهبهلحظه در مواجهه با جنوني كه جبر زمان به او تحميل ميكند خود رازي شده و خواننده را هر آن در حصار لرزاني قرار ميدهد كه تفكر به آن عين هراس است و گذشته، آوار بختكي كه بودن را از درون ويران ميكند. حتي خواننده در پايانيترين جملة قصه نيز مبهوت اين است كه چرا بايد راوي، همچنان چشمانتظار «جمعه»ها به انتظاري پوچ و عبث بنشيند. آن هم در جهاني پريش كه مدام بايد به خود تسلي بدهد و بگويد: «اگر روزي روزگاري شدي يكي از آنها حق را به خودت ميدهي، چون هيچ آدمي... مسئول اعمال خودش نيست و آدمها سرنوشتهاشان را خودشان تعيين نمي كنند... تا جمعه يار باقي صحبت باقي.»
داستان «عقلای مجانی» را اینجا بخوانید
داستان «عقلای مجانی» را با صدای نویسنده اینجا بشنوید