گفتوگوي «اليزابت فرنز ورت» با «سوزان زونتاگ» به مناسبت اهداء جايزة «کتاب ملي» به کتاب «در آمريکا» در سال 2001
برگردان: مهرشيد متولي
کتاب «در آمريکا»ي سوزان زونتاگ در سال 2000 برندة جايزة «کتاب ملي» آمريکا شد. گفتوگوي زير سه سال قبل از مرگ سوزان زونتاگ انجام شده است. در اين فاصله وي آثار ديگري نوشت و جوايز بيشتري نصيب خود کرد. او سه رمان و داستان کوتاه و يک نمايشنامه و شش اثر غيرداستاني نوشته است. سوزان زونتاگ ميگويد که تمام آثارش بيانکنندة اين عبارت است:«جدي باش، پرشور باش، بيدار شو.» خودش زندگياي به شدت متعهد به آرا و عملگرايي سياسي داشته است. او حريصانه دربارة موضوعات مختلف از بيماري گرفته تا عکاسي و فيلم و ادبيات خوانده و نوشته است. اولين اثرش که توجه همگان را به خود جلب کرد مقالة «يادداشتهايي در بارة «کمپ»(Camp) در سال 1964 بود که در آن حقيقتاً اين اصطلاح دشوار را تعريف کرد. سوزان زونتاگ زماني که آمريکا هانوي را بمباران ميکرد به عنوان يک فعال ضد جنگ به آنجا رفت. در سالهاي اخير زونتاگ نمايشنامة در «انتظار گودو» را در «سارايوو»ي تحت محاصره به روي صحنه برد، درحالي که برق نداشتند و صحنه را با نور شمع و چراغقوه روشن ميکردند. در اوج جنگ بارها به آن شهر سفر کرد و تماشاگران از خطراتي که او و بازيگرانش به جان خريدند، قدرداني کردند. در سال 1992 رمان «عاشق آتشفشان» او پرفروشترين کتاب شد. در فيلم «بول دورهام»، «که ون کاستنر» که نقش بازيکن بيسبال را دارد، آنقدر «سوزان زونتاگ» را ميشناسد که او را در ليست اعتقاداتش قرار دهد:
هنرپيشة زن: خب، به چي اعتقاد داري؟
که ون کاستنر: کوچکي باسن زنها، ماتحتشان، غذاهاي گياهي، ويسکي خوب، ولي رمانهاي سوزان زونتاگ، خودبهخود کيف ميده، زر زيادي که گندهاش کردهاند.
هنرپيشة زن: باسن من هم؟
که ون کاستنر: آره.
هنرپيشة زن: اما من فکر ميکنم سوزان زونتاگ بينظير است!
فرنز ورت: خب برگرديم به سوزان زونتاگ ِ برندة جايزة «کتاب ملي». تبريک ميگويم.
زونتاگ: خيلي از شما متشکرم.
ـ کتاب «در آمريکا» براساس يک داستان واقعي در بارة يک هنرپيشة زن لهستاني است که در اواخر قرن 19 به آمريکا ميآيد تا نوعي جامعة مدينة فاضله به وجود بياورد. چهگونه اين داستان شما را جذب کرد و خواستيد از آن رماني بنويسيد؟
ـ خب، اول از همه من هميشه دلم ميخواست رماني بنويسم که شخصيت اصلياش يک هنرمند روي صحنه باشد، يک زن، مثلاً بازيگر، خوانندة اپرا، يا اين که برقصد. يک موقعي يک رماني را شروع کردم که هرگز هم تمامش نکردم، شخصيت آن را بفهمي نفهمي از ايزادور دانکن الهام گرفته بودم. خلاصه دلم ميخواست يک رمان تأتري بنويسم، بعدش هم دلم ميخواست که رماني دربارة آدمهايي که آمريکا را کشف کردند بنويسم. اين شد که وقتي دربارة اين هنرپيشه که در دهة 1880 به آمريکا آمد، شنيدم، اين دو موضوع را با هم تلفيق کردم.
ـ و براي اين منظورتان بايد به گذشته برميگشتيد؟
ـ خب، باز هم بايد بگويم که اول دلم ميخواست در زمان حال اتفاق بيفتد، بعد فکر کردم، «اوه چرا که نه؟ چرا که نه؟» چون گذشته چيز خيلي جالبي که دارد اين است که خيلي شبيه حال است. و تمام چيزهايي که فکر ميکنيم آمريکايي خيلي امروزي است، قبلاً در قرن نوزدهم بوده است. کشف آن دوره برايم اوقات خوشي بود. درست دورة بعد از جنگهاي داخلي است. نميخواستم تمام کارهايي را که لازم است تا همهچيز درست باشد جفت و جور کنم، ولي آخر کار احساس کردم قطعاً ارزشش را داشته و ذوقزده شدم.
ـ کتاب خيلي دربارة زن بازيگر ميگويد ولي من شيفتة اين شدم که چهقدر هم دربارة آمريکا ميگويد. من تحت تأثير دو طنين قرار گرفتم. نوعي لحن غمانگيز براي چيزهاي گذشتهاي که از دست دادهايم، و يک لحن شاديبخش هم براي اين که الان چه امکاناتي در امريکا هست. همين منظور را داشتيد؟
ـ بله، نکتة جالب اين است که هميشه همة اين چيزها در آمريکا هست - همچنين در آمريکاي بعد از جنگهاي داخلي - مردم هميشه از مدرنيزه شدن و فساد و روح پولدوستي افسوس ميخورند و به آمريکاي قديمتر گوش فرا ميدهند که آدمها پرهيزگار بودند و ارزشهاي خانوادگي نيرومندتر بود و مردم اينهمه به پول علاقه نداشتند. خب اين يک تصور جاودانه است. و آنوقت يک چيز بي نظير هم هست، در اعتقاد به نيروي امکان خلق دوبارة خود، بايد بگويم من هم در اين اعتقاد سهيم شدم. ما هميشه به آمريکا اعتقاد داشتهايم: دوباره ميتوانيم شروع کنيم، ورق را برگردانيم، خودمان را خلق کنيم، خودمان را دگرگون کنيم. فکر کردم پس... پس اين قضاوت اين گروه از مهاجران لهستاني دربارة آمريکا بود. آنها به خاطر مشکلات اقتصادي پناهنده نشده بودند، با بليط ارزان قيمت کشتي به اين جا نيامده بودند. آنها انتخاب کرده بودند که به آمريکا بيايند، ميخواستند آدمهاي ديگري شوند. و در اين به کلي تغيير دادن خودت، خلق دوباره خودت آن طور که بازيگرها تمام اوقاتي که روي صحنه هستند ميکنند، ماجراجويي بينظيري وجود دارد.
ـ يک شخصيت چهگونه به ذهنتان ميرسد؟ مثلاً همين بازيگر، مارينا، آيا واژهها اول به ذهن ميرسند يا لباسها يا يک تصوير؟
ـ اين سؤال خيلي خوبي است. ميدانيد که، جان جيل گود - که يک هنرمند است نه نويسنده - گفته:«وقتي دارم يک شخصيت را ميپرورانم اولين چيزي که لازم دارم اين است که اين فرد چهجوري راه ميرود.» گمان ميکنم من نياز دارم بدانم که اين فرد چهجوري حرف ميزند، لازم است ضربآهنگ سخن گفتنش را بشنوم. اين آدم اينطوري حرف ميزند، اينطوري احساس ميکند. ولي من با درونمايه (مضمون) شروع ميکنم، و درونمايه تأتر بود، خلق دوبارة خود، کشف آمريکا. ولي ميخواستم رمان بنويسم... يک رمان نقل کنم، داستاني بگويم، که شخصيت اصلي زني کوشا است. اما آيا اين يک کتاب واقعگرايانه است؟ منظورم اين است که شخصيت رمان فرشته نيست؛ ولي من بسيار دوستش دارم. تحسينش ميکنم. من دل و جرأتش را تحسين ميکنم، شهامتش را تحسين ميکنم. و ميخواستم يک رمان دربارة يک زن بنويسم.
ـ ميتوانم بفهمم چهقدر دوستش داشتيد. نوشتن اين کتاب را دوست داشتيد؟ يادم ميآيد دربارة آخرين کتابتان گفتيد که وقتي مينوشتيد شور و هيجان داشتيد. براي اين هم، همان حال را داشتيد؟
ـ خب، بهتان ميگويم، نوشتن اين يکي کمي سختتر بود چون من آخرين رمانم «عاشق آتشفشان» را بدون وقفه نوشتم، فقط دو سال و نيم، دو سال و نيم هر روز روي آن کار کردم، از شروع تا پايان پشت سر هم. اين يکي وقفههاي جدي داشت. سه سال در سارايووي محاصره شده بودم. همهاش فکر ميکردم که «کتابم از دست رفت، کتابم از دست رفت، کتابم از دست رفت» چون فکر ميکنم بايد با احساسات دست اول کار کنيد. احساس ميکردم مارينا ممکن است يک کم افسرده شود چون من کمي احساس افسردگي ميکردم. ولي آخرش، نه، اوقات خوشي داشتم، ولي عيناً همان سرخوشي نبود. توي زندگي خودم کشمکش بيشتر داشتم، و چيزهايي که کتاب را دچار وقفه کردند. نوشتن اين کتاب بيشتر طول کشيد چون اين وقفهها را داشت.
ـ ميخواهم دربارة کشمکش در زندگي خودتان بپرسم. وضع سلامتيتان چهطور است و اين موضوع حالا چه اثري روي نوشتنتان دارد؟
ـ خوبم. اين بار دوم است که مريض ميشوم، و اين يک سرطان تازه است، متاستاز قبلي نيست. احساس ميکنم... خيلي مشتاقم که در بارة سرطان حرف بزنم، دربارة بيمار سرطاني بودن، نه به اين خاطر که خودنمايي کنم بلکه به اين دليل که ميخواهم مردم را دلگرم کنم چون ما همه يک نفر سرطاني را داريم: خويشاوندي، دوستي، يا خيلي از ماها در برههاي از زندگيمان سرطان ميگيريم. ميخواهم مردم را تشويق کنم که درمان خوبي بکنند. درمانهاي خيلي خيلي خوبي هست، من خوب درمان شدم، درمان خيلي سخت. در واقع خيلي خيلي دردناک بود. منظورم اين است که... که سخت بود، سخت بود ولي به من اين شانس را داد که بهبود بيابم، و امروزه بسياري از سرطانها اگر درست درمان شوند، بهبود مييابند. بنابراين خيلي مشتاقم که دراينباره حرف بزنم و اين تابو را بشکنم، به خصوص در مورد اين بيماري، «اوه شما که نميخواهيد دربارهاش حرف بزنيد، رسوا کننده است.» نه، فقط يک بيماري است، مثل آنهاي ديگر، ولي نوع خيلي حادش.
ـ و البته دربارهاش هم نوشتهايد. شما قبلاً که سرطان داشتيد دراينباره نوشتهايد. و من ميخواستم دربارة مقالههايتان بپرسم. شما اين مقالههاي خيلي جدي را نوشتهايد، من قبل از اين که رمان را بخوانم آنها را خواندم و تحت تأثير لحن رمان قرار گرفتم. چه اشارة ظريفي داشت. طنز محشري داشت. در بارة رمانتان در ارتباط با اين گذشتة فعال سياسي فرهيخته خيلي جدياي که داشتيد چه ميگوييد؟
ـ خب، به گمانم... [ميخندد] به گمانم جديام. رمانهايم بيشتر از مقالهها بيانگر مناند. در مقالهها يکجورهايي زور ميزنم و تلاش ميکنم که چيزهايي واقعي و مفيد بگويم و خيلي هم سليس، ولي مقالهها يک کم در قيد و بندند و حس ميکنم همه چيز همة وجودم که در رمانها هست در مقالهها نيست. رمانها به من و آنطوري که من هستم و طيفي که دارم خيلي نزديکترند. به همين دليل است که حالا فقط دلم ميخواهد داستان بنويسم.
ـ آيا واقعاً خودتان به اين نتيجه رسيديد که در رمانهايتان همانقدر ماية دلخوشي مردم ميشويد که در مقالهها يا به عنوان فعال سياسي؟
ـ خب، عملگرايي [سياسي]، به عبارت دقيق کلمه، چيزي است که من به عنوان يک شهروند و يک انسان انجام ميدهم. و اين ربطي به نويسنده بودن ندارد. من آرزو داشتم که به سارايوو بروم و رفتم و هرچه آنجا کردم بدون اين که نويسنده باشم کردم چون آنجا نرفتم که نويسنده باشم. آنجا نرفتم که چيزي دربارهاش بنويسم. رفتم که در آن شهر کار کنم، در آن شهر زندگي و کار کنم. ولي رفتنم بنا بر اعتقادم به کار شرافتمندانه بود. من به از خود گذشتگي اعتقاد دارم. فکر ميکنم که شما هرچند وقت يک بار بايد کاري هم براي آدمهاي ديگر بکنيد - مردمي که به آنها منسوب نيستيد، کاري که بهرهاي براي شما ندارد - فقط يک کاري براي انسانهاي ديگر از روي همبستگي. احتمالاً خيلي دلبخواهي است، ولي ميدانيد که، فکر ميکنم هرچندوقت يک بار از اين کارها کردن، بخشي از يک زندگي خوب انساني است. ولي، خوب بله، دلم ميخواهد در نوشتههايم رنگ و احساس بيشتري باشد، و فکر هم ميکنم کمي شجاعترم. واقعاً فکر ميکنم نويسندة بهتري نسبت به قبل هستم. فکر ميکنم دلخوشي چيز بينظيري است و رمانها هم فقط ماية دلخوشي نيستند، فکر ميکنم تربيت احساسات هستند. احساسات شما را بسط ميدهند. شما را... بايد شما را دلرحمتر بکنند، کاري کنند که با انسانهاي ديگر بيشتر احساس همدلي بکنيد. رمانها عليه اين بيروحي و خشکي مبارزه ميکنند، خشکي اي که خيلي از مردم حس ميکنند.
ـ گفتيد بيشتر دوست داريد داستان بنويسيد؛ الان چيزي در حال نوشتن داريد؟
ـ بله، يک رمان ديگر دارم که در دهة 1920 اتفاق ميافتد، بنابراين دارم پيشرفت مي کنم. براي جبران مافات مورد بعدي در قرن 21 است، در ژاپن.
ـ خوب سوزان! مجدداً تبريک عرض ميکنم و از اين که دعوت ما را قبول کردي متشکرم.
ـ خيلي متشکرم اليزابت عزيز، ممنونم.
زندگينامة سوزان زونتاگ را اينجا بخوانيد