خانه گفت‌وگو با ديباچه گفتگو با ديگران بايگاني
گفتگوي ديويد برانکاچيو و کورت وونه گات

گفت وگوی کورت وونه گات با ديويد برانکاچيو

برگردان:مهرشيد متولي


مصاحبه راديويي زير به مناسبت چاپ کتاب «مردي بدون کشور» در اکتبر 2005 انجام شده است.


ديويد برانکاچيو: آقاي ونه گات از تشريف فرمايي‌تان ممنونم.
کورت وونه گات: خواهش مي‌کنم.
ديويد برانکاچيو: چطوريد؟
ک و   : شکر خدا ديگر عملاً دارم به آخرش مي‌رسم.
: چه حرفها!
ک و   : من 80 ساله‌ام يعني در واقع 83 ساله. ديگر خيلي باقي نمانده. فکر نکنم.
د.ب : بله، شما فکر کنم نوشته‌ايد که ممکن است از کارخانه سيگارتان شکايت کنيد؟ تمام اين سال‌ها شما سيکار مي‌کشيديد و روي پاکت سيگار هشداري نوشته است که کشيدن سيگار ....
ک و  : اسم شرکتش براون و ويليامز است، بله روي پاکت قول داده‌اند که مرا بکشند. ولي نکشتند، مي‌بينيد که من الان 83 ساله‌ام.
د. ب : يعني به خاطر تبليغ گمراه کننده روي پاکت سيگار شکايت مي‌کنيد؟
ک و  : بله.
د ب : وقتي فهميدم شما مي‌آييد، نگاهي به اول کتاب «سلاخ خانه شماره 5» انداختم.
ک ب : هوم.
د ب : عمو خوبه در اين کتاب گله مي‌کند که مردم وقتي خوشحال هستند به روي خودشان نمي‌آورند.
ک و  : آره.
د ب : شايد حق با اين کاراکتر باشد. آدم وقتي چيزهاي خوب دور و برش هست توجهي نمي‌کند.
ک و : آره خب اين عمو آلکس من بود. من يک عمو خوبه داشتم يک عمو بده. عمو بده اسمش «دن» بود. ولي الکس عمو خوبه بود. و چيزي که عموخوبه در مورد انسان‌ها قابل اعتراض مي‌دانست اين بود که وقتي واقعاً خوشحال هستند، توجهي نمي‌کنند.
به اين صورت که فقط در تابستان زير سايه درخت سيبي بنشيند و ليموناد بخورد و
حرف بزند، و مثل زنبور عسل وزوز کند واقعاً احساس خوشبختي مي‌کرد.
يک‌دفعه مي‌گفت: چه چيزي بهتر از اين؟ بعد ما مي‌فهميديم که چقدر خوشبختيم و چه بسا يک روزي حسرت آنرا بخوريم.
و آن عمو بده «دن» هماني است که وقتي من، که خيلي دل‌مرده بودم، از جنگ برگشتم، زد پشتم و گفت: حالا ديگر مرد شده‌اي، واقعاً که مي‌خواستم بکشمش.
د ب : شما که در خود ِخود جنگ نبوديد؟
ک و : نه نبودم.
د ب : در واقع اسير جنگي بوديد.
ک و : بله.
د پ : در درسدن وقتي بمباران مي‌شد.
ک و  : بله.
د ب : عالي. يعني همين شما را مرد مي‌کرد؟
ک و  : آره.
د ب : يعني به نظر آن عمو.
ک و  : بله. آخر خودش در جنگ بين‌الملل اول، توي سنگرها مرد شده بود.
د ب : شما که او را نکشتيد؟
ک و  : نه، اگر مي‌کشم اولين آلماني بود که کشته بودم.
د ب : تجربه سربازي شما در جنگ باعث مي‌شود که حالا با سربازان‌مان هم‌دلي زيادي داشته باشيد. چون، چه فردي موافق منطق اين جنگ در عراق باشد چه نباشد و شديداً معتقد باشد که اين جنگ اشتباه است، همه متفق القول‌اند که اين جنگ جهنمي براي سربازان است.
ک و  : فقط اين نيست، آن‌ها را به مأموريت احمقانه‌اي مي‌فرستند، و تعدادشان هم کافي نيست من خوانده‌ام که همه جا با محافظ مي‌روند و در وضعيت شديداً مخاطره‌آميزي هستند. از دست محافظان هم تقريباً کاري بر نمي‌آيد. بنابراين قطعاً اين يک جنگ مهمل است. آدم که اين‌طوري جنگ نمي‌کند.
د ب : برايم جالب است که مي‌بينم شما در اين لحظات حساس از طرفداران پروپاقرص رئيس جمهور آمريکا نيستيد.
ک و  : خب ما به چنين آدمي در دبستان مي‌گفتيم بي‌شعور، توي دبيرستان هم که بوديم باز هم مي‌گفتيم بي‌شعور. اسباب تأسف است چنين آدمي رئيس جمهور ما باشد.
د ب : حالا از اين بگذريم، بايد چيزي در حکومت جاري اشتباه باشد که شما اين‌قدر دل‌خور شده‌ايد.
ک و  : خب بله، اين حکومت از علوم نظامي چيزي نمي‌داند. اصلاً از علوم چيزي نمي‌داند. مي‌دانيد که، گرم شدن کره زمين، اصلاً بهش اعتقاد ندارند. راي، پناه بر خدا 143000 سرباز را بفرستند که يک کشور را اشغال بکنند؟ يک کشور چند ميليوني را، چقدر هفت ميليون؟
 احمقانه است. من عقلم بيش از آن‌ها مي‌رسد. گرچه بالاترين درجه‌ام سرجوخگي بود. اين آدم‌ها عقل‌شان به هيچ چيز نمي‌رسد. اين‌ها صلاحيت ندارند. اين است که، بله، بسياري از بچه‌ها را به کشتن مي‌دهند و در کنارش خزانه را هم خالي مي‌کنند. مي‌دانيد که، ديگر نمي‌شود جاده‌ها را تعمير کرد، سروساماني به مدرسه‌ها داد.
آمريکا در رؤياي من آمريکايي با مدرسه‌هاي دولتي عالي است. فکر مي‌کنم که با مدارس دولتي‌مان بايد ماية رشک جهانيان شويم. من به چنين مدرسه‌اي مي‌رفتم. اين است که مي‌دانم ساخت و اداره چنين مدرسه‌هايي غير ممکن نيست. دبيرستان شورتريج در اينديانا پوليس، فقط آدمي‌ مثل من را نساخت، بلکه(باب کارول جي.آر.) نويسندة ارشد شوي «من عاشق لوسي هستم» (لوسيل بال) هم از آن مدرسه فارغ التحصيل شده بود.
واي چه بگويم، ما هر روز بايد مقاله مي‌نوشتيم. تيم‌هاي بحث و گفت‌وگو داشتيم. تيم شمشيربازي داشتيم. گروه جاز، کُر، يک ارکستر جدي داشتيم. و همه اين‌ها در همان زمان رکود بزرگ بود (دهه 30 و 1920). من دلم مي‌خواهد همه به چنين مدرسه‌هائي دسترسي داشته باشند. و البته اگر آن‌قدر روي تسليحات هزينه نکنيم. از عهدة مخارج چنين مدرسه‌هايي بر مي‌آييم.
ببينيد، من يک چيزي با خودم آورده‌ام.
د ب  : عجب!
ک و  : پيامي به رئيس جمهور است. اشکالي ندارد بخوانم؟
د ب  : خير، اشکالي ندارد. براي رئيس جمهور آمريکا؟
ک و  : بله، مي‌خواهم درستش کنم.


من يک پيش کسوت در بزرگترين دموکراسي تاريخ بشريت هستم. نوامبر 83 ساله مي‌شوم. من يکي از آن‌هايي هستم که بهشان مي‌گفتند «عالي‌ترين نسل». من يک سرباز قديمي پياده نظام زمان جنگ هستم که يک «مدال ارغواني» (جنگ) و يک «ستاره رزم» دارم. اکنون مي‌خواهم همه را متوجة رئيس جمهور کنم. دارم راجع به اعلام جرم صحبت مي‌کنم.
ديگر از حد گذشته است. اگر در اتاق بيضي(کاخ سفيد) با نمي‌دانم کي، روابط جنسي داشته است، که آن‌هم قوز بالاقوز. بفرماييد.
بفرمائيد. من شما را به مبارزه مي‌طلبم. بگو وطن فروش و ازش حداکثر استفاده را بکن.
د ب  : ولي اعلام جرم خيلي شديد الحن است. براي چي اعلام جرم مي‌کنيد.
ک و   : گفتم که روابط جنسي در اتاق بيضي.
د ب  : يکي ديگر نبود که اين کار را کرد؟
ک و  : چه عرض کنم، حالا ديگر استاندارد رياست جمهوري شده. يک روال عادي. براي يک رئيس جمهور نابخشودني است.
د ب : چرا رئيس جمهور آن‌قدر شما را عصباني کرده است؟
ک و  : چون نبايد رئيس جمهور باشد. ما بايد فرد قوي‌تري را به عنوان رئيس جمهور داشته باشيم. واضح است که ايشان يک هنرپيشه فيلم‌هاي تلويزيوني هستند و در واقع آدم‌هاي ديگري به او مي‌گويند که چه بگويد.
البته ما دولتي مشتمل بر يک حزب داريم. آن حزب هم احزاب برنده هستند و بقيه بازنده‌اند. برنده‌ها به دو حزب تقسيم مي‌شوند. جمهوري خواهان و دموکرات‌ها.
د ب : شما در کتاب‌تان نوشته‌ايد که در انتخابات آخري، هر دو کانديدا، دانشجويان دانشگاه ييل بوده‌اند که C مي‌گرفتند.
ک و  : اي بابا دو تا از اعضاي انجمن جمجمه و استخوان ضربدري(1) دانشگاه ييل.
 منظورم اين است که اداي مبارزه بين دمکرات‌ها و جمهوري خواهان را در مي‌آورند. بچه پول‌دارها. هر دو طرف برنده. برنده‌ها که نمي‌توانند بازنده باشند. و به اين ترتيب، بازنده‌ها هيچ نماينده‌اي در کنگره يا هر جاي ديگر ندارند.
ولي خب، حالا بايد بين اعضاي انجمن جمجمه و استخوان ضربدري انتخاب کنيم؟ اگر مجبور بوديم بين اعضاي زيگماچي دانشگاه پرديو (2) انتخاب کنيم چي؟ کسي نمي‌گفت صبر کن ببينم معلوم است اين‌جا چه خبر است؟
د ب : منظورتان اين است که هيچ مهرة شاخص سياسي وجود ندارد، هيچ چهره‌اي که نماينده و بيانگر منافع مردم زحمت‌کش باشد وجود ندارد؟
ک و : نه، نماينده مردم آمريکا نيستند. مردمي هستند که از راه‌هاي مختلف حسابي پول درمي‌آورند. در طول جنگ هم پول در مي‌آورند. مي‌دانيد که، ممکن است جنگ کار خوبي نباشد ولي بعضي‌ها خروارها خروار از آن پول در مي‌آورند. و مي‌خواهند دو دستي به آن‌چه به دست آورده‌اند بچسبند. بنابراين هم جمهوري خواهان و هم دموکرات‌ها براي حمايت مالي از جنگ کمپين سياسي راه مي‌اندازند. ببين ما حيوانات خيلي بدي هستيم.
د ب : توي قلب‌مان بد هستيم؟
ک و : ببين، بعد از دو جنگ جهاني، بعد از هولوکاست و بعد از بمب اتمي هيروشيما و ناگازکي و بعد از بازي‌هاي رم و بعد از دادگاه‌هاي انکيزاسيون اسپانيا و بعد از سوزاندن ساحره‌ها نبايد بگوئيم کافي است؟ منظورم اين است که ما خود ِ بيماري هستيم و بايد از خودمان خجالت بکشيم.
بنابراين، بله، فکر مي‌کنم بايد توليد مثل را متوقف کنيم. و چون خيال نداريم متوقف کنيم فکر کنم که سيستم ايمني سياره‌مان خودش را از شرمان خلاص کند.
د ب : سياره‌مان انگار که ما يک جور مواد سمي باشيم، سعي مي‌کند خودش را از دست ما خلاص کند.
ک و  : عرض مي‌کنم خدمتتان. يک چيزي هست که هيچ کابينه‌اي تا حالا نداشته، وزير امور آينده. براي نوه‌ها و نتيجه‌هاي من هيچ برنامه‌اي وجود ندارد.
د ب : چه حرف خوبي! به عبارت ديگر کابينه پست ...
ک و  : ديگر خيلي دير شده. توجه بفرمائيد. بازي تمام شده! بازي تمام شده. ما اين سياره را به قتل رسانده‌ايم، سيستم محافظتي حياتي را. به قدري صدمه ديده که قابل جبران نيست. و به زودي نفت‌مان هم تمام مي‌شود که نيروي محرکه همه چيزهاي مدرن است. زرق و برق آمريکا. آدم‌هاي سطحي تصور مي‌کنند که نفت براي مدت نامحدودي دوام مي‌آورد. وقتي من اين‌ها را مي‌گويم، به من مي‌گويند: خب از سوخت هيدروژني استفاده مي‌کنيم. هيچ کس که روي سوخت هيدروژني کار نمي‌کند.
د ب : منظورتان اين است که جدي کار نمي‌کند.
ک ب : همين‌طور است آدم‌هاي بخش انرژي، رؤساي شرکت‌هاي انرژي، اصلاً به اين چيزها فکر نمي‌کند. مي‌خواهند همين حالا خروار خروار پول در بياورند.
د ب : اين نظر شما را که مي‌گوييد دنياي وحشتناکي است، مردم قبيله‌اي زندگي مي‌کنند، طماع‌اند، سنگدل‌اند، مي‌توان اين طور تمام کرد که آمريکايي‌ها که اين چيزها را از خودشان در نياورده‌اند.
         يادم مي‌آيدتوي کتاب، کسي به شما نامه مي‌نويسد، يعني شما اشاره مي‌کنيد که کسي به شما نامه نوشته است. گفته که بايد در مقابل تمام بدي‌هايي که مي‌بينيم مسلح شويم. توي نامه مي‌نويسد خب، در مورد عراق، ابعاد خطر بزرگ‌تر از القاعده است «آيا بايد مثل بچه‌هاي کوچک بنشينيم و بترسيم و منتظر شويم که چه مي‌شود؟» و به طور تلويحي مي‌گويد که لازم است اقدام نظامي بکنيم.
ک. و : نه خير لازم نيست. کس ديگري بايد اعلان جنگ بدهد. اگر ما همين جا مانده بوديم، هيچ‌وقت عراق به ما حمله نمي‌کرد.
 يک چيز ديگر هم دارم که مي‌خواهم بخوانم. يک چيز متفاوت.
د ب : توي آن يکي جيبتان هم کاغذ داريد؟
ک و : بله.
د. ب : اشکالي ندارد.
ک و : مي‌دانيد که حالا مسيحيت خيلي گسترده شده و رئيس جمهور ما هم البته مسيحي است. اين را که مي‌خوانم تا به حال نشنيده‌ام.
 
          آمرزيده‌اند جان‌هاي نيازمند. مُلک ملکوت از آن ِآن‌هاست.
 آمرزيده‌اند سوگواران. آسودگي در انتظار آن‌هاست. آمرزيده‌اند بردباران. زمين ميراث آن‌هاست. آمرزيده‌اند آنان که پس پرهيزگاري تشنه و گرسنه مي‌گردند. آمرزيده‌اند بخشندگان که بخشوده مي‌شوند.
 آمرزيده‌اند قلب‌هاي پاک، که بشارت مي‌دهيم به آن‌ها ديدار خدا را. آمرزيده‌اند پاسداران صلح که آن‌ها فرزندان خدا هستند.


خط مشي جمهوري خواهان خيلي شبيه اين نيست. 
د. ب  : البته اين‌ها از موعظه عيسي (انجيل متي) است.
ک. و  : بله.
د. ب  : از کتاب مقدس.
ک. و  : آره.
د. ب  : جالب است. در آمريکا در اين دوره و زمانه گرايش به ده فرمان است  نه موعظه مسيح.
ک. و : بله. نه فقط آن، بلکه، در خيلي از جوامع که خشونت را توجيه مي‌کنند، گرايش به چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان است. ولي در واقع اين قانون همورابي است. ولي او مي‌خواست خشونت را در جامعه خودش بابل کاهش بدهد. و به نظرم، گفتن اين که خب تو يک آدم واقعي هستي و بايد انتقام بگيري. همين نه بيشتر. وگرنه، بابل مي‌شد... يعني ما آدم‌هايي شده‌ايم که انتقام مي‌گيريم. انتقام‌گيري وظيفة اصلي شده است.
و امّا درباره موسي، دلم مي‌خواست که از آن کوه پائين مي‌آمد و از قول خدا مي‌گفت که آهاي ما هم بايد کم‌تر انتقام بگيريم. چون انتقام‌گيري بد است. انتقام حس بدي است. بعد هم که مسيح مي‌آيد. متجاوزين به ما را ببخش همانا که ما متجاوزين به خود را مي‌بخشيم. تصور کنيد اين را روي ديوار کاخ سفيد بنويسند.
نه، ما بايد انتقام بگيريم و البته کارخانه‌دارهاي اسلحه‌سازي، يعني همان‌هايي که معامله‌گران مرگ مي‌گوئيم، يک عالم پول در مي‌آورند.
د. ب  : جالب است. فکر کنم شما انسان دوست هستيد.
ک. و : دقيقاً. اين مذهب آبا اجدادي من است. اجداد من بودند که در زمان جنگ داخلي از شمال آلمان به اين‌جا آمدند. يکي از آن‌ها يک پايش را از دست داد و به آلمان برگشت. بگذريم، اجدادمان آزادانديش بودند. کاتوليک بودند. علوم تحت تأثيرشان قرار مي‌داد.
د. ب : در اين روزها و اين زمانه، انسان دوست بودن برايتان چه مفهومي دارد؟
ک و  : تحسين چيزهايي که عيسي مسيح گفته يا هر کسي که خوب صحبت مي‌کند مي‌گويد. خب، پدربزرگم مي‌گفت هر چه مسيح گفته خيلي عالي گفته. حالا چه فرقي مي‌کند مسيح خدا باشد يا نباشد؟ فرقي هم نمي‌کند. يعني مسيح يک انسان بود که به غايت عالي حرف مي‌زد و انسان دوستان گوش مي‌کردند.
من نه فقط رئيس افتخاري انجمن انسان دوستان آمريکا هستم که روي کوه موعظه مي‌کنم، همچنين به اطلاع مي‌رسانم که دنيا به آخرش نزديک است، و اين دنيا البته دنيايي است که ما مي‌شناسيم. همان که داريم سيستم محافظتي حياتي‌اش را از بين مي‌بريم.
د. ب  : يعني محيط زيست را از بين مي‌بريم.
ک. و : بله من يک شعر در اين باره گفته‌ام ... که تصادفاً چاپ شده «بنياد صلح برتراند راسل» روي جلدش چاپ کرده. توي شعر مي‌گويم:
         «سياره زمين به صليب کشيده شده. آيا فريادرسي هست؟ چه بسا با شوخ طبعي سوة استفاده‌هايمان را خوب بيان کنيم. پدر آن‌ها را ببخش، نمي‌دانند چه مي‌کنند. جالب اين‌جاست که ما خوب مي‌دانيم چه مي‌کنيم. وقتي آخرين موجود زنده در اثر کارهاي ما بميرد، چه زمين چه خوش ترکيب مي‌شود. اگر زمين مي‌توانست، با چه صداي شاعرانة شناوري، از ته گراند کنيون مي‌گفت، دخلش درآمد.»


 مردم کره زمين را دوست ندارند. نه دوست دارند نه بايد دوست داشته باشند.
د. ب : اگر ما محيط اطرافمان را چپاول کنيم، يعني اين که به آن احترام نمي‌گذاريم.
ک. و : بله، احترام نمي‌گذاريم به نظر بيش‌تر مردم روي کره زمين بهشان خوش نمي‌گذرد و از طرف تمام حيوانات مي‌گويم که زندگي اصلاً آن نيست که ما براي يک حيوان منشا خطر باشيم.
د. ب : آقاي ونه گات، وقتي کسي معتقد است که دنياي گندي است چگونه مي‌تواند شوخ طبعي‌اش را حفظ کند؟
ک. و : آن آدم سيگار مي‌کشد.
د. ب : اين راز شوخ طبعي است؟
ک. و : بله، بله، سيگار خيلي به درد مي‌خورد.
د.ب : خب يک سؤالي در همين مورد دارم. شما توي اين کتاب سؤالي مي‌پرسيد که در واقع به آن جواب نمي‌دهيد من مي‌خواهم که ...
ک. و : من پير شده‌ام.
د.ب : ولي خب، به جوابش فکر کرده‌ام. شما نوشته‌ايد «حالا که شخصيت‌هاي جامعه ستيز –يعني آدم‌هاي بي‌وجدان، آدم‌هاي بدون حس ترحم و شرم– تمام پول خزانه و شرکت‌ها را بالا مي‌کشند و مال خودشان مي‌کنند، چه مي‌توانيم به جوانانمان بگوئيم؟ » به جوانانمان که تمام زندگي را هنوز پيش رو دارند چه مي‌توانيم بگوئيم؟
ک.و : خب، شما انسان هستيد. کاردان، از جامعه کوچکي متعلق به خودتان. زندگي‌ات را بکن. برو توي دارودسته‌ها.
د. ب : واقعاً توصيه مي‌کنند بروند توي اين دارودسته‌ها؟
ک.و : خوب، بله، ببينيد، اين ...
د. ب : لابد از خوب‌هاش.
ک.و  : ببين نمي‌خواهم مرعوبت کنم. آخر من فوق ليسانس مردم شناسي دارم.
د. ب : من مرعوب شدم.
ک. و : از دانشگاه شيکاگو ... که تصادفاً سول بيلو (3) هم از همان جا فوق ليسانس گرفته. خلاصه، چيزي که فهميدم اين است که خوب است که خانواده پرجمعيت و عريض و طويل داشته باشيم. ما به دارودسته احتياج داريم.
 البته اين تير و طايفه‌ها و قبيله‌ها را انقلاب صنعتي پخش و پلا کرد و آدم‌ها به‌دنبال کار به هر جا که کار بود، رفتند. و حالا ما خانوادة اتمي داريم، يک مرد، يک زن، بچه‌ها و يک سگ و يک گربه. اين مجموعه به شدت آسيب پذير است. بقا نمي‌يابد. پس، بله، من به مردم مي‌گويم ترتيب يک دارودسته کوچک را بدهند. مي‌دانيد که، هم‌ديگر را دوست خواهند داشت.
د. ب : خب، به نظرم، حداقل با چند شاهد، فهميدم که شما تا حدودي خوش بين هستيد، بفرمائيد، توي کتاب جديدتان عکس‌هايي هست که خودتان کشيده‌ايد.
ک.و : بله.
د. ب : کارهاي هنري‌تان، اين که حتماً خودتان هستيد تصويري نمادين از کورت ونه گات. ولي به نظرم با لوازم تحرير قديمي کشيده‌ايد. به نظر اين طور مي‌آيد. رويش نوشته‌ايد شرکت ساب کيپ کد، کورت ونه گات، مدير؟
ک. و : بله. من با کمپاني «ساب Saab» کار مي‌کردم. فکر کنم از اولين دلال‌هاي ساب در آمريکا باشم.
د. ب : خوب اين خودش يک کار خوش بينانه است. آن موقع‌ها از آن اتومبيل‌ها فروختن، اتومبيل‌هاي ساب تعريفي ندارند.
ک. و : بله، با شما کاملاً موافقم. به همين دليل است که هيچ‌وقت ماشين سوئدي نخريده‌ام. به همين دليل است که هيچوقت جايزة نوبل را نبرده‌ام. خب ديگر، آدم‌ها از من مي‌پرسند که چه شده که من جايزه نوبل را نبرده‌ام.
د ب : خب، چرا نبرده‌ايد؟
ک. و : چي؟ آها، خب چون من خيلي راجع به ماشين‌هاي سوئدي بد گفته‌ام، آن موقع‌ها ماشين‌هاي گندي بودند. ولي حالا، ماشين‌هايشان کروکي مي‌شوند، فکر کنم قايق تازه به دوران رسيده‌هاست.
د. ب : مي‌دانيد که، صحبت تکنولوژي است، اتومبيل‌ها ...
ک.و  : هوم.
د. ب : شما (مثل کارگران انقلاب صنعتي) مخالف تکنولوژي که نيستيد؟
ک.و  : چرا، دقيقاً همين که مي‌گوييد هستم. کل تکنولوژي جديد به نظر من مازاد بر احتياج است.
 من از خدمات پستي آمريکا خيلي راضي بودم. من حتي پيغام گير تلفني هم ندارم.
د. ب : به نظرم غير آمريکايي مي‌آيد.
ک. و : بله همين‌طور است که شما مي‌گويند به خصوص براي نويسنده کتاب‌هاي علمي – تخيلي. ولي ري برادبري(4) حتي رانندگي هم بلد نبود.
د. ب : پس شما که اتومبيل ساب مي‌فروختيد، يک قدم از او جلوتريد.
د. و : آره.
د. ب : در کتاب پرشور قبلي‌تان، لحظه دوست داشتني است، که شما داريد از خانه خارج مي‌شويد و زن‌تان مي‌پرسد چکار مي‌کنيد؟ فکر کنم شما مي‌گويند دارم مي‌روم يک پاکت نامه بخرم.
ک. و : آره.
د. پ : بعد چي شد؟
ک. و : چي بگويم، گفت تو که آدم فقيري نيستي، خودت هم مي‌‌داني. چرا نمي‌روي از اينترنت صد تا پاکت بخري و توي کشوي ميزت بگذاري؟ من هم به روي خودم نياوردم که صدايش را شنيده‌ام. رفتم بيرون که پاکت نامه بخرم چون در رفت و برگشت و خريد يک پاکت، اوقات بسيار خوشي را مي‌گذرانم.
آدم‌هاي زيادي را مي‌بينم، خوشگل موشگل‌هاي ماماني. ماشين‌هاي آتش‌نشاني که رد مي‌شود و من برايشان دست تکان مي‌دهم. از خانمي مي‌پرسم نژاد سگش چي است. همين چيزها ديگر. پيام اخلاقي داستان اين‌ست که تا وقتي هنوز روي زمين هستي، وقت تلف کن.
خب، کامپيوتر البته جلوي اين کار را مي‌گيرد. چيزي که آدم‌هايي که با کامپيوتر مأنوسند، درک نمي‌کنند يا اهميت نمي‌دهند اين است که ما حيوانات رقاصي هستيم. مي‌دانيد، دلمان مي‌خواهد اين طرف و آن طرف برويم. و با اين کامپيوترها قرار است ديگر اصلاً نرقصيم.
د.ب  : بله، شما توي کتاب اين چيزها را نوشته‌ايد. نوشتيد: چيزي که يک زندگي را تقريباً را باارزش مي‌کند...
ک.و  : آره،
د.ب:  : براي من، علاوه بر موسيقي، تمام آن آدم‌هاي مقدسي بودند که ديده‌ام، که همه جا هستند. از «مقدسين» هم منظورم آدم‌هايي است که در اين جامعة فوق العاده مبتذل، رفتار شايسته‌اي دارند.
ک.ب  : در سطح انساني.
ک.و : بله، در سطح انساني. يک موقع هم درباره «گناه نخستين» صحبت کرده‌ام. آن موقع از «فضيلت نخستين» هم گفتم. بعضي از مردم اصلاً خوب به دنيا مي‌آيند، و تمام عمرشان خوب مي‌مانند، حالا زندگي‌شان هر جور باشد.
د. ب : آقاي ونه گات، آدم با شما لحظاتي جادويي را مي‌گذراند. بسيار سپاسگزارم.
ک.و : بايد بگويم من هم اوقات بسيار خوشي داشتم. چه چيزي بهتر از اين؟ نمي‌دانم.


 


1- Skull and Bones ،   Skull and Bones at Yale . انجمن جمجمه و استخوان ضربدري. انجمن برادري مرگ. يک انجمن مخفي در دانشگاه ييل. رئيس جمهور 27 ام و 41 ام و 43 ام آمريکا عضو اين انجمن بوده‌اند.
2- Sigma Chi at Purdue . زيگما چي در دانشگاه پرديو. قديمي‌ترين کالج مردانة انجمن اخوت که سرفصل‌هاي دانشگاهي را تدريس مي‌کند و در دانشگاه‌هاي مختلف شعبه دارد.


-3 Saul Bellow نويسندة آمريکايي برندة نويل 1976 .
4-( Ray Bradbury – نويسندة آمريکايي فارنهايت 451- عمدتاً علمي تخيلي مي‌نوشت.


نسخه قابل چاپ
شناسه : OI1175
تاريخ ارسال : چهارشنبه 29 فروردین 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
بررسی رمان « خنده و فراموشی» - میلان کوندرا

چراغم در این خانه می‌سوزد - احمد شاملو

از«بوف کور» هيچ خوشم نمي آيد - دریابندری

نويسندگان تازه كار صداهاي فرهنگ جامعه خود را ثبت كنند - جويس كرول اوتس

ادبیات امریکای لاتین - اکتاویو پاز

مشکلات زبان فارسی - محمد رضا باطنی

نهاد عجيبي به نام ادبيات - ژاك دريدا

بهترين چيز درباره نوشتن، خود نوشتن است - گونترگراس

ادبیات یعنی مکاشفه و تحصیل لذت - محمد بهارلو به مناسبت انتشار رمان «عروس نیل»

وقتي كه روزنامهنگار كارش به آفرينش هنر می‌كشد - ئي. ال. دكتروف

کارگاه‌هاي داستان جامعه‌ را با دموکراسي ادبي آشنا ساخته‌اند - محمد بهارلو

روایت یک دنیای پنهان - محمد بهارلو در بارة«عروس نیل»

من شاهد زندگی شکست خورده‌ها هستم - ریموند کارور

بهارلو: ادبيات معاصر ايران، چهره متفكري خلق نكرده است - محمد بهارلو

داستان از داستان‌نویس حقیقی‌تر است - محمد بهارلو به مناسبت انتشار«عروس نیل»

براي معرفي و تبليغ كتاب ابزار و روش‌هاي درستي وجود ندارد - محمد بهارلو

جسمانيت شهر غايب است - محمد بهارلو

فوري‌ترين و بي‌واسطه‌ترين نوشته‌ها - حنيف قريشي

عشق شکلی از آفریدن است - محمد بهارلو به مناسبت انتشارِ رمان«عروسِ نیل»

شب مورد بحث توبیاس وولف - توبیاس وولف

نتوانستم همة کابوس‌هایم را بنویسم - غلام‌حسین ساعدی

کارگاه‌های داستان نویسی نباید تعریف دانشنامه‌ای از داستان ارايه دهد - محمد بهارلو

از مرگ نمی ترسم - الکساندر سولژنيتسين‌ قبل از مرگ

قصد من اقليمي نويسي نبوده است - محمد بهارلو

گفتگو با ميشل بوتور - ميشل بوتور

گفتگو با چنگيز آيتماتوف - چنگيز آيتماتوف

روياي شيرين لسينگ - دوريس لسينگ

نقد اجتماعي و شهامت اخلاقي - محمد بهارلو

هر نويسنده دروغگويي بيش نيست! - ايزابل آلنده

مصاحبه با آلن رب گريه - آلن رب گريه

مصاحبه با ناتالي ساروت - ناتالي ساروت

آلن روب گري‌يه (قسمت دوم) - آلن روب گريه

آلن روب گري‌يه - آلن روب گري‌يه

گفت‌وگوي جويس کرول اوتس با دوريس لسينگ - دوريس لسينگ

مي‌خواهم نويسنده‌اي منحصر به فرد باشم - هاروکي موراکامي

نوشتن تغيير شکل دادن به اضطراب نويسنده است - محمد بهارلو

حکايت حال - احمد محمود

حقيقت هولناک رازآلود - با آليس مونرو

درباره گربه‌ها و اسب‌ها مي‌خواستم بنويسم - جويس کرول اوتس

جنگ راه حل هيچ مسئله‌اي نيست - گونتر گراس

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

موسيقي‮دان غمگين - كازوئو ايشي گورو

مصاحبه‮ دوريس لسينگ، برندة نوبل ادبيات، با پاريس ري‮ويو - پاريس ري‮ويو

ادبيات بايد ايجاد سئوال کند - محمد بهارلو، داستان نويس معاصر ايراني

گفت‮وگوي برناردو برتولوچي با فروغ فرخ‌زاد - فروغ فرخ‌زاد

دروغگوي تمام عيار - امبرتو اکو

کلام و اثر آن - گابريل مارسيا مارکز

حرفه - گابريل گارسيا مارکز

داشتن و نداشتن - اورهان پاموک

مشخصه روشنفكري بينش انتقادي است - محمد بهارلو

رمان يعني دموکراسي - محمد بهارلو

گفت‌وگوي با جلال‌آل‌‌احمد - جلال‌آل‌‌احمد

اهالي آمريكاي لاتين مثل مردم يك كشور مي‌مانند - پابلو نرودا، شاعر اهل شيلي

زندگي ادبي هدايت - محمد بهارلو

گفتگوي ديويد برانکاچيو و کورت وونه گات - ديويد برانکاچيو

کارگاه داستان‌نويسي از نگاه دولت‌آبادي، بهارلو، مجابي و... - چند تن از نويسندگان

نثر - جلال آل احمد

اصيل ترين كتاب فصل - ميلان کوندرا

فريدريش دورنمات - فريدريش دورنمات

هدايت، نماد ادبيات معاصر - محمد بهارلو

هاينريش بل - هاينريش بل

آدم بايد فاصله را کاملاً و به وضوح درک کند - کازوو ايشي گورو

تال كوت، ماسون، براي وان ولد - ساموئل بكت

زبان رمان‌هاي ما، زبان زندگي ما نيست - محمد بهارلو

خودسانسوري مرگ واقعي هنر است - اسماعيل کاداره

مشکل کاپيتاليسم است نه تکنولوژي - سوزان سونتاگ

تخيل چه کارها که نمي‌کند - جامپا ليري

فضاي جامعة ما امكان نوشتن رمان را از نويسنده گرفته است - محمد بهارلو

هنر نائيف هنرِ رها از قيد مهارت و صنايع صوري - نجف دريابندري

شايد هنوز به اندازه كافي امروزي نشده‌ام! - محمد بهارلو

تکيه بر تخيل و قصه‌گويي - محمد بهارلو

رمان علیه بی‌روحی و خشکی مبارزه می‌کند - سوزان زونتاگ

دربارة تابستان همان سال - ناصر تقوايي

مهم قدرت احضار كلمه است - محمد بهارلو

گفت‌وگوي محمد بهارلو و اولريش مارزولف در ايسنا - اولريش مارزولف و محمد بهارلو

داستان به پايان نمي‌رسد، رها مي‌شود - محمد بهارلو

جمال‌زاده، نويسنده‌اي براي تمام فصول - جواد مجابي، محمد بهارلو و فتح‌الله بي‌نياز

بايد ميراث ادبي خودمان را به‌جا بياورم - محمد بهارلو

زبان‌ رسانه‌اي‌ و معضل‌ِ ادبيات‌ِ ما - محمد بهارلو

هر کتاب از زبان خودش حرف مي‌زند - اي.ال.دکتروف

اسطورة صادق هدايت - محمد بهارلو

نويسنده در بلندترين نقطة آزادي قرار دارد - هاينريش بل

بايد از خودت بهتر باشي - ويليام فاکنر

مهم پيدا کردن کلمات مناسب است - ارنست همينگ‌وي

چوبک، گفت‌وگوپردازي سبک دست - محمد بهارلو

ميزگرد پست‌مدرن‌ - اکبر معصوم‌بيگي و محمد بهارلو

شگرد‌هاي شهرزاد، مادربزرگ قصه‌گوي ما - محمد بهارلو

ادبيات به آينده تعلق دارد - محمد بهارلو

تئوري‌‌هاي مرگ يک بازي فکري است - محمد بهارلو

ترديد به جاي قاطعيت - محمد بهارلو

سينماي ايران تحول خود را مديون ادبيات است - محمد بهارلو

با تردستي و معرکه گيري در کلام مخالفم - محمد بهارلو

تصور يک کشور و يک زبان بيشتر صورت استثنا دارد تا قاعده! - محمدرضا باطني

من‌ با خودم‌ رقابت‌ مي‌ورزم‌ - محمد بهارلو

همه بر شانه‌هاي شهرزاد ايستاده‌ايم - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate