| شما تو خانوادتون دختر خوب سراغ داريد؟ مهرشيد متولي خاله شروع كرد كه: - عصرانه خانة داييجان هستيم. خانم ف هم هست. - همان كه رفتين عروسي مفصل دخترش؟ - آره، ميدوني فال قهوه ميگيره. تو با اين لباس نميتوني بيايي. بايد دامن بپوشي. - چرا؟ خوبه همينطوري. - نه، همهش جين و كفش پاشنه تخت و يك سيخ تو موهات؟ كي ميفهمي كه زني؟ - خوب حالا من چرا بايد خودمو بكشم امشب؟ - چون پسر آقاي م هم مياد. - آقاي م كيه ديگه؟ مياد فال بگيره يا وردست فالگيره؟ - كوفت، نه مياد كه شماها رو ببينه. بايد دامن بپوشي، بيا سر كمد من و اون موها رو هم باز كن. نميخواد هم سيخسيخ بريزي بايد درستش كنم. - آآآآآآآخ!! ولم كن. خب، خودم يه کاريش ميكنم. افتاد به جان من، كه برويم به يك مهماني نسبتاً زنانه كه ميزبان، داييجان عزب بود، يعني دايي خودش، با يك عالم خدم و حشم. دخترهاي ديگر هم قاعدتاً بودند، چون دور و بر داييجان هميشه پر بود از دخترهاي محرم و نامحرم. رفتيم. دخترها هركدام عذري آورده بودند، يكي بايد ميرفت حمام، يكي مهمان بود، يكي سرش درد ميكرد و قسعليهذا. از واجدين شرايط براي پسر آقاي م، من بودم و خواهرم كه او هم نامزد غيررسمي تأييد شده داشت. بقيه يا شوهر داشتند يا مادربزرگ بودند. من با آن دامن پليسة زرد همينطوري هم احساس ناامني ميكردم، چه برسد به اينكه همة حواسها را هم به خودم معطوف كنم. همه در جنبوجوش چراغ الكلي و قهوه و فنجان فسقلي بودند كه در زدند. معلوم بود كي است. مثل اينكه تمام خدم و حشم كر شده بودند، پس كوچكترين فرد يعني من، بايد در را باز ميكرد. در را باز كردم و آقا را به سالن راهنمايي كردم و با سر به خاله گفتم نه، يعني روي من حساب نكن. همه مشغول ورانداز کردن آقاي م پررو و بااعتماد به نفس بالا، شدند. داييجان وقتي به من نگاه ميكرد فقط يك چشمش باز بود. اين بار خدم و حشم فوت كرده بودند و من را براي آوردن شربت فرستادند به آشپزخانه كه در آنجا صد تا چشم مرا ميپاييد و با سيني آماده، منتظر بودند. واي كه دلم ميخواست جيغ بزنم. سيني را گرفتم و آوردم و خدمت آقا تعارف كردم و رفتم دورترين نقطهاي كه خارج ازديد هم بود، نشستم. خوشبختانه خانم ف از قضيه خبر نداشت و كارش را شروع كرده بود. آن روز گذشت و سكوت سنگين و نسبتاً طولاني برقرار شد، تا اينكه خاله يك روز به سرِ كار من زنگ زد كه:«بيا اينجا با هم برويم استخر خانه داييجان» گفتم نميآيم. گفت هيچ قرار نيست تو تصميم بگيري آقاي م ميآيد آنجا دنبالت كه با هم برويد بيرون. من تازه از شمال آمده بودم و مثل ذغال بودم، بسكه هم شن تو موهايم رفته بود، رفته بودم و موها را پسرانه زده بودم. ديگر از ترس لجبازي من، صحبت از لباس نشد. آقاي م ميوة رسيده بود و يك تلنگر ميخواست تا بيفتد، چشمهاي كمرنگ، تحصيلات عالي، شغل آبرومند كه دهن همه را آب ميانداخت، خانوادة خوب و ديده شناخته و هزار تا حسن ديگر. ديگر وقت ريسك كردن سر لباس من نبود. خاله هم تا من برسم خانهاش، خبر را همهجا پخش كرده بود. اما من را كه ديد زهره ترك شد. هم جين، هم سياه سوخته هم موهاي پسرانه! گفت:«به جهنم، اگر قرار است تو را بپسندد بايد همينطوري بپسندد ديگه.» رفتيم. روز ناجوري بود، داييجان حالندار بود و بايد استراحت ميكرد تا بتواند به مهماني مهمي برود. دايي بزرگتر هم بود. خاله من را تحويل داد و كمي نشست و رفت. دايي بزرگتر آمد و از آقا احوال پدر و مادر را پرسيد و او هم رفت. ما مانديم و يك عالم پشه و عذاب! از هر سوراخ و روزنهاي هم خدم وحشم سرك ميكشيدند و آقا را ارزيابي ميكردند. هردقيقه يك قرن بر من ميگذشت. نميدانم منتظر چه بود. تا گفت پس ما هم برويم، من دم در بودم. تمام خدمه هم با كمال ميل ما را مشايعت كردند. آن شب به خانه كه رسيدم تقريباً همان صحنة خانة داييجان بود، اينبار من بودم كه ميپاييدندم و منتظر عكسالعملم بودند. اما من بياعتنا رفتم كه بخوابم. نه گردن باريك داشت نه پاهاي لاغر! به چه درد ميخورد؟ هيچ حرفي هم از تلفن دادن و قرار بعدي نبود. اما آقا آنقدر پررو بود كه ازكانالهاي ديگر استفاده كند. روزهاي بعد شروع كرد كه:«دوستام از خارج اومدن و همه دور هم جمعيم.» ميآمد تو، دل همه را بهدست ميآورد و من را برميداشت و ميبرد که به دوستانش نشان بدهد. ديگر صحبت از كي ميايي يا حواست باشد خانم جوان كه از فلان ساعت ديرتر نيايي، نبود و براي همين هم براي من بيمزه. مهمانبازيها كه تمام شد، بازيهاي آسيايي شروع شد. گفت من بليط روز افتتاحيه را دارم، دوست داري؟ خيلي دوست داشتم. يك ده دوازده روزي هم اينطوري گذشت كه معمولاً دستهجمعي ميرفتيم. بازيها كه تمام شد، يك شب تقريباً آخر شب به پدرم گفتم من ديگر دليلي نميبينم با اين آقا بروم بيرون، بازيهاي آسيايي هم كه تمام شده. شب به خير گفتيم و من رفتم به اتاقم و مشغول كتاب و موسيقي شدم و بابا هم رفت كه تو حياط بخوابد. شايد يك ساعت گذشت. ديدم بابا با تنبان خواب آمد تو اتاق كه: بله، اين از آن جوانهايي نيست كه فندك بزند و در اتومبيل را باز كند، اگر از آنها ميخواهي تو همان دانشكده دنبالش بگرد و رفت اينبار ديگر بخوابد. (چند روز پيش كه سعي ميكرد سيگار من را روشن كند و طبق معمول تلاشش با شكست مواجه ميشد اين را برايش تعريف كردم گفت خدا رحمت كند چه پدر با شعوري!) بعدأ به خود آقا هم همانهايي را كه آن شب به بابا گفته بودم گفتم، كه به دست و پا افتاد! والله از نظر من هنوز هم در حال دست و پا زدن است!
اسفند 1382 نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS0391تاريخ ارسال : سه شنبه 20 دی 1384 |