باز هم صبح: قهر، خستگی، کار، خمیازه ... برق هم که رفته ...
خالیی این کامپیوترهای لبریز از بانکهای اطلاعاتی با قطع احتمالا غیرعمدی اینترنت، خالی تر هم میشود. حالا عشق از بین این صفحههای نوری خوش رنگ هم، روز به روز کم رنگ تر میشود.
نگاه میکنم به خودم. از توی آینه نه، از پشت مردمکهای تو.
میگوید: جز سردرد و دردسر نبوده ای برایم، با این همه دوستت دارم.
نگاه میکنم به خودم، از چشمیی دری که هرشب از آن وارد این خانه میشوی و هیچ شبی کنارم نیستی، میبینم خودم را که از بین آن همه بازی شیرین کودکانه، تنها، تلخیهای یادم تو را فراموش یادم مانده و خندههای شور تو.
از اینکه هروقت میخواستی زیبایی ی گلی سرخ را به محض ورودت به انگشتانم هدیه کنی، میگفتی: یادم تو را فراموش.
همیشه سرخی ی گل را پشت سرت قایم میکردی تا توی چشمینبینم و یادم نیاید که این بار سر عشق شرط بسته بودیم و "جنینی که نه سقط میشود، نه به دنیا میآید".
من همه ی عشقهای کوچکم را سروده بودم، سرودههای من از آمار سرطانهای مبتلا به افراد سیگاری ی تو در روز جهانی بدون دخانیات، بیشتر بود.عشقهای کوچک من خونشان را از سر راه نیاورده بودند که به بانک خون شعبه ی دل تو تسلیم شوند.عشقهای کوچک من فقط یادم تو را فراموش را خوب بلد نبودند.
درست شنیدی، همین عشقهای کوچک من ... حالا نزدیک تر بیا، دستانت را به من بسپار. من میتوانم با دستهای تو، عشق کوچک دیگری را به قلبم هدیه کنم و توی گوشهایت نجوایی که میگوید: یادم تو را فراموش.
بندرعباس
خرداد 89