خودم رو گلاویز کردمُ قد یک کاج از پله های نارنجیُ کج بالا خزیدم ، بینیم ازبوی چوب خشکش پرشد، اره، یک ردیف کامل، کاج بریده بود، یک راهروی کوچلو از وسط حیاط میگذشتُ با چوب همونا به قول فرهاد پله کاج درست کرده بودن، بالای پله ها هم به جایی نمیخورد غیر از یک راهروی دراز که حالا جای خالی تابلوهای فرهاد به دیواراش آویزون بود، یک جورایی اتاقش بود، تمام نقاشی هاش یک سری دوچرخه های کوتاه، بلند بودن، زیر درخت های کاج کوتاه و بلند، دو تا پنجره بزرگ هم دو طرف راهرو بی خود جا خوش کرده بود، بدقواره بودن و بی نور، کاج های نارنجی کجکی قد کشیده بودنُ بغل به بغل هم جلوی پنجره ها رو پوشونده بودنُ شاخه هاشون مثل برف پاکن، موقعی بارون میبارید، گل رو روی شیشه سخاوتمندانه پهن میکردنُ موقعی باد میاومد روی خاک، برگ کاج، دودی نقاشی میکشید، هر وقت هم شیشه رو باز میکردی راحت میاومدن توی راهروُ به قول فرهاد چتر مینداختن، گاهی هم یک باد تند میوزید و شاخه ایی میشکست، نورهای کوچکی روی دیوار، دایره دایره شکل میگرفت، از دایره های بزرگ تا کوچک، گاهی هم رنگی رنگی .
فرهاد اون ور خیابون زیردرخت کاج نارنجی رنگی منتظر میشد، همیشه خدا هم یک دونه کاج پای درخت اوفتاده بود، معمولن تیزهاش رو انتخاب نمیکرد، میگفت " اونایی پره دارن کج ترین میوه های کاجن " همین که پام رو از مدرسه بیرون میذاشتم، شوتش میکرد طرفم، منم شوتش میکردم سمت اون، سعی میکرد جوری بندازش که کلی دنبالش برم، اکثرن مینداختش تو جو، مجبور میشدم آستینم رو بزنم بالاو از تو آب درش بیارم، دیگه تقریبن میدونستم این جا برسه، سرم که برگرده، غیبش زده و از سه راهی پیچیده سمت خونه شون، کاج رو همون جا، بیرون خونه نگه میداشتم، سه چهار ساعت بعد، یکی محکم سه تا پشت سرهم یکی با فاصله، ضربه میزد پشت در، فرهاد با دوچرخه اش اون ور کوچه وایستاده بودُ همین که بابا در رو باز میکرد، دوچرخه ش رو در جا تکون میداد یا خم میشدُ تایرش رو بی خودی میچرخوند که ببینه پنچره یا میشه هنوزم رفت، بابا پفی میکردُ به سمت تو میآومدُ میگفت:
- اون پسره که چشش کاجه دم درِ، با دوچرخَ ش!
هیچ وقت نفهمیدم فرهاد من رو نگاه میکنه یا کاجی رو که تو سبد دوچرخه از این سَر سُرمیخوره به اون سر رو، یا دوچرخَ رو .
بغل به بغل من دوچرخه سواری میکرد، به خیابون اصلی که میرسیدیم، میگفت:
- دویست تا کاج مسابقه
نمیدونستم دویست میشه چند تا، واسه همین به روی خودم نمیآوردمُ میگفتم" باشه "، اونم از من جلو نمیزد، بغل به بغل من میومد، از مدرسه که گذشتیم، باباش اون ور خیابون توی یک فرعی، توی همون کوچه ای که فرهاد همیشه موقع قایم موشک، قایم میشد، این بار پیچیدیم، گفتم:
- فرهاد، عین ماشین باباته، رنگشم همونه !
رکاب زدم رفتم جلوی شیشه و رد شدم از ماشین، بابای فرهاد بود، کت شلوارقهوه ای پر رنگی پوشیده بودُ بلوز سفیدی زیرش، دائمم دستش رو میکرد توی موهای لختُ سفیدش، پدر فرهاد خیلی پیر بود اوایل میگفتم " شاید پدربزرگش باشه" ، کم کم دوبرابر سن مادر فرهاد رو داشت ولی به قول بابا " سرطان جوون مرگش کرد و این پیر کفتار هنوز داره هاف هاف میکنه "، عینکش رو هم طبق معمول نوک دماغ درازش نشونده بود، یک زن لاغراندام، به قول بابا "خواهرزاده چوب کبریت" هم بغل دستش نشسته بود، بابای فرهاد دست خواهرزاده چوب کبریت رو هر چند ثانیه ای، فشار میداد و زیر چشمیمیپایدش، برگشتم از فرهاد بپرسم کیه، دیدم از سر کوچه، عقب عقب داره کم کم، محو میشه، نمیدونستم من رو داره نگاه میکنه، باباش رو که داره دست خواهر زاده چوب کبریت رو میبوسه یا خواهرزاده چوب کبریت رو.
تند تند رکاب میزدم، نیم خیز شدم تا سرعت بگیرم، دوچرخَ ش رو توی دستش گرفته بودُ داشت هن هن میکردَ میرفت ، نگام نمیکرد، هر چی داد زدم، جواب نداد، کنار جوی آب، جک دوچرخَ ش رو نزد، ولوش کردُ نشست، منم هیچی نگفتم، دوچرخَ م رو کنارش ولو کردمُ نشستم، با دستش باد تایر دوچرخَ رو امتحان کردُ گفت:
پنچره! گمونم روی یکی از پره های کاج رفته باشهُ سوراخ شده باشه!
خواستم بگم امکان نداره، اونا اونقدر تیز نیستن که بتونن تایر دوچرخه رو پنچر کنن، تایر دوچرخه هنوز داشت میچرخید، دیدم یک تکه از پرهای کاج وسط لاستیکش گیر کرده بود، دهنم بازموند، فرهاد در کمال خونسردی انگار همیشه این اتفاق میافته و صد بار افتاده باشه در یک چشم به هم زدن پره کاج رو درآورد و کمیاز باد تایر خالی شد، برگ های کاج تکون خوردنُ چند تاشون ریختن توی سبد دوچرخِ فرهاد، نصفشون کردُ نصفه دیگه شون رو گذاشت توی دوچرخِ منُ گفت:
هر وقت حالت خوب نبود از اینا به عنوان سوزن استفاده کن، بزن تو دستت
یکی رو کرد توی دستش، بعد همه رو گذاشت توی سبد منو، خندیدو گفت :
سوزن بی دردن برا همین، باشن مال تو
حالا فرهاد با دندون افتاده به جون دستشُ پوست کفش رو کندُ خونش کردُ بعد کردش تو آبُ صورتش رو کشید به هم و گفت :
خوبم، این طوری خوبه، بزن بریم
مامان با کسی حرف نمیزد، فقط گاهی من رو بِرو بِر نگاه میکردُ هرازگاهی هم از تخت بیرون میاومد. دورچشماش اندازه یک بادوم گنده، پایینُ بالاشون قهوه ایی بود، مردمک ثابت چشماش بزرگتر از معمول بودُ من رو همیشه میترسوند، از لای در بدو بدو در رفتم، اونم رد فرارم رو با نگاهش به مردمک چشمش دوخت، انگار اونم از مردمک چشمم میترسید، شروع کرد به لرزیدن ، بابا یک پتو دورش پیچید، فکر میکردم هم کَرِ هم لال ، بابام بعضی وقتا باهاش حرف میزد، پس کر نبود فقط لال بود.
- مهری، همین جا میمونی، نترس! تو همین جا میمونی!
ولی مامان قطعن نمیشنید چون هیچ عکس العملی نشون نمیداد، من گاهی که حوصله نداشتم فقط سرم رو تکون میدادم اگه میخواستم بگم نه! بالا، آره! پایین، نَ ی محکم به دو طرف، حالم به هم میخوره! سرم رو کج میکردم یک طرف، موقعی میخواستم خودم رو لوس کنم سرم رو شل میکردم رو گردنم، مامان حرف که نمیزدن هیچی سرش رو هم تکون نمیداد، گاهی فکر میکردم سرش پیچ شده رو گردنشُ اصلن نمیتونه تکونش بده، مامان سرش رو از روی رد فرار من چرخوندُ دوباره نگاهش به دیوار روبرو حک شد، حالا مطمئن شدم که سرش پیچ نشده!
هیچ کی درباره ش حرف نمیزد، همه سکوت میکردن، یک بار فرهاد یک پشت مویی طلایی، گذاشت تو سبد دوچرخَ م که بدم به مامان، نوک پا نوک پا رفتم تا کنار تختش، متوجَ م نشد، آروم دستم رو توی موهای نرمش فرو بردم، با صدای تق پشت مویی توی موهاش لبخند زد، دقیق نفهمیدم ، شایدم خیال کردم ولی قطعن متوجَ ش شده بود، چون هر موقع به پشت مویی نگاه میکردم، جاش توی موهاش عوض شده بود.
اولین بار که این رو شنیدم از پروین خانوم بود، همسایه فرهاد اینا، آش آورده بود، منم چارچشمینگاش میکردم که بابام دستش رو مثل خواهرزاده چوب کبریت نگیره، نشست روی مبل روبروی اتاق مامان و از لای در مامان رو میدید که به یک جا خیره شده و مژه نمیزنه، پروین خانوم کاسه آش رو توی دستش میچرخوندَ مثل یک سوسک چندش آور به من نگاه میکرد، صداش رو برد پایینُ گفت :
من میگم صلاحتون در اینه که بگذارینش بیمارستان روانی، من میگم درسته که مریض بی آزاریه ولی برای شما خوب نیست، من میگم این حکمت خدا نبوده که یه زن دیوونه رو تو یه شب برفی گذاشته توی مسیر شما، با یه بچه! از کجا معلوم این بچه اصلن...
بابا از روی مبل بلند شد، یک لحظه فکر کردم میخواد گردن پروین خانوم رو بگیره و فشارش بدهُ سرش رو بکوبه به دیوار، پروین خانوم هم که انگار شوکه شده بود از روی مبل بلند شدُ کاسه آش رو گرفت جلوی بابا و گفت :
- من میگم .......
بابا کاسه آش رو هل داد توی سینه پروین خانومُ با حالت کش داری گفت :
من میگم زودتر گورتُ از اینجا گم کن!
این شد چند تا کاج فرهاد؟
- شد پنج کوچه و نصفی!
پاهای فرهاد از دوچرخَ ش بزرگتر شده بود، اگر قوز نمیکردُ پاهاش رو دراز میکرد، میتونست به جای رکاب، پا بزنه رو زمین، دوچرخه رو با پا زدن بکشه جلو، پاهای من هم تازه به کف زمین میرسید.
خواهرزاده چوب کبریت حالا چاق شده بودُ شکمش جلو اومده بودُ غبغبش هم انگار رابطه مستقیمیبا شکمش داشت جلوتر از قبل ایستاده بود، دماغش هم بدجوری ورم داشت، ولی همچنان رنگِ زردش، زرد بود، ویار بدی هم گرفته بود، همین که برگه آزمایش رو گرفت، ویارش شروع شد، یک بار هوس کرد، تمام میوه های کاج توی اتاق فرهاد رو ببنده به یک کیسه گُنده سیاه زباله و بزاره روی زین دوچرخه فرهادُ مجبورش کنه ببره شش تا کوچه اون ور تر، فرهاد یک جورایی کاج و گنگ به تمام کاج های کوچک و سبزی که هی از توی اتاقش روی زین دوچرخه اش میذاشتُ میآورد شش تا کوچه این ور تر، کاج، نگاه میکرد، من بغل به بغلش رکاب میزدمُ آخرین محموله کاج رو ریختیم تو کیسه زباله سیاهی، انگار توی زانوهای فرهاد پیچ کار گذاشته باشنُ پیچ ها سفت شده باشنُ به روغنُ گریس نیاز داشته باشن، هر رکابی رو پایین فشار میداد به اندازه یک عمر میگذشتُ اندازه همون یک عمر فاصله بین رکاب زدن ها اشک ریخت ، روش رو به سمت دیگه ایی که من نبودم برگردونده بود، نمیدونستم برای کاج ها گریه میکرد، یا برای شکم ور اومده خواهرزاده چوب کبریت یا چون به جای رکاب زدن باید پا بزنه یا این که خواهرزاده چوب کبریت ویار کرده بود که فرهاد برای دانشگاه بره یک جای دور، چون دچار یک سری توهم شده بودُ مدام میگفت " تو نباید باشی، یعنی تو نبودی، ها فقط خاطره بود!"، یا برای این که من دیگه نمیتونستم بغل به بغلش دوچرخه سواری کنم.
اتاق فرهاد یک اتاق سفید بود، که حالا نارجی شده بود، نمیدونستم این همه کاج پردار از کجا پیدا شده بودُ که جای کاج های سبزُ کوچلو قبلی رو گرفته بودن، عین جوجه تیغی! اتاقش پر شده بود، دیوارش هم پر از تابلوهایی از دو، دوچرخه ی آبی و قرمز که شبیه جوجه تیغی های بزرگی شده بودن به اضافه یک کوچه ای که میخورد سر مدرسه و پنج تا کوچه اون ور تر مدرسه و شش تا کوچه بعدش و انتهای کوچه ششمیخودش وایستاده بودو کاج زیر یک کاج ، به یک بغل کیسه زباله روی زین دوچرخَ ش خیره شده بود، که مجموعن میشد دویست کاج، گفتم :
- مسابقه رو بردی، خیلی فکر کردم، یک دوچرخه جدید شاید بد نباشه ها! از دانشگاه میتونی بری خونتونُ بیای، اگه البته کلاست بزاره که هنوزم دوچرخه سوارشی!
براش دوچرخِ خریدم چون یک بار خواهرزاده چوب کبریت چشماش رو ریز کردُ صوررت رنگُ رو رفتهُ زردش رو که دایم عادت داشت یک وری کج کنه و بالا بندازه رو بالا انداختُ بهم گفت :
- این زردک، ها، چشاش کم کاج بودن خودشم داره روی این دوچرخِ کاج میشه ها!
فرهاد تقریبن هیچی از خونه پدرش نبرد، موقعی میرفت ، اتاقش یک اتاق سفید سفید بود، نمیدونستم چه بلایی سر تابلوها اومده بود، فقط یکی روی یک میخ یک وری لق لق میکرد، فرهاد تنهایی وسط کادر پشتش به تابلو بودُ یک دوچرخِ بغلش بودُ روی زینش پر بود از تابلوهایی که از یک کیسه پاره شده بیرون میریختن، فقط طرح تابلوی رویی معلوم بود، فرهاد پشتش به کادر بودُ هیچی اون دور تر معلوم نبود، یک کادر سیاه و نارنجی که کجکی وسط تابلو کشیده شده بود.
فردای اون روزیی که ویار خواهرزاده چوب کبریت حسابی گل کردُ فرهاد رفت، گلوم اندازه یک میوه کاج ورم کرده بود، صبح که بیدار شدم، مامان بالای سرم نشسته بودُ اون پشت مویی طلایی رو زد تو موهام ، گمونم لبخند زد درست نفهمیدم، حتمن زد چون لب های خطی ش مثل یک منحنی رو به بالا ایستادُ دوباره خط شد، از اون روز صبح به قول بابا معجزه شده بود، از تخت پایین اومده بود، فرداش دیدم داره توی باغچه گل میکاره، دستام رو گرفت، لب هاش باز شدن آروم به هم گفت:
- اون برمیگرده !
دیگه هیچی نگفت انگار یک لحظه خیال کرده بودم داره حرف میزنه، تو چشماش خیره شدم نمیدونستم کجا رو داره نگاه میکنه، انگار خیلی دور بود، وسط چشماش یک جاده برفی بود، یکی با بچه ایی بغلش وسط جاده ایی وایستاد بودُ به حالت انتظار داشت ته جاده رو نگاه میکرد، موهاش یخ زده بودنُ لپ هاش قرمز شده بودُ لباش سیاه ، سرما بی حسش کرده بود، دیگه حسش نمیکرد اون شبی رو که گفت :
لعنت به تو که تمام برنامه های من رو به هم ریختی ، لعنت به تو!
من برنامه های کسی رو به هم نریختم، از اولشم قرار نبود با هم بریم ، قرار بود تو بری، بعدم من بیام، خوب حالا چیش به هم خورده، برو! کارت رو راستو ریست کن، بعد ما هم میایم، نتونستی هم برگرد!
دستی کشید روی شکمش و گفت :
من و این منتظر میمونیم
شوکه شده بود، انگار آب گلوش رو به زور فرو میداد، صورتش سرخ شده بود، پشت سر هم سیگار میکشید، و قطره های عرق رو که توی سرما از پیشنونیش میچکید رو پاک میکرد، لباسش رو مرتب کردُ گفت:
میدونم مخصوصن این رو داری درست یک روز قبل از رفتنم میگی، میخوای منصرفم کنی، این همه برنامه ریزی رو خراب کردی، گندزدی به همش، گندزدی به همش.
پشتش رو کرد بهش، اشکاش داشت تند تند میریخت نمیخواست ببینه، فکر میکرد در جا از رفتن پشیمون میشه، ولی حالا اون شکم ورآومده شده بود، جزو اموال او، فقط او، موهای بافته اش رو از دور گردنش پرت کرد پشتشو گفت:
خیل خوب، میبینی که وصل به منه تا آخرش، نگران نباش هر چی بشه مسئولش خودمم نه تو!
ریشش رو خاروند، لبخندی زدو بقیه لباس ها رو چپوند توی چمدون، محکم زیپش رو کشید و دسته چمدون رو صاف کرد و گفت :
اون وصل به هر دومونه، فقط من هرچی که داشتیم رو فروختم، فقط اگه این، این کارهای من بیشتر از یکسال که خونه تو رهنه طول بکشه، با این بچه، چه کار میخوای بکنی، فقط .. فقط .... هیچی ..... ولش کن.
سرش رو گرفت تو دستش و فشار داد و گفت :
لعنتی! میخواستم موقعی دنیا میآد، اینجا باشم ، نترس بابا نترس ، میفهمینترس ، همه چی مرتب میشه.
پام رو روی اولین پله که گذاشتم، صدای تقی کردو بوی کاج بینیم رو پر کرد، فرهاد تازه دانشگاه رو تموم کرده بودُ منم تازه وارد دانشگاه شده بودم
وقتی برگشت روی یک دوچرخِ سیاه نشسته بودُ یک لباس سیاه هم پوشیده بود، از پله ها که اومد بالا روی پله آخری نشستُ صورتش رو توی دستاش قایم کرد، چشماش رو نمیدیدم، نمیدونستم داره برای پدرش گریه میکنه، یا برای این که پدرش همه اموالش رو صوری به خواهرزاده چوب کبریت فروخته یا برای برادر چهار ساله اش که همه بهش میگفتن "پسر جناب آقای ملکی "، غیر از خواهرزاده چوب کبریت که بهش میگفت " خاطره جان" ، خاطره جان هیچ شباهتی با فرهاد نداشت، رنگش زرد بودُ چشماش رو ریز میکردُ صورتش رو موقع حرف زدن کج میکرد، یا راهروی بالای پله ها که فقط جای میخ تابلوهای فرهاد باقی مونده بود.
طی این چهار سال که اینجا نیومده بودم مثل قارچ، کاج سبز شده بود، بوی کاج آدم رو خفه میکردم باید برگ ها رو کنار میزدیُ از توی یک هزارتوی نارنجی بیرون میرفتیُ لباست صد دفعه گیر میکرد به چوب های کاج و جر میخورد.
خواهرزاده چوب کبریت حالا چاق شده بودُ درست شبیه یکی از کاج های توی حیاط، بوی کاج میدادُ با هر حرفیش گمان میکردم یک میوه کاج پَردار توی صورت فرهاد پرتاپ میکرد، نمیدونم چرا لپ های زردش گل انداخته بودُ این قدر دست هاش رو موقع حرف زدن تکون میدادُ ثانیه یک بار میگفت:
اون خدا بیامرز، ها! فقط یک آرزو داشت، ها! منم فقط آرزوم اینه که این بچه رو مثل اون خدا بیامرز مرد بار بیارم ها!
هر چند گاهی هم یواشکی به پسر پروین خانوم، که درست روبه روش نشسته بود، نگاهی مینداختو میگفت :
اون خدا بیامرز میگفت " نباید پسرم بی سرپرستو بی پدر بزرگ بشه، ها همون طور که اون خدابیامرز نذاشت فرهاد کمبود مادر رو احساس کنه، ها ، من باید به تمام وصیت های اون خدا بیامرز عمل کنم ها"
اشتباه میکردم، فرهاد اصلن اینجا نبود یک لحظه حس کردم چقدر شبیه مامانم شده، به یک جایی خیره شده بود و مژه نمیزدُ سیب گلوش فقط جای مژه هاش گاهی بالا و پایین میشد، نگاهم رو سمت گردنش چرخوندمُ خط چشم هاش رو دنبال کردم، مستقیم به تابلوی کت شلوار قهوه ایی پوشیده پدرش چشم دوخته بود که خیره به فرهاد نگاه میکرد، فرهاد انگار یخ دستش باز شده بود، دستش رو آروم کشید روی صورت باباش.
مامان آستین پلیوری که برام بافته بود رو گذاشت روی دستمُ اندازش کرد، دید دارم خیره به چشماش نگا میکنم، دوباره میله ها رو گرفت توی دستش شُ روش رو اَزم برگردوندُ میله رفت توی دستشُ حس کردم، دستش میلرزه، لباش رو باز کردُ بعد پشیمون شد، هیچی نگفت ، دستاش رو گرفتم ، گفتم :
به هم بگو ، 18 سال فقط بهت خیره شدم.
لب پایینش رو گاز گرفتُ به یک جا خیره شد.
زمستون بود!
دست های قرمز شدهُ مردمک های اشک آلودُ لرزش دست هاشُ نوک بینی ُ چشم های قرمزشُ صدای رقصانش، یک موج هوای سرد وارد اتاق کرد، حس کردم منتظر یک اشاره است و تمام حس تنهایی که از گوشه چشم های من بیرون میزدُ مثل یک سیم، ارتباطی قویتر بین ما برقرار کرده بود، حالا این حس مثل یک دلو عمل میکردُ تمام حرف های رسوب شده را سرزبانش آورده بود، فقط به یک تلنگر احتیاج بود تا این فنر فشرده شده رها بشه و بیرون بپره، کف اتاق یک لایه برف کشیده شد، نگاهش رو از پشت یک مه غلیظی عبور داد.
وسط یک جاده برفی، رانندگی میکردم، توی یک چشم به هم زدن تایرای ماشین لیز خوردنو منحرف شد توی لاین اون وری، با سرعت کوبیدم از بغل به ماشین اون وری .
مامان مکثی کرد و گفت:
- هوا مه آلود بود، همین که دیدمشون، پام رو محکم کوبیدم رو ترمز، دیر شده بود
دستام رو محکم گرفت و گفت :
- متاسفم
گفتم :
- چرا متاسفی مامان
نگاه کدرش هر لحظه روشن تر و روشن تر میشد، یکی از برف پاکن ها سرما و برف رو پارو میزدُ و دوباره و دوباره ، یک نفر پشت صندلی اون یکی ماشین پیشونی پرخونِ ش معلوم بودُ و خرده های شیشه ای که توش گیرکرده بودُ یک دست ظریف زنانه از لای تکه تکه های شیشه گذشته بودُ روی یقه قهوه ای رنگ کت بغل راننده قفل شده بود، اون یکی برف پاکن مثل یک آرشه روی شیشه شکسته صدای جرجر میداد و شیشه رو خرد میکردُ و خون رو قاطی ش میکرد.
اشکاش ریختنُ آب گلو شُ رو قورت داد و گفت :
- مسافری که پشت اون ماشین نشسته بود به شدت ازش خون میرفت، ضربه مغزی شده بود، شوهرمم ریه اش سوراخ شده بود.
نگاهی به بابا کرد که از پنجره توی حیاط به اتاق مامان خیره شده بود.
راننده اون یکی ماشین بود، کمکمون کرد رسیدیم بیمارستان، شوهرم هنوز زنده بود، چند ماه که از ازدواجمون گذشت، قرار شد شوهرم پولی جور کنه و زندگی رو شروع کنیم، یک سالی رفت عسلویه به قول خودش " عسلو "
داشتم گرما و سرمای شرجی و بدی رو بالا میاوردم، روی صورت مامان قطره های درشت عرق جمع شده بود
- میگفت "عسلو! جهنمِ، عرق از تن آدم خشک نمیشه، اگه مجبور نبودم هیچ وقت سراغ عسلو نمیرفتم، هر وقت فکرشُ میکنم تمام تنم از پاهام پر میشه از یک مایع تلخُ و غلیظ، تا توی سرم پر میشه، اونقدر سنگین میشه که نَ میتونم برم نَ برگردم" بعد هم با یک پول عجیب و غریبی برگشت که قسمت بزرگیش رو مخفی کرده بود، به هم گفت :"مهری میبینی، دنیا رو " ، سرفه میکرد، گریه میکردمو بهش التماس میکردم، حرف نزنه، خس خس میکرد، گفت: " اون زن، اون زن، مهری ، عسلو ، ازم انتقام گرفت، اون منتظرم بود، چند ماهه، اون انتظار میکشید که من کاراش رو راست و ریست کنم، ویزاش رو، یا اگر اونا رو نتونستم ببرم با خودم، برگردم!"، حتی وسایل خونه رو هم فروختِ بود، یک بلیط خریدِ بودُ از فرودگاه برگشته بود، برف پاکن یک لایه برف دیگه رو کنار زد، یک بچه توی کریر عقب ماشین گریه میکردُ چند جای صورتش رو شیشه ها بریده بودن، ضربه مثل یک شوک تا ته مغز مادرش رو زخم کرده بود ومغزش پر از یک مایع تلخ شده بود که دیگه نمیتونست مغزش برگرده و نه بِره ، در جا ایستاد،هیچ امیدی به برگشتش از کما نبود واسه اسم مادرش رو گذاشتیم روش " عسل "، چماش عین چشمای مادرش بود.
نگاهی به پنجره انداخت و گفت :
اون خودش رو مقصر میدونست، منم پام وسط ماجرا بود، با یک بچه چکار میتونستیم بکنیم، نگهت داشتیم، اون زن یک سالی تو کما بود، دکترا تونسته بودن اون مایع تلخ رو از مغزش مکش کنن بیرون ولی لایه ای از تلخی جداره های مغزش رو پوشونده بودُ هرگز هم پاک نشد واسه همین حافظه اش رو از دست داده بود، منم سرما و برف تا حلقم چال شد، افسردگی شدید گرفتم.
مهری دست های من رو محکم گرفته بود حس کردم خواهرزاده چوب کبریت داره دستام رو فشار میده، مهری دیگه حواسش به من نبود، انگار چند سال دورتر بودُ برای سایه ی درخت ها روی دیوار یک قصه قدیمیرو مثل تکه های یک پازل توی خونه ها با فشار زیاد فرو میکرد.
دوباره نگاهی به پنجره انداخت و گفت :
پدرت، منظورم ...با پدر فرهاد رفته بودن پیش اون زن، نمیخواست انتقام بگیره! فقط حافظه شُ از دست داده بود، روی تخت نشسته بودُ به کاجی سوخته ایی که سرش روبه روی پنجره بیمارستان خم کرده بود، خیره نگاه میکردُ دائم یک متکا رو روی پاهاش تکون میداد، پدرت، آره پدرت از سیر تا پیاز قضیه رو براش گفته بود، ولی اون همین طور روبرو رو نگاه میکرد، حتی مژه نمیزد ، کریر بچه رو نشونش دادن شاید یادش بیاد، بالا سر کریر خالی نشست بودُ تکونش میداد و براش لالایی میخوند، بابات وقتی ازش پرسیده بود برای کی داری لالایی میخونی گفته بود " برای خاطره " گمونم اسمت رو گذاشته بود خاطره، ولی باز هم قبول نکرده بود گفته بود " دروغ میگین، من هیچی رو از دست ندادم دوباره همه چی رو به دست میارم".
دستی به موهام کشید.
اشکای مهری ریختن، دستام رو سعی کردم از توی دستاش بیرون بکشم.
- هر وقت توی چشمات نگا میکنم، مادرت رو میبینم توی یک جاده برفی که بغلت کرده و داره به ته جاده نگاه میکنه و انتظارمیکشه، تمام لحظه ها رو از اول اول توی ذهنم مجسم میکنم.
دستام رو محکم گرفت، حس کردم دستام بی حس شده، دستم رو رها کرد وگفت :
بابات که برگه مرخصی رو گرفت از در رفت بیرونُ دیگه پیگیرش نشد، چند وقت بعد هم که پدرت رفته بود در خونه شون، فکر میکنی کی در رو باز کرده بود!
کاموای رو انگشت مهری اونقدر کشیده شده بود که حس کردم اگر سفت تر بود دستش رو حسابی بریده بود و تا وسطا داخلش فرو رفته بود، شروع کرد به انداختن گره ها، محکم مینداخت و آستین پلیور داشت همین طور مچاله بالا میاومد، لب ها ش جلو اومده بودن عینکش رو زد بالای سرش و لب پایینش رو گزید و گفت :
پدر فرهاد خونه رو از شوهرم خریده بود، در رو پدر فرهاد باز کرده بود، میگفت" همون روزا توی بیمارستان فهمیده که کی به کیه و چی به چیه " ، میگفت : دلش نیومده این زن رو بیرون کنه ، عسلو هم همونجا زندگی میکرد، سرپا شده بود و مثل یک شاخه باریک ، انگار توی تمام بدنش زرد چوبه تزریق کرده باشن، رنگ پریده بود، پدر فرهاد به پدرت گفته بود" من شکارچی خوبیم"
پاهام یخ زده بود با این که کنار بخاری نشسته بودم حس کردم پاهام شکسته ان و توی جوراب های پشمیدارن آب میشن.
چند سال بعد هم که به قول پدرفرهاد دیگه از قایم موشک بازی خسته شده بودن اومد، توی خونه فرهاد اینا، بعد از مرگ پدر فرهاد هم معلوم شد چندان شکارچی خوبی نبوده، عسلو به قول خودش "همه چیش رو موزیانه پس گرفته بود"
بابا سرم رو توی دستش گرفته بودو آب میریخت روی صورتم.
- بلند شو عسل بابا!
مهری دستش رو به سمتم دراز کرد، رنگش پریده بودُ توی چشماش یک زن توی جاده ایی برفی با بچه ایی بغلش وایستاده بود، دستش رو دراز کرد سمتم، محکم دستش رو گرفتم، لبخند زد، موهای یخ زده اش رو تکون داد، یک جاده مارپیچ دور پاهاش جمع شدن و آروم از جلوی پاش یک جاده صاف پهن شد که دو طرف ش دیوارای سرو و کاج عمود و سبز قد کشید بود، دستای مهری گرم بود و اشک میریخت، گفتم :
- همه چی مرتبه مامان!
به در سه تا ضربه و یک فاصله و دوباره سه تا ضربه، بابا اومد تو، گفت :
اون پسره که چشمش قبلن کاج بود، دم دره، راستی نمیدونستم چشمای کاج خوب میشن.