تنها کسی میتواند خود را بشناسد که موفق به دیدن قالبی شود که به خود داده است یا اینکه دیگران، بخت واقبال وشرایطی که هر کس در آن به دنیا آمده است به او داده اند. (لوییجی پیراندللو)
. . . . .
این همه سال هرچه گفتم، هر چه نوشتم، هرچه داد زدم انگارکه نه انگار. مدت ها بود که به مرگ فکر میکردم. یعنی این مرگ بود که رهایم نمیکرد و شده بود بختک خواب وبیداری ام. دور وبرم پر شده بود از آدم های مرده یا آدم هایی که مردن را هر روز صبح علی الطلوع از همان وقت که از خواب بیدار میشوند تا آخر شب لحظه به لحظه انتظار میکشند. مرگ خود به خود مساله ی روزانه ام شده بود. میخواستم بدانم چرا با اینکه مرگ وزندگی موازی هم، نزدیک به هم وتنگا تنگ هم در حرکتند. اما. . . .
- تورا به خدا بس کن ! میدانی این چندمین بار است که داری این اراجیف رابه هم میبافی ؟!
به قدر کفایت گفته ای ونوشته ای، خیلی زودتر از این ها، قبل از این که بیایی و تکیه بدهی به این قاب عکس غبارگرفته ی روی دیوار. یادت که هست ؟! هر روز میآمدی داخل اطاق وکلاهت را به آویزپایین چوب رختی کنار قفسه ی کتاب آویزان میکردی وفرو میرفتی توی صندلی چوبی با روکش چرم، انگاری غیب میشدی، دست های توی آستین درست پیدا نبود، به رخت ولباس اتوکشیده بیشتر شبیه بودی تا به. . . . انگاری با سر انگشت اشاره بند انگشتی سیاه زیر بینی را میخاراندی، قاب عینک را روی بینی تکانی میدادی ومسیر شانه شده ی موها ی چسبیده به هم را با کف دو دست تا پشت سر تعقیب میکردی.
- تو هم همینطور!، مثل همیشه پشت میز، تکیه بر صندلی، خیره به این عکس غبارگرفته درقاب عکس کهنه،با آن قیافه ی عصا قورت داده ی همیشگی که تا خرخره در پیراهن یقه بسته وکراوات زده فرو رفته. با خودت فکر میکنی این شکل وشمایل را در بیشتر جاهایی که این همه سال سرک کشیده ای، دیده ای. درست همین شکل وشمایل، شاید جایی کوچکتر جایی بزرگتر جایی شفاف وتمیز جایی کهنه وغبارگرفته. تابلوی آن دختر سیاه پوش را هم همان روزها تازه شروع کرده بودی ! یادت هست!؟
- یادم هست ! تابلو را که دیدی آرام آرام آمدی جلو، زل زدی به چشم های دختر سیاه پوش ودسته گلی که به دست داشت وگفتی این را توی یکی از موزه های پاریس دید ه ای، درست عین همین تابلو، کار یک نقاش ناشناس ایرانی بود.
دادم به هوا رفت. آخر، ماه ها و سال ها بود که من داشتم به یک چنین تابلویی فکر میکرد م، رنگ لباس، حالت چشمها، آذین وآرایش موها، همه وهمه را بارها روی بوم ذهنم می کشیدم و پاره میکرد م، میکشیدم ومیسوزاندم. تا بالاخره به این شکل وقیافه راضی شدم. تو خودت شاهدی من در تمام طول اقامت، از خیلی از موزه های نقاشی در فرانسه دیدن کردم اما آن جا هیچ رد ونشانی از یک چنین تابلویی نبود.
- چند ماهی گذشت، از تو خبری نبود. میگفتند یک پایت تهران است یک پایت پاریس، حال خوشی نداشتی، حتی دل ودماغ به کافه نادری آمدن را!تا آن روز سرد وبارانی که مثل روح ظاهر شدی !بارانی سیاه پوشیده بودی. با کلاهی که آن قدر روی سرت پایین آمده بود، که انگاری چسبیده بود به یقه ی پالتو، ازصورت تو تنها یک جفت چشم پیدا بود، درست مثل چشمان یک جغد در یک شب تاریک.
کپی دست نوشته ها را همراهت آورده بودی وداد وبیداد میکردی که آخر به کجا باید شکایت کنم ؟ کجا باید فرار کنم ؟به کی باید التماس کنم که این جور چیز ها را به من نسبت ندهند. من هیچ ارتباطی با آن خانه وآن پنجره و آن بغلی شراب ندارم، هیچ وقت یک همچو جوی آبی دراطراف خانه ی من نبوده. انگاری جایی این دست نوشته ها را مثل یک فیلم یا چند قطعه عکس یا حتی یک تابلوی نقاشی نشانم داده با شند. به گمانم زن خدمت کار پانسیون بود که آمد توی اطاق و آن ها را نشانم داد وگفت : آقایی که دیشب آمده بود دیدنتان این ها را به من داد، گفت : پیش خودت نگه دار مبادا مثل الباقی پاره کند بریزد توی سطل زباله ی اطاق. کپی ها را از دستش قاپیدم و از اطاق بیرونش کردم. آ مده ام بگویم این همه آدم فکستنی راه افتاده اند و زیر علم این جور نوشته ها سینه میزنند که چی؟! هر کدام شان هم به فرا خور روز وروزگاری که در آن نفس میکشند وراه میروند، چیزی مینویسند وبه رخ میکشند. هر وقت هم آمدیم و حرفی بزنیم،. . . .
روز به روزبر بهت وحیرت من افزوده میشد. مراسم ترحیم، عکس ها وگزارش هایی که روزنامه ها و نشریات منتشر میکردند. مراسمیکه در گوشه وکنار تهران، دوستان وآشنایان برپا کرده بودند. . آن اتفاق با شواهد وقرائن موجود چندان باورپذیر شده بود که اثبات هر ادعای دیگری نا ممکن مینمود. شاید هم به قولی امر بر من مشتبه شده بود. باور پذیری را در این واقعه برای همه باور پذیر وملموس کرده بودم ! خدای من ! خودم هم نمیدانم چه میگویم !واقعیت این بود که اتفاقی را که خود مسبب انجام آن بودم نمیتوانستم باور کنم. شاید فکر میکردم این بار هم مثل هر بار یا کار ناتمام به انجام میرسد یا من درمانده از اتمام اش گوشه ای کز میکنم وبرای سالیان سال درلاک تنهایی خود فرو میروم.
- همه چیز را به وضوح میدیدم، میشنیدم، به هر کجا که میخواستم سرک میکشیدم هیچ چیز مانع ام نبود. هیچ کس از حضورم مطلع نبود.
- یکی از رفقا (به گمانم آقا بزرگ بود) پیرزنی را همراه خودش به کافه نادری آورده بود، پیرزن از احضار روح وعالم ارواح با خبر بود،سرو کله ی تو هم همان روزها پیدا شد.
. از پیرمرد نعش کش خبری نبود. اما خود نعش کش چرا! بغلی شراب را هم همراهت آورده بودی، با چمدانی که یک دسته گل نیلوفر تازه در آن بود. وپیراهن زنانه ی سیاه رنگی که به نظر آشنا میآمد. آن شب در حال بی خودی کلی ازآن همه اسرار مگو را بازگو کردی !نگاتیو درخت وگربه وقطره های خون را هم همراهت آورده بودی، قطره های خون در نگاتیو به رنگ سبز بود. بعد آلبوم عکس ها را با هم مرور کردیم.
- نقاشی ها هم همراهم بودند. پرتره ی تولستوی که کشته مرده اش بودی یا آن یکی، که طرحی است از یک آهوی تنها.
عکس خانه ی پدری با درخت هایش، عکسی که با کلاه پهلوی در قلهک تهران انداخته ای، عکسی که با جمعی از دوستان در ییلاق اطراف تهران داری.
به گمانم آقا بزرگ هم توی همان عکس است !
عکسی که کتابی از دکارت در دست داری وآن که. . . خوابانده اند ت روی تخت توی اطاق، خواب خواب خواب، به گمانم مربوط به سال 1330 باشد.
- گرفتاری ها درست بعد از آن عکس بود که شروع شد. یکی دوتا از روزنامه ها هم همان را در صفحه ی حوادث چاپ کرده بودند. نمیدانستم این قدر به سرعت میشود یک اتفاق ساده را آن همه جدی جلوه داد. من آماده شده بودم تا بروم بیرون. قدم بزنم وچندتایی عکس بگیرم. فقط کمیسرگیجه داشتم، سوزش چشم هایم تازه شروع شده بود و حالت دل پیچه وتهوع که پیش از آن حتی در هوای آزاد هم به طور طبیعی دست به گریبانش بودم دوباره آمده بود سراغم. زن خدمتکار توی اطاق بود. دوربین را به اودادم تا بگذارد روی میز وخودم دراز شدم روی تخت وخوابیدم، انگاری توی خواب بودکه عکس رادیدم. آمبولانس وماشین پلیس به موازات هم وسط خیابان پارک کرده بودند و خیابان تقریبا بسته شده بود.
دکتر با صورت گرد و غبغب آویزان داشت مرا معاینه میکرد. پرهیب زن خدمت کار پانسیون را بالای سرم حس میکردم. چهره اش هی تار میشد هی روشن میشد، هی ریز میشد وهی درشت میشد. نور فلاش دوربین مرا به خودم آورد.
مامور اداره ی گاز داشت اتصالات سیستم گازکشی اطاق را کنترل میکرد. اطاق تاریک بود و دروپنجره را باز گذاشته بودند.
عکسی هم بود که سنگ قبری را نشان میداد با انبوهی از گل. تاج گل ها تمام سطح قبرراپوشانده بودند. یادم هست عکس را که نشان دادی گفتی این گل ها کلی قیمتم را بالا برده، درست مثل آن توپی که زن مهاراجا سرتا پا غرق مروارید ش کرد. کلی با هم خندیدیم.
نیش دار نوشتن را دوست داشتم، عبارات روانی که بی مقدمه نشتر به زخم وجدان آدم ها میزنند. اگر وجدانی در کار باشد.
واژگانی که بودارند. لخت وعور وبی نزاکت اند و بی ملاحظه. اما هستند وما گاهی برای نجات خودمان یا فرار از یک مهلکه آن ها را به کار میبندیم. درست مثل دارویی که ناچاری برای درمان مرض هم که شده آن را بخوری، هرچند تلخ وبدخوراک. نمیدانی ریشخند کردن این وآن چه لذتی دارد. به خصوص آنانی که حتی از ابتدایی ترین آداب انسانی در زندگی روزمره شان هیچ خبری نیست. وتنها فرق شان باحیوان این است که برروی دوپا میایستند. تنها چیزی که بدون استفاده روی دستشان باد کرده همان عقل است. حالا تو فکر کن چه هنگامه ای بر پا میشود وقتی یک همچون جماعتی بخواهد راه وروش زندگی کردن ومردن را به جهان بیاموزاند و بشود مهد ومهبط فکر. خنده دارنیست ؟! باورکن که خنده دار است واین خنده دار بودن را میبا یست به دنیا نشان داد.
- در گزارش پلیس آمده بود یکی از ساکنین ساختمان حدود همان ساعت دختر سیاه پوشی را دیده که با دسته گلی پلاسیده، از ساختمان بیرون آمده و سوار بر درشکه ی عجیب وغریبی شده. درشکه چی را همه با تو اشتباه گرفته بودند، میگفتند : این خود تو بودی که افسار اسبان آن نعش کش . . . . . .
درشکه !
نعش کش ! در دستت بوده.
صدای پایش را با گوش های خودم شنیدم، در اطاق را باز کردم تا شاید ببینمش. اما نبود. با عجله چهار پایه را کنار دیوار گذاشتم واز آن بالا رفتم تا ازپنجره نگاه کنم شاید ردی از خودش به جا گذاشته باشد، انگار چیزی شبیه درشکه بود که مسیر نگاه مرا در خیابان با عجله طی میکرد. هنوز پایین نیامده بودم که همسایه ی طبقه ی بالا آمد توی اطاق وسراغ تابلو سفارشی اش را گرفت. بوم ها همه روی هم تلنبار شده بود. بوم ها را زیر ورو کردم تا ببینم تابلوتا کجا پیش رفته. چشمش که به تابلو افتاد پرسید این همان دختری است که چند لحظه ی پیش از اطاق شما بیرون رفت؟!هاج وواج مانده بودم، همه دارند دستم میاندازند؟! یا نکند من در عالم غریبی سیر میکنم که دیگران از آن بی خبرند.
کلی پول به آن به اصطلاح کارآگاه خصوصی دادی تا بتواند سوءتفاهمیرا که داشت تیشه به ریشه ات میزد برطرف کند اما نتوانست. ، کار به نبش قبر هم کشید، بستگان درجه یک رضایت ندادند. قرارشد عده ای اجیر شوند وشبانه، دزدکی نبش قبر را انجام دهند.
باور کن خاکبرداری را با تمام وجودم حس میکردم، سنگینی توده ای که روی تنم احساس میکردم، داشت لحظه به لحظه سبک تر میشد. هجوم هوا به داخل دهلیز وتاریک خانه ای که در آن بودم. وراجی های مردانی که داشتند با ترس ولرز کار میکردندو سر سهم شان با هم چانه زنی میکردند. امیدوار بودند، گنجی، دفینه ای، چیزی در این دخمه باشد. نور فلاش چشمانم را سخت آزرد.
عکس که چاپ شد، همه به شک افتادند،بهتر بگویم شک ها به یقین تبدیل شد، عکس با قیافه ات مو نمیزد. صورت کمیسیاه شده بود وبه نظر میرسید دچار لهیدگی شده. درست فردای روز نبش قبر غیب ات زد،مفقود شدی. کارگرها بدون این که بیایند ودست مزدشان را طلب کنند غیب شان زد. کارآگاه به مرزجنون رسیده بود.
هر طور بود خودم را بهش رساندم، حیرت زده بود، وانمود میکرد مرا نمیبیند، نمیشناسد، داد و فریادم بالا رفت که بابا من اینجام. دست نوشته ها یی که روی میزش بود تکان خوردند وتند تند جابه جا شدند . فکر میکرد باد دارد همه چیز را به هم میزند، به پنجره نگاه کرد. پرده بی هیچ حرکتی پشت به قاب پنجره آویزان بود.
- داشتند از وحشت، قبض روح میشدند، وقتی آمدند سراغ تابلوی زن سیاه پوش. صورت، با ظرافت ودقت تمام از توی تابلو بریده شده بود.
کار همان همسایه ی طبقه ی بالایی بود. بعد از ماجرای دختر سیاه پوش که به خیا ل او از اطاق من بیرون آمده بود سخت کلافه بود. تابلوی سفارشی اش را خواست، ناتمام بود، نشانش دادم زار زار گریه کرد. میگفت : این تابلوی او نیست. این درست شکل همان زن سیاه پوشی است که سوار نعش کش شد ورفت. با چه زبانی باید به او میفهماندم که این خود او بودکه از اطاق من بیرون رفت.
میگفت خسته شدم از بس کنار جوی آب ایستادم و زل زدم به چشمان آن پیرمرد ترسناکی که نکبت وادبار از سرو رویش میبارد، تا به آن روز این قدر از خودم بدم نیامده بود،هیچ چیز دردناک تر از این نیست که تنها از روی قیافه ی ظاهری ات در باره ات قضاوت کنند.
- شاید اگر یکی ازآن کارگران نبش قبر دستگیر نشده بود، ماجرا شکل دیگری پیدا میکرد. .
- هه. . . تکه های شکسته ای از یک گلدان وقلمدانی که روی جلدش نقاشی شده بود.
خان عمو به محض شنیدن خبر، خودش را رسانده بود. هیبت بلند بالای یک ناخدای کشتی حالا پیرمرد بد قواره وفرتوتی را میمانسیت که با دو دست صورتش را پوشانده بود و آهسته آهسته، ریز ریز چنان شانه هایش میلرزید که معلوم نبود دارد میخندد یا گریه میکند. . . . . ، زن همسایه ی طبقه ی بالا هی جیغ میکشید و میگفت این خودشه همون که افسار اسبان نعش کش در دستش بود. همان درشکه چی. . . . . . .
- خان عمو گوشه ای کز کرده بود وخیره به چشم های زیر قاب عینک، انگشت به دهان گذاشته بود.
- . . . . .
خرداد 88 - بازنویسی بهمن 88