دري را كه همين چند لحظه پيش بستهام، باز نميشود. کليد به راحتي ميچرخد بدون آن كه زبانه قفل را رها سازد. كليد را در ميآورم و دوباره در قفل مياندازم. اين بار اصلا نميچرخد، نه به چپ و نه به راست. همان طور سرتق ميماند. گرماي سمج كلافهام ميكند و عرق تمام دست و صورتم را به آني پر ميكند. باز نشدن قفل، تاثیر گرما و عرقريزی را تشديد ميكند. دم دماي غروب است. مهجوری و بیگانگی كليد از قفل در اين غروب خلوت و دلتنگ، احساس غربت را در من سهمگين میکند... دريا موجش را چون شلاق به ساحل ميكوبد. آن سان كه قرنها ميكوبيد، حتي آن زمان که انساني، قفلي و كليدي نبود...
در تاريك روشناي آن وقت غروب، تكيدگي چهره و حالت چشمهاي وي پيدا نيست. ولي حضوری ناگهاني مييابد؛ درختها را آب ميدهد. درختهايي چغر و پرطاقت كه در اين هواي گرم و شرجي به هفتهاي يك بار آب هم قناعت ميكنند و به همان آب ميسازند و طوري با آن سرميكنند که توانشان در عطشان طول هفته حفظ میشود.
" كليدم در را باز نميكند. " بيآن كه خطابم به کسی باشد، در تاريكي به نشانه درماندگی نجوا ميکنم.
شلينگ را در گودال تشنه درختچهاي رها ميكند و ميآيد. توي تاريكي كليدم را نگاه ميكند. آن را در قفل مياندازد. نميچرخد، آن را درمیآورد. بعد با كليد ديگري که همراه دارد، قفل را باز ميكند. بعد دوباره آن را قفل ميکند و كليد مرا به قفل مياندازد و عكس جهت ميچرخاند. كليد خميده شده، صاف ميشود و با چرخشي قفل باز ميشود.
ميگويد از ميناب به كارگري آمده است، ولي نميگويد پس سالها پيش در جنگلهاي شمال چه كار ميكرد.
بار آخر، مدتها بعد، او را در شهری ديگر، در کنار جادهاي در زير گرما و آتش خورشيد دیدم. جادهاي هلالی كه طي كردنش پاي پياده طاقت فرسا به نظر میآمد و من ناچار بودم درازاي چند كيلومتري جاده را در هرم آتش براي رفتن به مخابرات طي كنم، جلويم ايستاده بود. تكيه داده بود به گوشهاي زير سايهی ديوار. با تيرك چوبي نقشه برداري با اشاره به محل استقرار دوربین، نشانم داد كه چگونه از میان كلبههاي چوبي و درختان به جا مانده از بی آبی، مستقيم، به مخابرات برسم. از سايه كلبهها و درختها بر مسيري از خاك نرم و ماسهاي، از زير يا كنار شاخههاي كُنار به مخابرات ميرسم و بعد از تلفن از همان مسير برميگردم تا به دريا ميرسم.
صدايم ميكند. با لبخندي آشنا ميپرسد: گمشدهات را پيداكردي؟
با لبخندي آشنا ميگويم: پيدا كردم.
چوب مدرج نقشه برداري را به سمتي گرفته است كه زماني پيش آنجا ايستاده بود. در چهرهاش سايههاي زخمي هزار خاطرهی دردناک كوچ صيادان شب به دريا زده حك شده است.
با لبخند آشنايش كوچ ميكنم به خانهاي روستايي كه بر سكوهائي چوبي ساخته شده است. ارتفاع هر چند كوتاهی سكوها، انباري نسبتا وسيعي را در زير خانه ايجاد كرده است كه اكثر نقاطش تاريك است. من که بارها شاهد تردد آدمهائی ناشناس، ساکنین پنهان، در تاریکی انباری و حد فاصل انباری و تلمبار هستم، هيچ وقت جرئت نميكنم بيش از چند قدمي در زاویههای آن پرسه بزنم. برای آن که خود را به پلههاي چوبي و به قسمت مسكوني خانه برسانم، هميشه به حالت گريز از كنارش رد ميشوم... کودکان بسياري در خانه مشغول بازی هستند. شلوغي و دوندگيهاي كودكانه خانه را گرم و زنده کرده است. خانه داراي اتاقهاي بسيار و ايواني است كه بر سكوهايش پرندههاي غريب لانه ميكنند. ايوان جلوي اتاقها وسيعتر و ايوان پشت اتاقها باريكتر است. كف چوبي ايوان پشتي اگر بشكند در تاريكترين قسمت انباري خواهم افتاد. ايوان كوچك را با احتياط طي ميكنم و از طرف ديگر آن دوباره به ايوان جلوئي ميرسم. طي هر بارهی ايوانهاي جلوئی و پشتي به نوعي تجربه تازه و مرموزيست كه بازتاب آن در من به شكل وهمی نامتوازن نقش ميبندد...
يك بار در قسمتی از جنگل جهتم را گم ميكنم. وسط يک منطقهی وسیع پر درخت، از رودخانه و از راهی گریز، و از خودم، مهجور میمانم و بيجهت میشوم. به هر سمتي چند قدم پيش ميروم. جنگل عمیقتر میشود و کوره راهی دیده نمیشود و چون ناشناخته است، برميگردم. برميگردم، اما نه به آن نقطه كه بودم، به يك نقطهی ديگر میرسم. دوباره از آن نقطه، چند قدمي در سمتی پيش ميروم. متوجه ميشوم كه جهت اشتباه است. باز ميگردم. سورهای از قرآن را كه تازگي در مدرسه ياد گرفتهام، ميخوانم. يكي دو خطش را پس و پيش تكرار ميكنم. حالا كه به معني سوره فکر ميکنم متوجه ميشوم كه هيچ ارتباطي به درخت و جنگل و گم شدن و سروته شدن جهت ندارد. با همان چهرهی سوخته و تكيده با كيسه يا بستهاي در دست از راه ميرسد و من با او به همان جهتي ميروم كه او ميرود. بعد از طي مسيري از جنگل بيرون ميآيم و به رودخانه و فضای همجوار این دو مينگرم و به آساني راه خانه را مييابم...
يك وقتهايي خودم ميروم سراغش. از آن جايي كه هستم، دو سه ساعتپياده مرا ميرساند به محل كارش. گوشهاي مينشينم. ملتفت من نميشود. شايد ميشود، ولي نشان نميدهد. چوخا به دوش، داس و تبر و تیشهاش روی زمین پهن است. نُب تراش است. اگر هم سر کاری رفته باشد، دوباره به همین جا برمیگردد. اگر از صبح رفته باشم، ناهار را با هم ميخوريم. يك مشت كته يا هر چيز كه در خورجينش دارد. تا غروب گوشهاي مينشينم به عبور آدمها كه ميآيند و ميروند، نگاه ميكنم. زناني كه با زنبيلی خرت و پرت، چادر به كمربستهاند و زردی در صورتهاشان رسوب کرده است. مرداني كه پابلوس گوشهی لبشان كاشته شده و زنبيل چانچوشان راز مهآلود پاييز جنگل را در خود پنهان كرده است. هر کدام يك زنبیل را دست کم با خودش اين طرف، آن طرف ميكشاند...
هر چه غروب نزديكتر ميشود، محل كارش خلوتتر ميشود. كمكم از صدا ميافتد. همجواري غروب با جنگل و كوهستان، اشباح غريبي را ايجاد ميكند. ما از كوره راهها با فانوسي كه همراه دارد ميگذريم. من سعي ميكنم از دايرهی روشن فانوس او خارج نشوم و او یادم میدهد که چگونه با احتیاط نسبت به قانون شب و با احترام به قانون جنگل و اشباح از راه ميانبر به خانه برسيم. تا آن که کم کم حركت سايههای کودکان كه با بازي در فضای تاريک روشن ايوان زندگي را تجربه ميكنند، از دور نمايان ميشود...
اكثر شبها خانه شلوغ ميشود. آدمهاي بسياري ميآيند و ميروند. حرف ميزنند و پابلوس ميكشند. يك شب، اما شلوغي خانه فرق ميكند، ولي من آن چنان خستهام كه نميفهمم خوابم يا بيدار... از فردايش ديگر هیچ وقت مشدي را ملموس و رودررو نميبينم...
بعد از آن شب، کودکان خانه هم هر کدام به سمتی میروند و اگر به طور اتفاقی یگدیگر را میدیدیم، هیچ یک خبر درستی از حال مشدی نداشتیم...
فصلهاي زيادي سپري ميشود. فصل تن به آب سپاریها در رودخانه و دريا. فصل پاييزها و زمستانهای ديرپا. فصل سرخوشيهاي كاذب در آینه و آبهاي راكد كه تنها و بيخيال و بيمعني ميگذرد و تنها وظيفهاش گويا ناديدهانگاري دردناكي ايام است...
بعد از مدتها توي آب حساش ميکنم. گوشم را ميگيرد و به قعر آب ميكشد. آب را چنگ ميزنم، دستم به چيزي گير نميكند. به زحمتخود را از دستشخلاص ميكنم و ميآيم به سطح، اما دوباره مرا به زير ميكشد. دوسه بار كه عملش را تكرار ميكند، ميگويد: يا من ميشنوم كه ميگويد:
" هميشه سايه به سايه توام... "
هميشه سايه به سايه من است. حضورش ملموس نيست، ولي ميدانم كه هست. از من چيزي ميخواهد يا مثل آن موقع ميخواهد كه من چيزي بخواهم. نميدانم. مثل انباري آن خانه. نزديك شدن به او برايم مشكل است. چيزي وادارم ميكند كه از لمس كردن و عينيت يافتن آن بپرهيزم و فقط وی را به شكل وهم در گوشهاي از ذهن يا دلم داشته باشم...
از باريكهاي در سينهكش كوهی سنگي ميگذرم. هوسي كه چرائي آغازش را تنها كنجكاوي شباب پاسخگو است. در ادامهی راه به بنبستي ميرسم كه امكان پيشروي يا برگشت به هر جهتي را ميبندد. چهار دست و پا چسبيدهام به سنگ. هيچ امكاني كه تغييري در شرايط خود بدهم، يا جايي كه دست يا پايي به آن گير بدهم و جابجا شوم، ديده نميشود. به پايين نگاه ميكنم. مرگ را در فاصلهاي نه چندان دور احساس ميكنم. ته دلم خالي ميشود.
براي رهائي خود، بارها دور و برم را وارسي ميكنم. راهي نمييابم. حس ميكنم دارم خسته ميشوم. آن قدر مايوسم كه تصميم ميگيرم خود را پرت كنم. دوباره به پائين نگاه ميكنم او را ميبينم. واضح و ملموس، ميگويد:
" گيركردي؟ عجله داري؟ تصميم گرفتي صورت مساله را پاك كني؟ حالا بينداز خودت را، بينداز "
همان طور چهار چنگولي خشكم ميزند... يادم نميآيد چگونه از آن مخمصه رهائي مييابم...
از آن به بعد هر وقت غرور و گستاخی را در پارهاي از قصههايي كه براي خود ميسازم، دخالت ميدهم، پسگردني محكمي ميخورم و به شدت سكندري ميروم و بر تمام بدنم عرق واهمه مينشيند...
بعد از میانسالی در ايستگاهي پرت در کنارهی جنگل، از قطار پياده ميشوم. دوري در آبادي و اطرافش ميزنم. در جادهاي كه نميدانم به كجا ختم ميشود پيش ميروم، برميگردم. در قهوهخانهای در میانهی جنگل استراحت میكنم. همصحبتم چهرهی جواني دارد ولی چوخای کهنهای را بالاپوش کرده است که مسنتر به نظر میآید.
- مگر شبها سرد ميشود؟
- نه حتما. ولي مرطوبتر ميشود. رطوبت هم مريضم ميكند.
- نگراني از رطوبت در جائي كه جوهرش رطوبت است؟
- كارم با چوب است.
- رطوبت شما را ميآزارد ولي باعث رشد چوب ميشود كه ابزار كارتان است...
- ولي آن خصلتش كه مورد نياز من است، رطوبت خرابش ميكند.
ميتواند به جاي ديگري كوچ كند... سر در نميآورم. ولي دعوتش را ميپذيرم. با هم به كلبهی چوبیاش ميرويم. مسحور تماشاي كار او میشوم كه با اشتياق و علاقه سرگرم تراش كندههاي چوب است. در وسعتي خلوت و آرام، در زير آبي آسمان، پشت ميز كارش، روي چهارپايه مینشیند. كندههاي چوب را ميگيرد، حجم كلي را در ابعادي بزرگتر از طرح اصلي با اره در ميآورد، بعد با قلم و مغار و كاردك ذره ذره و با احتياط از چوب برميدارد، با سوهان و سمباده ناهمواريها را هموار ميكند. كاري طولاني و پرمشقت كه بايد در آرامش و سكوت صورت گيرد.
كندهها در حجم و اندازههاي متفاوت چيده شدهاند. داخل كلبه آتش كم حجمي همیشه روشن است. چهرههاي چوبي ساكت و محجوب در قفسهها در كنار هم قرار دارد و بر خطوط هر يك داستاني جداگانه حك شده است. بازتاب سايه روشن شعلههای آتش بر خطوط هر چهره، رقصی است که بازگو كنندهی راز آن چهره است. چهرهها در حرارت كم ولي مدام چغر و تکیده ميشوند تا خوب از كار درآيند.
اين ميشود كه شاگردي آن جوان کهنه چوخا پوش را پذيرا ميشوم...
چوب تراش چهرهساز جوان با شولاي كهنسال از ازدياد رطوبت شكوه ميكند. بعدها با او به اطراف آقداغ و بيغولههاي گنجنامه کوچ میکنم و از حلقهی روشنائي او در كارگاهش فيض ميبرم...
او به دنبال ثبت خصايص و ادراك متفاوت انسانهاست و هر نوع خصیصهای در چهرههای او تجلی مییابد. من به دنبال بازتاب خصوصیات پنهان ماندهی مشدی در چهرهی انسانهای متفاوت و در تلاش بازشناسی او در چهرهی دیگرانم...
بيرون به شدت برفي و طوفاني است و من در اسارت برف و سرماي سال و ماه. اما وجود چندين مشدي در طاقچه، با آن چهرهي به ظاهر آرام، و با رازهاي پنهان مرا از نفوذ سرما و فساد در امان ميدارد.
تهران MORAAJI@HOTMAIL.COM