وقتی که عابر بانک هم پول نداد گفتم بخشکی شانس که امروز از آن هایی است که لب بحر خزر هم بروم خشک می شود. با کیسه سنگین و دست گیر شله زرد که حالا گویی دوسه برابر هم شده بود، دست از پا دراز تر برگشتم، در این فکر که جیب خالی و خرابی عابر بانک سرش را بخورد، خرید هم نمی کنم و به درک، ولی مادر یا همسر باید اینقدر عقلشان می رسید که اول یک تلفن خشک وخالی به گیرنده بزنند که خانه باشد، بعد نذرشله زردشان را بار آدم کنند، که من بینوا سر صبح جمعه یه جای خواب ناز این طور آواره خیابان ها نشوم، آن هم در این ماه رمضان که یک سیگار هم نمی شود کشید و باید راه آمده را لک ولک تا خانه گز کرد. کیسه شله زرد را پشت سرهم دست به دست می کردم و با خود غر میزدم و می رفتم و نقشه می کشیدم که در خانه حال همه را حسابی بگیرم، ولی پیرمرد را که دیدم باز هم یک بار دیگر یهم پس گردنی خورد که مثل همیشه دردسر هایم چقدر بچگانه و کوته فکرانه است.
کیسه به دست و بی پول و خرید نکرده، داشتم حرص می خوردم و در پیاده رو باریک به سوی خانه می رفتم، و پایم را که از روی پایش گذراندم اولش هیچ حالیم نبود که بابا نا سلامتی این چوب خشک نیست و یک لنگه پای آدم است که این جور تو پیاده رو دراز شده. خب گداست دیگه، هر روز هزار تاش در این خیابان ها و کوچه ها پلاس هستند و تو دست وپا می لولند و به چشم نمی آیند ... ولی از کجا معلوم، شاید گدا نباشد، شاید سکته کرده باشد، شاید کمک بخواهد، در آن یک نگاه سر و وضعش انگار تر وتمیز تر از این بود که گدا باشد، برگشتم و کنارش
زانو زدم.
کونه سر را به دیوار گذاشته بود و کلاه عرقچینش تا دم چین های پیشانی را پوشانده بود، آفتاب بر موهای سفید ته ریشش برق می زد و رگ های زیر پوستش را نمایان تر می کرد. « پدر جان حالت بده؟»، چشم ها همانطور بسته ماندند ولی سر تکان کوچکی به چپ و راست خورد، دستش به طرف جیب بالای کتش آمد و بین راه دوباره افتاد، لب های به هم چسبیده زور زدند و تکانی خوردند و صدایی در نیامد. چپ و راست تنابنده ای در خیابان نبود که کمک کند، فقط صد قدم دور تر یک خواربار فروشی باز بود. بلند شدم ایستادم وسرگردان دوباره نشستم. لای لب ها دوباره بی صدا باز شد ولی دستی که دوباره جنبید گویا می خواست جیب را نشان من بدهد. دو ورق قرص از جیبش درآوردم، سر کمی پایین آمد و لای چشم بفهمی نفهمی باز شد. حالا آب از کجا؟ شله زردم را گذاشتم و دویدم طرف خواربار فروشی. نیمی از جرعه اول بر ریش و چانه ریخت و کت تر و تمیزش را خیس کرد ولی قرص ها میان دو لب ناپدید شدند و پس از دومین جرعه دستش جان گرفت و توانست لرزان لرزان بطری را بگیرد. همچنان که لب بطری دم دهنش بود و خودم هم هنوز دستی بر آن داشتم، پچ پچی از لای لب ها گفت ببخشید! گفتم « خدا ببخشه، پدر من که کاری نکردم...» گفت « ماه روزه...»، تازه دوزاریم افتاد « نوش جان عمو، منم روزه نیستم.» این را که گفتم تازه دو سه قلپ آب حسابی از گلوی پر چروکش پایین رفت، بعد دست دیگرش سینه خیز دنبال جیب پایینی گشت و انگشتان لرزان قرص دیگری به دهانش رساندند. کمی خیالم راحت شد و گفتم « دکتر به شما اجازه روزه گرفتن داده؟»
این بار یک طرف لبش به پوزخند کجی باز شد و دیدم لای چشمش را هم گشود و از گوشه آن نگاهم کرد. روزه اش را دیگر خورده بود و رفتم یک شیر کاکائو هم گرفتم. حالا چشم هاش خوب باز شده بودند و به نظرم آمد که تا به تا و تار هستند. کت شلوارش هم سر هم نبود ولی پیدا بود که رخت پلوخوریش را پوشیده. دست و پایش هنوز شل و لخت بود ولی سر ورویش داشت جان می گرفت و چشم هایش باز شده بودند و بیش از همه چانه اش راه افتاده بود. گفت بعد از سحری راه افتاده و نمی دانم با چند تا خط خودش را از ورامین رسانده به توپخانه و بعد تا سید خندان و از آنجا هم پیاده آمده. همین تکه آخر برای خودش یک ماه رمضان راه است، اما ازهمان پشت اف اف آب پاکی را به دستش ریخته بودند و بهش گفته بودند که « آقا» خانه نیستند.
«...امروز گمونم از اوناس که چخماقمون از هیچ طرف برق نمی زنه...» و دست از پا دراز تر داشته بر می گشته که اینجا ضعف کرده.
«...سه دهنه نمایشگاه ماشین، بزرگ و شیک، بالاش چلوکبابی و دم و دستگاه، خوب کله گنده س ماشالا، لولهنگش خیلی آب ورمیداره. پسر کوچیک خان، سرشناسه چطور نمی شناسی؟ تو اهل همین محلی؟ خونه شم کوچه پشتیشه ها، نمی شناسی؟...»
این دور و بر تا بخواهی از این چیزها هست. تکه دیگری از کیک گذاشتم دهنش و روش یک قلپ شیرکاکائو رفت بالا.
«...خدا عمرت بده جوونمرد، انگار چوب عزرائیل خورده بود به تنم، چراغت روشن، سوی چشمم برگشت، اون درخته؟» درخت نبود و تیر برق بود، ولی در آهنی را درست می دید اگرچه رنگ سبزش را سیاه می پنداشت. جلوی چشم هایش را یکی یکی با دست گرفت « این یکی آب سیاه آورده هیچ نمی بینه، اینم داره روز به روز تار می شه اما کارمو راه میندازه، من رضام...»
سایه ی ریزه برگ های درخت بر سر و صورتش هزارتویی از بیضی ها و لوزی ها و هزار شکل دیگر درست کرده بود که هر دم نقش عوض می کردند و روی تارهای نقره تاب ریش می رقصیدند و درهم برهم می شدند و ازهم بر می آمدند. حواسم یک دم پرت شد و به نظرم آمد که دارم این سر و صورت و این بازی سایه و نقره را از جای دوری نگاه می کنم و گویا در گذشته ها باز هم دیده ام. مثل این که کسی در دوردست زمان چیزهایی بگوید و تصویرش از دور برسد ولی صدایش نیاید. آیا سکته مغزی اینجوری است و اینطور مثل برق هم رد می شود؟
«...حکیم گفت عمل می کنم، گفت از حق خودم گذشتم اما خرج مریض خونه رو خودت جور کن...گفتم ول کن بریم زن، خشت به دریا نزن، گفت الا و للا... خیلی خانومه یه پارچه جواهره، انقده این در و اون در زد و زد و زد تا مددکاری گفت فلان قدر میدم، باز این در و اون در، یکی گفت اینقدر و یکی گفت اونقدر، دست آخر موند پنجا هزار تومن...»
پس سلامش خیلی هم بی طمع نبوده، فقط بز آورده و به در بسته زده و پسر ارباب رو نشان نداده، عین عابربانک خودم. حالا نکند این هم از آن کلاه وکلک های تازه گدایی کردن باشد و طرف بخواهد ما را خام کند؟ فکر کردم اگر یک تاکسی دربست بگیرم و روانه اش کنم ورامین، نیکی کوچکی است و خیلی هم جای دوری نمی رود، ققط عیب کار این که همان پنج و ده هزار تومن هم در جیبم نبود.
«...آدم پیر که میشه عصای پیری می خواد، من خودم رضام اما بیچاره زنم آرزو به دل موند، فرشته س این زن، تا نداره، گفت بعد از اون طفل معصوم من دیگه اجاقم کوره، شما عصای پیری می خوای خودم برات برم خواستگاری. گفتم دادار یکی کار یکی یار یکی، تو رو دارم عصا نمی خوام. گفت یکی باشه کلفتی تو بکنه دامنت خالی نباشه، گفتم نمی خوام...»
بطری شیر کاکائو را گذاشت زمین ولی دسنش لرزید و بطری قل قل خوران در سرازیری پیاده رو رفت و نقش و نگار قهوه ای درهم برهمی بر اسفالت انداخت و افتاد تو جوی آب. فکر کردم جای زنم یا مادر خالی است که همین جا فال قهوه اش را هم بگیرند.
«....به عشق شاه پریون دچار غول بیابون شدیم، آمدیم پاتخت، سال تیفوسی بود بچه سر دستمون پرپر زد. بچه نبود پنجه آفتاب بگو، نه من بگم تموم آبادی می گفت. مادرزنم می گفت چشم شور به کف پاش، چشم حسود به سوراخ کونش ایشالا. خان پیغوم فرستاد گفت نبر این بچه رو من دیده م اون خراب شده ای که تهرونه، گرز رستم گرو نونه...»
سایه ها همچنان بر سر وروی پیرمرد می رقصیدند و با تارهای سیم تاب ریشش بازی می کردند. تازه حالا ساکش را دیدم که دست کرد یک بسته روزنامه پیچ از آن درآورد.
«بگیر جوونمرد ببر خونه ناقابله، پیشکشی آورده بودم برا پسر خان قسمت شما شد...»
چانه اش داشت گرم می شد ولی هنوز هر بار می خواست تکان بخورد پیدا بود بی رمق تر از آن است که سرپا بلند شود. دیدم چاره کار همان که به دو بروم خانه و پولی بردارم و شاید ماشین را هم بیاورم. چه می دانستم همین دویست سیصد قدم را که برگردم، شله زرد همانجا کنار دیوار و پیرمرد مثل جن بو داده غیب شده باشد، تازه با آن همه سفارش که از جاش تکان نخورد و با خیال تخت از حالت « رضا»ی چهره اش. در کوچه های یک طرفه و دوطرفه دور و نزدیک هم، تا خود سیدخندان کسی چنین آدمی را ندیده بود یا دیده و دودل بود. یعنی آیا با آن حال نزار و جان در رفته، یک قلپ شیر کاکائو این قدر قبراقش کرده بود؟ از آدمی که یک عمر کار کشتزار کرده باشد و حالا هم سر پیری و بدون عصای پیری با چارچرخه اش صبح تا غروب کوچه پس کوچه ها را گز کند، این هم بر می آید. « ... سیب زمینی پیاز میفروشم، زنم هم تو خونه کار می کنه کمک خرجی. زندگی می گرده، من رضام...» فکر کردم جوان هم اگر بود باید بالاخره همین دور و بر ها پیدایش می کردم، مرا بگو که خیر سرم خواستم نیکی کوچکی بکنم. باز گفتم امروز از آن هایی است که لب بحر خزر هم بروم خشک می شود، یا به قول پیرمرد چخماقمان از هیچ طرف برق نمی زند...
در این فکرها بودم و داشتم کفشم را در می آوردم که زنم قهوه را از روی گاز برداشت و برای خودش و مادر ریخت و گفت « تو که پول تو جیبت نبود، این چیه خریده ی؟»
پس پیشکش پیرمرد این سبد بود که می گفت نی اش در سراسر کشور همتا ندارد. « ... بگیر جوونمرد ببر خونه ناقابله، پیشکشی آورده بودم برا پسر خان، قسمت شما شد... کار زنمه، نی از آبادی خودمون میاد براش، از ابن سرتا اون سر مملکت نی ش تا نداره ها...»
مادر سبد را گرداند و بالا پایین کرد و گفت « رنگ نی ها طبیعیه، مثه قالی می مونه...خیلی ظریف بافته»، و جرعه ای از قهوه اش چشید. از آن سر سالن گوش پدر هم تیز شد و او هم نگاه سرسری انداخت و گفت از این ظریف ترش را هم دیده، و باز سر فرو کرد به دیوان حافظ و بلند خواند « بلبلی شاخه گلی خوش رنگ در منقار داشت...»
تا این با حافظش حال کند و آنها با فنجانشان فال بگیرند، دمی آسودگی بود و می شد چرت کوچکی زد، ولی پیش از آن سری زدم به اتاق پسرمان که میان اسباب بازی هایش نشسته بود و کله یک گرگ را جلو صورت گلگونش گرفته بود و چیزی بهش می گفت. آباژور هم روشن بود و حباب گردان رنگارنگش می چرخید و رنگ ها و سایه ها بر در و دیوار اتاق می گشتند. و در همین چرخش و گردش نورها ی رنگ رنگ بود که یک ساعت بعد این بچه دماغ هر چهارتامان را سوزاند و چیزی لابلای نی های سبد دید که هیچکدام ندیده بودیم، وپشت بندش هم دلمان را سوزاند وآن آشوب و غوغا به پا شد.
کسی روحش هم خبر نداشت که پیشامد ها اینطور سرهم بشوند. پدر غرق در حافظ بود، زن ها دوتایی سر در فنجان قهوه داشتند و با وسواس دنبال چیزی می گشتند، و من به اتاق بچه رفتم و دیدم تاقباز پهلوی آباژور رنگین گردان دراز کشیده، گرگ را رو بالش ول کرده، پا بر پا انداخته و در میان رنگ ها محو تماشای سبد است. کنار تخت زانو زدم و من هم محو تماشای او شدم. همینطور که سبد را کج و راست می کرد، بی این که نگاه بر گیرد با همان لبخند کمرنگ گفت « قشنگه، قشنگه ». گونه اش را بوسیدم و گفتم قشنگ تویی، همان دم چشمم توی سبد را دبد و به نظرم آمد که زیر نور گردان، انگار رگه های رنگینی لابلای نی ها هست، گویا یک جور نقاشی باشد، و راستی راستی تصویری بود که آهسته آهسته پرداخت شد و جلو چشمم درآمد ورنگ به رنگ شد. اول ردیف درختان بلندی را دیدم، بعد جاده ای از میان درخت ها می گذشت و دنباله اش محو می شد، و باز هم بود، سواری بر یک اسب که سر افراز داشت این طرف را نگاه می کرد، نه، انگار سبزه ها را نگاه می کرد، اما صدای پدر حواسم را پرت کرد که در آستانه اتاق به عصا تکیه داده بود و لبخند زنان چشم به رقص نور بر سر و روی پسرم داشت، و می گفت: « خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم - کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت .»
گفتم « پدر ببینین تو سبد چه چیزایی افتاده.» گفت « من تو بحر این فرشته م، این شاخه گل خوش رنگ.»
سوار از بالای اسب زن و مرد دهاتی را نگاه می کرد. زن بچه ای در بغل گرفته بود و مرد داشت کوزه ای به سوار پیشکش می کرد. زیر پایشان از سبزه پوشیده بود و نهر آبی هم می رفت، نور که بر می گشت گاهی گل هایی هم دیده می شد و خورشید از لابلای درخت ها می رفت و می آمد. پدر گفت « این رنگ طبیعی نی هاست، زنه اینو بافته؟ خوب تردست بوده... آدمی که آرزو به دل بمونه هنرمند میشه گاهی، شاید این همون بچه شونه که تلف شده، یا شایدم آرزوی بچه باشه...».
باز یاد حرف های پیرمرد افتادم « ... زنم گریه کنون گفت بچمو چشم زدن بترکه چشم حسود. گفتم رضا باش به رضای پروردگار، چه بسازی چه بسوزی حکم آسمونه، آنچه نصیب است نه کم می دهند – گر نستانی به ستم می دهند. شکمش دیگه بچه بعدی رو نگه نداشت، دوا درمون، چه فایده. حکیم گفت دیگه بچه براش خطرناکه... چهل روز آزگار چله نشست بلکه خواجه خضر یاری کنه، نشد که نشد...»
هزارتویی از بیضی ها و لوزی ها و هزار شکل رنگارنگ دیگر روی ریزه کرک های زرتاب پوست پسرم می رقصیدند و درهم می رفتند و ازهم بر می آمدند و من یک دم حواسم پرت شد و به نظرم آمد که دارم این صحنه و این بازی زرین سایه و رنگ را از جای دوری نگاه می کنم، گویا در دوردست زمان باز هم دیده باشم، مثل این که کسی چیزی بگوید و تصویرش از دور برسد ولی صدایش را نشنوم. همان وقت صدای مادر مرا پراند، دیدم با دست اشاره می کند که بروم پیشش. رنگش بفهمی نفهمی پریده بود و دستم را دنبال خودش می کشید، زنم پی در پی به سیگار پک می زد و فنجان قهوه خشک شده را بیخود در نعلبکی می چرخاند. مادر گره روسری را سفت کرد و گفت:
«ننه دستم به دامنت، اون سبدو از دست بچه بگیر»، و دیدم زنم هم با نگاهش همین را می گوید. از پشت سرم صدای پدر گفت « شما دوتا باز زد به سرتون؟ چیکار دارین طفل معصوم ساکت برا خودش بازی می کنه؟» مادر گفت « شما صحبت نکن! برو بگیرش مادر، برو شگون نداره این سبد»، پدر آمد بگوید « شگون چیه...» که زنم یکهو سیگار را در فنجان انداخت و از جا جست و به دو رفت طرف اتاق بچه و مادر هم دنبالش دوید... هیچکدام فکرش را نمی کردیم که بچه چار چنگولی سبد را می چسبد و ول نمی کند و ناز و نوز مادر و مادربزرگ هم به هیچ دوز و کلکی کارگر نمی شود، و کار به جیغ و ویغ می کشد، تا آنجا که دست آخر خودم با تن لرزان دست به کار شوم. همینطور که پدر بد و بیراه می گفت و خون خونش را می خورد و گریه و فغان بچه تمام خانه را برداشته بود، همه را از اتاق بیرون انداختم، آباژور را خاموش کردم، سبد را به زور گرفتم پرت کردم بیرون و زنم درجا مانتو و روسری کرد و سبد را برد، و من باز در اتاق را بستم. چنان گریه و ریسه ای را که تا دو ساعت بند نمی آمد یاد نداشتم، و هنوز هم یادم است که چه طور پدر با عصا می کوفت به در و از آن پشت می گفت: « تو مگه خدا رو نمیشناسی بی مروت؟»
نه می دانستم کار به گریه و قیل و قال می کشد، و نه آنقدر که همسایه ها هم خبردار شوند، و نه آنقدر که وقتی دست آخر در را باز می کنم و بیرون می آیم، هنوز بچه بر شانه ام در حال ریسه رفتن باشد و نفسش پس بزند. زنم جلو دوید و در یک متری ایستاد و دستش را دراز کرد طرف بچه و با چشم خیس جوری نگاه می کرد که انگار در آن سر دنیاست و دستش به بچه اش نمی رسد. مادر دوید تا بچه را از من بگیرد و پدر در آپارتمان را به هم زد و رفت. مادر همینطور که بچه را بر شانه گرفته بود و آرام آرام به پشتش می زد کشتیار زنم شد تا او را روانه آشپزخانه کرد و خودش اسباب بازی ها را آورد و بچه را به دامن نشاند و یک شکلات گذاشت دهنش، ولی بچه زار می زد و دست ها را دراز کرده بود و سر و تنش را به سوی در خانه می کشید. من ویلان و بیکار و سرگران نشسته بودم و می دانستم که رنگم پریده و از نگاه های مادر می فهمیدم که برای من هم نگران است. صدای ناگهانی آخ و به دنبالش جیرینگ هراس آور ریختن و خرد شدن فنجان ها و ناله و نفرین زنم که بی هوا در آشپزخانه ترکید، قلبم تکان خورد و از جا جستم ولی بچه با روی اشک آلود یکهو به خنده افتاد. مادر همانطور که هنوز دستش رو قلبش بود او را بوسید و زیرچشم خودش را پاک کرد و گفت « قربون اون چهچه خنده ت برم که دل مادرو روشن کردی، دورت بگردم الاهی »، باز هم بچه خنده نازی سر داد که مانند آهنگ زیبایی به دلم نشست، بعد گرگ را برداشت چسباند به صورتش و آهسته در گوشش چیزی گفت و در چشمش خندید و رد اشک بر پوستش سیاه شد، با چشم های شیطان و شاداب مرا نگاه کرد و پوزه گرگ را جلو صورتم گرفت و نفهمیدم به کداممان گفت « بخورش بخورش.» من در فکر بودم که پیرمرد هنوز به خانه اش نرسیده و در میانه راه ورامین است.