| رمان و توصيف در قصة امروز ألن رب- گرييه برگردان: محمد تقي غياثي
به يك اعتبار، نقد ادبي بسيار دشوارتر از آفرينندگي است. مثلاً قصه نويس ميتواند به هوش خود اعتماد و بدان تكيه كند، و نيازي به اين كوشش ندارد كه گزينشهاي هوش را بفهمد؛ خوانندة ساده معمولي هم به اين اكتفا ميكند كه بداند آيا كتاب در او تأثير كرده است، به شخص او مربوط هست، آيا چنين كتابي را ميپسندد يا نه، اين كتاب براي او مفيد هست يا نه؟ و حال آنكه منتقد موظف است كه پاسخ همة اين پرسشها را ارايه كند: وي بايد به صراحت سودمنديهاي كتاب را بيان كند، علت علاقة خود را به اين كتاب بگويد، و در باب آن داوريهاي مطلق و معتبر ابراز داد. نظام ارزشها سنتي است. اين ارزشها –كه تنها ملاكهاي قضاوت محسوب ميشوند- از روي آثار ارزشمند پدران و نياكان ما، و گاه نيز از روي آثار بسيار كهن استخراج شدهاند. اين آثار، كه در گذشته به علت ناسازگاري با ارزشهاي زمان خود طرد شده بودند، پيامهاي تازه، ارزشهاي نو و معيارهاي جديدي به جهان ارزاني داشتهاند، و ما امروز هم، مثل ديروز با تكيه به آنها زندگي ميكنيم. امروز هم، مثل ديروز، علت وجودي آثار نو فقط پيامهاي تازهاي است كه به جهانيان عرضه ميشود. نوسندگان اين آثار هنوز از پيام خويش بيخبرند. اين پيامها، فقط بعدها، به مدد آثارشان شناخته خواهند شد، و جامعة فردا، ارزشهاي تازهاي از اين آثار استخراج و مستقر خواهد ساخت. اين ارزشها به موقع خود كهنه و بيثمر خواهد گشت. روزي كه دوباره از ادبيات نو سخن خواهند گفت، اين ارزشها زيانبخش و شوم هم خواهند شد. پس منتقد در موقعيت عجيب، و در جبههاي مخالف با عرف و عام قرار دارد: وي ناگزير است كه آثار معاصران خويش را با ملاكها و معيارهايي بسنجد كه با اين آثار مباينت دارند. پس هنرمند حق دارد كه از انتقاد برنجد، ولي حق ندارد كه آن را به خبث طينت يا بلاهت منتقد تعبير كند. حالكه نويسنده در تدارك آفرينش جهاني نو و مقياسهايي تازه است، بايد به طيب خاطر بپذيرد كه اگر نه محال، دست كم مشكل است كه خود بتواند جهان آفريدة خويش را بسنجد، و كارنامة درست و دقيقي از علم و هنر خويشتن ارايه دهد. بهترين روش ممكن، شيوة تعميم است؛ و اين همان كاري است كه نقد زنده ميكوشد انجام دهد. با توجه به تحول تاريخي صورتها و دلالتهاي آنها، مثلاً با توجه به تحول قصة بلند غربي، نقد ميتواند دلالتهاي ممكن فردا را تصور كند، و بعداً در مورد صورتهايي كه هنرمند امروز در اختيار او ميگذارد ارزيابي تخميني و موقت ابراز دارد. البته اين شيوه داراي خطرهايي است؛ چون كه اين شيوه تحولي در نظر ميگيرد كه مطابق قواعد قابل پيشبيني صورت ميبندد. و حال آنكه وقتي هنر نو ظهوري نظير سينما مطرح است، مشكلات دو چندان ميگردد. اين هنر چون داراي سابقة طولاني نيست، تعميم بي ثمر ميشود. به همين جهت، هميشه بيفايده نيست كه نويسندگان ولو آنكه قادر به روشنگري بيشتري نباشند، از لحاظ نظري به اين پژوهش ياري رسانند. بارها، و به حق، اهميت توصيف در قصة نو، به ويژه در آثار خود من، گوشزد گرديده است. با اينكه اين توصيفها، از قبيل وصف اشياة ساكن يا قسمتهايي از يك صحنه، به طور كلي در خوانندگان حسن اثر داشته است، اظهار نظر متخصصان در مورد اين توصيفها ريشخند آميز است. به نظر اينان، توصيفهاي من آشفته و بيفايده است. آنها را بيفايده ميشمارند، چون هيچ رابطة واقعي با عمل ندارند. ميگويند اين توصيفها آشفته است، چون فاقد هدف معقول و نقش اساسي خود؛ يعني نماياندن، است. اينان به مقاصد خيالي نويسندگان هم عنايت كرده و گفتهاند: قصة معاصر فيلمها ناكامياباند، و دوربين بايد در اينجا زير بال نگارش لنگ را بگيرد. از طرفي، تصوير سينمايي، در همان نظر اول، و ظرف چند ثانيه، چيزي را که ادبيات ميكوشد طي ده صفحه نشان بدهد، و آخر هم نشان هم نميدهد، آشكار ميسازد. از طرف ديگر، جزئيات زايد و بيهوده در همان جايگاه بيهودة خود باقي ميمانند، چرا كه دانة سيب بر روي كف اتاق ممكن نيست همة تزئينات صحنه را فرا گيرد. همة اين ايرادها به جا ميبود، اگر اتفاقاً به اين ايرادها اهميت معناي توصيفهاي قصة امروز ناديده انگاشته نميشد. ناگزيرم يكبار ديگر بگويم كه ظاهراً با توجه به ملاكهاي گذشته در مورد پژوهشهاي تازه داوري و سپس آن را محكوم ميكنند. نخست بايد پذيرفت كه توصيف يك بدعت نيست. قصة نويسندگان بزرگ قرن نوزدهم فرانسه، و به ويژه پيشاپيش آنها قصههاي بالزاك، سرشار از خانه، اثاثة خانه، و لباسهايي است كه مفصلاً و دقيقاً وصف شدهاند. از توصيف چهرهها و اندام و چشم ميپوشيم. بديهي است كه هدف اين توصيفها نماياندن است، و در اين كار توفيق يارشان است. در آن زمان، غالباً غرض اين بود كه صحنهاي ترسيم گردد، چارچوبهاي كه عمل در آن اتفاق ميافتد تعريف و ظاهر جسماني قهرمانان نمايانده شود. وزن اشيائي كه بدين ترتيب بهنحو روشني ترسيم شده بود، جهاني پايدار و مطمئن تشكيل ميداد. آنگاه قصه نويس به اين ثقل رجوع ميكرد و از آن سود ميجست. اين وزنه، با توجه به شباهتي كه با دنياي «واقعي» داشت، صحت حوادث، گفتار و حركاتي را كه قصهنويس ميآورد تضمين ميكرد. دقتي كه براي توصيف مكانها، تزئين داخل منازل، شكل لباسها، نشانههاي اجتماعي و يا روحي كه هر يك از اين عناصر دارا بود، اين نشانهها حضور آن عناصر را توجيه ميكرد به كار برده ميشد، و نيز وفور اين جزئيات دقيقي كه گويي تا ابد ميتوان از منبع آن سيراب گشت، هدفي جز اثبات وجود دنياي بيرون از ادبيات نداشت. قصهنويس ظاهراً از اين دنيا عكس بر ميداشت، قصهاش رونويسي محسوب ميشد و قصه نويس عينيتي را به ديگران منتقل ميكرد؛ به قسمي كه سروكار خواننده گويي با وقايع نگاري، زندگينامه يا يك سند است. روال زندگي مردم قصه عيناً همان شيوة زيستن مردم عصر بود. در قصه، حتي جادة سالها طي ميشد. نه همان از فصلي به فصل ديگر، بلكه غالباً از همان نخستين برخورد، زنگاري كه حكايتگر استعمال است و فرسايشي كه به مرور ايام پديدار ميشود، بر چهرة كوچكترين اثاثة خانه و در كمترين خط قيافه به آساني تشخيص داده ميشد. بدين ترتيب، از همان زمان اين صحنه آرايي يك گرته برداري از روي زندگي آدميان بود: هر يك از ديوارها يا اثاثة خانه نمودار همزاد قهرماني بود كه در اندرون آدمي ميزيست. اين همزاد فقير يا غني، سختگير يا نامدار بود، و تصادفاً رام همان سرنوشت و همان چيزي بود كه انسان گرفتارش بود. خوانندهاي كه براي شناختن داستان قصه شتاب داشت، حتي مجاز بود كه از مرز توصيف بگذرد: مگر نه آنكه اين توصيفها چارچوبي بيش نبود، معناي چارچوبه نيز چيزي جز همان متن داستان؟ و حال آنكه همين خوانندة شتابزده اگر از حدود توصيف در آثار ما تجاوز كند، بسا كه پس از عبور شتابآميز به پايان كتاب برسد و از محتواي اثر بهكلي غافل بماند. چون چنين خوانندهاي، تا آن لحظه، تصور ميكرد كه سر و كارش فقط با چارچوبهاي است كه ميتواند از آن در گذرد؛ اكنون ناچار بايد در جستوجوي متن چارچوب باشد. علت اين امر آن است كه جايگاه و نقش قصه بهكلي تغيير كرده است: انديشه توصيف چون همة قصه را فرا ميگرفت، بالمآل معناي سنتي خود را از دست ميداد. وظيفة توصيف، ديگر بيان مشخصات آغازين نيست. سابقاً كار توصيف مشخص ساختن موقعيت خطوط اصلي يك صحنه و سپس روشن كردن عناصر خصوصاً «نمايانندة» چندي از اين صحنه بود. امروز، توصيف فقط دربارة اشياة بياهميت سخن ميگويد، و يا اينكه اين اشياة بي اهميت را، چنان كه هستند، نشان ميدهد. سابقاً، توصيف مدعي عكسبرداري از روي واقعيتي موجود بود. امروز، توصيف نقش خلاق خود رابه كرسي مينشاند. خلاصه: سابقاً توصيف اشياة را نشان ميداد، و حالا چنين مينمايد كه توصيف به تخريب و نابودي اشياة دست يازيده است. گويي اصرار توصيف در سخن گفتن از اشياة هدفي جز ايجاد آشفتگي و نامفهوم ساختن اشياة و نابودي كامل آنها ندارد. و حال آنكه در قصة امروز، توصيفي كه از هيچ آغاز گردد، كم نيست. توصيف در قصة امروز ابتدا يك منظرة كلي به دست نميدهد. چنين مينمايد كه اين توصيف از يك قطعة كوچك بياهميت نشأت ميگيرد، و اين، بيش از همه، به يك نقطه شباهت دارد. توصيف، از همين نقطه به بعد، خطوطي، طرحهايي، بنايي را ميآفريند. و بيشتر از آن جهت تصور ميشود كه توصيف به «آفرينش» آنها اقدام كرده است كه ناگهان توصيف به تناقض گويي، تكرار مكررات، و پس گرفتن قول خود ميپردازد، و جهت تازهاي در پيش ميگيرد. با اين همه، اندك اندك چيزي ديده ميشود، و اين تصور پيش ميآيد كه اين چيز به زودي صراحت و روشني بيشتري مييابد. ولي خطوط توصيف بر رويهم انباشته ميشود؛ سنگينتر ميگردد؛ به انكار يكديگر بر ميخيزند؛ حركت ميكنند، به طوري كه تصوير، به تدريج كه ساخته ميشود، مورد ترديد قرار ميگيرد. باز هم چند عبارت ميخوانيم، و وقتي توصيف تمام ميشود، متوجه ميشويم كه اين توصيف چيزي از خود بهجاي نگذاشته است: در اينجا، توصيف نقش دوگانهاي ايفا كرده و آن دوگانگي اين است كه هنرمند «جام لطيفي» ميسازد و «باز بر زمين ميزندش».اين نقش دوگانه در همة سطوح كتاب، به ويژه در ساختمان كلي آن، به چشم ميخورد. احساس غبني كه با مطالعه آثار امروز دست ميدهد ناشي از همين نكته است. دغدغة صراحت و دقت، كه گاه جنبة جنونآميز مييابد، (مفاهيم نه چندان بصري: «دست راست، دست چپ»؛ شمارشها و تعيين اندازة دقيق و علائم هندسي) مانع تحرك جهان، تا ماديترين جنبة آن، حتي در بطن سكوت ظاهري آن، نيست. در اينجا ديگر زمان جاري مطرح نيست؛ چرا كه جنبشهاي آدمي، به عكس، يعني به صورت ثابت و متحجر در لحظه عرضه ميشود. اين همان ماده است كه خود در عين حال، ثابت و ناپايدار، موجود و تخيلي، از ديدگاه آدمي بيگانه، و پيوسته مشغول آفرينش خود در انديشه آدمي است. پس همة ارزش صفحات توصيفي، يعني مقام آدمي در اين صفحات، ديگر در شية موصوف نهفته نيست، بلكه اهميت در همان حركت توصيف است. بنابراين، ملاحضه ميشود كه اين سخن كه «نويسندگي به سوي عكاسي يا تصوير سينمايي گرايش پيدا ميكند» خطا است. يك تصوير منفرد و مجزا، همانند وصف در آثار بالزاك، جز «نمودن» كاري نميتواند كرد. و گويي براي اين آفريده شده است كه جايگزين توصيف شود، و اين كاري است كه سينماي طبيعتگرا از آن رويگردان نيست. جاذبه و تأثير مسلم آفرينش سينمايي را بر روي بسياري از قصه نويسان نو بايد در جاي ديگري جستوجو كرد. چيزي كه اين قصه نويسان را شيفته خود كرده است، عينيت دوربين فيلمبرداري نيست. قصه نويسان نو مجذوب قدرت امكانات زمينه ذهني، يعني تخيلي دوربين شدهاند. سينما براي قصه نويسان يك وسيلة بيان نيست، بلكه دستاويز پژوهش است. و نكتهاي كه بيش از همه نظر آنان را به خود جلب ميكند، طبعاً همان است كه از دايرة قدرت ادبيات بيرون است: يعني آنقدر كه نوار صوت نظر اينان را جلب ميكند، تصوير نميكند. طنين صداي آدمي، همهمهها، محيطهاي مالوف، موسيقي، و خصوصاً قدرت و امكان تأثير بر روي دو حس بينايي و شنوايي با هم. ديگر آنكه، چه در تصوير و چه در صدا، امكان اراية چيزي است كه جز رويا و يا خاطره، يعني خيال نيست، با ظواهر برون گرايانه، به نحوي كه كمتر از هميشه جاي چون و چرا باشد! صدايي كه تماشاگر ميشنود، و تصويري كه او ميبيند، داراي يك ويژگي فوق العاده مهم است: صدا و تصوير همين جاست، متعلق به زمان حال است. گسيختگيهاي تصاوير به هم چسبيده، تكرار صحنه، تناقضها، و اشخاصي كه در عكسهاي عكاسان غير حرفهاي ناگهان مبدل به سنگ ميشوند، همة قدرت و شدتش را به اين زمان حال ابدي ميبخشند. ديگر ماهيت تصويرها مطرح نيست، بلكه صحبت از تركيب آنها است. فقط در اينجاست كه قصهنويسي ميتواند پارهاي از دغدغههاي نگارش را، اگر چه تغيير شكل يافته، باز يابد. اين تركيبات فيلمي تازه، اين حركت تصويرها و صداها، مستقيماً مورد توجه تماشاگر بيخبر قرار ميگيرد. حتي چنين مينمايد كه از بسياري لحاظ، قدرت اين دو حركت، بينهايت بيشتر از تأثير ادبيات است، ولي در نقد سنتي واكنش دفاعي شديدي بر ميانگيزد. من شخصاً توانستهام اين نكته را به هنگام عرضه فيلم دوم خود «هميشه بهار» تجربه كنم. البته داوري خصمانة بيشتر قلمزنهاي مطبوعاتي جاي هيچگونه شگفتي نيست. ولي پارهاي ايرادها، كه غالباً بيش از ستايشها آشكار كنندة حقايقي هستند، جالباند. مثلاً نكاتي كه بيشتر و شديدتر از همه مورد حمله و ايراد قرار گرفتهاند به قرار زير است: اول از همه، فقدان سادگي در بازي هنرپيشگان، سپس عدم امكان تشخيص روشن واقعيت از آنچه كه ذهني است (خاطره يا توهم) و ديگر وجود عناصر پربار شهوي قابل تغيير به «كارت پستال» (مثلاً كارت پستالهاي توريستي براي شهر استانبول، و كارت پستالهاي شهوي براي قهرمان زن فيلم). به طوريكه ملاحظه ميشود،در واقع اين سه ايراد يكي بيش نيست: شالودة فيلم اعتماد كافي به حقيقت عيني اشياة نميدهد. در اين مورد دو موضوع مورد توجه قرار ميگيرد: اولاً استانبول يك شهر «واقعي» است، و در سرتاسر فيلم همين شهر ديده ميشود. و نيز قهرمان زن فيلم يك «زن واقعي» است. ثانياً در مورد داستان فيلم: بديهي است كه اين داستان دروغ است؛ يعني هنرپيشة مرد، هنرپيشة زن و حتي سگ ضمن فيلمبرداري نمردند. چيزي كه تماشاگرانِ شيفتة «واقع-گرايي» را در اين فيلم ناراحت ميكند، اين است كه: ديگر در اين فيلم كوششي براي قبولاندن و باوراندن چيزي به كار برده نميشود. من تقريباً مفهوم عكس اين عبارت را خواهم گفت: واقعي و دروغ و باوراندن، كمابيش موضوع همة آثار نو گشتهاند. اين آثار، بهجاي آنكه يك قطعة خيالي واقعيت باشند، به عنوان انديشهاي در مورد واقعيت يا در مورد اندكي از واقعيت گسترش مييابد. آثار جديد در صدد آن نيست كه با ادعاي «سرگذشت واقعي»، طبيعتِ الزاماً دروغين خود را پنهان كند. به نحوي كه ما در اين نگارش سينمايي، نقشي مييابيم شبيه نقشي كه توصيف در ادبيات به عهده گرفته است: چنين تصويري مانع باور كردن چيزي است كه تصوير ميگويد، همچنان كه توصيف مانع ديدن چيزي بود كه خود نشان ميداد. همين حركت متناقض (ساختن و ويران كردن) در تعبيه زمان ملاحظه ميشود. فيلم و قصه در وهلة اول به صورت «گذشت زمان» ارائه ميگردد. و اين بر خلاف مثلاً آثار تجسمي از قبيل نقاشي يا حجاري است. فيلم مثل موسيقي، حتي به طور قطعي داراي «مدت معين» است. (البته مدت مطالعة اثر، ممكن است، از صفحهاي به صفحة ديگر، و از فردي نسبت به فرد ديگر، بينهايت متغيير باشد) در عوض، همان طوري كه گفتهايم، سينما فقط داراي يك وجه دستوري، و آن «زمان حال اخباري» است. به هر حال، فيلم و قصة امروز، در ساختن لحظه، فاصلة زماني و توالي زماني، كه ارتباطي با لحظه و فاصله و توالي ساعت ديواري يا تقويم ندارند، با هم برخورد دارند. نقش اين زمان را اندكي روشن ميكنيم. در سالهاي اخير بارها تكرار كردهاند كه: «زمان، قهرمان اصلي قصة معاصر است.» از زمان مارسل پروست، و فاكنر، بازگشت به گذشته، انقطاع زمان، در واقع اساس همان ساختمان داستان و طرح آن به نظر ميرسد. بديهي است كه كار سينما هم بر همين پايه استوار گرديده است: هر اثر سينمايي تازه، انديشهاي است دربارة حافظة انسان، ترديدها، سماجتها، و فاجعههاي او... از اين موضوع كمي به سرعت گذشتيم. به طريق اولي، اگر زمان گذران واقعاً قهرمان اصلي بسياري از آثار ابتداي اين قرن و آثار متأثر از آنها بوده است، همچنان كه وضع قصههاي قرن گذشته نيز به همين منوال بوده است، پژوهشهاي تازه، به عكس، به نظر ميرسد كه غالباً ساختمانهاي ذهني محروم از زمان را بهروي صحنه ميآورند. و اتفاقاً به همين علت آثار نو، در وحلة نخست، آنهمه ناراحت كننده مينمايد. چند مثال ديگر از قصهها و فيلمهاي خود ميآورم: منتقدان بزرگ، از اين حيث، تقريباً هميشه اين آثار را بد تعبير كردهاند. فيلم «سال گذشته در مارين باد» به علت عنوانش، و نيز به سبب آثاري كه آلنرهنه، قبلاً كارگرداني كرده بود، به عنوان يكي از نسخه بدلهاي رواني راجع به عشق گمشده، فراموشي، يا خاطره تعبير شد. پرسشهايي كه براي مردم مطرح شده بود از اين قرار بود: آيا اين زن و مرد واقعاً قبلاً همديگر را در «مارين باد» ديده بودند و همديگر را دوست داشتند؟ آيا زن كاملاً به ياد دارد؟ آيا فقط تظاهر به عدم آشنايي با آن مرد بيگانة زيبا ميكند؟ يا اينكه نه، واقعاً همة چيزهايي را كه بين آنها اتفاق افتاده بود از ياد برده است؟ بايد صاف و پوست كنده سخن گفت: همة اين پرسشها بكلي بيمعني است. جهاني كه تمامت فيلم در آن اتفاق ميافتد، به نحوي روشن، جهان زمان حال مدام است كه هر گونه توسل به حافظه را ناممكن ميسازد. دنيايي است فاقد گذشته كه هر لحظه به خود كافي است، و به تدريج محو ميشود. اين مرد و اين زن فقط از هنگامي پا به هستي مينهند كه براي نخستين بار روي پردة سينما ظاهر ميشوند: پيش از آن هيچاند، و همين كه فيلم به پايان ميرسد، دوباره هيچاند. دوران هستي آنان به اندازة دوام فيلم است. غير از تصويري كه ديده ميشود و سخناني كه شنيده ميشود، واقعيت ديگري نميتواند وجود داشته باشد. به اين ترتيب، مدت آثار نو به هيچوجه تلخيص يا فشردة مدتي وسيعتر و «واقعي»تر از مدت و داستان سرگذشت موصوف نيست. به عكس: يگانگي مطلق بين دو دوره وجود دارد. همة سرگذشت «مارين باد» نه در دو سال ميگذرد، و نه در سه روز، بلكه دقيقاً در يك ساعت و نيم اتفاق ميافتد. در پايان فيلم، اين دو قهرمان به هم ميرسند، و با هم ميروند. انگار زن ميپذيرد كه سال پيش از آن، بين آن دو در «مارين باد» واقعاً ماجرايي پيش آمده است. ولي ما در تمام مدت فيلم، چنين تصور ميكنيم كه اتفاقاً در سال گذشته هستيم و در «مارين باد» بودهايم. پس اين سرگذشت عاشقانه كه به عنوان واقعهاي گذشته براي ما تعريف ميشود، در حقيقت در برابر ديدگان ما، همينجا، و همين حالا در حال وقوع است. چرا كه «جاي ديگر غير ممكني» وجود ندارد، همچنانكه «سابقاً» واژهاي است بيمعنا. اما ممكن است ايراد بگيرند كه پس، صحنههايي كه ديدهايم نمايندة چيست؟ خصوصاً توالي طرحهاي روزانه و شبانه و آن همه تغيير لباس، در آن مدت كوتاه، چه معنايي دارد؟ بديهي است كه مشكلات كار در همين جاست. در اينجا سخن از گسترشي است ذهني، رواني، فردي، اين وقايع بايد در ذهن كسي اتفاق بيفتد. ولي در ذهن چه كسي؟ در ذهن راوي يا قهرمان زن كه به خواب مصنوعي فرو رفته است؟ يا اينكه نه، با يك تبادل دائمي تصويرها بين آن دو، در ذهن هر دو تن با هم اتفاق ميافتد؟ بهتر است راه حل ديگري بپذيريم: همانطوري كه تنها زمان حائز اهميت همان فيلم است، تنها قهرمان مهم «تماشاگر» است. همة داستان در ذهن او ميگذرد؛ چرا كه اين داستان زاييدة خيال اوست. يك بار ديگر تكرار ميكنم كه اين اثر شهادتي در مورد واقعيت بيرون نيست، بلكه فقط واقعيت خود اثر است. به همين جهت، نويسنده نميتواند خاطر فلان تماشاگري را كه پس از كلمة «پايان» هنوز نگران سرنوشت قهرمانان است آسوده كرده به او اطمينان ببخشد. از واژة «پايان» پيداست كه پس از آن ديگر اصلاً اتفاقي نميافتد. تنها آيندهاي كه اثر ميتواند قبول كند، نشان دادن مجدد همان فيلم است؛ يعني اينكه يك بار ديگر قرقرههاي فيلم را در آپارات جاي دهيم. به همين ترتيب، بيهوده است كه تصور شود كه در قصة بلند «حسادت»، كه دوسال بيش از آن منتشر شده بود، ترتيبي روشن و وجهي از وقايع وجود داشته كه ترتيب عبارات كتاب نبوده است. گويي محض تفريح خاطر خود، تقويم موجود را به هم زده بودم، همچنان كه يك دست ورق را بر ميزند. به عكس: داستان چنان تنظيم شده بود كه هر كوشش براي بازسازي زمان وقايع بيروني، دير يا زود، منتهي به يك رشته تناقض، يعني بن بست، ميگرديد. البته من اين كار را به قصد احمقانة آزار اعضاي محترم فرهنگستان نكردم؛ بلكه فقط بدان علت چنين كردم كه، در نظر من، هيچ ترتيب ممكني در بيرون از كتاب وجود نداشت –اين كتاب روايتي آميخته به يك داستان سادة بيرون از كتاب نبود، بلكه در اين جا نيز كتاب همان وقوع داستاني بود كه واقعيتي، جز واقعيت داستان كتاب، نداشت. اين واقعه در جايي جز ذهن يك راوي نامرئي، يعني در خيال نويسنده و خواننده اتفاق نميافتد. اين ديدگاه كنوني اثر، چگونه ميتواند اجازه دهد كه زمان، قهرمان اصلي كتاب يا فيلم گردد؟ آيا اتفاقاً چنين تعريفي بيشتر در مورد قصة سنتي، مثلاً در بارة قصههاي «بالزاك» صادق نيست؟ زمان، در آنجا، نقشي داشت، و نيز نخستين نقش را ايفا ميكرد: زمان انسان را ميساخت، عامل و مقياس سرنوشت او بود؛ چه در عروج به كمالات؛ و چه در سقوط به منجلاب، زمان عامل «دگرگوني» بود. و اين دگرگوني در عين حال، وثيقة پيروزي جامعهاي در تسخير جهان و سرنوشت جبري يك طبيعت محسوب ميشد: فناپذيري انسان. سوداها و حوادث فقط در چارچوبة زمان جاي ميگرفت: تولد، رشد، ضعف، افول و سقوط. و حال آنكه در قصة امروز، گويي زمان از محدوديت خود محروم گشته است. زمان ديگر جاري نيست. ديگر سازندگي خود را از دست داده است. بيگمان علت غبني كه از مطالعة آثار امروز و مشاهدة فيلم دست ميدهد، همين است. هر قدر در گذشته موضوع رضايت بخش، حتي در سرگذشتهاي غمانگيز وجود داشت، زيباترين آثار معاصر آن اذهان را تهي و گيج و گول بر جاي مينهد و ميگذرد. اين آثار نه تنها مدعي واقعيتي جز واقعيت مطالعه يا مشاهدة فيلم نيستند، بلكه چنين مينمايد كه به انكار خود برخاسته به تدريج كه ساخته و پرداخته ميشود؛ گويي به وجود خويش شك و ترديد روا ميدارند. در اين جا فضا، زمان را ويران ميسازد، و زمان در كار فضا اخلال ميكند. توصيف درجا ميزند، ضد و نقيض ميگويد، به دور خود ميچرخد. لحظه منكر تداوم است. باري هرقدر جنبة زمان بيش از حد انتظار است، آنيت كمتر از انتظار است؛ همچنان كه عدم تداوم فضا، از بند داستان «رها ميسازد». اين توصيفهايي كه حركتش هر گونه اعتماد را نسبت به اشياة وصف شده سلب ميكند، اين قهرمانان غير طبيعي بيهويت، زمان حالي كه ضمن نگارش پيوسته در حال آفريده شدن است، تكرار ميشود؛ مضاعف ميگردد، تغيير ميكند؛ به انكار خود بر ميخيزد؛ بي آنكه بر روي هم متراكم شود تا گذشته بسازد، يعني داستاني به معناي سنتي پديدار كند، همه و همه كاري جز دعوت خواننده به شركت در دنيايي غير از دنياي مألوف و مأنوس او ندارد. اگر گاهي خواننده به آنجا كشيده ميشود كه به محكوم ساختن آثار عصر خود يعني آثاري كه مستقيماً او را مورد خطاب قرار ميدهند، ميپردازد، و حتي اگر اين خواننده گلهمند است كه عمداً رهايش كردهاند، او را به بازي نگرفتهاند، نويسندگان تحقيرش كردهاند، علت اين امر آن است كه: خواننده مصراً در طلب وسيلة ارتباطي است كه ديگر مدتهاست به او پيشنهاد نميشود. زيرا، نويسندة امروز خواننده را خوار نميشمارد؛ بلكه نياز مطلق خود را به مساعدت او اعلام ميدارد. اين مساعدت بايد فعالانه، آگاهانه و خلاق باشد. نويسنده امروز از خوانندة خود تقاضاي دريافت جهاني كامل، سرشار و سربسته ندارد. به عكس؛ نويسنده از خوانندة خود ميخواهد كه در آفرينش شركت كند، او نيز دست اندر كار خلق اثر و جهان باشد. و بدين ترتيب، بياموزد كه چگونه زندگي خود را بيافريند.
از كتاب قصةنو، انسان طراز نو نسخه قابل چاپشناسه : TA0862تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 آذر 1385 |
|