| از واقعگرايي تا واقعيت آلن رب-گرييه برگردان: دكتر محمدتقي غياثي
هر نويسندهاي خود را واقعگرا ميپندارد: هرگز كسي ادعا نميكند كه رويايي، خيالباف، ماليخوليايي، هوسباز، يا فريبكار است. واقعگرايي (رآليسم) نظرية روشن و صريحي نيست كه بتوان به موجب آن گروهي از نويسندگان را در برابر بعضي ديگر نهاد. به عكس: واقع–گرايي پرچمي است كه اگر نه همه، دست كم اكثريت عظيم قصهنويسان امروز در زير آن گرد آمدهاند. و بيشك، در اين مورد، بايد قول همة آنان را پذيرفت. توجه همة آنان به دنياي واقعي است. هر يك به خوبي ميكوشد تا «واقعيتي» بيافريند. اما اگر چه در زير يك پرچم گرد آمدهاند، هدفشان اصلاً مشترك نيست. اينان در اينجا جمع شدهاند تا يكديگر را بدرند. واقعگرايي مرامي است كه هر كس از آن به عنوان شمشيري عليه رقيب خود استفاده ميكند، و هر كس تصور ميكند كه تنها خود او واجد شرايط واقعگرايي است. البته هميشه همينطور بوده است: هر مكتب ادبي تازهاي فقط بهخاطر واقعگرايي در صدد ويران كردن مكتب پيش از خود بوده است. واژة واقعگرايي ورد زبان شعرا و نويسندگان رمانتيك بود كه عليه كلاسيكها ميجنگيدند. همين واژه بعدها بهانة ناتوراليستها عليه رمانتيكها گشت. حتي سور رآليستها اطمينان ميدادند كه دنياي واقع اساس اشتغال خاطرشان است. بنابراين واژة واقع-گرايي هم، مثل «عقل» دكارت ظاهراً به تساوي بين همة نويسندگان تقسيم شده است. در اينجا نيز بايد گفت كه همه حق دارند و اگر اين نويسندگان با هم تفاهمي ندارند، به علت آن است كه عقايد هر كسي در مورد واقعگرايي با عقايد ديگري در همين مورد متفاوت است. كلاسيكها ميپنداشتند كه واقعيت عقيدهايست كلاسيك؛ رمانيكها آن را رمانتيك ميدانستند؛ سور رآليستها آن را موافق انديشة خود ميديدند؛ كلودل واقعيت را ماهيتي ازلي و الهي ميشمرد؛ كامو واقعيت را پوچ ميديد؛ به عقيدة نويسندگان متعهد واقعيت بيش از هر چيز اقتصادي است و به سوي سوسياليسم ميتازد. هر كس جهان را چنانكه ديده است وصف ميكند و هيچكس آن را به يك نحو نميبيند. وانگهي، به سهولت فهميده ميشود كه چرا انقلابهاي ادبي هميشه به نام واقعگرايي صورت گرفته است. هنگامي كه يك صورت بيان(فورم) حيات و سرزندگي نخستين و نيرو و شدت خود را از دست داد، وقتي اين صورت قاعدهاي مبتذل و همگاني گشت و دستماية فضل فروشان حرفهاي شد و پيروانش اين قاعده را تنها از روي عادت يا تنبلي حرمت ميگذارند، و ديگر دربارة لزوم يا عدم لزوم آن انديشهاي نميكنند –طبيعي است كه بازگشت به واقعيت از اتهام قواعد پوسيده و جستوجوي صورتهاي تازهاي تشكيل ميشود كه بتوانند جاي آن اصول كهنه را بگيرند. كشف واقعيت پيشرفتي نخواهد كرد، مگر آنكه از صورتهاي پوسيده و كهنة بيان رها شود. يا بايد ادعا كرد كه جهان بهكلي كشف شده است (و در اين صورت عاقلترين نويسنده بهكلي دست از نوشتن بر ميدارد) يا آنكه بايد پيشتر رفت. صحبت از ارائة «كار بهتر» نيست؛ بلكه سخن اين است كه: بايد در راههاي ناشناخته پيش رفت: در راههاي تازه، سبك تازهاي مورد نياز خواهد بود. ممكن است ايراد بگيرند كه اگر پس از مدتي، كمابيش طولاني، اين كوشش بايد به صورتگرايي جديدي منتهي بشود كه خود نيز، به اندازة صورت قبلي، كهنه و فرسوده ميشود، ديگر چنين جستوجويي براي يافتن صورت تازة بيان چه فايدهاي دارد؟ معناي ايراد اينان آن است كه اگر بايد مرد و جا به ديگران سپرد، زيستن چه فايدهاي دارد؟ «هنر زندگي است؛ در هنر، هيچ چيز پايدار و جاودانه نيست.» هنر بدون اين مبارزه ابدي نميتواند وجود داشته باشد. ولي تحولات و انقلابات ادبي موجب تجدد جاوداني آن ميگردد. مگر دنيا عوض نميشود؟ از يكسو، جهان از لحاظ عيني نه آن است كه مثلاً صد سال پيش از اين بوده است. زندگي مادي، حيات روحاني و سياسي و نيز ظواهر شهرها، خانه ها، و دهكورهها و راههاي ما بهطور محسوسي تغيير يافتهاند. از سوي ديگر، معرفتي كه از عوالم دروني و محيط خود داشتهايم (اطلاعات علمي، چه از حيث دانشهاي مادي و چه از لحاظ علوم انساني) به همان ترتيب دستخوش تغييرات فوقالعاده شده است. و به همين علل، روابط ذهني ما با جهان بهكلي عوض شدهاند. تغييرات عيني به دستياري «پيشرفت» اطلاعات مادي در بطن بينشهاي فلسفي، روحاني و اخلاق ما عميقاً منعكس شده و باز خواهند شد. پس اگر قصه حتي كاري جز بازگرداني واقعيت نداشته باشد، باز هم چندان طبيعي نيست كه اساس واقعگرايي داستاني به موازات اين تغييرات تحول نيافته باشد. قصة قرن نوزدهم «ابزار مناسبي» براي گزارش واقعيت امروز نيست. شگفتا كه منتقدان اتحاد جماهير شوروي با اطميناني بيشتر از ناقدان جهان سرمايه داري در هر فرصتي «به قصة نو» ايراد ميگيرند كه ميخواهد از اين ابزار كهنه دوري گزيند. به عقيدة اينان، قصة قرن نوزدهم هنوز ميتواند مصائب جهان كنوني و دواهاي مرسوم و سنتي را در اختيار توده مردم بگذارد. ميگويند در صورت لزوم ميتوان بهبودهاي جزئي در اين صورت كهنه وارد ساخت. گويي ميخواهند چكشي يا داسي را تكميل كنند. حال كه صحبت از ابزار كار شد، اين را هم بگوييم كه هيچكس ماشين خرمنكوب را به عنوان داس تكامل–يافته در نظر نميگيرد؛ بلكه آن را دستگاهي ميداند براي برداشت محصول، بي آنكه با برداشت گندم كمترين ارتباطي داشته باشد. ولي اوضاع از اين هم وخيمتر است. همچنان كه در جاي ديگري روشن گردانيدهايم، «قصه اصلاً يك ابزار نيست»؛ قصه از پيش براي هدف معيني در نظر گرفته نميشود؛ قصه براي طرح و بيان مضاميني كه قبل و بيرون از آن وجود داشتهاند نوشته نميشود؛ «قصه بيان حال نيست»؛ قصه يك جستوجوست؛ قصه در جستوجوي وجود خويش است. منتقدان مكتبي، در غرب و شرق، واژة واقعگرايي را چنان به كار ميگيرند كه گويي واقعيت پيش از آغاز كار نويسندگي بهكلي (و براي هميشه يا نه) آماده شده است. بدين ترتيب، منتقدان مكتبي ميپندارند كه كار قصه محدود «به كشف و بيان» واقعيت عصر است. به نظر اين منتقدان، واقعگرايي مستلزم آن است كه قصه حقيقت را رعايت كند. پس خصايص نويسنده خصوصاً: تيز بيني به هنگام مشاهده و مراقبت در راستگويي (غالباً همراه با صراحت لهجه) خواهد شد. صرف نظر از كراهت مطلقي كه واقعگرايي سوسياليستي از زنا و انحرافهاي جنسي دارد، كار اين مكتب و مرام بيان بي پردة صحنههاي سخت يا دشوار خواهد بود (و نگران ناراحتي خواننده نيستند). البته توجهي خاص مبذول مسائل زندگي مادي و به ويژه مشكلات خانوادههاي فقير ميشود. بدين ترتيب، كارخانه و زاغه نشيني طبعاً «واقع»تر از مسائل مربوط به بيكاري و تجمل، رقابت و خصومت واقعيتر از خوشبختي ميگردد. بهروي هم، فقط بايد به دنيا رنگها و معنايي عاري از ظرافت زنانه بخشيد، و در اين كار هم، طبق روال كهنة اميل زولا عمل شود. ولي از وقتي كه متوجه شدهايم كه نه تنها هر كس در اين جهان واقعيت خاص خود را ميبيند، بلكه اتفاقاً آفرينندة اين واقعيت است، همة اين حرفها بي اعتبار گرديده است. قصه شرح وقايع، اداي شهادت يا گزارش علمي نيست كه هدفش «آگاهانيدن» باشد. قصه «تشكيل دهندة واقعيت است. قصه نه از هدف تحقيق خود خبر دارد و نه ميداند چه بايد بگويد، «قصه ابداع است»: ابداع جهان و آدمي؛ ابداعي دائمي و ترديدي ابدي. همة آناني كه خواه سياستپيشه باشند يا نباشند، از كتاب توقعي جز تكرار مكررات و توضيح واضحات ندارند، يا از روحية چون و چرايي و جوينده ميترسند، به ادبيات بد گمانند. براي من هم اتفاق افتاده است كه مثل همه مدتي قرباني «توهم واقعگرايي» شوم. مثلاً در دورهاي كه «بيننده» را مينوشتم، سخت ميكوشيدم كه پرواز مرغان دريايي و حركت امواج را با صراحت و دقت بنويسم. در همان هنگام فرصتي دست داد و سفري كوتاه به سواحل بروتاني كردم. گذشته از اين، با خود ميگفتم: چه فرصت مناسبي، اكنون ميتوانم اوضاع را «از نزديك و در محل» مشاهده كنم و انبارة ذهنم را يك بار ديگر از آن سرشار كنم... اما همين كه نخستين مرغ دريايي را ديدم، به خطاي خود پي بردم: اولاً مرغاني كه اكنون ميديدم ارتباطي با مرغان موصوف كتاب من نداشتند؛ مگر بسيار گنگ. ثانياً اين كار در نظر من فاقد اهميت بود. تنها مرغاني كه در نظر من اهميت داشتند همانهايي بودند كه من در سر ميپروراندم. احتمالاً مرغان ذهن من هم به نحوي متعلق به دنياي بيرون و شايد هم بروتاني بودند. ولي اين مرغان تغيير شكل داده بودند و در همان حال گويي «واقعي»تر شده بودند؛ تنها به همين دليل كه «خيالي» بودند. به من ايراد ميگيرند كه: «در زندگي، حوادث به اين ترتيب اتفاق نميافتند» يا: «مسافرخانهاي نظير مسافرخانة كتاب و فيلم مارين باد وجود ندارد»؛ «رفتار يك شوهر حسود مثل رفتار قهرمان كتاب شما حسادت نيست»، «ماجراهاي قهرمان فرانسوي كتاب هميشه بهار در تركيه حقيقتنما نيست»؛ «درجة نظامي سربازي كه در «لابي رفت» گم شده در جاي درست خود قرار ندارد»... گاهي من از اين گونه اعتراضها ناراحت ميشوم و سعي ميكنم كه دلايل خود را براساس واقعگرايي استوار كنم. به همين جهت از وجود ذهني آن مسافرخانه، در حقيقت روحي مستقيم، كه مطابق با تحليل نيست، يا از شوهري نگران و مشغول و گرفتار رفتار مظنون زنش، يا متحير رفتار بيش از اندازه طبيعي او سخن ميگويم. بيشك چنين ميپندارم كه قصهها و فيلمهاي من از اين لحاظ نيز قابل دفاع اند. ولي من خوب حس ميكنم كه سخن اصلي من چيز ديگري است: من رونويسي نميكنم، خود ميسازم! آرزوي بزرگ فلوبر، نويسندة بزرگ قرن نوزدهم، نيز همين بود: از نيستي به هستي در آوردن –به نحوي كه هنر بتواند به تنهايي روي پاي خود بايستد، و مجبور نشود كه روي چيز ديگري در بيرون از اثر تكيه كند. امروز، هدف تمامت قصه همين است! پس ملاحظه ميشود كه تا چه حد بعيد است كه«حقيقتنما» يا «مطابق با نمونه» ملاك كار ما گردد. اصلاً وضع طوري است كه گويي نادرست (يعني چيز ممكن و ناممكن، مفروض و دروغ) از درونمايههاي ممتاز قصه نويسي امروز گشته است. توصيفگر تازهاي در قصه نويسي پا به عرصة حيات خود گذاشته است: اين توصيفگر کسي نيست كه تنها اشياء ديده را وصف كند، وي در عين حال كسي است كه، در اطراف خود، اشياء را ميآفريند، و اشيايي را ميبيند كه خود او ميآفريند. اين قهرمانان توصيفگر همين كه شباهتي ولو اندك با «اشخاص قصه» پيدا كردند، بلافاصله به مردمي دروغگو و يا بيمار مبدل ميشوند، حتي اگر شبيه نويسندگاني باشند كه داستان خود را ميآفرينند. در اينجا بايد به اهميت قصههاي ريمون كنو كه در همين حال و هواست اشاره كنم؛ چرا كه تار و پود اين قصهها غالباً و حركت آنها هميشه دقيقاً همان تار و پود و حركت خيالاند. بنابراين، در واقعگرايي نو، صحبتي از گزينش حقايق مبتذل و شناخته (وريسم) نيست. جزئياتي كه قصه را حقيقت نما ميگرداند مورد توجه قصة نو نيست، نه در تماشاخانة جهان، و نه در زمينهي ادبيات. چيزي كه قصه نويس را جلب ميكند جزئياتي است شگفت انگيزتر: وي به جزئياتي رجوع ميكند، كه قصه را دروغ جلوهگر سازد. اين همان چيزي است كه پس از دگرگونيها و تباهيهاي بسيار در نوشتههاي آنان رخ مينمايد. فيالمثل: وقتي كافكا در خاطرات روزانة خود مشاهدات خويش را طي گردش روزانه شرح ميدهد، تنها به نكتههايي اشاره ميكند كه نه تنها فاقد اهميت است، بلكه در ديدة خود او فاقد معنا نيز هست؛ بيمعنا حقيقت نما نيز نيست: از سنگي كه معلوم نيست چرا در وسط كوچه رها شده تا رفتار شگفت انگيز و غير عادي عابر. و اين هر دو، اموري است ناقص و ناشيانه، و پاسخگوي كمترين كاركرد با قصد روشني نيست. اتفاقاً هر آن چيزي كه فاقد آهنگ طبيعي و معمولي است در گوش قصهنويس طنين سالمتري دارد: اشياء خرد و بي مقدار، اشياء جدا از زمينه استعمال، لحظاتي ساكن، گفتاري بريده و جدا از سياق عبارت يا گفتوگوهاي آشفته و مخلوط جالبترند. آيا اين همان چيزي است كه «پوچي» ميخوانند؟ مسلماً خير! چرا كه همة اينها در جاي ديگر، عناصري كاملاً معقول و مفهوم و عادي بوده حاوي بداهت هستند. و حضور بي علت و لزوم بي دليل خود را ميقبولانند. «اين اشياء هستند، همين و بس.» ولي خطري نويسنده را تهديد ميكند: تصور پوچي، فلسفة مابعد الطبيعه را به ذهن متبادر ميسازد. بيهودگي، بيدليلي و خلاء جهانهاي فراسو زميني و ماوراء طبيعت را شديداً به سوي ذهن ما خواهند كشيد. سرگذشت دردناك كافكا، در اين زمينه، بهترين نمونه است.اين نويسندة واقعگرا (به معناي تازهاي كه سعي ميكنم تعريف كنم: خلاق جهاني مادي، با حضور خيالي و رويايي) ضمناً كسي است كه بيش از ديگران به دست مريدان و مفسران خود سرشار از معنا، معناي ژرف گشته است. وي بسيار زود در ديدة خوانندگان به صورت مردي درآمد كه ظاهراً از اشياء اين جهان سخن ميگويد تا هستي معما آميز فراسويي را گنگ نشان دهد. مثلاً رنجها و مصائب مساح (دروغي) سنجش را در ميان ساكنان ده توصيف ميكند: قصهاش لطفي ندارد؛ چرا كه فقط ميخواهد ما را با زندگي دور و نزديك قصري اسرارآميز آشنا كند. وقتي نويسنده اتاقها، پلكانها و دهليزهايي را به خواننده نشان ميدهد كه «ژوزف.كا» در اندرون آنها در جستوجوي عدالت است، گويا فقط ميخواهد در باب مفهوم مذهبي «رحمت پروردگار» با ما سخن گويد؛ و چيزهاي ديگر همه به مقتضاي اين نيت و به تناسب اين انديشه وصف ميشود. در اين صورت، داستانهاي كافكا تمثيلي بيش نخواهد بود؛ پس داستانهاي وي نه تنها مستلزم تفسير است، بلكه نتيجة تفسير هم ويران كردن و در هم ريختن جهان ملموسي خواهد شد كه همان تار و پود قصههاي اوست. گذشته از اين، ادبيات هميشه و دقيقاً به صورت «سخن از چيز ديگر» در خواهد آمد. دو جهان خواهيم داشت: جهان موجود، جهان واقعي. جهان موجود تنها جهان ديدني و جهان واقعي تنها جهان مهم خواهد شد و در اين ميان، قصهنويس در نقش شافع و ميانجي ظاهر ميشود: قصه نويس با توصيف دروغين ديدنيهاي بيهوده و بي ارزش، «واقعيت» پنهان در پس اشياء را هويدا ميسازد. و حال آنكه چنين نيست. خواننده بايد بينظر و از اين گونه تفسيرها بيخبر باشد. چنين خوانندهاي قانع ميشود كه كافكا واقعيت مطلق اشياء را توصيف ميكند. دنياي ديدني قصههاي او همان دنياي واقعي او است، و آنچه نهان است (اگر نهاني بوده باشد)، در برابر بداهت و صراحت اشياء و حركات اعضاي آدمي و گفتارهاي او، بياعتبار و بيارزش جلوه ميكند. تاثير توهم (هالوسيناسيون) ناشي از وضوح و صراحت فوق العادة اشياء است، نه از تموج وگنگي بخارات. در واقع، چيزي خياليتر و توهم آميزتر از صراحت نيست. شايد پلكانهاي كافكا به جاي ديگري منتهي شوند، اما اين پلكانها وجود دارند، و ميشود پله به پله و ضمن پيگري جزئيات نردهها و طارمي، به آنها نگاه كرد. شايد در پس ديوارهاي خاكستري او چيزي پنهان شده است، ولي ذهن آدمي به روي آنها، به روي قشر ترك خورده رنگ آنها و شكافهاي ديوارهاي او توقف ميكند. حتي چيزي كه قهرمان در جستوجوي آن است، در برابر سماجت جستوجو، در برابر مسيرها و حركات او كه تنها امور محسوس و تنها واقعيت راستيناند، ناپديد ميگردد. در سرتاسر اثر، روابط انسان با دنيا مستقيم است و بلاواسطه، و نه رمزي و نشانهاي! روال كار معاني عميق ماوراء طبيعي، درست مثل معاني سياسي، رواني و خلاقي است. پذيرش و گزينش معاني؛ آشنا براي بيان، درست بر خلاف توقع و منظور عمدة ادبيات است. عاقلانهترين (و در عين حال درستترين و ماهرانهترين) كار آن است كه امروز در انديشة معاني آينده، يعني آنها كه بعداً به ياري قصه پا به هستي مينهند، نباشيم. بيست سالي است كه ما شاهد كار به اصطلاح مريدان كافكا هستيم. در آثار اين مريدان ادعايي چيزي جز تقليد محتواي فلسفي كار استاد وجود ندارد. اين مدعيان، واقعگرايي مراد خود را از ياد بردهاند. ميماند همان معناي بي واسطة اشياء: معناي توصيفي، جزيي، و هميشه قابل چون و چرا. چنين معنائي در اين سوي داستان و ماجراي اثر جاي دارد، همچنان كه معناي عميق در آن سوي كتاب مينشيند. از اين پس، زحمت تحقيق و كوشش آفرينندگي مصروف همين معناي مستقيم و بلاواسطة اشياء خواهد شد. چون نميتوان اين مسئوليت را ناديده انگاشت، مگر آنكه شاهد پيروزي و چيرگي ماجرا و داستان قصه، و يا حتي ناظر برتري آن شويم. (فلسفه فراسو جهاني خلاء را دوست ميدارد، و همانند دود در لولة بخاري، در آن فرو ميرود)؛ چرا كه در اين سوي معناي بي واسطة اشياء سروكارمان با«پوچي» خواهد بود. پوچي، از لحاظ نظري، مترادف هيچ است، ولي در عمل، از طريق بازيابي شناختهاي، به دياري متعالي رهنمون ميشود. و تجزية بي نهايت معنا، مجموعه و وحدت تازهاي بنياد ميكند، كه به همان اندازه خطرناك و بيهوده است. در اين سو، چيزي جز هياهوي واژهها نميماند. اما سطوح مختلفة معناي زبان، كه در فوق بدان اشاره كردهايم، داراي روابط متقابل بيشمارند. احتمال دارد كه واقعگرايي نو پارهاي از اين تقابلهاي نظري را درهم ريخته و ويران سازد. زندگي امروز و دانش نو اجتناب از تناقضات شديد مسلكي بسياري را، كه مولود عقل گرايي (راسيوناليسم) قرون گذشته است، ممكن گردانيده است. طبيعتاً قصه نيز كه مثل هر هنر ديگري مدعي پيشتازي نظام انديشههاست- و نه دنباله رو آنها– از هم اكنون بين سطوح مختلفه، زوجهاي ديگر واژههاي متضاد را به هم ميآميزد: اين آميزهها صورت–محتوا، عينيت- ذهنيت، معنا-پوچي، بنا–ويراني، حافظه-حال، خيال–واقعيت و غيره ميباشند. از راست افراطي گرفته تا چپ افراطي همه تكرار ميكنند كه هنر نو ناسالم است، منحط است، سياه و تباه و خلاف انساني است. اما سلامت مطلوب اين گونه داوران يعني ضد عفوني، يعني چشم بر هم نهادن و نديدن؛ سلامت اينان سلامت مرگ است. «انسان هميشه نسبت به مصالح گذشته منحط است»: سيمان نسبت به سنگ، سوسياليسم نسبت به حكومت فردي، پروست نسبت به بالزاك. ايجاد زندگي نو بخاطر آدمي كاري خلاف بشريت نيست. اين زندگي تازه سياه به نظر نميرسد؛ مگر آنكه هميشه در فراق رنگهاي كهنه زاري كنيم و در صدد ديدار زيباييهاي تازهاي كه روشنگر آن است برنياييم. چيزي كه هنر امروز به خواننده و تماشاگر پيشنهاد ميكند، بههرحال نوعي شيوة زندگي در دنياي كنوني، و شركت در آفرينش دائمي دنياي فرداست. قصة نو، براي توفيق در اين كار، از خوانندگان خود تقاضا دارد كه باز هم به قدرت ادبيات اعتماد كنند، و از قصه پردازان ميخواهد كه ديگر از پرداختن به ادبيات محض خجالت نكشند. عقيدهاي كه دربارة «قصة نو» بسيار رايج است- و در اين عقيده از هنگامي رواج پيدا كرده كه مقالات فراوان به اين قصهها اختصاص دادهاند- آن است كه: قصة نو هم بدعتي است، اين نيز بگذرد! همين كه اندكي در اين باب انديشه شود، به دو علت شگفت انگيز مينمايد. حتي اگر بشود فلان شيوة نوشتن يا بهمان سبك نگارش را به «بدعت» قياس كرده (در واقع هميشه مقلداني زودتر از ديگران از امور سر در ميآوردند و از صورتهاي نو تقليد ميكنند. اين مقلدان لزوم كار خود را احساس نميكنند و حتي از كاركرد آن چيزي نميفهمند. اينان توجه ندارند كه تقليد هم مستلزم كوشش است) قصة نو، در بدترين معناي خود، باز هم نهضتي است در بدعت. خصوصيت نهضت بدعتها اين است كه به تدريج از بين ميروند تا پيوسته جاي خود را به بدعت ديگري بدهند. اتفاقاً همة سخن قصة نو هم همين است كه: صورتهاي بيان كهنه ميشوند. حرفهايي از قبيل «كهنه شدن بدعتها» و «سركوبي هنرمندان شورشي و نافرمان»، «بازگشت به سنت سالم» و اراجيف ديگر در رديف اقدامات ابلهانه و كهنهاي است كه پيوسته و نوميدانه در صدد اثبات اين است كه: «در واقع هيچچيز تغيير نميكند»، يا: «هرگز در جهان امر تازهاي اتفاق نميافتاد.» و حال آنكه به حقيقت «همه چيز پيوسته در تغيير است و هميشه كارهاي تازهاي صورت ميگيرد.» نقد سنتي حتي ميخواهد به خوانندگان بقبولاند كه تنها تاثير شگردهاي نو آن است كه جذب «قصة ابدي» شوند و يا به تكميل خصوصيات قهرمان قصة بالزاكوار پرداخته طرح و توطئه زماني و بشردوستي برتري را پديدار سازند. شدني است كه واقعاً چنين روزي فرا رسد و حتي بسيار زود هم پيشآيد؛ اما آن روز زماني فرا ميرسد كه قصة نو به كاري جز ادبيات بپردازد: حال اين كار ميخواهد تحليل روان باشد يا خدمت به مذهب، يا ارائه واقعيت سوسياليستي، فرق نميكند. همين نكته در ديدة مبتكران قصة نو نشانة آن خواهد بود كه «قصة نو» تازهاي در شرف آغازيدن است. در آن هنگام، هنوز نميتوان گفت كه اين قصة تازه، جز خدمت به ادبيات، چه كاري ميتواند كرد.
برگرفته از كتاب «قصهنو، انسان طراز نو» نسخه قابل چاپشناسه : TA0743تاريخ ارسال : چهارشنبه 12 مهر 1385 |
|