خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
سه نامه چخوف به همسرش

آنتوان چخوف

برگردان: سروژ استپانيان


چخوف به اٌلگا كنيپر
18 اوت 1900، يالتا
محبوبم.
به سئوالاتي كه از نامهة تو تراوش كرده اند پاسخ مي دهم.
من در گورزوف كار نمي كنم، بلكه در يالتا هستم. اين جا سخت مزاحم من هستند، به طور بد و رَذيلانه مزاحم مي شوند به محض اين كه بخواهم دستم را به روي كاغذ ببرم در به صدا مي آيد و يك پوزه از لاي در نمايان مي شود. نمي دانم اين نمايشنامه چگونه از آب در خواهد آمد. شروعش كه بد نيست، به نظر روان و سليس مي آيد.
آيا همديگر را خواهيم ديد؟ بله، خواهيم ديد. چه وقت؟ در اولين روزهاي ماه سپتامبر، به احتمال بسيار زياد. من دلتنگ و عصبي هستم. پولها به طور سرسام آور خرج مي شوند. من بزودي مفلس و ورشكست خواهم شد. امروز باد سختي مي وزد. طوفان است. درختها خشك شده اند.
يكي از لك لك ها پرواز كرد و رفت.
بله، هنرپيشه عزيز، بگو اكنون من به چه ذوق بيهوده اي بايد به صحرا، كنار جنگل، كنار ساحل و به نزديك گله بروم. آخر خنده دار است بگويم كه اكنون دو سال است كه سبزه ها را نديده ام. دوسياي من دلم تنگ است! ماشا فردا خواهد رفت. خوب انشاالله سلامت باشي. آلكسيف ها و نيمروويچ را نمي بينم.
آنتونيو تو.
ويشنفسكي برايم نامه نمي نويسد. حتما" دلخور است. به همين سبب در نمايشنامه نقش بدي برايش در نظر خواهم گرفت.


 


 


چخوف به اٌلگا كنيپر
20 اوت 1900، يالتا
عزيز من، اين ديگر يعني چه؟ نوشته اي كه تا به حال فقط يك نامه از من دريافت كرده اي، در صورتي كه هر روز دارم برايت نامه مي نويسم! اين ديگر چه صيغه اي است؟ نامه هاي من تا به جال گم نشده اند.
 ديروز رفته بودم به باغ تا كمي استراحت كنم كه ناگهان بلايي بر من نازل شد! خانمي با لباس خاكستري نزديك امد. او يكاترينانيكلايــِونا بود. از هر چيز پوچي با من سخن گفت و در ضمن به من مي فهماند كه فقط يك تا سه ساعت بيشتر نمي تواند وقتش را در اختيار من بگذارد. پس از خداحافظي كمي درنگ كرد، دوباره پيش آمد و گفت كه فقط يك تا سه ساعت مي توانم مصدع اوقاتش شوم. زن بيچاره بيم داشت نتوانم از او دل بكنم.
 شروع نمايشنامه ام به نظر خوب مي آيد ولي من از اين سرآغاز دلسرد شده ام و به نظرم مبتذل مي آيد و حالا نمي دانم با آن چه كنم. آخر نمايشنامه بايد بدون وقفه و لاينقطع نوشته شود، آن وقت من .... امروز اولين روزي است كه تنهايم و كسي مزاحمم نيست هر چند كه فرقي هم نمي كند.
 براي دايي ساشا بايد زن گرفت. آيا وقتي بيايم باز هم به پتروفسكويه – رازومفسكويه خواهيم رفت. فقط به شرطي كه تمام روز با هم باشيم و هوا بسيار خوب و پاييزي باشد. ديگر اين كه تو هر دقيقه ناله و فغان نكني كه بايد سر تمرين بروي.
 يكاترينا نيكلايونا مخفيانه خبر داد كه شوهرش براي دو هفته به اين جا خواهد آمد تا كار كند. اواخر ماه من در گورزوف خواهم ماند تا مزاحم او نباشم.
 اكنون در يالتا پاييز است. خوب، عزيز دلم، فرشتهة من، بانوي زيباي آلماني من، خدانگهدار. بي تو بي اندازه دلتنگم.
آنتونيه تو


چخوف به اٌلگا كنيپر
5 سپتامبر1900، يالتا
عزيزدلم،
 فرشتهة من، اگر برايت نامه نمي نويسم عصباني نشو، نسبت به ضعفهاي انساني بخشنده باش. تمام وقتم صرف نمايشنامه مي شود، بيشتر فكر ميكنم تا نوشتن. به هر حال به نظر خودم چون مشغول كاري هستم نبايد به نامه نويسي بپردازم. روي نمايشنامه كار مي كنم ولي عجله اي ندارم. خيلي امكان دارد كه آن را نيمه كاره بگذارم و به مسكو بيايم. قهرمانان نمايشنامه خيلي زيادند. شلوغ است. مي ترسم گيج كننده يا رنگ پريده از آب در آيد. به همين جهت فكر مي كنم كه بهتر است آن را براي فصل آينده بگذارم. راستي بگويم كه من فقط ايوانف را بلافاصله پس از نوشتن به "كوروش" واگذار كردم. بقيه نوشته ها مدتي مديد درانتظار آمدن ولاديميرايوانويچ نزد من ماندند. به اين ترتيب وقت كافي داشتم تا هر اصلاحي در آنها به عمل آورم.
 خانم مدير دبيرستان با دو دختر خانم ميهمان من هستند.
 با وقفه مي نويسم. امروز دو دوشيزهة آشنا را تا كشتي بدرقه كردم و افسوس! يكدفعه يكاترينانيكلايونا را ديدم كه عازم مسكو بود. رفتارش مثل سنگ قبر در يك روز پاييزي سرد بود. الته منهم با او خيلي خودماني نبودم.
 با قطار سريع السير صبح خواهم آمد. به طور حتم برايت تلگراف خواهم فرستاد. حتما" براي ديدنم بيا! به محض اين كه برسم دنبال نمايشنامه را خواهم گرفت. اما كجا اتراق كنم؟
 در ديمتروو كه نه ميز هست و نه تخت خواب، اجبارا" به مهمانخانه خواهم رفت. در مسكو مدت كوتاهي خواهم ماند.
 در يالتا باران نمي بارد. درختها همه خشكيده اند. علفها كه خيلي وقت است خشك شده اند. هر روز باد مي وزد سرد است.
 برايم بيشتر نامه بنويس. نامه هاي تو مرا بسيار خوشحال مي كنند و ورحيه ام را كه مانند زمين هاي كريمه خشك و سخت است بالا مي برند. عزيز من از من عصباني نباش. مهمانانم مي خواهند بروند. مي روم بدقه شان كنم.
آنتون تو


.1صحبت دربارهة نامهة مورخ 14 اوت 1900 كنيپر است.
.2سه خواهر.
3.دو لك لك اهلي نزديك خانهة چخوف لانه داشتند.
4ك. س. استانيسلاوسكي، م. پ لي لين و نيمروويچ-دانچنكو در آن ايام در يالتا به سر مي بردند.


نسخه قابل چاپ
شناسه : TA2092
تاريخ ارسال : سه شنبه 24 اردیبهشت 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
اشطباهات لپي - زيگموند فرويد

شیفتگی پرشور زنان - راینر ماریا ریلکه

هنر خلق حماسه - اومبرتواكو

ترجمانِ کرانة اقیانوس - نامه خولیو کورتاسار به پابلو نرودا

بلندي‌هاي بادگير، غرور و تعصب و آلیس مونرو - مارگارت اتوود

برای تقویت ذهنِ ادبی‌تان پایِ ادبی‌تان را به کار اندازید - جویس کارول اوتس

خسته‌ای فلیسه! - فرانتس كافكا

روزی که سنت اگزوپری در آسمان ناپدید شد - مرگ آنتوان دوسنت اگزوپری به روایت ژول روی

معنا، قصد و زمینه - جاناتان کالر

برگی از یادداشت‌های روزانه کافکا -

23 اندرز به کسانی که وقت ندارند بنویسند - گرگ دوهرتی

چرا ما ايده آليست نيستيم - فريدريش نيچه

خواب کافکا - فرانتس کافکا

نامه‌ای از جویس - برگردان: احمد اخوت

نويسنده و ترجمة اثرش - اومبرتو اكو

باغ آلبالو، شگفت‌آور، موزون و فصيح - نامه‌اي از الگا كنيپر به چخوف

تقلید نمی‌تواند معیار باشد - لئو تولستوی

من کارگردان شدم ولی خواهرم ... - اينگمار برگمن

شناخت چيست؟ - فريدريش نيچه

دو کلمه حرف حساب - ارنست همینگ‌وی

اگر مي‌خواهي فيلسوف باشي، رمان بنويس - از يادداشت هاي روزانه آلبر كامو

و سروانتس دن کیشوت را نوشت... - پيتر ادوارد راسل

پيش داوري‌هاي زن و مرد در مورد عشق - فریدریش نیچه

دو نامه‌ جويس به خاله جان ژوزفين‌اش - جیمز جویس

روابط همنشيني و جانشيني از نظر سوسور - آنه ماری دینه سن

کشکولی از سخنان برندة جایزة نوبل 2008 - ژان ماری گوستاو لوکلزیو

تراژدي و انسان معمولي - آرتور میلر

روزی که عشقم را ندیدم - ولفگانگ گوته

تکنیک رمان پلیسی - آر. اچ. سامپون

ادب ايران - از هزاردستان تا بوف کور - پروفسور الول ساتن

دربارة لئو تولستوی - جورج لوکاچ

راهنماي مختصر و در عين حال مفيد، براي نافرمانيِ مدني - وودي آلن

فئودور داستايوسكي - فئودور داستايوسكي

نوشتن و فرسودگي - كريستين بوبن

همينگ‌وي و سانسور آنگلوساكسوني - برگرفته از مجله نيويوركر

شناخت، عشق و زندگي - دانته

كتاب دلواپسي - فرناندو پسوا

راوي، فضا - ماريو وارگاس يوسا

نوشتن پيشه‌ي من است - ناتاليا‌گينزبورگ

سه نامه چخوف به همسرش - آنتوان چخوف

استفان مالارمه - آندره ژيد

از يادداشت‌هاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

از دفترهاي مالته لاوريدس بريگه - ريلکه

حضوري بسيار استوار - هانريش فورمگ

ترجمه‌هاي هزار و يک شب ، خيام و حافظ - آندره ژيد

سخنراني آيزاک باشويس سينگر در مراسم جايزه نوبل 1978 - آيزاک باشويس سينگر

ماجراي عشق گوته به شارلوت فن اشتاين - اميل لودويگ

ناگزيري و تصادف در بازنمايي درون‌ماية داستان - جورج لوكاچ

آن‌ها از قفس فرار نکرده‌اند - هاينريش بل

خواندن کتاب - برتولت برشت

زندگي‮نامه من و نامة بابام - کورت توخولسکي

دربارة عشق - ريلکه

اعتصاب غذا - فرانتس کافکا

چرا راهبه نماندم؟! - کارن آرمسترانگ

معيار توفيق - رولان بارت

تأثير آثار هدايت در اروپا - آندره روسو

تاريخي شخصي - اورهان پاموک

نماينده نسلي که به درون خويش تبعيد شد* - هانريش بل

و ماه خائن نبود - خوزه لوييس دبيا يونگا

ديالکتيک تنهايي - اوکتاويو پاز

اولين پاسپورت من - اورهان پاموک

تخيل شكننده - ارنست بكر

طرح‌هايي از بوهميا - دوريس لسينگ

زنان رويا بافند، مثل غنچه‌هاي كوچك - ليديا چوكفسكايا

چند کلمه حرف حسابی از دوریس لسینگ - دوريس لسينگ

فرهنگِ شيطاني اصطلاحاتِ ادبي - آمبروز بيرس

از يونگ به جويس، موضوع:... - کارل - گوستاو – يونگ

ادبيات چيست؟ - تري ايگلتون

پرومتئوس - فرانتس کافکا

نامه‮اي از تِرِز به هدايت -

رمان و اروپا - ميلان کوندرا

روابط خانوادگي در ادبيات عامة ايران - ل.پ.الول ساتن

ميله‌ها در درون من‌اند - گوستاو يانوش

دانته برترين واقع‌گرا - مايکل ديردا

چگونه مي‌توان هم واضح بود و هم خوشاهنگ - ميريام آلوت

متن روايي، جايگاهي براي تلفيق - ژان ميشل آدام- فرانسوازرواز

آخرين مقالة آرت بوخوالد - آرت بوخوالد

عمل روايت - ژان ميشل آدام- فرانسواز رواز

چرا مي‌نويسم - جرج اورول

كافكا، ريلكه و رامپل استيل اسكين - ادريس پِري‌

سخني دربارة آوان‌گارد - اوژن يونسكو

تک‌گفتاري دروني - له‌اون ايدل

چخوفِ با وقار - ايوان بونين

جوزف كنراد از ديدگاه برتراندراسل - برتراندراسل

رمان و توصيف در قصة امروز - ألن رب- گري‎يه

نوع شناسي داستان پليسي1 - تزوتان تودورف

جيمز جويس - ويل دورانت

خاطره و فراموشي - پل ريکور

ارنست همينگوي * - ويل دورانت

از واقع‌گرايي تا واقعيت - آلن رب-گري‎يه

ايدئولوژي ادبيات مدرن - گئورگ لوکاچ

نويسنده، نقد و فرهنگ - جورج لوکاچ

فاکنر در درة مرگ - تام دارديس

طبيعت، انسانيت، تراژدي - آلن رب‌ـ گري‌يه

قطرة ملي شما اقيانوس جهاني نيست - خوان گويتي سولو*

آن‌جا كه او بود: خاطراتي از پدرم - ريموند كارور

عليه رمان نو - روبر کان، فرانسوا مورياک، ادوار لوپ و آندره سوواژ، دني سن ژاک

من مي‌نويسم تا بدانم چرا مي‌نويسم - آلن رب‌گري‌يه

شب با کالسکه مي‌آيد - فرناندو پسوا

هزارويک شب - خورخه لوئيس بورخس

جايگاه راوى در رمان معاصر - تئودور آدورنو

بورخس و روايتِ داستان (فصلي از كتاب به سوي نظريه توليد ادبي) - پي‏ير ماشري

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate