برگردان: مهدي غبرايي
... تب درونم را زيروزبر کرده و ماجراها، تصاوير و نکاتي را رو آورده بود که چيزي دربارهشان نميدانستم، لبريز از خودم دراز کشيده بودم و انتظار لحظهاي را داشتم که به من دستور بدهند... بعد به خشم آمدم و همه چيز را درهموبرهم در درونم ريختم و به هم فشردم؛ اما نتوانستم جمعوجورش کنم. بعد هوار کشيدم و وقتي توانستم به بيرون از خودم نگاه کنم، مدتي بود که دور و بر بالينم ايستاده بودند و دستهايم را گرفته بودند و شمعي روشن بود ، و سايههاي بزرگشان پشت سرشان ميجنبيد. و پدرم دستور داد بگويم موضوع از چه قرار است. دستوري دوستانه و ملايم، اما به هر حال دستور بود. و وقتي پاسخ نميدادم، طاقتش طاق ميشد.
مامان هرگز شبها بالا سرم نميآمد- اما چرا، يک بار آمد، خيلي جيغ زده بودم ، و مادموازل آمده بود و سيوريسن، سرپرست خدمتکارها و گئورگ سورچي؛ اما بيفايده بود. بعد سرانجام کالسکه را دنبال پدر و مادرم که گمانم توي مجلس رقص بزرگ وليعهد بودند، فرستاده بودند. همين که صداي ورود کالسکه را به حياط شنيدم ساکت شدم، توي تخت نشستم و چشم به در دوختم. خشخش خفيفي در اتاقهاي مجاور شنيده شد، و مامان با لباس با شکوه درباريش که به آن اعتنايي نداشت وارد شد- کموبيش دوان دوان آمد، خز سفيدش را رها کرد تا پشت سرش بيفتد، و مرا در بازوان برهنهاش گرفت. و من با شگفتي و شيفتگي بيسابقه گيسوانش، صورت کوچک آراستهاش، گوشوارههاي خنک گوشهايش، و ابريشم انحناي شانههايش را که بوي خوش گلها را ميپراکند ، نوازش کردم. و آنقدر گريان و بوسهزنان در اين حال مانديم ، تا حس کرديم پدر آن جاست و بايد از هم جدا شويم. شنيدم که مامان با کمرويي ميگويد:« تبش خيلي بالاست»، و پدرم نبضم را در دست گرفت. يونيفرم ميرشکار را با آن نشان آبي پهن قشنگ11 پوشيده بود. بيآنکه نگاهم کند گفت:« بيمورد فرستادند پي ما،». قول داده بودند که اگر موضوع جدي نباشد، برگردند. و جدي هم نبود. اما کنار بسترم کارت رقص مامان و گلهاي کاملياي سفيد را يافتم اينها را پيشتر نديده بودم . و وقتي متوجه شدم چقدر خنکند، آنها ر ا روي چشمهايم گذاشتم.
اما در چنين بيماريها بعدازظهرها طولاني بود. پس از شب ناجوري که ميگذراندي صبح ميتوانستي بخوابي، و بيدار که ميشدي و فکر ميکردي حالا صبح است، در واقع بعدازظهر بود و بعدازظهر ميماند، هرگز از بعدازظهر بودن دست نميکشيد. توي بستر پاکيزهات ميخوابيدي، شايد براي رفع خستگي مفاصلت را حرکت ميدادي، و خستهتر از آن بودي که چيزي را به تصور آوري. طعم سيب مارمالاد باقي ميماند، و حتي اين خودش خيلي بود که بياختيار اين طعم را گسترش دهي و بگذاري اسيد خالص به جاي فکر در تو جاري شود. بعد که نيرو ميگرفتي، بالشها را از پشتت کم ميکردند و ميتوانستي بنشيني و با سربازها بازي کني، اما روي ميز کج مخصوص رختخواب آنها به راحتي ميافتادند، آن هم يک جا يک رديف کامل، و تو هنوز سراپا به زندگي برنگشته بودي تا دوباره از نو شروع کني. يک دفعه کلافه ميشدي و تمنا ميکردي همه چيز را فوراَ ببرند، و هنگامي که دوباره تنها دو تا دستت را کمي دورتر روي رختخواب خالي ميديدي، احساس آرامش ميکردي. گاهي مامان نيمساعتي ميآمد و برايم قصه ميخواند( قصه خواندنهاي طولاني کار سيورسن بود) ، فقط براي خواندن قصه نبود. چون هيچکدام از قصه خوشمان نميآمد. برداشت ديگري از چيزهاي فوقالعاده داشتيم. به نظر ما فوقالعاده تر از همه آن بود که همه چيز به طور طبيعي اتفاق بيفتد. براي پرواز در هوا چندان اهميتي قايل نبوديم، از جنوپري سرخورده ميشديم، و تغيير شکل و صورت به نظرمان سطحي ميرسيد. اما کمي ميخوانديم ، تا به نظر برسد سرمان گرم است، وقتي کسي وارد ميشد. خوشمان نميآمد توضيح بدهيم که چه ميکنيم؛ بخصوص نسبت به پدر که به طرز اغراقآميزي با تکلف رفتار ميکرد.
گاهي که يقين ميکرديم کسي مزاحممان نميشود و بيرون هوا تاريک ميشد، خودمان را به دست خاطرات، خاطرات مشترک ميسپرديم که به نظر هر دومان قديمي بود و لبخند به لبمان ميآورد؛ چون هر دو از آن پس بزرگ شده بوديم. يادمان ميآمد که روزگاري که مامان آرزو داشت من دختر بودم، نه پسري که حالا ديگر بودم. يک جوري اين موضوع را حدس زده بودم، به سرم زده بود که گاهي بعدازظهرها در اتاق مامان را بزنم. بعد که ميپرسيد کي آنجاست، من صداي بچگانهام را چنان نازک ميکردم ک گلويم را قلقلک ميداد و سرشار از سعادت، جواب ميدادم:« سوفي» بعد که وارد ميشدم( با لباس خانة کوچک دخترانه، با آستينهاي بالازده که هميشه تنم بود) سوفي بودم، سوفي کوچولوي مامان که در خانه سرگرم ميشد و مامان بايد گيسهايش را ميبافت تا با مالتة بدجنس، در صورتي که برميگشت اشتباه نشود. ديگر به هيچ وجه دلمان نميخواست که برگردد؛ از نبودنش هم مامان خوشحال بود و هم سوفي، و گفتگوهايشان( که سوفي هميشه با همان صداي نازک پي ميگرفت) عمدتاَ عبارت بود از شمردن عادتهاي بد مالته و شکايت از او. مامان آهي ميکشيد:« آه، امان از دست اين مالته.» و سوفي دربارة شيطنتهاي پسربچهها زياد ميدانست، انگار که با دستهاي از آنها آشنا بود.
مامان ناگهان در ميانة اين يادآوريها ميگفت:« خيلي دلم ميخواهد بدانم سر سوفي چه آمده» البته مالته نميتوانست در اين باره اطلاعي بدهد. اما وقتي مامان ميگفت که سوفي حتماَ مرده است، مالته سرسختانه مخالفت ميکرد و سوگندش ميداد که باور نکند، هر قدر هم که دلايل کمي براي اثبات خلاف آن وجود داشته باشد.
حالا که فکرش را ميکنم، در عجبم که هميشه به طور کامل از دنياي تب برميگشتم و خود را با زندگي جمعي وفق ميدادم. در اين زندگي هر کس با اين احساس که بين آشنايان خود است دلگرمي ميجويد، و همه با يکديگر در درک مسايل با احتياط بسيار مدارا ميکنند. اگر کسي انتظار چيزي را ميکشيد، يا انتظارش به سر ميرسيد يا نميرسيد، امکان سومي متصور نبود . چيزهايي بود به طور قطع غمانگيز، و چيزهايي نشاط انگيز و بسياري فرعيات. اگر ترتيبي داده ميشد تا کسي خوشحال شود، شادي بود و آدم بايد درست رفتار ميکرد. در واقع همه چيز خيلي ساده بود، وقتي که کسي آنها را ميفهميد، ديگر همه چيز به خودي خود پيش ميرفت. چون همه چيز با اين مرزهاي تعيين شده متناسب بود: ساعتهاي يکنواخت درس، وقتي که بيرون تابستان بود ؛ گردشهايي که بايد پس از آن به زبان فرانسه توضيحش ميدادي به مهمانهايي که به خاطر آنها احضار ميشدي و درست وقتي که غمگين بودي به نظرشان با مزه ميآمدي و چنان از ديدنت تفريح ميکردند که انگار صورت غمانگيز پرندگاني را ديدهاند که صورت ديگري ندارند. و البته روزهاي جشن تولد که بچههايي به آن دعوت ميشدند که هيچ نميشناختي ، بچههايي خجالتي که تو را هم نامطمئن ميکردند، يا بچههاي پررو که به صورتت پنجول ميکشيدند ، و آنچه را که تازه هديه گرفته بودي ميشکستند، و بعد ناگهان، وقتي که همه چيز را از جعبهها و کشوها بيرون کشيده و روي هم تلمبار کرده بودند، ميرفتند. اما وقتي مثل هميشه تنها بازي ميکردي، شايد ندانسته از اين دنياي روي هم رفته بيضرر و از پيش تعيين شده فراتر ميرفتي و خود را در وضعيتي مييافتي که کاملاَ متفاوت بود و به هيچ وجه نميشد آن را پيشبيني کرد...
« کليد را روي در يکي از کمدهاي ديواري پيدا کرده بودم که باقي کمدها را هم باز ميکرد. در زمان کوتاهي همه چيز را وارسي کردم؛ کمدهايي بود که وقتي بازشان ميکردي تاريک بود، علتش يونيفرمهايي بود که تا گلو دگمه ميخورد، که از همه چيز کهنهتر بود و آرزو ميکردي که کاش نگاهشان نميداشتند... کسي تعجب نخواهد کرد که من همة اينها را بيرون کشيدم و در روشنايي نگهداشتم که گاه يکي و گاه ديگري را برميداشتم و جلو خود نگاه ميداشتم، يا بر دوش ميانداختم؛ که شتابان بعضي از لباسها را که اندازهام بود ميپوشيدم و کنجکاو و هيجانزده به نزديکترين اتاق مهمان ميدويدم و جلو آينة باريک قدي که از تکههاي نامنظم شيشه سبز بود ميايستادم. آه، از بودن در آنجا چه ميلرزيدي و چه افسون کننده بود: وقتي از ميان تيرگي چيزي آهستهتر از خودت به آينه نزديک ميشد، گويي آينه باور نميکرد و نميخواست باور کند، بس که خوابآلود بود، نميخواست هر چه به آن ميگفتي فوراَ تکرار کند. اما طبعاَ در نهايت ناچار بود. سپس چيزي بسيار شگفتآور، غريب، و کاملاَخلاف انتظار، چيزي ناگهاني و مستقل که بيدرنگ ارزيابي ميکردي و چند لحظه بعد، نه بدون قدري طنز که سر مويي با خراب کردن همة لذت و شادي فاصله داشت، خودت را بجا ميآوردي . اما اگر حرف ميزدي، تعظيم ميکردي به خودت سر ميجنباندي، پسپس ميرفتي، مدام به دوروبرت نگاه ميکردي، و بعد چابک و مصمم برميگشتي- تا هر وقت دوست داشتي، تخيل در کنارت بود.
در آن موقع بود که براي اولين بار به قدرت تأثير مستقيم لباسهاي خاص پي بردم. همين که يکي از اين لباسها را تن ميکردم ناچار بودم بپذيرم که بر من مسلط شده است؛ و حرکاتم، حالات صورتم، و بله ، حتي افکاري را که به مغزم خطور ميکرد بر من تحميل کرده است. دستم که سردستي توري بارها رويش ميافتاد، به هيچ وجه دست معموليم نبود؛ حرکاتش به بازيگران ميمانست؛ حتي ميتوانم بگويم خودش را تماشا ميکرد- گر چه شايد اغراق به نظر برسد. اين تغيير شکلها ، در واقع هرگز تا آنجا پيش نميرفت که مرا با خودم بيگانه کند: برعکس هر چه شکل خود را بيشتر تغيير ميدادم، اعتماد به نفسم بيشتر ميشد. دمبهدم گستاختر ميشدم و ميپريدم؛ چون چربدستيم در بازگشت ترديد ناپذير بود متوجه فريب اين حس اطمينان روزافزون نبودم. از بخت بد آخرين کمد ديواري که فکر ميکردم باز نميشود ، روزي در برابر تلاشهايم تسليم شد. اما بر خلاف انتظار لباسهاي مخصوص را نيافتم ، بلکه لوازم بالماسکه بسياري در آنجا بود که خيالانگيزي آن خون به گونههايم دواند. محال است بتوانم هر آنچه را در آنجا يافتم بشمارم. گذشته از ردايي که به خوبي به ياد دارم، رداهايي به رنگهاي گوناگون، لباسهاي زنانهاي که از سکههاي براق دوپنسي به آنها جلنگ جلنگ ميکرد، جامههاي دلقکها که به نظرم مضحک ميرسيد، شلوارهاي ترکي پرچين و شکن، کلاههاي ايراني که کيسههاي کوچک کافور از آنها آويزان بود، و تاجهايي با سنگهاي ابلهانة بيحالت، همه در آنجا بود. آن قدر ژنده و غيرواقعي بودند و چنان از رنگ و جلا افتاده و رقتبار آويخته بودند، و وقتي آنها را به روشنايي ميآوردي چنان بياختيار مچاله ميشدند که به نظرم کمي حقير آمدند. اما آنچه مرا به نوعي سرمست ميکرد، بالاپوشهاي گشاد زنانه، دستمالها، شالها، روبندهها، و همة آنها پارچههاي عريض دست نخورده بود که نرم و نوازشگر يا بسيار لغزنده بود که آدم کمتر ميتوانست لمسشان کند، يا چنان سبک که مانند نسيمي به جنبش درميآمد، يا سنگين با تمام وزن، نخست در آنها امکان حرکتي آزادانه و بينهايت را تميز دادم : به صورت دخترکي برده درآمدن که فروخته ميشود، يا ژاندارک شدن، يا به صورت سلطان پير يا جادوگر در آمدن؛ همة اينها در دسترس بود، به ويژه آن که نقابهايي هم در آنجا بود با چهرههاي بزرگ، تهديد کننده، يا شگفتزده با ريشهاي واقعي و ابروهاي به هم پيوسته يا بالاکشيده. پيش از اين نقاب نديده بودم، اما بيدرنگ پذيرفتم که وجود نقاب لازم است. وقتي يادم افتاد که سگي داشتيم که انگار نقاب داشت، خندهام گرفت. به ياد چشمهاي مهربانش افتادم که انگار هميشه از پشت صورت پشمالويش نگاهي ميکرد. هنگامي که تغيير لباس ميدادم هنوز ميخنديدم، و پاک يادم رفت که ميخواستم به چه صورتي دربيايم. خوب، جلو آينه تصميم گرفتن، نو و هيجانانگيز بود. نقابي که به صورت گذاشتم بوي کپک نامتعارفي داشت، سخت به صورتم نشسته بود، اما از پشت آن راحت ميديدم، و نقاب را که گذاشتم ، پارچههاي زيادي انتخاب کردم و چون دستاري دور سر بستم، چنانکه لبة نقاب را که از پايين به رداي بزرگي ميرسيد تقريباَ به طور کامل هم از بالا و هم از دو سو پنهان ميکرد. با اين طول و تفصيل وقتي ديگر کاري از دستم برنميآمد، به نظرم چهرهام به قدر کفايت پوشيده بود. به علاوه چوبدستي بزرگي هم برداشتم که تا آنجا که دستم ميرسيد در کنار خود ميگرفتم، و خود را با اين شکل و شمايل نه چندان بياشکال ، اما به نظر خودم پرابهت، تا اتاق مهمانها و جلو آينه کشاندم.
به راستي با شکوه و بيرون از حد انتظار بود. آينه هم بيدرنگ پاسخ داد، و تصويري بود بسيار قابل قبول. اصلاَ لازم نبود چندان تکاني بخورم، اين هيبت با آن که کاري انجام نميداد، ولي من ميخواستم پي ببرم که واقعاَ چه هستم، بنابراين کمي برگشتم و سر آخر هر دو دست را بلند کردم: اطوارم باشکوه بود و به حرکات ساحران ميمانست، بيدرنگ دريافتم که تنها حرکات درست همين است. اما درست در همين لحظة پرشکوه بغل گوشم از لابلاي پارچههاي دور سرم صداي خفهاي را شنيدم که مرکب از صداهايي چند بود؛ من که سخت ترسيده بودم، ديگر آن موجود را در آينه نديدم و از تصور اينکه ميزگرد کوچکي را، و خدا ميداند با چه اشياة شکستني واژگون کردهام، بدجوري آشفته شده بودم. تا آنجا که ميتوانستم خم شدم و ديدم از، آنچه ميترسيدم به سرم آمده: طوري بود که انگار همه چيز تکهتکه شده بود، دو طوطي چيني سبز- بنفش بيخاصيت هر يک به نوعي، اما هردو ناجور شکسته بودند. سرپوش جعبهاي که از آن آبنباتهاي شبيه پيلة حشرات به بيرون ميريخت کناري افتاده بود؛ تنها نصف آن ديده ميشد، نيمة ديگر به کل ناپديد شده بود. اما عصباني کنندهتر از همه شيشة عطري بود که هزار تکه شده بود و باقيماندة عطر کهنهاش ريخته و روي کف تميز کفپوش لک بسيار زشتي ساخته شد. فوراَ لک را با يکي از چيزهايي که از من آويخته بود پاک کردم، اما فقط سياهتر و ناخوشايندتر شد. واقعاَ نميدانستم چه کنم. برخاستم و کوشيدم چيزي بيابم که با آن همه چيز را ، روبراه کنم. اما پيدا نميشد. به علاوه از لحاظ ديد و دوگونه حرکت به قدري دست و پاي خودم را بسته بودم که کفرم از وضعيت احمقانهاي که درکش نميکردم در آمد...
خشمگين و آتشين به سوي آينه دويدم و به دشواري از پشت نقاب به کار دستهايم نگاه کردم. اما انگار آينه منتظرهمين بود. لحظة تلافي جويياش رسيده بود. همين لحظه که اين فکر به سرم زد، بدترين اتفاق افتاد: هوش و حواسم از دست رفت، صاف و ساده غيب شده بودم. دمي گذرا اشتياقي وصفناپذير، دردناک و بيحاصل به خود داشتم، بعد فقط او بود: چيزي نبود جز او.
دوان دوان برگشتم، اما او بود که ميدويد. به همه چيز برميخورد، خانه را نميشناخت، و هيچ نميدانست به کجا ميرود. هر طور بود از پلکان پايين ميرفت، و سر راه روي کسي افتاد که فرياد زنان خود را رها کرد. دري گشوده شد، عدهاي بيرون آمدند: آه، آه، چقدر خوب بود که آنها را شناختم ؛ سيوريسن، سيوريسن نازنين، خدمتکار و سرپيشخدمت بودند: حالا وقت تصميمگيري بود. اما شتابان پيش نيامدند تا خلاصش کنند؛ بيرحميشان حد و مرزي نداشت. ايستاده بودند وميخنديدند، خدايا، قادر بودند بايستند و بخندند. من گريه ميکردم، اما نقاب نميگذاشت اشکها بيرون بريزد؛ اشک توي نقاب رون گونههايم جاري ميشد و بيدرنگ ميخشکيد، و باز جاري ميشد و ميخشکيد. سرانجام در برابرشان زانو زدم، چنان که هيچ انساني چنين زانو نزده است؛ زانو زدم و دستها را به سويشان دراز کردم و تمنا کردم:« اگر هنوز ميتوانيد بيرونم بياوريد و نگاهم داريد» اما آنان نميشنيدند ، ديگر صدايي نداشتم...
1 - از 1896 نشان برندگان مسابقة اسب دواني دربي، مزين به نقش فيل.