خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
حکایت دانشمند و شیاد

نجف دریابندری

ترجمه هم مانند چشم بندی نمایش امر محال است!


 


در مجله « سرو» چاپ شیراز، شماره 1، مقاله ای چاپ شده بود با عنوان « چنین کنند بزرگان...» در انتقاد از رمان « گور به گور» اثر ویلیام فاکنر ترجمه نجف دریابندری، نشر چشمه، 1371. این مقاله به دلیل طرح ایرادهای متعدد و حمله شدید و آمیخته با دشنام و ریشخند به مترجم  « گور به گور» مورد توجه و بحث محافل ادبی قرار گرفت. آنچه درپی خواهد آمد مقاله ای است که نجف دریابندری در این زمینه نگاشته است.


 


پیش از هر چیز باید بگویم که چند مورد از ایرادهای منتقد را وارد می‌بینم، اگرچه مجال پیش کشیدن همه آ‌ن‌ها در این نوشته فراهم نیست. به هر حال از بابت همین ایرادهای وارد همین جا از منتقد تشکر می‌کنم و امیدوارم در چاپ‌های بعدی « گور به گور» از این تذکرات استفاده کنم. در مورد ایرادهایی که به نظر من وارد نیستند، قصد من نه قانع کردن ایراد گیرنده است و نه فتح باب مجادله. من همین قدر می‌خواهم نظر خود را در باره بعضی از ملاحظات این شخص با خوانندگانی که علاقه مند به شنیدن آن هستند درمیان بگذارم، و از آنجا که می‌دانم از مقدار زیادی از این بحث جز ملال بر نمی‌خیزد، از همه کسانی که زحمت خواندن این نوشته را بر خود هموار می‌کنند عذر می‌خواهم. به نظر من بحث ادبی باید متوجه مسائل ثمربخش تری باشد.


نخستین اعتراض منتقد این است که چرا من عنوان اصلی رمان فاکنر را تغییر داده ام.


گمان نمی‌کنم هیچ نیازی به تکرار این معنی باشد که عنوانی که نویسنده روی اثر خود می‌گذارد لابد مناسبتی با آن اثر دارد و در ترجمه آن باید حفظ شود. این را هر مترجمی‌می‌داند. اما گاهی این کار عملی نیست و مترجم ناچار فکر دیگری می‌کند. در این گونه موارد تکرار و تاکید این نکته واضح که عنوان اصلی چیز دیگری است و از فلان جا گرفته شده و به بهمان نکته اشاره می‌کند مساله را حل نمی‌کند، مگر این که همراه با پیشنهادی باشد که نادیده  گرفتن آن نشانه بی ذوقی یا خیره سری شخص تغییر دهنده عنوان باشد. عنوان اصلی رمان فاکنر      ( As I Lay Dying ) عبارت ساده ای است ولی، چنان که در یادداشت مترجم بر کتاب آمده است، کوتاه ترین عبارتی که به نظر من معنای دقیق این عنوان را در فارسی بیان می‌کند این است: « همچون که دراز کشیده بودم و داشتم می‌مردم.» این عبارت با لحن نویسنده در باقی داستان مغایر نیست، ولی چنان که پیداست به کار عنوان کتاب نمی‌آید. عبارت‌هایی که به نظر دیگران رسیده است طبعا از نظر مترجم هم پنهان نمانده، ولی باید اعتراف کنم که دو صورتی که منتقد در مقاله خود آورده است ( « جان که می‌سپردم» و « جان سپار که افتاده بودم») به نظر من به قدری با فضای داستان و لحن نویسنده بیگانه می‌آید که ممکن نبود از خاطر من بگذرد. به هر تقدیر اگر در زبان فارسی عبارتی به سادگی و فشردگی عنوان اصلی یا چیزی در آن حدود به فکر من می‌رسید یا از جانب کسی پیشنهاد می‌شد در انتخاب آن تردید نمی‌کردم. حتی می‌خواهم بگویم از لحاظ من هنوز هم فرصت فوت نشده است و اگر روزی اعجازی رخ داد و ترجمه خوبی برای عنوان این رمان فاکنر به فکر کسی رسید من انتخاب خود را پس می‌گیرم. اما انتخاب منتقد برای من پذیرفتنی نیست.


اما تغییر عنوان کتاب نه امر عجیب و بی سابقه ای است و نه آن فاجعه ای که به نظر منتقد آمده است. این اتفاقی است که بارها در مورد آثار ادبی مهم افتاده است. A farewell to Arms (وداع با اسلحه) اثر همینگوی در آلمان با عنوان In Einem Anderen Land ( در کشوری دیگر) منتشر شد. همینگوی عنوان « وداع با اسلحه» را از شعری از جان پیل شاعر انگلیسی گرفته بود و به آن بسیار دل بسته بود، ولی به تغییر این عنوان در زبان آلمانی اعتراضی نکرد. عنوان The Sun also Rises ( خورشید باز هم می‌دمد)، از همان نویسنده، از کتاب مقدس گرفته شده و عبارت کتاب مقدس روی صفحه اول کتاب همینگوی درج است. با این حال این کتاب در انگلستان با عنوان اسپانیایی  Fiesta (جشن) انتشار یافت. این تغییر هم در زمان حیات همینگوی صورت گرفت و نویسنده به آن رضایت داد. اتوبیوگرافی نابوکف Conclusive Evidence (برهان قاطع) نام داشته و در انگلستان به همین عنوان منتشر شد، ولی در آمریکا آن را Speak Memory ( حافظه بگو) نامیدند. نابوکف نویسنده بسیار سخت گیری بود ولی این تغییر را پذیرفت. The Power and the Glory (قدرت و افتخار) اثر گراهام گرین در آمریکا با عنوان Labyrinthine Ways ( راه‌های پیچ در پیچ ) چاپ شد. La Condition Humaine (وضع بشری) اثر آندره مالرو در چاپ اول ترجمه انگلیسی به نام Storm in Shanghai ( طوفان در شانگهای ) درآمد و سپس Man’s State (وضع بشر) نامیده شد. همین کتاب در آمریکا با نام Man’s Fate (سرنوشت بشر) ترجمه شده است. کتاب « چنین کنند بزرگان» در اصل عنوان دیگری داشته است و مترجم فارسی کتاب آن را به این صورت درآورده و در پیش-گفتار خود به این نکته (مانند « گور به گور») اشاره کرده است، ولی ظاهرا منتقد هم مانند دیگران این عنوان جعلی را پسندیده، چنان که آن را به عاریت گرفته و با کمال لطف بالای مقاله خود گذاشته است. این فهرست را می‌توان ادامه داد. تغییر عنوان کتاب در هر کدام از این موارد طبعا دلیل خاص خود را داشته است. کتاب فاکنر مورد دیگری است از همین موارد، و دلیل آن هم، چنان که در یادداشت مترجم به آن اشاره شده، این بوده است که برای عنوان اصلی معادل فارسی راحت و رسایی در دیدرس نیست. ناچار مترجم باید فکر دیگری می‌کرد، و آن فکر همین « گور به گور» است که از جهات دیگری با جریان داستان تناسب دارد. به رغم آن چه تاکنون گفته شده انتخاب من همان « گور به گور» است.


پس از مساله عنوان رمان منتقد مقدار زیادی ایراد لغوی و عبارتی مطرح می‌کند که طبعا به همه آن‌ها نمی‌توان رسید؛ این کار در واقع لزومی‌هم ندارد، کافی است به چند نمونه اول به نرتیبی که مطرح شده اند توجه کنیم. همچنین متعرض نمونه‌هایی که منتقد از ترجمه خود نقل کرده است نخواهیم شد، چون اینجا منظور ارزیابی ترجمه او نیست. من گمان می‌کنم هرکس این نمونه‌ها را خوانده باشد درباره آن‌ها چنان که باید داوری کرده است.


اولین ایراد لغوی منتقد وارد است: Plumb-line بر خلاف آن چه در ترجمه من آمده « خط لوله» نیست و ریسمان شاقول است. دارل راستی راه میان کشتزار را به ریسمان شاقول تشبیه می‌کند، نه خط لوله. این اشتباه از این جهت مهم است که خط لوله در زمان این داستان در صفحات جنوب آمریکا شاید زیاد شناخته نبوده است ولی ریسمان شاقول برای هر روستایی چیز آشنایی است. ولی خود منتقد پس از توجه به این اشتباه مترجم همین ریسمان شاقول را « سیخکی» ترجمه کرده است.


ایراد بعدی این است که چرا من path را به جای « کوره راه» به « جاده» ترجمه کرده ام. تمایز راه و جاده تاکنون در زبان ما خیلی روشن نبوده است ( در این بیت زیبای شاعر دشتی جاده به معنای path آمده است و شاید هنگام ترجمه عبارت مورد بحث همین بیت از خاطر من گذشته باشد:« این خط جاده‌ها که به صحرا نوشته اند / مردان رفته با قلم پا نوشته اند.») با این حال من موافقم که path را راه (و نه لزوما  کوره راه) و Road  را جاده ترجمه کنیم. این نوعی قرارداد است، ولی قراردادی که من هم اینجا آن را تایید می‌کنم.


همچنین ترجمه laid-by cotton  به « بته‌های ریشه کن» پنبه درست نبوده است، این عبارت گویا به معنای بته‌هایی است که در فصل پنبه چینی برای چین آخر نگه می‌دارند، و گمان هم نمی‌کنم که آن طور که منتقد گفته است منحصر به جنوب آمریکا باشد. ترکیب « پس چین» که منتقد آورده است نمونه ای است از معادل سازی مکانیکی که در مقاله او فراوان دیده می‌شود( این بته را پس از بته‌های دیگر می‌چینند؟ بسیار خوب، آن را « پس چین» می‌نامیم)، در مقابل این اصطلاح شاید کلمه ای یا عبارتی در زبان فارسی وجود داشته باشد، یا بتوان ساخت، ولی هنوز به نظر من نرسیده است. شاید همان « چین آخر» کافی باشد.


اما fading  precision به هیچ ترتیبی به صورت « ریزه کاری‌های دور- گم» در نمی‌آید و نشان می‌دهد که منتقد این عبارت ساده را نوعی معضل ادبی پنداشته و کوشیده است با ساختن آن عبارت عجیب راه حلی برای آن پیدا کند.  این طرز نگاه، یعنی مشکل دیدن مطلب ساده، در سراسر مقاله منتقد به چشم می‌خورد. چسبیدن به کلمات متن در این گونه موارد اصولا روش من نیست ( در این باره یک لحظه دیگر مختصری بحث خواهم کرد). عبارت ساده ای که در « گور به گور» آمده معنای متن را به خوبی می‌رساند:« بعد اثر پا خرده خرده محو می‌شه


در مورد جمله  Clouds like that don’t lie and the cotton making every day the Lord sends منتقد اشتباه می‌کند. می‌نویسد که این« جمله ای است دوپهلو با اشاره ای به ابرهای پنبه آسا انگار.» ترجمه کمابیش تحت اللفظی این جمله این است که این ابرها دروغ نمی‌گویند( یعنی باران خواهد بارید) و بته‌های پنبه هم هر روزی را که خدا می‌فرستد به آخر می‌رسانند( یعنی عمرشان بیشتر می‌شود). منظور این نیست که کسی یا چیزی مشغول cotton making یا به گفته منتقد « پنبه پرورانی» است، منظور این است که the cotton[is] making every day the Lord sends، یعنی پنبه هر روزی را که خدا می‌فرستد به پایان می‌رساند. به عبارت دیگر، ابر خبر از باران می‌دهد و پنبه هم روز به روز بزرگ تر می‌شود.این جمله نه دوپهلو است و نه به « ابرهای پنبه آسا انگار» اشاره می‌کند، فقط منتقد آن را بد خوانده و چون معنای آن را درنیافته درباره آن خیال بافی کرده است. اشکال او ظاهرا در کلمه  makingاست، که گمان کرده است به معنای ساختن یا پروراندن آمده است. اینجا  making به معنای به پایان بردن و به نتیجه رساندن است. این عبارت ساده ای است، و بد خواندن آن نشان می‌دهد که منتقد اصولا قادر نیست متن این داستان را درست بخواند. موارد فراوان دیگر هم این نکته را تایید می‌کند. به احتمال قوی منتقد این داستان را گام به گام با کمک دیکسیونر خوانده است و با لحن و فضای داستان هیچ تماسی نگرفته، و به این دلیل است که فرد فرد کلمات برای او این قدر اهمیت پیدا کرده اند. با این حال چنان که خواهیم دید این شخص شکایت دارد که مترجم « نحو پیچیده فاکنر» را به رسم شیادان ساده کرده است. اما ترجمه ای که خود او برای این جمله آورده است دو جمله نامربوط است که به هیچ ترتیبی در متن نمی‌گنجد:« ابرهای اینجوری شوخی بردار نیست. این پنبه پرورانی که عنایت هرروزه خداست.» در واقع صحبتی از عنایت خدا در میان نیست. گوینده این حرف شخصی است به نام تل که دارد مطابق معمول از عقب ماندگی کارهای پدرزنش، انسی، می‌نالد. در دنباله همین حرف است که اضافه می‌کند:« این هم براش یه کار دیگه است.» ترجمه درست همان است که در« گوربه گور» آمده است:« این ابرها نخورد نداره، غوزه‌های پنبه هم هر روز خدا دارند بزرگ تر می‌شن


ایراد بعدی منتقد این است که چرا broken roof set at a single pitch به « بام شکسته شیب دار» ترجمه شده و به این ترتیب کلمه single از قلم افتاده است. این ایراد با همه سادگیش نشان دهنده یک اختلاف اساسی است. منتقد مترجم را متهم به نفهمیدن جمله متن نکرده است، شکایت او این است که من یک طرفه بودن شیب بام را قید نکرده ام و به این ترتیب چیزی از متن افتاده است. این درست است. ولی من خیال می‌کنم وقتی که ما می‌گوییم « بام شیب دارد»  در نظر خواننده فارسی زبان طبعا بامی‌مجسم می‌شود که شیب دارد و اضافه کردن این که این شیب یک طرفه است لازم نیست؛ به ویژه اگر ناگزیر باشیم مانند منتقد ترکیب « تک شیبه» را به کار بریم. بنای کار من همیشه بر این است که هرگاه عبارت اصلی ساده و هموار باشد، عبارت فارسی هم ساده و هموار از کار درآید. به این دلیل حاضر نبوده ام ونیستم که آن عبارت ساده و هموار انگلیسی را به صورتی که منتقد ترجمه کرده است (« شیروانی یی شکسته و تک شیبه») درآورم، اگرچه ناچار از حذف قیدی یا صفتی یا کلمه ای از این قبیل بشوم. کیفیت جمله- روانی و سادگی یا احیانا درشتی و ناهمواری- جزو ساختار جمله است و چسبیدن به کلمات به قیمت به هم زدن کیفیت جمله، که در واقع کار مشکلی هم نیست، به نظر من نشانه یک برداشت مکانیکی و سطحی از هنر ترجمه است و من این کار را به هیچ مترجم تازه کار یا کهنه کاری توصیه نمی‌کنم. منتقد خود داند.


مقدار زیادی از ایرادهایی که در مقاله او به عنوان افتادگی و غلط و انحراف از متن و مانند این‌ها آمده از این نوع است. در ادامه توصیف همین انباری که « شیروانی یی شکسته و تک شیبه» دارد چنین آمده است که:


It leans in empty and shimmering dilapidation in the sunlight  و  مترجم به گفته منتقد این را « خیلی راحت چنین ترجمه می‌کند»:« که خالی و خراب تو آفتاب یله داده.» برآشفتگی منتقد از حذف کلمه shimmering است که به معنای لرزش نور است و در فارسی معادل جا افتاده ای ندارد. خود او جمله را به این صورت درآورده است:« یله ویرانه ای است میان تهی و درفشنده زیر آفتاب» ( کلمه منتقد همان درفشنده است، با درخشنده اشتباه نشود.)


اولا میان تهی غیر از خالی است. طبل میان تهی است، ولی اگر کسی بگوید« فلان طبل خالی می‌زد» از کلام او این طور فهمیده می‌شود که فلان همراه طبل چیز دیگری نمی‌زد. از طرف دیگر تاکنون شنیده نشده است کسی به انبار خالی بگوید انبار میان تهی. همه انبارها میان تهی هستند و انبار میان پر اگر هم وجود داشته باشد به مفت نمی‌ارزد، ولی هر انباری می‌تواند پر یا خالی باشد. ثانیا « درفشنده» کلمه بسیار مهجوری است، و اگر هم آن طور که منتقد گفته است معنای درخشیدن و لرزیدن هردو را داشته باشد به دلیل همان غرابتی که دارد کلمه ای نیست که در ترجمه آن جمله ساده به کار بیاید، و به هر حال کمتر خواننده ای است که چیزی از آن بفهمد؛ بگذریم از این که معنای جمله اصلی این نیست که انبار هم می‌درخشد و هم می‌لرزد، انبار چوبی خرابه چینی یا بلور نیست که زیر آفتاب بدرخشد؛ لرزانک هم نیست که بلرزد؛ منظور این است که در آفتاب تند روی انبار نوعی لرزش نور به چشم می‌خورد. روشن است که توفیق منتقد هم در حل مساله shimmering بیش از مترجم نیست. چیزی که هست مترجم به قول منتقد « خیلی راحت» جمله را به صورتی که نقل شد ترجمه کرده است و منتقد این طور که پیداست قدری متحمل ناراحتی شده و آن جمله تماشایی را ساخته است: « یله ویرانه ای است میان تهی و درفشنده زیر آفتاب


اما دریافت منتقد از شیوه ترجمه من کاملا درست است؛ قصد خود من هم جز این نبوده است که هرکس آن جمله را بخواند گمان کند که خیلی راحت ترجمه شده است، وگرنه گفتن این که انیار مورد بحث مثلا « زیر نور آفتاب می‌لرزید» یا « زیر لرزش آفتاب افتاده بود» یا چیزی از این قبیل زحمتی ندارد؛ چیزی که هست، به این ترتیب آن کیفیت راحت از دست می‌رود. به این دلیل، چنان که اشاره کردم، در این گونه موارد من از صفت یا قید یا کلمه دیگری که مخل راحتی بیان می‌شود صرف نظر می‌کنم، و آن هم نه با تاسف زیاد، زیرا که به نظر من هر زبانی مقدورات و مقتضیات خاص خود را دارد و اگر زیر فشار قرار بگیرد از ریخت می‌افتد و همان حالت « یله ویرانه  میان تهی و درفشنده» را پیدا می‌کند.


اینجا از باب انتقاد از خود بد نیست اضافه کنم که اگر گفته بودم« زیر آفتاب تند» شاید به منظور نویسنده نزدیک تر می‌بود، چون که پدیده shimmering به هرحال نتیجه تندی آفتاب است. ولی« آفتاب لرزان» به نظرم درست نمی‌آید، چون لرزش ممکن است به معنای ضعف آفتاب گرفته شود.


اعتراض بعدی منتقد این است که چرا پاراگراف دوم فصل اول دو قسمت شده است. حق با اوست، پاراگراف متن اصلی نباید بریده می‌شد. سهو از مترجم یا احتمالا حروف چین است، ولی مسئولیت به هرحال با مترجم است.


منتقد سپس می‌نویسد که از تشبیه « عین سرخ پوست‌های مغازه سیگار فروشی » خواننده « در می‌ماند که این سرخ پوست‌ها مشتریان مغازه سیگار فروشی هستند یا موجودات خاصی توی ویترین مغازه؟» و اضافه می‌کند که « باز باید به متن اصلی رجوع کنیم: a cigar-store Indian (ترجمه فرانسوی : un indian de bureau de tabac ) تا دریابیم منظور یک تنباکو فروش سرخ پوست است


( البته در آن عبارت فرانسوی  indien  صحیح است نه indian ، ولی این غلط ممکن است در حروف چینی پیش آمده باشد و باید آن را نادیده گرفت.) اما این تصور که « سرخ پوست  مغازه سیگار فروشی » به معنی تنباکو فروش سرخ پوست است لابد ناشی از کلمه tabac است که در زبان فرانسه به معنی  تنباکو است. ولی tabac در عین حال به معنی دکه ای است که در آن از سیگار و توتون گرفته تا شوکلات و آب نبات و بلیت اتوبوس و تمبر پست و بلیت بخت آزمایی و انواع و اقسام چیزهای دیگر می‌فروشند؛ بنا بر این اگر هم سرخ پوستی پشت دخل چنین دکه ای بنشیند مشکل بشود او را« تنباکو فروش » نامید. سیگار فروشی آمریکا هم به « تابا»ی فرانسه بی شباهت نیست. وانگهی، نویسنده این تشبیه را در توصیف آدمی‌می‌آورد که شق و رق راه می‌رود و بالا تنه اش حرکت نمی‌کند. « تنباکو فروش سرخ پوست» چرا باید این شکلی باشد؟ واقعیت این است که حدس آن خواننده درمانده درباره « موجودات توی ویترین مغازه» درست است:« سرخ پوست  مغازه سیگار فروشی » اصلا آدم نیست که چیزی بفروشد، آدمکی است چوبی یا مقوایی به شکل سرخ پوست‌ها که فقط پاهایش حرکت می‌کند و  در آمریکا در بعضی از مغازه‌های سیگار فروشی برای جلب نظر مشتری روی در یا توی ویترین آویزان می‌کنند، لابد به این مناسبت که کشیدن توتون رسمی‌است که از سرخ پوست‌ها گرفته شده است. ( نگاه کنید به فرهنگ وبستر بزرگ، ویرایش سوم، ذیل cigar store indian ). پیداست که منتقد این بار فریب سادگی عبارت را خورده و از مراجعه به دیکسیونر غفلت کرده است.


حالا می‌رسیم به پای تپه. خانه خانواده باندرن، آدم‌های اصلی داستان، روی یک بلندی است که مترجم آن را « تپه» نامیده است. منتقد می‌نویسد که « اینجا hill یا تپه ای در کار نبوده  و در اصل bluff است یعنی کتل و پشته ای که در یک سو شیب تند و دیوار مانند داشته باشد.» چنان که می‌بینیم کلمات کتل و پشته مشکل منتقد را حل نکرده اند و او ناچار شده است اضافه کند که این‌ها هم در صورتی bluff می‌شوند که « در یک سو شیب تند و دیوار مانند داشته باشد.» بگذریم از این که یک سو هم درست نیست، چون bluff ممکن است از دو سه سو آن شیب تند را داشته باشد، ولی تا آنجا که به نظر من می‌رسد کتل (کوه تل) تل بزرگ و کوه مانند است و پشته تپه کوچک، بنابراین اولا این دو کلمه را به شکل مترادف نمی‌توان آورد و ثانیا هیچکدام امتیاز خاصی ندارند و به خودی خود bluff نیستند. « شیب تند و دیوار مانند» را اگر به همان تپه هم اضافه کیم bluff می‌شود. پس حقیقت این است که تپه ای درکار بوده، گیرم یکی دو سوی این تپه شیب تندی داشته است. ظاهرا گناه تپه این است که مترجم آن را بر کتل و پشته ترجیح داده است. منتقد می‌نویسد « البته می‌دانیم که در فارسی واژه ای برای bluff نداریم». درست است. پس در نهایت نظر او باید این باشد که بگوییم کتل وپشته و اضافه کنیم که یکی دو سوی این کتل وپشته شیب تند و دیوار مانندی دارد. چرا؟ چون تپه « معادلی است که فقط خواننده را گیج می‌کند.» این چه جور خواننده ای است که با کتل وپشته  گیج نمی‌شود ولی با تپه گیج می‌شود؟


به نظر من منتقد خواننده را دست کم گرفته است. درست است که ما در فارسی کلمه ای برای bluff نداریم ، ولی خود bluff را داریم و ناگزیر تصور آن را هم داریم؛ به دلیل خالی بودن جای کلمه bluff  زبان ما هنگام برخورد با این تصور در نمی‌ماند، بلکه با همان کلمه تپه   ( یا کتل یا پشته) کار می‌کند، به این ترتیب که هرگاه کسی مثلا گفت « پای تپه» شنونده فارسی زبان می‌فهمد منظور جایی است  که تپه بالای سر گوینده است، یعنی تپه شیب تندی پیدا کرده است، چنان که وقتی می‌گوییم « دامنه تپه»  برای شنونده روشن است که منظور آن بخش از تپه است که شیب ملایم دارد. اما شیب این تپه مورد بحث اتفاقا خیلی  تند و دیوار مانند نیست و نویسنده کلمه bluff را توسعا به کار برده است، چنان که در همان فصل اول دارل از آن شیب بالا می‌رود و به خانه می‌رسد. در دنباله داستان هم می‌بینیم که دکتر پیبادی که هیکل خیلی سنگینی دارد به کمک طناب، ولی روی پاهای خودش، از این شیب بالا می‌رود و گله می‌کند که چرا اسب نیاورده اند که این راه را با اسب طی کند. کدام اسب بی بال است که از شیب دیوارمانند بالا برود؟ در واقع شکل تپه مورد بحث خیلی زود برای خواننده روشن می‌شود، مگر این که خواننده ما آدم خیلی کودنی باشد، یا به بیماری وسواس یا « پدانتیسم» خیلی پیشرفته ای مبتلا باشد و بخواهد زبان‌های متفاوت را موبه مو باهم تطبیق دهد؛ ولی تا آنجا که من تصور می‌کنم این گونه افراد در میان همزبانان ما اگر هم وجود داشته باشند زیاد نیستند، و به هر حال اصولا نویسنده داستانش را برای این گونه بیماران وسواسی نمی‌نویسد. بنابراین بعید است که تپه کسی را گیج کند و جای نگرانی نیست. اما این که در عرصه ادبیات معاصر برای روشن کردن یک چنین مطلب ساده ای ناچار از شکافتن این همه بدیهیات باشیم، باید گفت که قدری جای نگرانی است. 


گمان نمی‌کنم دنبال کردن این رشته بحث لزومی‌داشته باشد، چون باقی ایرادهای لغوی و عبارتی منتقد کمابیش از همین قبیلی است که ملاحظه کردیم ( اگرچه مایلم یک بار دیگر تاکید کنم که در میان ایرادهای بعدی او هم تا آنجا که به دیکسیونر مربوط می‌شود برخی ملاحظات درست وجود دارد.) بنابراین از خوانندگان اجازه می‌خواهم در باقی این بحث به جنبه‌های دیگری از مقاله منتقد بپردازم.


منتقد می‌نویسد « در سراسر متن ترجمه « گوربه گور» مترجم با تکیه بر سال‌ها تجربه، جملات متن اصلی را به چنان زبانی بر می‌گرداند که هنگامی‌که آن را در برابر نحو پیچیده تر جملات فاکنر قرار می‌دهیم، قضیه شکل مار و کلمه « مار» به یاد می‌آید.» اینجا منتقد روی نکته مهمی‌انگشت گذاشته است. داستان شکل مار و کلمه « مار» که در یکی از کتاب‌های درسی چند نسل پیش آمده بود از این قرار است که مرد باسوادی کلمه « مار» را می‌نویسد و شیادی شکل مار را می‌کشد و با او معارضه می‌کند که این مار است، نه آنچه تو نوشته ای، و مردم نادان هم حرف شیاد را تصدیق می‌کنند. بیشتر مردم این داستان را شنیده اند و بسیاری از ما آن را به عنوان پیروزی تاسف آور شیاد بر دانشمند طوطی وار تکرار می‌کنیم. منظور منتقد هم طبعا همین است. ولی اگر از من می‌پرسید، آنچه واقعا از این داستان دستگیر می‌شود مساله مقابله دو سنخ « پدان» (pedant ) و « آرتیست» (  (artistاست.


« پدان» را ما معمولا به « ملا نقطی» و « آرتیست» را به « هنرمند» ترجمه می‌کنیم، ولی هیچ کدام از این دو کلمه دقیقا وافی به مقصود نیستند؛ زیرا ملا نقطی موشکافی و فضل فروشی را می‌رساند ولی به ما نمی‌گویند که شخص مورد بحث ذوق مستقیم و حس تناسب خود را از دست داده است، یا هرگز به دست نیاورده. کلمه هنرمند هم همراه با تحسین یا تفاخر بی وجهی است که در اصل آن نیست. به عبارت دیگر، در فرهنگ فرنگی وقتی کسی می‌گوید « من یک نفر آرتیست هستم» در حق او گمان خودستایی نمی‌رود، آنچه از گفته او فهمیده می‌شود این است که شخص سنخیت یا شغل خود را بیان می‌کند. در هر حال پیداست که داستان مار را یک نفر « پدان» نوشته است و به خیال خودش حریف، یعنی « آرتیست» را پاک از میدان بیرون رانده. ولی اگر حقیقت مطلب را بخواهیم مار همان است که آن شیاد کشیده بود، نوشته دانشمند نوعی رمز نگاری است که در زندگی عملی ممکن است مفید واقع شود، یا اسباب نان خوردن یا فضل فروشی  یا کلاه گذاری نویسنده  را فراهم کند، ولی شباهتی به مار ندارد. از طرف دیگر، شیاد فقط وقتی می‌تواند مردم را « بفریبد» که آنچه می‌کشد واقعا به مار شباهت داشته باشد. من اگر موفق شده باشم مانند آن شیاد شکل مار را بکشم از این بیشتر چه می‌توانم بخواهم؟


اما هرکس بخواهد شکل مار را بکشد ناگزیر باید بهای آن را هم بپردازد؛ و این بها چنان که می‌بینیم برچسب شیادی است. این چیز عجیبی نیست، چون کشیدن مار یعنی درآوردن شبیه یک امر واقعی، یا تکرار یک واقعیت به صورتی غیر از آنچه واقعا بوده است و در عین حال به صورتی که دست کم بعضی از مردم بتوانند آن را به جای آن واقعیت بپذیرند، و این در واقع هم به هنری که در عرف عام چشم بندی نامیده می‌شود و دارندگان آن را معمولا شیاد می‌نامند بی شباهت نیست.


بله، ترجمه هم مانند چشم بندی نمایش امر محال است، و به همین دلیل در واقع وجود ندارد. این حرف مسلما در نگاه اول کمی‌شگفت یا گزافه آمیز به نظر می‌رسد، ولی حقیقت دارد. زبان‌های بشری نه از حیث دامنه لغات و اصطلاحات و نه از حیث ساختار دستوری از روی یک الگو ساخته نشده اند. نظیر این ملاحظات در مورد فرهنگ‌های بشری هم صادق است. به این دلیل برای درآوردن ساده ترین مطلب از یک زبان و فرهنگ به زبان و فرهنگ دیگر هیچ معیار عینی که همه بتوانند بر سر آن توافق کنند وجود ندارد و مترجم باید به تشخیص ذهنی خود تکیه کند، که برای هیچ فرد دیگری معتبر نیست. بنابراین آنچه مترجم به عنوان ترجمه یک اثر خارجی به خوانندگان زبان خود عرضه می‌کند در واقع ساختمان تازه ای است که اثر خود اوست. متن اصلی فقط یکی از مصالحی است که در این ساختمان به کار رفته است. به همین دلیل است که وجود دو یا چند ترجمه « خوب» از یک اثر در یک زبان هیچ منع عقلی یا عملی ندارد. و نیز به همین دلیل است که هیچ ترجمه « خوب» ی در واقع وجود ندارد، چون همیشه این امکان وجود دارد که هرکسی – یا می‌بخشید، حتی هر ناکسی – چند ایراد وارد و ناوارد از آن بیرون بکشد و آن را مردود اعلام کند. اما آنچه آن کس دیگر در واقع می‌گوید این است که آن ترجمه موافق سلیقه او نیست، یا به دلیلی که ممکن است معلوم باشد یا نباشد وجود آن را بر نمی‌تابد.


من گمان نمی‌کنم در این بحث بتوانیم ضوابط یا مقرراتی برای ترجمه خوب پیدا یا وضع کنیم، ولی می‌توانیم به بعضی نمونه‌های معروف ترجمه در تاریخ ادبیات نگاهی بیندازیم و از خود بپرسیم که در باره این ترجمه‌ها عملا چه گونه داوری شده است؟


می‌گویند یک بار یک روان پزشک انگلیسی در لندن به یکی از بیمارانش که دچار افسردگی شدید بوده است توصیه می‌کند که هر شب چیزی از رباعیات خیام بخواند، و بیمار که اتفاقا ایرانی بوده بهتر آن می‌بیند که به جای ترجمه فیتزجرالد اصل فارسی رباعیات را زمزمه کند، ولی می‌بیند که افسردگی اش روز به روز شدید تر می‌شود. این بار در همان شهر پیش یک روان پزشک ایرانی می‌رود، و او می‌گوید که منظور روان پزشک انگلیسی اشعار آرام بخش فیتزجرالد بوده است، نه رباعیات حیرت انگیز خیام. این داستان به احتمال قوی ساختگی است، ولی تفاوت روح ترجمه فیتزجرالد را با متن خیام نشان می‌دهد. به علاوه، همه می‌دانیم که هیچ کدام از رباعیات فیتزجرالد با هیچ کدام از رباعیات خیام مطابقت نمی‌کنند. آیا به این ترتیب از ارزش کار فیتزجرالد چیزی کم می‌شود، و آیا از میان آن همه ترجمه‌های « دقیق»ی که بعد از فیتزجرالد از رباعیات خیام به زبان انگلیسی و زبان‌های دیگر صورت گرفته هیچ کدام به گرد کار فیتزجرالد رسیده اند؟


ترجمه  انگلیسی کتاب مقدس معروف به روایت کینگ جیمز از روی چند متن لاتینی و عبری و سریانی و یونانی میانه ترجمه شده است و قرن‌ها سرمشق نثر انگلیسی به شمار رفته است. در قرن حاضر چند ترجمه دیگر از همان متن‌ها منتشر شده است و در این ترجمه‌ها موارد اختلاف فراوانی با روایت کینگ جیمز دیده می‌شود، و بعضی از این موارد از لحاظ مباحث دینی و کلامی‌دارای نهایت اهمیت اند ( از جمله این که در روایت کینگ جیمز از مادر مسیح به عنوان « دختر باکره» یاد شده است و در ترجمه‌های جدید به عنوان « دختر شوهر نکرده») آیا این واقعیت روایت کینگ جیمز را از اعتبار انداخته است؟


ترجمه میرزا حبیب اصفهانی از « سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» اثر جیمز موریه یکی از شاهکار‌های ادبیات جدید فارسی است و به نظر یعضی از خوانندگان آن، از جمله نویسنده حاضر، از اصل اثر شیرین تر است. این ترجمه نه از اصل انگلیسی بلکه از روی ترجمه فرانسوی آن صورت گرفته است و یک جوان – یا پیر- جویای نام و دانشمند می‌تواند مقاله درخشانی در باره اشکالات این ترجمه در یکی از مجله‌های وزین به چاپ برساند. یا بهتر، ترجمه دقیقی از اثر موریه فراهم کند، یا هر دو کار را بکند. آیا به این ترتیب نظر ما در باره کتاب میرزا حبیب عوض خواهد شد؟


اجازه بدهید یک مثال هم از از ادبیات معاصر فارسی بیاورم. به نظر من ترجمه محمد قاضی از « دن کیشوت» اثر سروانتس یک شاهکار ادبی است. ولی می‌دانیم که این ترجمه از روی ترجمه فرانسوی اثر سروانتس تهیه شده است و نه از اصل اسپانیائی. با عرض معذرت از استاد قاضی، که دوست بزرگوار و بخشنده ای است، من گمان می‌کنم اگر همان جوان معروف – که مسلما مطالعات عمیقی هم در زبان و ادبیات اسپانیائی دارد- این ترجمه را زیر ذره بین خود بگذارد احتمالا پر بی نصیب بر نمی‌گردد. آیا پس از انتشار نتایج تحقیقات او ما باید به فکر تهیه ترجمه دیگری از « دن کیشوت» باشیم؟ یا ترجمه قاضی را به دست امثال آن جوان بدهیم تا آن را برایمان « ویرایش» کنند؟


چنان که می‌بینیم در همه این موارد، و موارد بی شمار دیگری که در دامنه این بحث نمی‌گنجد، مترجم به آن امر محالی که اشاره کردم دست زده و اثری آفریده است که حکم ما در باره آن در عمل برپایه معیارهای گرفته شده از خود اثر صادر شده است، و این حکم چنان قطعی است که از هر گونه تلاش  « پدانتیک» برای طرح دعوای تجدید نظر در امان است.


از رباعیات فیتزجرالد و کتاب مقدس البته باید گذشت، ولی خوانندگانی که گمان کرده اند نویسنده خواسته است کار خود را با کار میرزا حبیب و قاضی قیاس کند کاملا حق دارند، اگرچه باید اضافه کنم که این قیاس مربوط به نتیجه کار نیست، مربوط یه روش کار است، که عبارت است از کوشش برای آفرینش دوباره یک اثر در محیط یک زبان تازه و با مصالح و مقدورات این محیط. من مدعی نیستم که نتیجه این روش در مورد « گوربه گور» با مواردی که نام بردم قابل قیاس است، ولی امیدوارم باشد. در این باره توده خوانندگان در طول زمان حکم خواهند داد.


شکایت دیگر منتقد – یا در واقع یکی از شکایت‌های بی شمار او-  از ترجمه « گوربه گور» این است که چرا این داستان به زبان گفتار ( زبان محاوره) روایت شده است. این شکایت تا چه اندازه به جاست؟


هر گوینده ای، در تمام لحظاتی که دارد سخن می‌گوید، در حال شکستن قالب‌ها و سنت‌های بیانی قدیم و دیگرگون کردن زبان است. اگر غیر از این بود زبان در حال انجماد دائم به سر می‌برد و هیچ تحولی در آن روی نمی‌داد. بنابراین هر بار که گوینده ای لب تر می‌کند، یا نویسنده ای سخنی را روی کاغذ می‌آورد، این احتمال وجود دارد که از لحاظ شخص « پدان» یک گناه نابخشودنی روی دهد، یعنی یکی از مقررات خشک زبان ارتدکس نقض شود و آفرینش یک صورت بیانی تازه واقعیت پیدا کند. آن بهشت منجمدی که شخص « پدان» خود را فقط در آن خوش بخت می‌بیند – آن زبانی که در آن همه کلمه‌ها و جمله‌ها مطابق قواعد به ثبت رسیده عبارت بندی و ادا می‌شوند – وهم و خیال یخ زده ای بیش نیست. واقعیت زبان در حال دگرگونی است. اما این واقعیت آن صداهایی است که در فضا پخش می‌شوند و آدم‌ها به واسطه آن‌ها با یکدیگر ارتباط پیدا می‌کنند، نه نشانه‌هایی که به نام « نوشته» روی کاغذ می‌آیند. نوشته تا آن اندازه و تا آن روز زنده است که بازتاب واقعیت خارجی زبان باشد. به همین دلیل دگرگونی در فضای زبان روی می‌دهد، نه روی کاغذ. نویسنده ممکن است دگرگونی‌های واقع شده را روی کاغذ ثبت کند و مقدورات تازه این دگرگونی ‌ها را برای مقاصد استتیک و دراماتیک و رتوریک و غیره به کار ببرد. این گونه نویسنده را ممکن است نوآور یا سنت شکن یا صاحب سبک یا « استیلیست» یا چیزی از این قبیل بنامند، ولی نوآوران و سنت شکنان و صاحبان واقعی سبک و « استیل» همان توده مردمی‌هستند که به زبان خود سخن می‌گویند و این سرمایه را برای نویسنده فراهم می‌کنند. نویسنده نماینده و وام دار و جانشین آن‌هاست و باید لیاقت خود را برای احراز این مقام نشان دهد. این کار آسان نیست. کسانی که می‌خواهند با اختراع یک زبان تازه روی کاغذ و بدون اعتنا به واقعیت خارجی زبان نوعی تحول فوری و آسان در زبان به وجود بیاورند در واقع سرنا را از سر گشادش می‌زنند.


فاکنر یکی از نویسندگانی است که در ضبط زبان جاری در دهن مردم گوش بسیار تیزی داشته و هنر فراوان نشان داده است. می‌گویند بعد از مارک تواین هیچ کس مانند فاکنر زبان عامیانه جنوب آمریکا را روی کاغذ نیاورده است. این هنر در سراسر رمان « گوربه گور» به چشم – یا در واقع به گوش – می‌خورد. این داستان تماما از زبان آدم‌های روستایی نقل می‌شود. در هیچ جای داستان خود نویسنده، که معمولا نماینده زبان نوشتار ( زبان کتابت) است، حضور ندارد. داستان را آفریده‌های او روایت می‌کنند. این شگرد اساسی نویسنده « گوربه گور» است.


ما فارسی زبان‌ها سال‌هاست که در داستان – چه نوشته و چه ترجمه- دو زبان منمایز به کار می‌بریم: زبان نوشتار، که در واقع زبان خود نویسنده یا مترجم است و بخش روایی یا توصیفی داستان با آن بیان می‌شود، و زبان گفتار (زبان محاوره)، که در دهن آدم‌های داستان جاری است و معمولا آن را با علامت گیومه («») مشخص می‌کنیم. در رمان « گوربه گور» چنان که اشاره شد نویسنده حضور ندارد و داستان فصل به فصل از زبان آدم‌های داستان روایت می‌شود. طبیعی است که در ترجمه گفتار این آدم‌ها  زبان گفتار فارسی به کار رود، چنان که در ترجمه آنچه این آدم‌ها از زبان دیگران نقل می‌کنند هم باز همین زبان گفتار به کار می‌رود، چون هیچ تفاوتی میان این دو زبان (زبان راوی داستان و زبان آنچه او  از قول آدم‌های دیگر نقل می‌کند) وجود ندارد. پس این نظر منتقد که این داستان باید به زبان نوشتار ترجمه شود – آن هم زبان خاصی که خود او اختراع کرده است- اساسا باطل است، و به نظر من ناشی از این است که او کیفیت زبان این داستان را نشناخته و حتی چنان که دیدیم  عبارات ساده آن را غلط خوانده است، و البته اگر کسی نتواند یک جمله خارجی را درست بخواند، هیچ فرهنگی یا دیکسیونری به او کمک نمی‌کند. ( نوشتن زبان گفتار به خط فارسی – ضبط فونتیک این زبان به این خط –  و خواندن آن دشواری‌های فراوانی دارد، چنان که در یادداشت مترجم این رمان اشاره شده است؛ من پس از نشر کتاب هم شکایت برخی از خوانندگان را در این باره شنیده ام. ولی این بحث دیگری است و اینجا مجال پرداختن به آن فراهم نیست.)


به نظر منتقد مترجم اجازه دارد که فقط حرف‌های یکی از آدم‌های این رمان – وردمن – را به زبان گفتار ثبت کند، زیرا که وردمن خردسال و، به نظر منتقد، کمی‌عقب مانده است. این نکته از این جهت جالب است که نشان می‌دهد به نظر بعضی از ما مردم زبان محاوره زبان پست و یا ننگینی است که فقط به درد نشان دادن حالت نابالغی یا عقب ماندگی آدم‌های داستان می‌خورد. اگر این طور باشد همه ما فارسی زبان‌ها – به جز البته بعضی پدان‌ها که به هیچ قیمتی از لفظ قلم پایین نمی‌آیند – نابالغ و عقب مانده ایم، چون که بیرون از دنیای مصنوعی قلم و کاغذ همه به زبان گفتار سخن می‌گوییم. و لابد لجباز و خیره سر هم هستیم، چون که به هیچ قیمتی حاضر نیستیم از این کار خود دست برداریم، سهل است، به زبان خود افتخار هم می‌کنیم. واقعیت این است که زبان گفتار شکلی از زبان فارسی است  که تا عصر ما روی کاغذ نیامده بود، یا بسیار کم آمده بود، ولی امروز به سرعت دارد جای زبان نوشتار را می‌گیرد. در حال حاضر همه فارسی زبان‌های با سواد به زبان نوشتار می‌خوانند و می‌نویسند ولی به زبان گفتار سخن می‌گویند. از لحاظ تاریخی حالت دو زبانگی مرحله انتقال از یک زبان به زبان دیگر است، و به همین دلیل من گمان می‌کنم که در ظرف چند نسل آینده زبان گفتار کنونی ما جانشین زبان نوشتار خواهد شد. این تحول مسلما در راه است، ولی این بحث را در اینجا بیش از این نمی‌توان پیش برد. مطلب این است که زبان گفتار ما شکل شکسته یا ناقص یا ناساز زبان نوشتار فارسی نیست، بلکه شکل کاملا اصیل و شریفی از این زبان است. در دایره زبان گفتار هم مانند زبان نوشتار طبعا قوت وضعف و بلندی و پستی وجود دارد؛ به این دلیل اگر در زبان آدم‌های داستان  از جهت دامنه لغات یا ساختار جمله‌ها یا از جهات دیگر تفاوتی وجود داشته باشد، این تفاوت باید در دامنه خود زبان گفتار نشان داده شود، نه با نوسان کردن میان زبان گفتار و نوشتار.


اما زبان آدم‌های رمان « گوربه گور» در سراسر این کتاب زبان روستایی جنوب آمریکاست. در این میان استثنا‌ها عبارتند از دکتر پیبادی که پزشک است و ویتفیلد کشیش و واعظ که به اقتضای تربیت و کارش به زبان اهل کلیسا حرف می‌زند، و ادی، که هرچند روستایی است، از آنجا که معلم مدرسه بوده است زبانش رنگ دیگری دارد. در مورد بقیه آدم‌ها تفاوت بیشتر مربوط به « کاراکتر» است تا تربیت و سواد. دارل هم با آن که طیع شاعرانه و غیرمتعارف دارد، یک جوان روستایی بیشتر نیست و جهش‌های تخیل شاعرانه اش در دایره زبان خودش صورت می‌گیرد. درآوردن حرف‌های او به لفظ قلم ( چیزی که منتقد با تعرض حکم می‌کند) نه تنها مساله ای را حل نمی‌کند، بلکه در قیاس با زبان برادرانش قدری مضحک خواهد بود. وانگهی، این کار بسیار آسان است. آنچه آسان نیست این است که کیفیت شاعرانه سیرت این آدم در همان زبان متعارف او نشان داده شود.


اما در مورد رعایت تفاوت زبان آدم‌ها در ترجمه زبان گفتار مشکلی وجود دارد که از نظر منتقد به کلی پوشیده مانده است. اجازه بدهید این مشکل را کمی‌بشکافیم.


در زندگی واقعی همه آدم‌ها به زبان گفتار حرف می‌زنند، ولی می‌دانیم که زبان آن‌ها یکسان نیست و برحسب مشخصات فردی و خانوادگی و تربیت و شغل و طیقه اجتماعی و غیره فرق می‌کند. این تفاوت‌ها را گاهی در آثار نویسندگان می‌بینیم. در داستان معروف « فارسی شکر است» نویسنده تفاوت زبان چند سنخ متمایز ایرانی را در اوایل قرن ترسیم می‌کند. ولی در نشان دادن تفاوت زبان آدم‌های داستان‌های خارجی مترجم نمی‌تواند این گونه سنخ‌های بارز ایرانی را سرمشق خود قرار دهد، زیرا که گذاشتن کلمات و اصطلاحات خاص آن‌ها در دهن آدم‌های داستانی که مثلا در دره میسی سیپی آمریکا می‌گذرد فضای داستان را به کلی مغشوش می‌کند. در همین حال روشن است که مترجم جز همین زبان شکرینی که در دهن آدم‌های فارسی زبان جاری است ماخذ یا منبع الهامی‌ندارد. پس باز مترجم با امر محالی روبرو می‌شود که باید آن را با نوعی چشم بندی ممکن سازد، و این کاری است که می‌کند؛ یعنی با انتخاب کلمات و ساختار جمله‌ها می‌کوشد تفاوت زبان آدم‌ها را نشان دهد، بدون این که کلمات و جمله‌های او سنخ‌های خیلی مشخص جامعه ایرانی را به یاد بیاورند. آیا لازم است گفته شود که این کار آسان نیست و نیازمند قدری حساسیت و ظرافت است؟ و نیز آیا لازم است تاکید شود که این تفاوت‌های ظریف را هر گوشی تشخیص نمی‌دهد؟ برای مثال در رمان « گوربه گور» به زبان کورا که یک زن خانه دار مذهبی است و زبان شوهرش تل که مرد واقع بین و محافظه کاری است توجه کنید. یا به زبان انسی. یا به زبان دکتر پیبادی. آیا لازم است برای نشان دادن این تفاوت‌ها مثال بیاوریم؟ من گمان می‌کنم کسانی که می‌توانند این تفاوت‌های زبانی را ببینند آن را در « گوربه گور» دیده اند، برای آن‌هایی که چشم دیدن این ظرائف را ندارند من هیچ علاج فوری سراغ ندارم.


چنان که گفتم، نکته مهم این است که تفاوت‌ها هرچه هست از دایره زبان گفتار بیرون نمی‌رود. ظاهرا از لحاظ منتقد تفاوت زبان فقط در دو شکل زبان گفتار و زبان نوشتار خلاصه می‌شود. درباره تصور این شخص از زبان گفتار اطلاع درستی نداریم، ولی با زبان نوشتار او تا حدی آشنا شده ایم: « یله ویرانه ای است میان تهی و درفشنده زیر آفتاب».


در « گوربه گور» لغزش‌هایی هست چنان که گمان می‌کنم در هر ترجمه ای بیش یا کم می‌آید. از فصل ویتفیلد هم چند سطری افتاده است. مترجم مسئولیت این موارد را بر عهده دارد و امیدوار است فرصت اصلاح آن‌ها را به دست آورد. ولی لازم می‌دانم این نکته را تصریح کنم که به نظر خود من ترجمه « گوربه گور» از بهترین کارهایی است که تاکنون از زیر دست من درآمده است و گمان نمی‌کنم در انتقال فضا و زمان و بیان هیچ داستانی بیش از این موفق شده باشم. این نظر خود مترجم است و البته هر کسی می‌تواند در این باره داوری خاص خود را داشته باشد. اما اگر منظور منتقد این است که این رمان می‌بایست به شکلی که او پیشنهاد می‌کند در می‌آمد، باید بگویم این کاری است که نه هرگز از من ساخته بوده است  و نه مایلم که ساخته بوده باشد.


ظاهرا بغض شدید منتقد، چنان که خود او توضیح داده است و در سراسر مقاله او به چشم می‌خورد، از اینجا ناشی شده است که او هم این رمان را به نام « جان که می‌سپارم» ترجمه کرده بوده است ولی پیش از آن که موفق به چاپ و نشر آن بشود ترجمه دیگری با نام « گوربه گور» از چاپ در آمده و مانع انتشار ترجمه او شده است.


واقعیت این است که من هنگامی‌که ترجمه این رمان را به دست گرفتم نه تنها از قصد شخص دیگری به ترجمه آن اطلاعی نداشتم بلکه از وجود شخصی با این نام ونشان هم بی خبر بودم، اگرچه این به آن معنی نیست که اگر من این اطلاع وخبر را می‌داشتم از کار خود منصرف می‌شدم؛ منظورم این است که کار من هیچ ربطی به کار دیگری نداشته است  و نمی‌بایست به معنای تجاوز به حقوق هیچ شخصی تعبیر شود. به این دلیل بغض و خشم شدیدی که در مقاله منتقد مشهود است عجیب به نظر می‌آید. در حقیقت باید گفت که این نوع کینه جویی در تاریخ دردناک روابط بشری تازگی دارد، هرچند ابتکار و انحصار آن ظاهرا از شخص مورد بحث نیست. با همه این‌ها من از ناکامی‌شخص منتقد در انتشار ترجمه ای که پیداست زحمت زیادی روی آن کشیده بوده است متاسفم، ولی فرصت او فوت نشده است و امیدوارم هرچه زود تر موفق به انتشار ترجمه خود بشود.


 


ازمجله « دنیای سخن» شماره 63، بهمن واسفند 1373


حروف‌چین: مسعود دورچه‌زاده


نسخه قابل چاپ
شناسه : PA2231
تاريخ ارسال : شنبه 23 شهریور 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
بوف کور و دنیایِ رجاله‌ها - احسان طبری

حرف نشخوار آدمی‌زاد است - علي اكبردهخدا

سرگذشت هزار و یک شب شاه‌کار هنری دوران قاجار - بدری آتابای

کوس آزادی و دمکراسی - نامة هدایت به عبدالحسین نوشین

هدایت ما را برق‌زده کرد - محمدعلی اسلامی‌ندوشن

از قرار معلوم قهر ورچسونده - نامه صادق هدایت به شهید نورایی

انتهای کویر، آغاز آسمان - اکبر اسعدي

شعور و شرف - منوچهر انور

جایزه‌ای برای زنی معترض - فریبا حاج‌دایی

داروی کک حاجی میرزا آقاسی - عبدالله مستوفی

زوال و ظهور بازیگر سالینجر - شراره صادقی گرمارودی

نامه‌ هدایت به مصطفی فرزانه - صادق هدایت

مقاله داستایوسکی - نامه سیمین دانشور به جلال آل‌احمد

شرح حال من - صادق هدایت

جريان يك عروسي ايراني (از عقدكنان تا پاتختي) - عبدالله مستوفي

نامة جمالزاده به همايون كاتوزيان - جمالزاده

خانه روشن کردنِ شهریارِ شاعر - مهدی اخوان ثالث( م.امید)

یا حق - نامه‌ هدایت به انجوی شیرازی

‌ آدمی در كنار يك‌ ملت كهن‌سال - محمد بهارلو

دارالمجانينِ جمال‌زاده و پيش‌بيني ادبي خودكشي صادق هدايت - همايون كاتوزيان

دستم به نوشتن نمی‌رود - احمد محمود

شاملو و نویسنده شدنِ من - هوشنگ مرادی کرمانی

تکه‌هایی از چند نامة فروغ - فروغ فرخزاد

تشخیص کلسترول و شوک الکتریکی با ضربة عصا و نجاتِ مردِ سلاخ از مرگِ حتمی طبیب را در سنة 550 هجری - نظامی عروضی سمرقندی

به سبک پو یا اونیل/ یادداشتی بر«حکایت آن که با آب رفت» اثر محمد بهارلو - م – ع. سپانلو

نامه‌اي از جلال آل‌احمد به علي اصغر خبره‌زاده - جلال آل‌احمد

چگونگي اخراج آخرين وليعهد قاجار از ‌ایران - ملك الشعراء بهار

نامة هدایت به فریدون توللی - صادق هدایت

در بداخلاقي و ادبيات - جلال آل‌احمد

شبی که از اعدام نجات یافتم - احمد شاملو

چوبک نویسنده‌ای از اعماق - محمد بهارلو

حکایت دانشمند و شیاد - نجف دریابندری

شرح حال هدايت به قلم خودش و علامه دهخدا - محمد بهارلو

گريه جلال - بخشي از يکي نامه‌هاي جلال آل‌احمد به همسرش سيمين دانشور

تاريخ سيستان - به تصحيح: محمد تقي ملک الشعرا بهار

کامل شدن ومردن - فروغ فرخزاد

سفر بي‌بازگشت هدايت - انجوي شيرازي

روايت - به قلم يکي از دوستان هدايت ( بدون امضا)

نويسنده بايد از پيش داوري‌هاي زمانه‌اش فراتر برود - محمد بهارلو

بررسي پروندة خودکشي هدايت - محمود کتيرايي

بخشي ازخاطراتِ سفر اروپا / 1335 - فروغ فرخزاد

آخرين روزهاي هدايت در پاريس - مهين دولتشاهي فيروز

تعهد به زبان؛ يک تعهد اجتماعي - احمد شاملو

يادداشت‮هاي غربت - غلام‮حسين ساعدي

نقش‮خواني، مطلوب‮ترين شکل ارائه نمايش - اکبر رادي

«اوليس»، «چشم‌هاش» و هدايت -

نامه‮اي به پدر - فروغ فرخزاد

لسينگ وگونه‮اي آسيب شناسي - شهريار گلواني

يادداشتي از ريلکه دربارة هنر - علي عبدالهي

وشد يک اعتقاد - جلال آل احمد

جويس نويسندة وحشتناک نکره -

حالا مي‮فهمم چرا اين همه مي‮گويند گلشيري - ضياة موحد

نامة ساعدي به همسرش - غلامحسين ساعدي

نسل گمشده وتپه‮هايي چون فيل سفيد - عماد مرشدي

دونامه از نيما يوشيج - نيما يوشيج

تاريخ در تاريخ بيهقي - دکتر عباس ميلاني

پنج نامه از جلال آل احمد - جلال آل احمد

نشانه‌ها - احمد سميعي

صراحت و شجاعت در شمار سجاياي هدايت بود - محمد بهارلو

بررسي غمنامة رستم و سهراب - سيامک وکيلي

بينوايان نابغه! - جواد عاطفه

پيرمرد چشم ما بود - جلال آل احمد

مدرنيسم و«تماشاگر»ان سده‌ي بيستم! - سيامک وکيلي

داستان‌سراي مبارزان سياسي - محمد بهارلو

مترجمي با قريحه ي مدرن - محمد بهارلو

اقتراح - نوشتة ايرج پزشک زاد (ا.پ.آشنا)

آن عکس را چاپ کن - محمد بهارلو

پيش‌گفتار مترجم - منوچهر بديعي

آواي اِکو در رمان‌هاي اِکو - فريبا حاج دايي

مرگ‌ به‌ شاعر الهام‌ شده‌ بود - محمد بهارلو

مينياتورهاي اورهان پاموک - فريبا حاج دايي

فارسي، زبان مشترك ايرانيان - نجف دريابندري

جمال‌زاده پيشواي داستان‌نويسي ايران - محمد بهارلو

آيا هر متني «اتوبيوگرافيک» است؟ - محمد بهارلو

اين، ساختن است يا ويران کردن؟ - احمد شاملو

گلستان از نگاه آلِ‌احمد - جلال آلِ‌احمد

سيل سخن واقعيت را از جا مي‌کَند - منوچهر بديعي

با «آزاد»ي سرودن - محمد بهارلو

ادبيات از هيچ محفل، نهاد يا مجمعي پديد نمي‌آيد - محمد بهارلو

انقلاب در مقام تجربه بزرگ - محمد بهارلو

واهمه‌هاي بي‌نام و نشان در آثار ساعدي - انوش صالحي

جمال‌زاده و آرمان دمکراسي ادبي - محمد بهارلو

...نه آغازي هست نه پاياني... - بابک احمدي

جامعه‌شناسي زبان و نسل اول نويسندگان ما - محمد بهارلو

هدايت در ملتقاي خيام و کافکا - محمد بهارلو

طريقة عملي نمايش‌هاي اخلاقي - عباس بهارلو

يادداشت‌ احمد شاملو بر ترجمة «دنِ آرام» - احمد شاملو

مجسمة روشن‌فکر متعهد - محمد بهارلو

هدايت‌ِ يك‌صد ساله (‌تصوير هدايت‌ در آينة‌ آخرين‌ نامه‌هايش‌) - مهرداد سليمي‌

شهرزاد قصه‌گو - محمد بهارلو

گزينش شر يا آرمانِ آزادي - محمد بهارلو

داستان‌سرايي از تبارِ شهرزاد - محمد بهارلو

شهرزاد معاصر ماست - محمد بهارلو

احمد محمود، نويسنده زمانه و طبقه خود - محمد بهارلو

مدرنيسم در آثار هدايت - محمد بهارلو

در ايران چيزي به نام «ادبيات كارگري» وجود ندارد - محمد بهارلو

رمان‌محوري - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate