خانه گزارش بايگاني
فئودور داستايوفسکي

فئودور داستايوفسکي

 برگردان: ابراهيم يونسي


سال 1873
Fyodor-dostoevskyمقدمه
در بيستم دسامبر اطلاع يافتم که ترتيب همه چيز داده شده است، و سردبير شهروند هستم. اين حادثة شگفت‌آورــ شگفت‌آور از براي خودم ــ نمي‌خواهم به کسي جسارت کنم ــ به طرز بالنسبه ساده‌اي روي داد.
در بيستم دسامبر در مسکوگازت مطالب مربوط به تشريفات عروسي امپراتور چين را خوانده بودم.اين واقعه‌ي با شکوه و به ظاهر پيچيده نيز بسيار ساده است: از هزار سال پيش تمام جريان، جز به‌جز در کتابي مربوط به آداب و تشريفات و مشتمل بر دويست مجلد پيش‌بيني و مقرر گرديده است. به رغم سهولت و سادگي امر چون اين واقعه‌ي شگرف را با همين واقعه‌ي انتصابم به سردبيري مقايسه کردم نسبت به نهادهاي کشورم احساس ناسپاسي کردم و به نظرم چنين رسيد که براي ما، پرنس مسچرسکي و من، بسيار بهتر بود اگر شهروند را در چين منتشر مي‌کرديم. در آن‌جا همه چيز روشن است... در روزي مقرر هردو در ادارة انطباعات حضور مي‌يافتيم، پس از اين‌که به خاک مي‌افتاديم و زمين ادب مي‌بوسيديم برمي‌خاستيم، انگشت اشاره را جلو بيني مي‌گرفتيم و سر را به احترام خم مي‌کرديم. بديهي است مديرکل ادارة انطباعات وانمود مي‌کرد که به ما همان‌قدر توجه دارد که به مگس‌هايي که به اتاق وارد مي‌شوند يا از آن خارج مي‌گردند. اما دستيار سوم دبير سوم در حالي که فرمان انتصاب مرا به مقام سردبيري به دست داشت از جا برمي‌خاست و به لحني آمرانه و در عين حال مهربان سخناني را که آداب تشريفات ايجاب مي‌نمود ايراد مي‌داشت. اين سخنان چنان روشن و مفهوم مي‌بودند که ما هر دو با منتهاي ميل و رغبت بدان‌ها گوش فرا مي‌داديم.
اگر -در چين- من آن‌قدر ابله و پاک‌دل مي‌بودم که به هنگام برعهده گرفتن وظايف سردبيري و درک محدوديت‌هاي توانائيم ترس به دلم راه مي‌يافت و دست‌خوش ناراحتي وجدان مي‌شدم، در منتهاي خوشحاليم به من مدلل مي‌کردند که همين که چنين احساس کرده‌ام دوبار ابلهم و دقيقاً از اين لحظه به بعد نيازي به هيچ‌گونه فهم ندارم، حتي اگر فهمي داشتم، و به سلامت بسي مقرون‌تر است که اصولاً فهمي نداشته باشم.
بي‌گمان گوش فرادادن به چنين مطالبي بسيار خوش و دل‌انگيز مي‌بود. دستيار سوم دبير سوم سخنان زيباي خود را با اين کلام پايان مي‌داد: «سردبير، برو؛ از اين پس مي‌تواني برنجت را باخيال راحت بخوري و چايت را با آسودگي خاطر بنوشي.» و فرمان را که با حروف زرين بر اطلس سرخ چاپ شده بود به دستم مي‌داد: پرنس مسچرسکي پيشکش قابلي تقديم مي‌کرد، و هر دو به خانه بازمي‌آمديم، و شمارة پرزرق‌وبرقي از شهروند را منتشر مي‌کرديم، آن‌طور که در اين‌جا هرگز منتشر نمي‌شود... آري، در چين کارمان سکه مي‌بود.
اما من خيال مي‌کنم پرنس مسچرسکي در چين سعي مي‌کرد با پيشنهاد مقام سردبيري به من رنگم کند، تا به طور عمده هرگاه به دفتر کل نظارت بر مطبوعات احضار مي‌شود جانشيني براي چوب خوردن داشته باشد. اما من هم زياد خام نمي‌بودم و به او رودست مي‌زدم: فوراً چاپ بيسمارک را قطع مي‌کردم، و بي‌سروصدا مقالات خودم را مي‌نوشتم، تا هرشماره در ميان، به تشريفات چوب خوري احضار بشوم. در عوض، نوشتن ياد مي‌گرفتم.
در چين، بسيار خوب مي‌نوشتم. در اين‌جا کار بسي دشوارتر است. در آن‌جا هرچيز را از هزارسال پيش؛ پيش‌بيني و محاسبه کرده‌اند در اين‌جا همه‌چيز تا هزار سال آينده آشفته است. در آن‌جا خواهي نخواهي (مطالب را) مفهوم مي‌نوشتم، چون نمي‌دانستم چه کسي نوشته‌ام را مي‌خواند. دراين‌جا، براي اين‌که کاري کنم که مردم نوشته‌ام را بخوانند، حتي بهتر اين است که نامفهوم بنويسم. تنها در مسکوگازت است که سرمقاله‌ها يک ستون و نيم را اشغال کرده‌اند، و عجب آن‌که در زباني ساده نوشته مي‌شوند. در صدا اين مقالات هشت، ده، دوازده و حتي سيزده ستون را اشغال مي‌کنند. مي‌بينيد چند ستون را بايد تلف کرد تا مردم به شما احترام بگذارند.
در اين‌جا صرف سخن گفتن با ديگري، علمي است؛ يعني، در نگاه نخست، شايد به همان صورتي است که در چين است: دراين‌جا هم مثل آن‌جا شماري تمهيدات ساده شدة علمي هست. در مثل، در روزگار گذشته عبارت «من چيزي نمي‌فهمم» صرفاً، به معني اظهار جهل از ناحية کسي بود که اين عبارت را ادا کرده بود. حال آن‌که امروزه همين عبارت احترام و افتخار بزرگي نصيب گوينده مي‌کند. کافي است آدم با قيافه و لحن بزرگوارانه بگويد: «من از مذهب سردرنمي‌آورم؛ من چيزي از روسيه نمي دانم؛ من چيزي از هنر نمي‌دانم...» ــ تا درلحظه به مدارج عالي برکشيده شود. و اين البته بسيار مفيد است، اگر شخص در واقع چيزي نفهمد.
اما اين تدبير ساده شده چيزي را ثابت نمي‌کند.اساساً دراين‌جا هرکس، بي کم‌ترين تاملي، همه را نادان مي‌داند، بي اين‌که اين پرسش را از خود بکند: «آيا در واقع اين خود من نيستم که نادانم؟» ــ و اين وضع برروي هم خوشايند است، ولي با اين همه کسي خوش نيست، همه خشمگين‌اند، وانگهي، در روزگار ما با فکر بودن حدي به ناممکن دارد: تفنن بسيار پرخرجي است. راست است، انديشه هاي حاضر وآماده را مي‌خريم. اين‌ها درهمه جا به فروش مي‌رسند، آن‌ها را حتي به رايگان هم مي‌دهند؛ اما با اين‌که رايگان هستند آخرسر بسيار گران تمام مي‌شوند ومردم کم‌کم اين مطلب را در مي‌يابند. در نتيجه، سود و صرفه‌اي از اين جريان عايد نمي‌شود و آن‌چه هست، چنان‌که تاکنون بوده، تلاطم و آشفتگي است.
شايد، هم نسخة بدل چين بيش نباشيم، منتها نه با آن نظم و ترتيب. ما جخت در آغاز چيزي هستيم که در چين دارد پايان مي‌پذيرد. بي‌گمان به همان مقصد هم مي‌رسيم ــ اما کي؟ براي اين‌که هزارجلد کتاب «تشريفات» داشته باشيم تا سرانجام اين حق را پيدا کنيم که به هيچ چيز نينديشيم، بايد دست کم هزارسال انديشيدن را پس پشت بگذاريم. با اين‌همه هيچ کس نمي‌خواهد که به اين مدت شتاب ببخشد، زيرا کسي حاضر به انديشيدن نيست.
راست است: اگر کسي نخواهد فکر کند ظاهراً کار نويسندة روسي ساده‌تر مي‌شود. در حقيقت ساده هم هست؛ و بدا به حال نويسنده‌اي که در روزگار ما فکر کند. از اين بدتر حال کسي است که روي صدق و سادگي در صدد برآيد مسائل را بررسي كند و بفهمد. سرنوشت كسي كه خالصانه نيتي را ابراز کند حتي از اين هم دشوارتر است. اما اگر جرات کند و بگويد که توانسته است چيزکي از چيزي را دريابد و در نظر دارد که افکارش را بيان کند، همه بي‌درنگ ترکش مي‌کنند. ديگر راهي براي او نمي‌ماند جز اين‌که آدم مناسبي را بيابد، يا کرايه کند، تا تنها با او به گفت‌وگو بپردازد: و شايد مجله را تنها براي او منتشر کند. اين بسيار زشت و شرم‌آور است، زيرا چنان است که گويي باخودش گفت‌وگو دارد ومجله را براي شخص خود منتشر مي‌کند.
من جداً معتقدم که شهروند تامدتي دراز، براي انبساط خاطر، با خودش گفت‌وگو خواهد داشت. البته بنابردانسته‌هاي علم پزشکي گفت‌وگوي با خود نشان استعداد و آمادگي از براي جنون است. شهروند لزوماً بايد با شهروندان سخن بدارد، و گرفتاري و درد کارش همين است!
باري اين نشريه‌اي است که من به عضويت آن درآمده‌ام. وضعم فوق‌العاده مبهم است. اما من نيز در نظر دارم در قالب اين يادداشت‌ها با خودم، و براي خشنودي خاطر خودم، گفت‌وگو کنم و کاري به مسائل نداشته باشم.
از چه سخن خواهم گفت؟ ــ از هرچه که متأثرم کند يا به فکرم وادارد. و مي‌دانم که اگر تصادفاًخواننده‌اي را بيابم ــو اين خواننده خداي ناکرده حريف از آب دربيايدــ بايد بدانم که چه‌گونه سخن بگويم، و بدانم که به چه کسي خطاب مي‌کنم، و به چه نحو به او خطاب کنم. خواهم کوشيد که اين وظيفه را خوب فرا بگيرم، زيرا دشوارترين چيز براي ما همين است... يعني درعرصة ادب. به‌علاوه، حريف‌ها متفاوتند: با هر حريفي نمي‌توان باب گفت‌وگو را گشود.
افسانه‌اي ‌را نقل مي‌کنم که چندي پيش شنيدم. آن‌طور که مي‌گويند اين افسانه قديم است، وگويا منشا هندي دارد؛ و بسيار جالب است.
روزي روزگاري گرازي با شيري حرفش شد، و شير را دعوت به جنگ تن به تن کرد. چون به خانه بازآمد پشيمان شد و دست‌خوش هراس شد. همة افراد گله به گرد هم آمدند، و يک چند تأمل کردند، و چنين نهادند: «خوب، آقا گراز، اين نزديکي‌ها برکه‌اي است، برو و خوب در ميان گل‌ها بغلت، و با همان وضع به ميدان برو. خواهي ديد که چه خواهد شد.»
گراز چنان کرد که گفته بودند. چندي برنيامد که سروکلة شير پيدا شد، هوا را بو کشيد، ابرو درهم کشيد، و دور شد. گراز تا مدت‌ها بعد لاف مي‌زد که، آري، شير ترسيد و از معرکه گريخت.
اين بود افسانه. البته در روسيه شيري نيست: آب‌وهواي اين‌جا با مزاج شير سازگار نيست؛ تازه اگر هم بود صحنه زياد از اندازه وسيع مي‌بود. انساني شايسته را جايگزين شير کنيد ــو هر انساني بايد که شايسته باشدــ نکتة اخلاقي داستان همان خواهد بود.
ضمناً مي‌خواهم که اين مطلب را هم اضافه کنم.
يک بار ضمن گفت‌وگو با هرتسن فقيد از يکي از کتاب‌هايش تمجيد بسيار کردم ــ «از کرانة ديگر». حسن تصادف، ميخائيل پطروويچ پاگودين در مقاله‌اي بسيار جالب دربارة ملاقاتي که در خارجه با هرتسن داشته اين اثر را ستود. هرتسن اين کتاب را در قالب گفت‌وگو نوشته شده است: گفت‌وگوي هرتسن و حريفش.
از جملة ساير چيزها گفتم: «چيزي که بسيار خوشم آمد اين است که حريف شما هم بسيار زيرک است. انصافاً بارها شما را در تنگنا انداخته است»
هرتسن خنده کنان گفت:«خوب، نکته همين است. حالا نکته‌اي را برايتان تعريف مي‌کنم. آن وقت‌هايي که در پترزبورگ بودم (روزي) بلينسکي به زور مرا به آپارتمانش برد و مقاله‌اش را تحت عنوان گفت‌وگوي آقاي الف و آقاي ب که در مايه‌اي بسيار جدي نوشته شده بود برايم خواند.
«البته آقاي الف خود بلينسکي است، که در مقاله به هيأت مردي بسيار زيرک تصوير شده است، حال آن‌که حريفش، آقاي ب، از لحاظ نيروي دماغي و ذهني فروتر از او است. بلينسکي وقتي خواندن مقاله را به پايان برد با اشتياق و انتظاري تب آلوده از من پرسيد:«خوب، نظر شما چيست؟»
«آه، خوب است، خيلي خوب است، و پيدا است که آدم بسيار زيرکي هستيد، ولي آدم چرا بايد وقتش را بر يک ابله تلف کند؟»
بلينسکي خود را روي نيمکت مبلي انداخت و در حالي که چهره‌اش را در ميان بالشتکي پنهان کرده بود و از ته دل مي‌خنديد گفت:
«واي، کشتي مرا! پدرم را درآوردي؟»


 


«پيران قوم»
اين نکته‌اي که راجع به بلينسکي نقل کردم مرا به ياد نخستين گام‌هايي مي‌اندازد که خدا مي‌داند چند سال پيش در عرصة ادب برداشتم. آن دوران براي من دوراني بسيار بد و اندوه‌بار بود.
خود بلينسکي را هم که در آن زمان با او ملاقات کردم، نحوة برخوردش را، به خوبي به ياد مي‌آورم. من اغلب به قدما مي‌انديشم، چون امروزي‌ها را هميشه مي‌بينم.
بلينسکي پرشورترين کسي بود که ديده بودم. هرتسن چيز ديگري بود.او فراوردة طبقة اشراف بود ــو از آن بالاتر يک نجيب‌زادة روس و شهروند جهانــ تيپي که در روسيه نمو کرد، و به‌جز در روسيه در جاي ديگري نمي‌توانست نمو کند و برومند شود. هرتسن مهاجرت نکرد؛ مهاجرت روسيان را او آغاز نکرد ــ نه، او از مادر مهاجرزاده شده بود. مهاجران امثال او همه مهاجران مادرزاد بودند، هرچند اکثريتشان هرگز پا از روسيه بيرون نگذاشتند. طي صدوپنجاه سال حياتِ پيشترِ اشرافيت روس ــبا استثناهاي بسيار اندکــ آخرين ريشه‌ها پوسيده شده بود و آخرين پيوندها با خاک روسيه گسسته شده بود. در معنا تاريخ ،خود هرتسن را برگزيده بود تا به شيوه‌اي بسيار زنده اين گسستگي اکثريت قريب به اتفاق طبقة تربيت شده را از تودة مردم تجسد بخشد. از اين حيث يک تيپ تاريخي است.
اين‌ها پس از اين‌که از مردم بريدند طبعاً خدا را هم از دست دادند. در ميان آن‌ها آن عده که بي‌قرار بودند ملحد شدند؛ آن عده که خونسرد و آرام بودند بي‌تفاوت شدند. براي مردم روسيه چيزي به‌جز تحقير نداشتند، در حالي‌که معتقد بودند مردم را دوست مي‌دارند و برايشان آرزوي همه گونه خير و خوبي مي‌کنند. اما مردم را به شيوه‌اي منفي دوست مي‌داشتند، به جاي آن‌ها مردمي کمال مطلوب را در مد نظر داشتند، يعني آن چيزي که به اعتقاد آن‌ها مردم روسيه بايد چنان مي‌بودند.
اين مردم آرماني در ذهن برخي از نمايندگان پيشرو اکثريت، بي‌اختيار در هيات تودة پاريس 1793 متجلي مي‌شدند. در آن روزگار اين جالب‌ترين شکل «آرماني» مردم بود.
حاجت به گفتن نيست که هرتسن ناگزير بايد سوسياليست مي‌شد، آن‌هم به شيوة يک نجيب‌زاده -يعني بي‌نياز و بي‌هدف، و صرفاً در نتيجة روند و جريان منطقي انديشه‌ها و «خلأ» درون، در داخل کشور. وي پايه‌هاي جامعة سابق را نفي کرد؛ خانواده را انکار کرد، اما از قرار، پدر و شوهري خوب بود. از ملک و مال چشم پوشيد، اما در عين حال توانست به امورش سر و صورتي بدهد، و در خارجه لذت ناشي از استقلال مالي را تجربه کرد. انقلابات را طرح‌ريزي مي‌کرد و ديگران را به مشارکت در آن‌ها برمي‌انگيخت، در عين حال که به آسايش و آرامش خانوادگي سخت علاقه‌مند بود. وي هنرمند و متفکر، و نويسنده‌اي درخشان و مردي بسيار بامطالعه و شوخ و سخندان بود (حتي بهتر از آن چه مي‌نوشت سخن مي‌گفت.) «بازپردازنده»اي خوب بود. اين استعداد... يعني استعداد گنجاندن عميق‌ترين احساس درچيزي که شخص وجهة نظر خود قرار داده است و آن را مي‌پرستد و لحظه‌اي بعد آن را تمسخر مي‌کند... آري، اين استعداد در او بسيار نمو کرده بود.
بي‌گفت‌وگو مردي غيرعادي بود؛ اما هرچه بود ــخواه خاطراتش را در پاريس مي‌نوشت يا مجله‌اي را با همکاري پرودن منتشر مي‌کرد يا در پاريس پشت سنگرهاي خياباني جا مي‌گرفت (که خود در خاطراتش آن را به شيوه‌اي خنده‌دار توصيف مي‌کند...) باري، خواه رنج مي‌برد يا خوش بود يا دست‌خوش دودلي بود يا، چنان که در 1862 براي خوشايند لهستاني‌ها بيانيه‌اش را خطاب به انقلابيون روسي فرستاد در حالي که مي‌دانست اين درخواست زندگي صدها تن جوان شوربخت را برباد مي‌دهد، و خواه با سادگي و بي‌ريايي شگفت‌آور در يکي از مقالاتش به همة اين چيزها اعتراف مي‌کرد و نمي‌دانست که با اين اعتراف خود را در چه وضع و موقعي قرار داده است... باري، همه جا و در تمام طول عمر يک نجيب‌زاده و شهروند جهان و فرآوردة نفس بردگي پيشيني بود که خود به شدت از آن نفرت داشت، و زادة آن بود، نه تنها با واسطة پدرش بلکه دقيقاً در نتيجة گسستن از سرزمين زادبومي و آرمان‌هايش.
بلينسکي... برعکس او نجيب‌زاده نبود. نه، نبود! (خدا مي‌داند از اعقاب کي بود! پدرش ظاهراً پزشک ارتش بود).
بلينسکي اساساً «بازپردازنده» نبود، اما در تمام مدت عمر هميشه فردي به نهايت جدي و پرشور بود. از نخستين رمانم، مردم فقير خوشش آمده بود (بعدها، حدود يک سال بعدبه دلايل و جهات عديده‌اي که از هر حيث بي‌اهميت بودند از يک‌ديگر جدا شديم)؛ با اين همه آن‌وقت، در همان نخستين روزهاي آشنائي‌مان، در حالي که سخت نسبت به من اظهار علاقه مي‌کرد مي‌خواست مرا هرچه زودتر به کيش خود بگرواند. من در بيان علاقه‌اش نسبت به خودم هيچ اغراق نمي‌کنم؛ دست کم در نخستين ماه‌هاي آشنائي‌مان. او را سوسياليستي پرشور يافتم ــ پس از آن هم بي‌درنگ دهري مذهب شد. همين، يعني بصيرت و بينش، و استعداد فوق‌العاده‌اش براي آميخته شدن با يک انديشة خاص، در نظر من بسيار مهم و پرمعنا است. دو سالي پيشتر بين‌الملل سوسياليست‌ها اين جملة ساده و پرمعنا را سرآغاز يکي از اعلاميه‌هاي خود قرار داده بود:«بالاتر از هرچيز ما جامعه‌اي دهري مذهبيم.» ــ يعني جريان رابا روح مطلب آغاز کردند. مقدمه و درآمد بلينسکي نيز چنين بود.
وي که بيش از هرچيز خرد و علم و رآليسم را گرامي مي‌داشت، درعين حال بيش از هر کس براين نکته آگاه بود که خرد و دانش و رآليسم تنها مي‌توانند لانة موريانه‌اي را فراهم کنند و قادر به تأمين آن هماهنگي اجتماعي نيستند که آدمي بتواند زندگي خود را در درون آن سازمان دهد. مي‌دانست که پايه و اساس تمام چيزها اصول اخلاقي است. او تا به سرحد شيفتگي بي‌هيچ گونه تأمل معتقد به شالوده‌هاي اخلاقي سوسياليسم بود (که به هرحال تاکنون جز انحرافات زشت طبيعت و معقول عام چيزي به بار نياورده است). اين يک شيفتگي بود. در ضمن، در مقام يک سوسياليست بايد در گام نخست مسيحيت را نابود مي‌کرد. مي‌دانست که انقلاب لزوماً بايد با دهري مذهبي آغاز شود. بايد آن مذهبي را از مسند به زير مي‌کشيد که پايه‌هاي اخلاق جامعه‌اي از آن نشأت کرده بود که وي خود آن را رد و نفي مي‌کرد. خانواده، ثروت، مسئوليت اخلاقي شخصي ... اين‌ها را از اساس نفي کرد (اين را نيز بايد بيفزايم که او نيز شوهر و پدري خوب بود). بي‌گمان مي‌دانست که با انکار مسئوليت اخلاقي فرد آزادي او را نيز انکار مي‌کند، با اين همه با تمام وجود خويش معتقد بود (خيلي کورکورانه‌تر از هرتسن، که از قرار، آخر سر در اين مورد کم‌کم به شک افتاد) که سوسياليسم نه تنها آزادي فرد را از بين نمي‌برد بلکه برعکس آن را از نو با شکوهي بي‌سابقه برقرار مي‌کند، منتها اين‌بار برپايه‌اي نو و استوار.
اما در اين بين شخصيت درخشان خود مسيح مي‌ماند، که بايد با آن در مي‌افتاد ــ و اين دشوارترين بخش مسئله بود. او در مقام يک سوسياليست موظف بود تعاليم مسيح را نابود کند، آن را انسان‌دوستي مبتني بر فريب و جهل بخواند، که به حکم علم جديد و احکام اقتصادي محکوم به فنا است. اما حتي اين صورت هم از تصوير زيباي انسان خدا وار و تنگباري اخلاقي آن و زيبايي شگفت و معجزآساي آن باقي مي‌ماند. اما بلينسکي در شور و شوق متداوم و فرونشاندني خويش حتي در برابر اين مانع غلبه ناپذير نيز نايستاد، برخلاف رنان که در نوشته‌اش بنام زندگاني عيسي ــکه کتابي آغشته به بي‌باوري استــ اعلام کرد که با اين همه مسيح کمال مطلوب زيبايي بشري است، و گونه اي است وصول‌ناپذير که حتي در آينده نيز نمي‌تواند تکرار گردد.
شبي جيغ‌زنان گفت: «ولي مي‌دانيد» (گاهي مواقعي که دست‌خوش هيجان مي‌شد فرياد مي‌زد) «مي‌دانيد، ممکن نيست شخص را به گناه متهم کرد و او را به زير بار قرض کشيد و از او خواست گونة ديگرش را پيش بياورد، آن‌هم در حالي که جامعه چندان بد سازمان يافته است که جز ارتکاب شرارت چارة ديگري ندارد. اين آدم از لحاظ اقتصادي به تباهي کشيده شده است، و احمقانه و ظالمانه است که از چنين کسي بخواهيم کاري را انجام دهد که بنابر قوانين طبيعت تازه اگر خودش هم بخواهد قادر به انجامش نيست...»
آن شب تنها نبوديم: يکي از دوستانش هم بود، که بلينسکي به او بسيار احترام مي‌گذاشت و از بسياري جهات از او حرف شنوي داشت. نويسنده‌اي هم حضور داشت، که آن‌وقت‌ها خيلي جوان بود، و بعدها نام و آوازه‌اي در عرصة ادب کسب کرد.
بلينسکي ناگهان رشتة سخن را گسست و رو به دوستش کرد و در حالي که به من اشاره مي‌کرد گفت: «حتي نگاهش که مي‌کنم متاثر مي‌شوم. هربار که از مسيح نام مي‌برم حالت قيافه‌اش تغيير مي‌کند، انگار چيزي نمانده است زير گريه بزند... اما مرد ساده‌دل، باور کن...» باز روبه من کرد «باور کن مسيحت اگر در زمان ما به دنيا مي‌آمد آدمي بسيار معمولي و بي‌نمود مي‌بود؛ در حضور علم معاصر و نيروهاي پيش‌برندة بشريت، نمودي نمي‌داشت!»
دوستش به ميان حرفش دويد و گفت: «آه، نه!» (يادم هست ما نشسته بوديم و او در اتاق پيش و پس مي‌رفت) «آه، نه! مسيح اگر در زمان ما ظهور مي‌کرد به جنبش مي‌پيوست و در راس آن جاي مي‌گرفت...»
بلينسکي با شتاب آشکار سخنش را تصديق کرد و گفت:«بله، البته؛ بله. دقيقاً به سوسياليست‌ها مي‌پيوست و به آن‌ها تاسي مي‌جست.»
آن پيش‌برندگان بشريت که مسيح بايد به آن‌ها مي‌پيوست، آن‌وقت فرانسوي‌ها بودند: ژرژساند، کابه ــکه امروزه پاک فراموش شده استــ پير لورو و پرودن، که آن زمان تازه فعاليتش را آغاز کرده بود. تا آن‌جا که به ياد دارم در آن زمان بلينسکي به اين چهار تن بيش از همه ارادت مي‌ورزيد. فوريه بيش‌تر اعتبار و نفوذش را از دست داده بود. شب‌هاي متمادي از اين‌ها بحث مي‌شد.
يک آلماني هم بود که بلينسکي در برابرش با احترام سرفرود مي‌آورد، و آن فوئرباخ بود (بلينسکي که در تمام مدت عمر نتوانست هيچ زبان خارجي را خوب بياموزد فوئرباخ را فيرباخ تلفظ مي‌کرد). از اشتراوس به احترام ياد مي‌شد.
بديهي است بلينسکي با اين ايمان استواري که به انديشة خويش داشت خوشبخت‌ترين کس از تمام افراد ناس بود. آه، بعدها اغلب گفته مي‌شد که اگر عمر بيش‌تري کرده بود به اسلاوفيل‌ها مي‌پيوست. نه، کارش هرگز به اين‌جا نمي‌کشيد. شايد آخرسر کارش به مهاجرت مي‌کشيد، يعني اگر بيش‌تر زنده مي‌ماند و قادر به مهاجرت بود: در آن صورت، او که پيرمرد ريزه پيزة شوريده‌اي بود با آن ايمان گرمي که مانع از کم‌ترين ترديد بود ناچار در جايي، در آلمان و سويس، برگرد انجمن‌هايي مي‌پلکيد، يا در مقام آجودان (دستيار) به خدمت يک مادام هگ آلماني مي‌پيوست و در رابطه با بعضي مسائل زنانه خدماتي ناچيز برايش انجام مي‌داد.
با اين‌همه باز اين بشر بسيار خوشبخت، که واجد چنين وجداني آرام بود، گاه ناگزير دست‌خوش افسردگي مي‌شد. اما اين افسردگي از مقوله‌اي خاص بود ــناشي از ترديد يا سرخوردگي نبود، در اثر يک پرسش بود. راستي، چرا فردا و نه امروز؟- وي شتاب‌زده‌ترين فرد روسيه بود. يک‌بار، ساعت سه بعدازظهر نزديک کليساي زنامنسکي به او برخوردم. گفت که براي گردش از خانه درآمده است و اينک به خانه باز مي‌گردد.
«اغلب براي تماشاي پيشرفت کارهاي ساختماني (ايستگاه پاياني راه‌آهن نيکلايفسکي که در دست ساختمان بود) به اين‌جا مي‌آيم. وقتي در اين‌جا مي‌ايستم و کار را مي‌بينم دلم قدري آرام مي‌گيرد. سرانجام ما هم راه‌آهني خواهيم داشت. نمي‌داني، گاهي اوقات همين چه‌قدر دلم را تسکين مي‌دهد!»
اين سخنان را از صميم دل و با شور برزبان راند. بلينسکي هرگز اهل خودنمايي نبود. با هم پيش رفتيم. ضمن راه، يادم هست، گفت:
«وقتي مرا در گور گذاشتند خواهند فهميد چه کسي را از دست داده‌اند.» (مي‌دانست که مبتلا به سل است.)
درآخرين سال حياتش با او ديدار نکردم. از من بدش مي‌آمد، اما آن‌وقت من تعاليمش را با شور و شوق پذيرفته بودم. يک سال بعد در توبولسک، هنگامي که سرنوشت «بعدي»مان را انتظار مي‌کشيديم و در حياط زندان گرد آمده بوديم، زنان دسامبريست‌ها رئيس زندان را راضي کردند به اين‌که اجازه دهد محرمانه در آپارتمان او با ما ملاقات کنند. ما اين دردکشان بزرگ را ديديم که به طيب خاطر از پي شوهرانشان به سيبري آمده بودند. اين مردم از همه چيز خود گذشته بودند: تشخص، ثروت، بستگي‌ها و بستگان؛ همه چيز را فداي وظيفة عالي اخلاقي کرده بودند ــ يعني آزادترين وظيفه‌اي که مي‌تواند وجود داشته باشد. اين مردم بي‌هيچ جرم و محکوميتي، به مدت بيست و پنج سال دراز آن‌چه را که شوهران محکومشان مجبور به تحمل آن بودند تحمل کردند.
ملاقات يک ساعت دوام کرد. مارا که عازم سفرتازه‌مان بوديم دعاي خير کردند؛ صليب برماکشيدند و نسخه‌هايي از «عهد جديد» را به ما دادند ــ که تنها کتاب مجاز در زندان بود. اين کتاب در مدت چهارسال حبس با اعمال شاقه در زير بالشم بود، و گاه آن را براي خودم مي‌خواندم ــ و گاه براي ديگران. با آن خواندن را به يکي از محکومين مي‌آموختم.
در پيرامونم دقيقاً همان کساني بودند که بنابر عقيدة بلينسکي نمي‌توانستند مرتکب جرم و جنايت نشوند، بنابراين مردمي خوب اما نابختيارتر از بقيه بودند. مي‌دانم که تمام مردم روسيه ما را «دردکش» مي‌خواندند؛ من اين لفظ را بارها و از دهان‌هاي بسيار شنيده‌ام. با اين همه در اين‌جا چيزي متفاوت از آن‌چه بود که بلينسکي عادتاً از آن سخن مي‌داشت؛ چيزي بود که در برخي از آراة دادرسان ما به گوش مي‌رسيد. در اين لفظ «دردکش»، در اين رآي مردم، طنين انديشة ديگري است. چهارسال حبس با اعمال شاقه مکتبي دراز عمر بود. وقت اين را داشتم که خود را مجاب کنم... و اين دقيقاً همان چيزي است که اکنون مايلم از آن سخن بدارم.
شهروند، 1873، شمارة 1


از كتاب : دفتر يادداشت روزانه يک نويسنده


نسخه قابل چاپ
شناسه : RT0841
تاريخ ارسال : پنج شنبه 09 آذر 1385
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
روزی که کامو هم رفت - سیمون دوبوار

زندگیِ«اکنون» در چند نقاشیِ سهراب سپهری - فریبا حاج‌دایی

خودش تنهايی جنگ جهانی را تمام کرد - مارگرت دوراس‌

مدخلی به دانته آليگيه ري و آثارش - شهاب لنکرانی

اگر ادبيات وجود نداشت - دوريس لِسينگ‏

پيش‌گوييِ وودی - وودی آلن

چگونه قصة کوتاه پلیسی بنویسیم؟ - جوگورز

گزارشی کوتاه از نمایش‌گاه TH.2o58 دومینیک گونزالس- فورستر1 - شراره صادقی گرمارودی

گزارش تصویری همایش سراسری داستان نفت -

گزارش سفر به آبادان و بزرگ‌داشت نجف دریابندری - فریبا حاج‌دایی

نوشتن عمل وحشیانه‌ای است - فریبا حاج‌دایی

دربارة‌هاينريش فون كلايست و آثارش - توماس مان

من ایران را ـ گزارش تصويري از نمايش گاه عکس - ناصر تقوایی

استاد همينگ‌وي - گابريل گارسيا ماركز

تاریخی کوتاه از داستان کوتاه - ویلیام بوید

گزارش مراسم رونمایی کتاب«عروس نیل» به همت پوران فرخ‌زاد - امید کاظمی

گزارش صوتی نقد و بررسی کتاب "عروس نیل" -

گزارش یک پرسش و پاسخ در بارة«عروس نیل» - فریبا حاج‌دایی

عروس نیل در فهرست پرفروش ها -

گزارشی در بارة سبک - ماریوبارگاس‌یوسا

جشن رونمایی کتاب "عروس نیل" نوشته محمد بهارلو در خانه هنرمندان ایران -

تصوير يك شهر، يك دوست - ناتالي گينزبورگ

ازرا پاوند و طبع لطيفش - ارنست همينگ‌وي

دربارة تورگنيف - ايوان گنجاروف

چرا باید نامه‌های چخوف را خواند؟ - فریبا حاج دایی

يک روز از زندگي خورخه لوئيس بورخس - نيو يور کر

يادداشتي بر«اسطوره ي سوپر من و چند مقالة ديگر» - محمدرضا بيگي

بخشي از يادداشت‌هاي روزانه سال 1911 - فرانتس کافکا

هدايت در بانک ملي - حسن قائميان

تاريخ نوشته‌ها عوض مي‌شود - نيلوفر ذهني

برگي از روزنامۀ کافکا در سال 1910 - فرانتس كافكا

تقابل و توازي رسانه و ادبيات/ سخن راني محمد بهارلو در بوشهر -

چرا «يک‌شنبه‌اي در کوهستان» ؟! - فريبا حاج دايي

گزارش مرگ تو - کريستين بوبن

پس از ترجمه‌ي داستان‌هايي به نروژي، گزيده‌ي داستان محمد بهارلو به هلندي ترجمه مي‌شود - خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

هزار و يک شب از نگاه شرق و غرب - سخنراني محمّد بهارلو درشهر گوتنبرگ

گزارشي ازمصاحبه بهارلو در سوئد - فريبا حاج دايي

ديدار با همينگ‮وي - آليس بي تکلاس

سخنراني احمد شاملو در آمريکا -

آلودگي زبان در مهاجرت - احمد شاملو

گزارش تصويري جشن تولد ديباچه - اکبر اسعدی، متین امامی، امید پناهی

تکه‌اي از سفر‌نامه: - غلامحسين ساعدي

گزارش‌گونه‌اي از شب اورهان پاموک در تهران - فريبا حاج دايي

رستم است و همين يک دست اسلحه - ايرج پزشک‌زاد (ا.پ.آشنا)

فئودور داستايوفسکي - فئودور داستايوفسکي

خودماني تر از خودماني - مريم دلباري

بهارلو و جشنوارة داستانِ بانة - عباس جمالي

خيرو شر از منظرِ تزوتان تودوروف - فريبا حاج دايي

«م. آزاد»؛ آزاد شد! - ضياء جمالي

يادي از احمد محمود - برزو نابت

اجداد ما زير تيغ قصه مي‌گفتند/گزارش نشست«شهرزاد قصه بگو!» -

محمد بهارلو در شرق - روزنامة شرق

هنوز از جنگ - محمد بهارلو

شاعرى كه عاشق رمان بود - مختار شکري‌پور

«بانوي ليل» و بيماري «زار» و«باد» - سينا سعدي

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate