پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد.
درادبیات ما به مدد عشق زندگی رفته را از سر گرفتن مقولهای آشنا و مانوس است. در عشق نیرویی نهفته است که با کمک آن میتوان به مفهوم زندگی دست یافت. وحشی بافقی در حکایت عشق یوسف و زلیخا براین باور است که زلیخا به مدد عشق یوسف به جوانی و زندگی دوبارهای دست یافته بود.
در آن پیری که صد غم حاصلش بود
همان اندوه یوسف در دلش بود
دلش با عشق یوسف داشت پیوند
به یوسف بود از هر چیز خرسند
سر مـویی ز عشـق او نمیکاست
به جز یوسف نمیجست و نمیخواست
کمال عشـق، در وی کارگر شـد
نهــال آرزویــش، بارور شـــد
بر او نــو گشتایـــام جــوانی
مثنـــا کــرد دور زندگــــانی
به مــزد آنـکه داد بنــدگی داد
دوباره عشــق، او را زندگی داد
اگـر میبایدت عمــــر دوبــاره
مکن پیوند عمــر، از عشـق پاره
وقتی که همه چیز به سوی مرگ و نیستی و فنا و نابودی پیش میروند. وقتی که همه دلایل حاکی از از نزدیک شدن مرگ میتوانند باشند. چه چیزی غیر از عشق میتواند بهانهای برای زیستن باشد؟
گرچه پیرم تو شبیتنگ در آغوشم گیر
تا سحــرگه ز کنار تو جوان برخیـزم
" وقتی نگاه میكنم میبینماین شروع یك زندگی درسن و سالی است كه اكثركسانی كه مردنی بوده اند مرده اند. "
همه کسانی که با کتاب سر و کار دارند مارکز را کم وبیش میشناسند. او نویسندهای است که در کنار واقعیتها ، رویاها و تخیلات را نیز به تصویر کشانده است. آخرین کتاب او که درایران انتشار یافت حدیث بینظیری از عشق است. حدیث کسی که در آستانه نود سالگی، تولدی تازه مییابد. تولدی که درهای زندگی او را به افق تازهای که نشناخته و تجربه نکرده است میگشاید.
"گفتم: من هیچ وقت عاشق نشدم."
واین افق تازه به زندگی او نیرو و توان میدهد و هم چون قوه محرکهای شور جوانی و سر زندگی و نشاط را به او باز میگرداند. پیری که در دوران سالخوردگی به ناگاه مفهوم واقعی عشق را در مییابد و تجربه میکند.
کتاب«روسپییان سودا زده من» مارکز نیز حکایت روزنامهنگار پیری را بیان میکند که در هنگامی که از طرف دوستان و همکارانش متهم به قدیمیبودن و تکرارنویسی است به ناگاه به مدد عشق در ذهن و روح و اندیشه جوان میشود، به گونهای که نوشتههای او در زمره جوان پسندترین نوشتهها در بیان حکایت عشق میگردد.
"تنها چیزی كه بر همان روال سابق ادامه یافت یادداشتهای من در روزنامه بود. نسل جدید با آنها هم چون اجساد مومیایی گذشته كه باید نابود میشدند دست به گریبان شد، اما من آنهارا بر همان روال سابق و بیتغییر در مقابل امواج نوگرایی نگاه داشتم. نسبت به همه چیز كر بودم. چهل سال ادامه داده بودم اما روزنامهنگاران جوان آن را ستون نافهم حرامزاده نامگذاشته بودند. مدیر آن زمان مرا در دفتر كارش احضار كرد و از من خواست كه خود را با امواج جدید هماهنگ كنم. با حالت رسمی و درست مثل این كه او همین حالا آنرا اختراع كرده باشد.
به من گفت: دنیا داره پیش میره. گفتم: آره داره پیش میره ولی دور خورشید میگرده. چون نتوانستند خبر پرداز دیگری پیدا كنند یادداشتهای هفتگی من ادامه یافت. مقالات هفتگی من همچون كتیبههای باستانشناسی درمیان خرابههای گذشته بود ومتوجه شدند كه نه فقط برای پیرها بلكه برای جوانانی هم كه از پیری نمیترسند نوشته شده. بار دیگر مقالات من به بخش سردبیری و در شرایط به خصوصی حتا به صفحه اول منتقل شد."
پیرمرد روزنامهنگاری که سالها بود كه با جسم خود درآرامش كامل به سر میبرد و نه رازی را با كسی در میان گذاشته و نه از حادثههای جسم و روح حكایتی را روایت كرده، هیچ وقت دوست خیلی نزدیك نداشته و زندگیش تبدیل به زندگی خسته کننده و یک نواختی شده بود.
به یک باره تحولی آن چنان ژرف و گسترده و عمیق به واسطه نیروی عشق در وجود و هستی واندیشه او به وجود میاید که قابل شناسایی نیست.
" محو شده دریاد دائم نازك اندام خفته، روح مقالات یكشنبههای من بیآن كه خود بخواهم تغییر كرد. هر آن چه بود برای او مینوشتم، برای او میخندیدم و برای او میگریستم و بر سر هركلام جانم میرفت. به جای ستونهای سنتی همیشگی آن را به صورت نامههای عاشقانه مینوشتم كه میتوانست زبان حال هر كسی باشد. از همان اول معلوم بود كه اینها ناشی از اشتیاق من به بیان حالات خودم بود اما خودم را عادت داده بودم كه وقت نوشتن متوجه این نكته باشم، و همیشه با صدای بلند مردی نود ساله كه یاد نگرفته بود مثل نود سالهها فكر كند. جامعه روشنفكری همان طور كه مألوف است خود را ترسو و متفرق نشان داد و حتا خط شناسانی كه فكرش راهم نمیشد كرد درمورد تجزیه و تحلیل خط من دچار اختلاف نظر شدند و همانها بودند كه باعث دسته بندی و داغ شدن بحثها شدند و غمایام گذشته خوردن را مُد كردند."
جای هیچگونه تعجبینیست اگر در کتاب«روسپییان سودا زده من» مارکز رد پا و تاثیر فرهنگ و عرفان شرقی را بیابیم. اگر از نظر تاریخی نیز بخواهیماین نکته را بررسی کنیم میبینیم که کشورهای امریکای لاتین تا مدتهای مدیدی مستعمره اسپانیا بودند. اسپانیایی که خود بر اثر تصرف و حکومت دراز مدت مسلمانان تاثیر بسیار زیادی از فرهنگ و هنر متصرفان خود پذیرفته بود.
ایران نیز در زمره کشورهای مسلمان توانسته بود دراین مدت تاثیرات خاص خود را بر فرهنگ و هنر اسلامی و متعاقب آن براسپانیاییها بگذارد و سپساین تاثیرات از طریق اسپانیا به کشورهای تحت استعمارش که همان کشورهای امریکای لاتین باشند، انتقال یافت. ارزشهای معنوی به همراه برخی از لغات و پارهای از رسوم و عقاید از طرف کشورهای مسلمان به میان اسپانیاییها رخنه کرد.
اگر نگاهی به ادبیات کشورهای امریکای لاتین بیندازیم وجوه مشترک زیادی را در بین آنها با فرهنگ اسپانیا خواهیم یافت. مضامین مشترکی در میان هنرو ادبیات آنها وجود دارد که نشانگر عرفان و تاثیر فرهنگ متصرفان مسلمان است. مضامین بر گرفته شده از عرفان در ادبیات و فرهنگ اسپانیا و امریکای لاتین به وضوح قابل مشاهده هستند به طوری که نمیشود آنها را نادید ه گرفت.
مارکز نیز به عنوان نویسندهای کلمبیایی که کشورش مدتها یکی از مستعمرات اسپانیا بوده از تاثیر فرهنگ و فلسفه شرق در امان نبوده است. منش رفتار و سلوک بر خورد او با " دخترک" بیشباهت به داستانهای عارفانه و عاشقانه نیست و سیر و سلوکی که او در وادیاین حکایت میپیماید بیشباهت به طریقت عارفان نیست. دریافت او از عشق به معنای واقعی کلمه و در پی آن تاثیرات ناشی ازاین دریافت به مضامین عرفانی ما بسیار نزدیک میشود. عشقی که نيروي محركه تمامي كائنات بوده و در همه اجزاي هستي جاري است.
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جــوانم، گرچـه پیــرم
او از مفهوم عشق و در ک آن به ازخود گذشتگی وایثار میرسد. عشقی که او به دریافت آن میرسد چیزی فراتر از خواهش جسم و تن است. آن چه که مارکز دراین کتاب خود برای ما بیان میکند حکایت تازهای نیست. چرا که عشق و پیری و دلبر چهارده ساله و. . . همه عناصری و تمثیلاتی هستند که در تاریخ ادبیات ما به شدت و به انحای مختلف باز گو شده اند و برای ما اشنا و مانوس هستند.
چهارده ساله بتی چابک شیرین دارم
که به جان حلقه بگوش است مه چاردهش !
"به خصوص شبهایی كه قرص ماه كامل بود. قرص ماه داشت به وسط آسمان میرسید و دنیا گویی در آبهای سبز رنگ غرق شده بود. "
کتاب مارکز مرا به یاد برخی از شاعران خصوصن حافظ انداخت. و بعد هم هدایت با داش آکل و با بوف کورش در ذهنم تداعی شد.
" لازم نیست خودم چیزی بگویم چون از چند فرسخی هم معلوم است: زشت و خجالتی و خارج از ردهام"
داش آکل نیز،مرد چهل ساله و بد سیمایی بود که قیافه اش توی ذوق همه میزد داش آکلی که هیچ دل بستگیای در زندگی نداشت، داش آکلی که تا به حال عاشق نشده بود و عشق و عاشقی در زندگیش رخنه نکرده بود. یک باره عاشق میشود آن هم عاشق مرجان چهارده ساله میشود. عشق مرجان به قدری در رگ و پی او ریشه میدواند که نمیتواند فکر و ذکری به جز مرجان داشته باشد. او چه بسیار که در رویاهای خود مرجان را با خود و نزد خود مییابد.
همانگونه که پیر مرد روزنامه نگار هم دخترک را در عالم رویا در خانه خویش میپندارد.
"بعضی وقایع هم كه هرگز اتفاق نیافتاده اند میتوانند در خاطرات طوری زنده بمانند كه گویی اتفاق افتاده اند. چون در آن غوغای رگبار خود را تنها در خانه احساس نمیكردم بلكه همیشه به همراه نازك اندام بودم. شب پیش او را آنچنان نزدیك حس كرده بودم كه هوای اورادراتاق خواب و گرمای گونههای او را بر بالش خود میشناختم. "
از طرفی ما دراین روایت با فلسفه و نگاه و فرهنگ سرزمین هند با اروتیسم روبروییم. اینجا جسم معشوق به عنوان معبدی مقدس و وسیلهای، برای دست یابیبه هستی و به رهایش روحی از طریق به تعویق انداختن ارضای جنسی تبدیل میگردد.
" آن شب لذت بیماننداندیشیدن به جسم زنی خفته رابیجبر امیال ورنج شرم كشف كردم. "
دراینجا بوف کور صادق هدایت را به خاطر میآورم که او نیز متاثر از فلسفه و نگاه سرزمین هند بوده است. زن اثیری او نیزاین چنین توصیف شده بود:" هرگز نمي خواستم او را لمس بکنم. فقط اشعهء نامرئي اي که از تن ما خارج و به هم آميخته مي شد، کافي بود. . . آيا هميشه دو نفر عاشق همين احساس را نمي کنند که سابقآ يکديگر را ديده بودند؟ که رابطهء مرموزي ميان آنها وجود داشته است؟ در اين دنياي پست يا عشق او را مي خواستم يا عشق هيچکس را. . . "
در زندگی پیر مرد روزنامه نگار نیز خود از سویی فاحشهها قرار دارند و از سوی دیگر آن دخترک. میتوان گفت مارکز نیزبه نوعی در به تصویر کشاندن دو چهره (لکاته_ اثیری ) از زن بوده است.
زن اثیری هدایت و دخترک هیچ گاه سخن نمیگویند. هر دوی آنها در سکوت به سر میبرند. دخترک مارکز نیز همیشه در خواب است هنگامیکه پیرمرد به نزدش میرود و هنگامیکه از نزدش باز میگرد د او در خواب به سر میبرد.
" تمام پولی را كه باقی مانده بود، مال او و مال من،روی بالش گذاشتم و بابوسهای بر پیشانیش برای همیشه از اوخداحافظی كردم. "
"نفس كشیدنهایش آن چنان آرام بودكه نبضش را گرفتم تازنده بودنش راحس كنم. خون دررگهایش مثل آواز جریان داشت وتا پنهان ترین مرزهای تنش میرفت وبازتطهیرشده از عشق به قلب بازمیگشت. "
"آن وقت بود كه فهمیدم نمیتوانم نازك اندام را بیدار یا پوشیده بشناسم و او هم كه هرگز مرا ندیده بود نمیتوانست بداند كه من كیستم. "
در واقع دو تصویری که مارکز از زن ارایه ارایه داده است در حقيقت همان دو تصوير ازلي و کهن الگويي است که در روان انسان مذکر ( مرد ) نقش زيادي بازي مي کند. بنا بر نظریات يونگ تجربياتي که بشر در طي هزاران سال در زندگي خود به آنها دست مي يابد و تکرار مي کند، نقشي در روان جمعي ناآگاه او مي اندازد که اين نقوش را " کهن الگو " مي نامد" زن اثيري " و زن لکاته " دو گونه از جلوههاي جمعي بسيار مشهور آنيما ( روح زنانه در روان مرد ) هستند که در بين تمامي فرهنگها و تمدنها شناخته شده و مشترک اند.
گاهی در میان توده مردماین توهم به وجو دمیاید که عشق به معنای از میان رفتن فاصله فیزیکی بین دو نفر انسان است در حالی مارکز دقیقا میخواهد بهاین موضوع اشاره کند که از میان رفتن فاصله فیزیکی نمیتواند منشا عشق با شد( توهمیکه اکثر در میان روابط زن و شوهر پیش میاید که نبودن فاصله فیزیکی میان خود را دلیلی بر وجود عشق در رابطه خود میدانند.)
و نیزاینکه عشق میتواند بدون ارتباط جسمانی میان دو انسان نیز به وجود بیاید. عشقی که مارکز از دهان پیر مرد بیان میکند عشقی است فراتر از مرزهای تن و جسم و پیر مرد مفهوم حقیقی عشق را پس از سالهای تجربه جسمیبا معشوقان متفاوت، نه در یک ارتباط جسمیو فیزیکی، بلکه در یک ارتباط غیر جسمیو روحی در مییابد.
"وسط حرفش پریدم: سِكس تسكین آدمیزاده وقتی به عشق نمیرسه".
مارکز دراینجا تفاوت بین عشق و عشق ورزی را شکافته است.
آنجایی که فاحشه پیر همچون حکیمیخردمند و دنیا دیده به پیرمرد میگوید:
"جدی میگم قبل ازاینکه لذت همخوابگی باعشق راامتحان كرده باشی،نمیر."
کام خود آخر عمر، از میو معشوق بگیر
حیف اوقات که یک سر به بطالت برود
به نظر مناین داستان عرفانیترین داستان مارکز است. دراین حکایت مارکز از اروس(EROS عشق شهواني عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كششهاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد. به سمت و سوی عشق اگيپ(AGAPE) عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) و عشق والا میرسد.
عشق جنسي مرحلهاي در تجربهي عاشقانه است كه بدون آن، درك نوع انسان از عشق و عاشقي ناقص ميماند. اما دايرهي عاشقي بدان محدود نيست. اگر چه اين عشق براي هر مدعي عشق و عاشقي لازم است، اما كافي نيست. و ميتوان و بايد از آن گذر كرد و دايرهي تجارب عاشقانه را ژرفتر وگستردهتر ساخت.
عشقی که مارکز بیان میکند عشق دوران كمال، و عشق به مفهوم يك سره دادن و بخشيدن، بدون انتظارِ گرفتن است. عشقی تملك جو و خود خواهانه نيست. چیزی شبیهایثار است. عشق حركت از مرزهاي خود و پذيرش خواستههاي معشوق بدون چونوچراست. مهمترين نشانهي عشقاین است كه عاشق دائماً ميخواهد به معشوق چيزي بدهد بدون آن كه به ستاندن ما به ازايي بينديشد. عاشق نبايد چيزي از معشوق بخواهد. عشق نبايد مشروط به دريافت عشق متقابل باشد و گر نه عشق نيست و معامله است.
"متحول ازعشق،آسیبهای حاصل ازطوفان راتعمیركردم وبا استفاده ازفرصت خورده كاریهای دیگری راكه ازسالهاپیش به دلیل تنبلی ویاهزینه به تعویق افتاده بودانجام دادم. كتابخانه را به ترتیب كتابهایی كه خوانده بودم مرتب كردم و بالاخره جعبه موسیقی هندلی را با بیش از صد نوار موسیقی كلاسیك حراج كرد م و گرامافون دست دومیبابلندگوهای حساس كه به هرحال بهترازمال خودم بودخریدم كه فضای خانه راپرازحال كرد. تقریباًبه خاك سیاه نشسته بودم ولی بهاین معجزه كه درآن سن وسال هنوززنده بودم میارزید. خانه از میان خاكسترخودتولدی دوباره مییافت ومن در عشق نازك اندام، با شادی و شدتی كه هرگز در زندگی گذشته خود نشناخته بودم، شناوربودم. به خاطروجوداوبرای اولین باردرسن نودسالگی با وجودطبیعی خودروبه رو میشدم."
عشق در لغت افراط در دوست داشتن و محبت تام معني كرده و آن را از کلمه عشقه گرفته اند و آن گياهي است كه در فارسي به نام «لبلاب»ناميده مي شود؛ و داراي برگهاي نسبتن درشت و ساقههاي نازك بلند است كه به درخت مي پيچد و بالامي رود و به هيچ حيله بازنمي شود و درخت را مي خشكاند.
مي گويند چون اين حالت براي انسان دست دهد او را رنجور و ضعيف مي كند و رونق حيات او را مي برد. عشق صوري جسم صاحبش را خشك و زردرو كند. اما عشق معنوي بيخ درخت هستي عاشق را خشك سازد و او را ازخود بميراند.
اولين علامت عشق كه شايد در بسياري از گفتههاي بزرگان مشترك است، تأثير شگرف عشق در فرد عاشق است، به طوري كه كل و جود او را تحت تأثير قرار مي دهد. بي قراري، سوختن و انرژي مضاعف از و يژگيهاي اين تأثيرگذاري است. اين شوق و شوري كه در اثر عشق در فرد پديد مي آيد، نه اختياري است و نه قابل ارزيابي و سبك و سنگين كردن!
بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست
آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
"همیشه فكر میكردم از عشق مردن یك تعبیر شاعرانه است. آن روز بعد از ظهر وقتی بیگربه و بیاو به خانه برگشتم برایم ثابت شده بودكه مردن ازعشق نه تنها ممكن است بلكه خود من پیر وبییارداشتم از عشق میمردم. اما در عین حال فهمیدم كه عکس آنهم حقیقت معتبری بود. لذتاین غم را دردنیا باهیچ چیز عوض نمیکردم. بیش از پانزده سال سعی کرده بودم اشعار لئوپاردی( ۵۴ ) را ترجمه كنم و فقط آن روز بعد از ظهر بود كه عمق آنها رادریافتم:وای برمن،این عشق است،اینچنین خانمان برانداز."
گربه نیز همچون او پیر بود. یك گربه ولگرده كه با خیلی مادهها بوده. گربهای که دیگر به درد نخور شده بود بیاشتها و وحشی شده بود و فقط به درد سوزاندن میخورد.
"فكر میكردم پس مرا هم میتوانند در كوره گربهها بسوزانند."
و دراین میان زنده شدن دوباره گربه نیز دوباره گویی جان میگیرد.
"به خیابان روشن و مشعشع وارد شدم و برای اولین بار خودم را در افقهای دوردست اولین قرنم میشناختم. خانه ام در سكوت ومرتب،درساعت شش و ربع ازرنگهای یک افق پر طراوت و شاداب آكنده بود. دامیانا با صدای بلند درآشپزخانه میخواند، گربه دوباره جان گرفته دمش را به مچ پایم پیچید وتا میز تحریر همراهیم كرد. داشتم كاغذهای چروك شده، دوات و قلمم را روی میز مرتب میكردم كه خورشید در میان درختان بادام پارك منفجر شد و كشتی رودخانهای پست با یك هفته تأخیربه خاطرخشكی بانعرهای وارد كانال بندری شد. بالاخره زندگی واقعی ازراه رسید،با قلبینجات یافته ومحكوم به مردن باعشقی سرشاردرهیجان شادمانه هریک ازروزهای بعدازصد سالگیام. "
نقل قولها از کتاب«روسپییان سودا زده من» مارکز ترجمه امیر حسن فطانت
Ashrafi_mansoureh@yahoo. com