| شازده احتجاب يادداشتي بر فيلم شازده احتجاب اثر بهمن فرمان آرا از شهناز مرادي هوشنگ گلشيري نويسندۀ کتاب و يکي از فيلمنامهنويسهاي شازده احتجاب در مقالۀ «داش آکل و برزخ کيميايي» بدون آنکه وارد «بحث در وجوه افتراق يا اشتراک» سينما و ادبيات شود نوشته است: «سينماي ايران بيش وکم مديون داستان هاي داستان نويسان معاصر است و اغلب فيلمهاي قابل ذکر بازسازي شدۀ داستانهاي معاصر است: شوهر آهو خانم علي محمد افغاني، آرامش در حضور ديگران، گاو، آشغالدوني از ساعدي، تنگسير چوبک، آوسنۀ بابا سبحان دولت آبادي، داش آکل هدايت، شازده احتجاب و معصوم اول من وامهايي است به سينما. حتي بعضي از کارگردانان خود ابتدا داستاننويس يا نمايشنامهنويس بودهاند، از گلستان گرفته تا تقوايي و ذکريا هاشمي و بيضايي. با اينهمه اين روند رويه ديگري هم دارد: فيلمهايي که سبب اعتبار شدهاند، و در اين بده بستانها اغلب جدال ميان نويسنده و کارگردان، آن هم پس از نمايش فيلم، نقل مجالس و يا وسيلۀ عقدهگشاييها شده است و آنها که حتي نجيبانه سکوت کردهاند، اغلب در دل و يا در گوشي با رفيقي از عدم توفيق کارگردان حرفها گفتهاند و گاه نيز کارگرداني از بياعتباري و نقايص داستان گلهها داشته است و اين قصه هميشه بوده است و همه جا و حتما خواهد بود.» نگارنده اين سطور در جايي به صورت مکتوب نديده است که گلشيري از عدم توفيق يا توفيق شازده احتجاب چيزي نوشته باشد و نشنيده که در گوشي چيزهايي درباره فيلم و کارگردان شازده احتجاب گفته باشد. راست اين است که گلشيري نميتوانسته اظهاري چنين داشته باشد، زيرا او کسي بوده که فيلمنامه را با همکاري بهمن فرمان آرا نوشته و چرب کرده و حتي در عنوان بندي فيلم نامش، گيريم نه از روي رقابت، پيش از فرمان آرا آمده است. بنابراين خوب و بد فيلم را بايد به پاي او هم نوشت. در اينجا خوب وبد فيلم را بر دو محور صناعتي و محتوايي مورد بررسي قرار ميدهيم. 1 صناعت کتاب و فيلم شازده احتجاب، در عرصه ادبيات داستاني و سينماي ايران، يکي از پيچيدهترين صناعتها در زمان خود وحتي اکنون است. شازدهاي به نام خسرو خان، از آخرين بازماندگان طايفه قاجار که سل موروثي دارد، از دم شب با خود خلوت ميکند و به نبش قبر خاطرات گذشته ميپردازد. يادآوري شازده احتجاب از خاطرات خود، هرچند با رجعت به گذشتههاي پي در پي همراه است، اما او گذشته تلخ وشيرين خود را با ترتيب و توالي - از دوره کودکي، بعد شباب و پيري - به ياد نميآورد، لحظهاي دقايقي از پيش از شب را مرور ميکند، لحظهاي دوره شباب را و لحظهاي ديگر دوره کودکي خويش را. و از اين لحاظ ميتوان کاربرد زمان را در شازده احتجاب مختلط يا شکسته دانست. قبل از وارد شدن به جزييات کاربرد اين زمان در کتاب و فيلم، براي روشن شدن جزييات کاربرد اين زمان در فيلم و کتاب، براي روشنتر شدن موضوع قلعهاي از مقاله «طرح بحثي پيرامون زمان در سينماي ايران» نوشته غلام حيدري، که درباره زمان مختلط يا شکسته بحث کرده است، در زير نقل ميشود: «کاربرد زمان مختلط (شکسته) مغاير شيوههاي معمول داستان پردازي و مغاير کاربرد زمان در آغاز صنعت فيلم سازي در ايران است. بر عکس زمان در داستانها و روايتهايي که روي يک خط پيش رونده با زمان مستقيم دنبال ميشوند، در اينجا زمان ظاهرا آشفته، نامنظم و بيسازمان است. هر فصل ممکن است زماني مختص به خود داشته باشد. مثلا اگر در فصل اول، زمان حال جاري است، در فصل بعد، زمان ممکن است گذشته يا زمان در زمان ( گذشته در گذشته) باشد؛ تداوم نه از لحاظ زماني، بلکه به مفهوم منطقي آن وجود دارد. فاکنر به عنوان نويسنده و فيلمنامه نويسي که بيش از هرکس، کاربرد انواع زمان را در آثار خود آزموده، بر آن است که براي دست يافتن به زمان واقعي، اجزاة و مقياس زمان بايد دور افکنده شوند. او در رمان «خشم و هياهو»، جا به جا به اين نکته تاکيد ميگذارد که «تا وقتي که تيک تاک چرخهاي ساعت، زمان را ميخورد زمان مرده است. فقط وقتي ساعت از کار بماند زمان از نو زنده ميشود». به عبارت ديگر، آن چه براي زمان فاقد اجزاة مهم است، حال است؛ زمان حال بيآينده. و گذشته بي آن که مرزي داشته باشد، در حال جاري ميشود...در واقع اهميت قايل شدن به زمان حال، از طريق بازگشت پي در پي به گذشته است، بي آنکه ترتيب و توالي رويدادها و تسلسل آن ها رعايت شود: زمان حال با صحنهاي از گذشته توضيح داده ميشود، که آن نيز به نوبه خود با صحنهاي از زمان پيش تر تصوير ميشود. گذشته و حال در ساختن انديشه يا رويدادهاي خاص، همچون عوامل همزمان در هم ميآميزند. در برخي داستانها يا «ضد داستان» هايي که به سوي «بيتداومي مطلق» سير ميکنند، عموما فراز و فرود معناي متعارف خود را ندارند و آغاز و پايان آنها بيش و کم يکي است...شکستن حرکت در زمان متداول، در آميختن گذشته و حال در يکديگر، رجعتهاي متوالي، توقف زمان وغيره شگردهايي است که در پرداختن به شيوۀ زمان مختلف کاربرد موثر دارند. اما به کار بردن چنين شگردهايي، با ظاهر «غامض و زمان شکن» همواره به منزله تسلط و مهارت در به کار بردن عنصر زمان نيست. چنان که ميدانيم در زندگي واقعي رويدادها و حادثهها نتيجه تبعي و منطقي يکديگر و هرکدام داراي موجبات اصلي و فرعي بيشمارند. هر رويدادي که در يک لحظه معين حادث ميشود، تراکم خرد و درشت عوامل گاه متعددي است که در زمانهاي دور و نزديک در هم تاثير کرده، به حد انفجار آميز رسيدهاند. از اين رو، اين موضوع همواره صحيح نيست که حادثهاي را که در اين لحظه اتفاق افتاده حاصل حادثهاي بدانيم که لحظهاي قبل تر رخ داده يا بي انگيزه بوده و علت ناعلومي داشته است. حتي تصادفي ترين رويدادها داراي چند و چون زماني هستند. آن چه در حال اتفاق ميافتد ميتواند نتيجه تبعي و منطقي رخدادها و مسائلي باشد که قبل تر، روزها، ماهها و حتي سالها پيش نه به طور متوالي بلکه به صورت تکه تکه و متناوب اتفاق افتادهاند. چيزي که به کار بردن زمان شکسته را در يک اثر هنري قرين توفيق ميسازد، صرف بازگشت به گذشته و شکستن پياپي زمان و شگردهايي از اين قبيل نيست، بلکه رفتن در پيچ و خم زمان با هدف کشف کردن علت يا عللي است که حقيقت هنري خوانده ميشود. نفي داستان و حادثه يعني ترسيم نکردن يک واقعيت مشخص، بيآغاز و پايان و بي فراز و نشيب تحت عنوان شکستن تداوم «کلاسيک» زمان، خود به خود متضمن هيچ ارزش زيبايي شناختي نيست. تصاوير پريشان و ناهماهنگ و آدمهاي وهمي و کابوس گونه و اصرار در غير قابل فهم کردن تصاوير- اين که هر قدر از لحاظ ساخت بديع و چشم نواز از کار درآمده باشند – تاثير کاربرد هر زمان هنري را مخدوش و باطل خواهند کرد.» داستان «شازده احتجاب» سه راوي دارد: يکي نويسنده که نقش «داناي کل» را بازي ميکند، دو ديگر، شازده احتجاب و سوم، فخري کلفت خانه. اما ساخت فيلم به گونهاي لست که نميتواند بيش لز يک راوي داشته باشد. و او خود شازده احتجاب است. داستان و فيلم هر دو از زمان حال آغاز ميشوند، با اين تفاوت که آغاز داستان موقعي است که «شازده احتجاب توي همان صندلي راحتياش فرو رفته بود و پيشاني داغش را روي دو ستون دستش گذاشته بود و سرفه ميکرد» و آغاز فيلم موقعي که شب است و شازده در کوچه به طرف خانهاش ميرود و چتري را به شکل عصا در دست گرفته است. او زنگ خانه را ميزند و فخري در را به رويش باز ميکند. شازده گونه فخري ميبوسد و وارد اتاقش ميشود. سرفه ميکند توي صندلي راحتش لم ميدهد و صورتش را ميان دو دست خود ميگيرد و باز سرفه ميکند اولين رجعت به گذشته همينجا است، که در کتاب و فيلم يکي و مشابه است و مربوط به سر شب، دقايقي پيش که شازده به خانه ميآمده و مراد و زنش، حسني، را سر راه خود ميبينند. گفتگوها نيز ماخوذ از متن کتاب است. اول زن سلام ميکند و بعد مراد. شازده ميپرسد: «مراد، باز که پيدات شد، مگه صد دفعه نگفتم...» و مراد توي حرفش ميپرد: «چيکار کنم شازده، اموراتم اصلاح نميشه. وقتي ديدم شوم شب نداريم، گفتم حسني صندلي را بيار، بلکه کرم شازده کاري بکنه.» شازده به او پول ميدهد و مراد تشکر ميکند؛ و زن هم: «خدا عمر و عزتت بده شازده.» شازده از آنها دور ميشود. حالت چهره مرد از آدمي که چاپلوسي را خوب ياد گرفته به قيافۀ آدمي ناراحت تغيير ميکند، و وقتي که مطمئن ميشود شازده داخل خانهاش شده و در را پشت سرش بسته است، همان عبات را با لحني کنايي تکرار ميکند. اگر راوي اين رجعت به گذشته شازده است – که هست – بديهي است که نميتوانسته شاهد تغيير حالت چهره مراد و تکرار آن عبارت با لحن کنايه آميز باشد. بنابراين بايد اذعان کرد که فيلمنامه نويس ها در اين جا مرتکب خطا شدهاند. (البته اگر ادعا نشود که دوربين در اينجا حکم داناي کل يعني نويسنده را دارد). پس از اين در کتاب و فيلم دوباره به شازده اشره ميشود که روي صندلي راحتي نشسته و سرفه ميکند و خاطرات خود را، موقعي که دو روز از ازدواج او با فخر النسا ميگذشته، و فخر النسا و فخري به اتاق تاريک و گرد گرفته او ميآيند، خوابش را به هم ميزنند و فخر النسا بنا ميکند به مزاح کردن، مرور ميکند. رجعت به گذشته بعدي که براي شناساندن پدر بزرگ است، در کتاب و فيلم بيش و کم شبيه است. موضوع اين رجعت به گذشته و صناعت آن پرداخته ترين لحظات کتاب و فيلم است: زمان حال: شازده توي صندلي راحتي اش نشسته و سرفه ميکند. دوربين روي عکس پدر بزرگ ميرود و آن را در قاب ميگيرد. و بعد عکس هاي ديگر روي عکس پدر بزرگ «ديزالو» ميشوند و اجداد شازده نشان داده ميشوند، دست آخر دوباره روي عکس پدر بزرگ مکث ميشود. رجعت به گذشته: شازده جوان ميخواهد وسايل خانه و صندلي پدر بزرگ را که در عکس روي آن نشسته بود به سقط فروش بفروشد. پدر بزگ ميآيد و روي صندلي مينشيند. سقط فروش بي اعتنا به حضور پدر بزرگ کار معامله را دنبال ميکند و شازده شرمگين از حضور او به سقط فروش ميگويد: «بي چشم و رو اقلا جلو پدر بزرگ خجالت بکش.» و پدر بزرگ از شازده گلايه ميکند: «تو حتي از سر اين يکي هم نگذشتي؟» و بعد به او ايراد ميکند که چرا مراد را از خانه بيرون کرده است تا او بنشيند و اين طرف و آن طرف پشت سر او غيبت بکند. شازده توضيح ميدهد که چرا مراد را بيرون کرده است. گذشته در گذشته: مراد در باغ کنار کالسکه ايستاده است. شازده ميآيد. او در کالسکه را باز ميکند و شازده سوار احتجاب سوار ميشود. مراد به تاخت کالسکه را ميراند و به هشدار هاي شازده که ميخواهد آهسته تر براند اعتنايي نميکند. زمان حال: شازده توي صندلي راحتياش لم داده است. بر تصويري از چهره او صداي تصادف اوج ميگيرد. او سرفه ميکند و چهرهاش را ميان دو دست ميپوشاند. گذشته در گذشته: شازده از کالسکه پياده ميشود. مردمي را که ازدحام کرده اند کنار ميزند و مراد را که زخمي شده و به يکي از چرخ هاي کالسکه تکيه داده ميبيند. مراد ميگويد: «باکيم نيست شازده، بازم ميتونم.» رجعت به گذشته: شازده احتجاب به پدر بزرگ ميگويد: «آخر از دست تق تق چوب هاي زير بغل صاحب مرده اش آب خوش از گلومان پايين نميرفت.» و پدر بزرگ داد ميزند: «و تو پدر سوخته بيرونش کردي تا برود اين طرف و آن طرف بگويد شازده بزرگ، که من، چه کارها که نکردم. که چطور با دست خودم مادر سليطهام را کشتم...» گذشته در گذشته: پدر بزرگ با دو نفر ديگر وارد خانه اي ميشوند. او مادر بزرگ را ميبيند و با شليک گلولهاي ميکشد. رجعت به گذشته: پدر بزرگ در ادامه استنطاقش از شازده احتجاب باز به او پرخاش ميکند که چرا مراد را با آن پاهاي شکسته بيرون کرده است و شازده توضيح ميدهد: «من دادم يک صندلي چرخدار برايش درست کردند. زنش که رمد سر پيري يک زن برايش دست و پا کردم تا بلکه گوشهاي بنشيند. اما مگر ول کن بود؟ ظهر نشده با همان صندلي صندلي چرخدارش ميامد، از خيابان وسط باغ ميگذشت. بعد با کمک حسني، زنش، از آن همه پله بالا ميامد و من که صداي غيژ غيژ چرخ ها را ميشنيدم ميفهميدم باز آمده است تا بگويد: شازده جون غلامرضا عمرش را داد به شما. و پدربزرگ به جا نمياورد و ميپرسد: «غلامرضا خان؟» و شازده احتجاب نشاني هاي او را ميدهد. گذشته در گذشته: غلامرضا خان به حضور پدر بزرگ شرفياب شده و با زنجير ساعتش بازي ميکند. شازده احتجاب (خسرو خان) که شش هفت سالي دارد، به پاي پدر بزرگ چسبيده است. رجعت به گذشته: پدر بزرگ با شازده را استنطاق ميکند: «تو براي همين حرفها بيرونش کردي؟» و شازده پاسخ ميدهد: «نه فقط همين نبود. وقتي خبر مرگ همه پسر عموها و دختر عموها، پسر خاله و دختر خاله ها را آورد، گفتم راحت شدم. اما باز فردا پيش از اذان ظهر پيدايش شد. گفتم مراد خان خسته نباشي.» گذشته در گذشته: مراد که در کنار زن چهره پوشيده اش توي صندلي چرخدار است با شيطنت ميگويد: «به مرحمت شما، شازده.» ومراد با تاني سيگاري ميگيراند. شازده که به ستوه آمده ميپرسد: «خوب؟» و مراد پس از اين که پکي به سيگارش ميزند ميگويد: «شازده خبر داري که حاج تقي عمرش را داد به شما.» و شازده که به هراس افتاده ميپرسد: «حاج تقي؟» و مراد با تبسم ميگويد:«سقط فروش بود...» رجعت به گذشته: دوباره استنطاق پدر بزرگ از شازده است که احتجاب ميگويد مراد هر دفعه ميآمد و يک چيزي ميگفت. مثلا کشتن عمو بزرگ. گذشته در گذشته: چند نفر در رکاب پدربزرگ، تفنگ بر دوش به طرف ده چرنويه ميروند، که با توضيحات مراد در حضور شازده همراه است. و بعد حضور انها در قلعه و اتاق عمو بزرگ نشان داده ميشود که قبالهاي در دست دارد و زاري ميکند: «داداش بزرگ، اين قبالهها، اين قبالهها. من چيزي نميخوام. فقط اجازه بفرمايين توي اين ده با زن و بچههام سر کنم.» زن و سه بچۀ عمو بزرگ هم هراسان ايستادهاند. مراد هم که جوان است حضور دارد. گذشته در گذشته: قطع ميشود به مراد که براي شازده تعريف ميکند که پدر بزرگ از عمو بزرگ ميپرسد: «چندتا توله داري؟» رجعت به گذشته: قطع ميشود به پدر بزرگ در حضور شازده که گفته مراد را تصحيح ميکند: «من نگفتم. ميدونستم. گفتم هيچي نشده سه تا بچه پيدا کردي، بد دهاتي!» گذشته در گذشته: ادامه ماجراي قلعه اربابي و تنبيه بزرگ به تصوير در ميآيد. سوارها به دستور پدر بزرگ عمو بزرگ را ميبندند و روي زمين درازکش ميکنند. رجعت به گذشته: پدر بزرگ براي شازده احتجاب ميگويد که «پيغام داده بود، اين ملک و املاک ارث پدر من هم هست. تو يکي، من هم يکي. پسر يک زنکه دهاتي بي سر و پا با من، با شازده بزرگ» و شازده ميگويد: «مراد گفت.» گذشته در گذشته: مراد خطاب به شازده احتجاب ميگويد: «وقتي حضرت والا رفته بود شکار، ده چرنويه، زنکه را صيغه کرده بود. بعد زنکه پيغام داده بود که بچه دار شده. حضرت والا هم چند تا ده را به بچه صلح کرد.» رجعت به گذشته: پدر بزرگ براي شازده توضيح ميدهد: «فقط يک ماهه صيغهاش کرده بود.» و شازده ميگويد: «مراد گفت.» گذشته در گذشته: شازده بزرگ نشست روي بالش و گفت: گذشته در گذشته: قطع ميشود به مراد که خطاب شازده ميگويد: «من تا انروز نديده بودم که شازده بزرگ لب به سيگار بزند. ترس برم داشته بود. دستم ميلرزيد. سوارها دور تا دور اتاق ايستاده بودند. دهان زن عمو بزرگ باز مانده بود، گريه نميکرد (در اين حال مراد مشغول پيچاندن سيگار و گيراندن آن ميشود) عمو بزرگت هنوز خر خر ميکرد که من سيگار را پيچيدم. سيگار را روشن کردم.» دست مراد که سيگاري در آن است از کادر خارج ميشود. گذشته در گذشته: پدر بزرگ همچنان روي بالش نشسته است. مراد وارد کادر ميشود و سيگار را به او ميدهد... و نقل اين خاطرات به همين منوال ادامه پيدا ميکند. اگر اين روايتها از لحاظ صناعتي و کاربرد زمان دقيق و خوش ساخت از کار در آمده است، اشتباههايي نظير آن چه در آغاز به آن اشاره شد و موارد ديگري که در زير اشاره خواهد شد به فيلم لطمه زده است: زمان حال: شازده احتجاب توي صندلي راحتي خود لم داده است. سرفه ميکند و از خودش ميپرسد: «از کجا بايد شروع کنم؟» رجعت به گذشته: در خانه شازده احتجاب، فخري ميز را براي شام ميچينيد. وبعد ميرود رو به روي آيينه مينشيند و خود را آرايش ميکند. نه در اتاقي که ميز شام چيده شده و نه در اتاق خواب که فخري خود را آرايش ميکند، شازده – که تنها راوي فيلم است و اين چيزها را به خاطر ميآورد – حضور ندارد. او همچنين رو به روي آيينه فخرالنسا و شازده احتجاب را در ذهن زنده ميکند. و اين تاکيدي است بر اين که راوي آن چه شازده به خاطر ميآورد، فخري است نه شازده. در داستان، ناقل آن چه در اتاق و رو به روي آيينه بر فخري ميگذرد، نه شازده که نويسنده است: «...وقتي سرفههايش شانههايش را لرزاند، وقتي ديد که ديگر نميتواند...فهميد که بايد شروع کند، که بايد هر طور شده...وبلند گفت: «از کجا ؟» و سرفه کرد و فخري ميز را چيد و رفت توي اتاق خودش، کليد را زد و رو به روي آينه نشستف موهايش را شانه زد و همه را دسته کرد و ريخت روي شانه راستش. چند طره هم روي پيشانياش ريخت و توي آينه نگاه کرد. به لپهاي سرخ و چاقش نگاه کرد و موهايش را باز شانه زد و ريخت روي شانه چپش. بلند شد، پشت به آينه ايستاد و کوشيد تا پشت گردنش را ببيند. اما وقتي موهايش باز پشت سرش ريخت، آينه دستي را برداشت و گرفت پشت سرش و رو به روي آينه ايستاد... شازده سرفه کرد. وفخري کشو را کشيد، اسباب آرايش خانمش را به هم زد، آينه کوچک خانمش را برداشت، بازش کرد. يک طرفش، خانمش بود و شازده احتجاب. پهلوي هم ايستاده بودند. موهاي شازده تنک بود و موهاي خانم پر پشت و سياه. شيشه روي عکس را پاک کرد و خال خانمش را ديد و حتي دو تا چين نازک کنار لبها را و بعد چشمها را که پشت شيشۀ عينک تار ميزد....» بر همين قياس است موقعي که فخري خود را بزک ميکند و ميرود پشت اتاق شازده احتجاب و شازده او را از خود ميراند. (دوربيت از بيرون اتاق شازده، بدون قطع، فقط فخري را در قاب دارد و صداي شازده شنيده ميشود.) همچنين است موقعي که فخري ميرود پشت ميز غذاخوري مينشيند و به ياد ميآورد که روزي شازده ميخواسته به او شراب بدهد و او نميخورد و گريه ميکند و به زور کتک شازده لاجرعه مينوشد و شازده ميگويد که تو بايد شراب را جرعه جرعه بخوري؛ مثل فخرالنسا – شازده او را فخرالنسا خطاب ميکند. اگر دقت هوشنگ گلشيري در داستان «شازده احتجاب» و تاسي او از ويليام فاکنر در «خشم و هياهو» و نويسندگان «نو» اروپايي موجب شد که از لحاظ صناعتي اثري بديع خلق شود، بيدقتي هاي شگفت او – و البته بهمن فرامان آرا – در نوشتن فيلمنامه شازده احتجاب بخشهايي از فيلم را پريشان و گسيخته کرده است. 2 مايه و محتواي داستان و فيلم شازده احتجاب، بدون هرگونه تغيير مهم يا حذف اساسي يکي است: روايت انتقادي گوشههايي از زندگي افراد خاندان قاجار، که اکثر آنها به سل موروثي دچار بودهاند. اين روايت از زاويه ديد آخرين بازمانده اين خاندان، از طريق نبش خاطرات و با استفاده ار يک «پلان مبدا» و تکرار شونده (شازده که توي صندلي راحتي خود لميده است، سرفه ميکند و سر و صورت را لاي دو دست ميگيرد) نقل ميشود: احتجاب شاهزادهاي است که با فخري – کلفت خود – زندگي رنج آوري را ميگذراند. اگر آرامشي هم به کف بياورد با حضور مزاحم و مرگبار مراد – که پس از عمري خدمت براي اعضا خانواده شازده چون تفاله بيرون انداخته شده است – از او سلب مي شود. شازده که همسر خودفخرالنسا را زجر کش کرده از لحاظ بيرحمي از اجداد خود، حضرت والا، شازده بزرگ، پدرش و ديگران کم ندارد. و داستان شازده احتجاب شرح بيرحمي ها و عياشي هاي چهار نسل از آن خاندان است، که مرگ آخرين بازمانده آن – شازده احتجاب – به وسيله مراد – کسي که مرگ همه اعضاي خاندان را به احتجاب خبر داده بود – به اطلاع او رسانده ميشود: شازده احتجاب توي صندلي راحتي نشسته است و سرفه ميکند. به سياهي نگاه ميکند. روز بعد مراد و زنش ميآيند تا مرگ آخرين بازمانده، شازده احتجاب، را که توي صندلي لم داده است به او اطلاع دهند. شازده ميپرسد: «مراد باز که پيدات شد. مراد باز کسي مرده؟ » و مراد بي اعتنا سيگار ميکشد پاسخ ميدهد: «بله شازده اجتجاب عمرشو داد به شما.» شازده با چهرهاي مسخ شده ميپرسد: «احتجاب؟» و مراد با تبسم ميگويد: «نميشناسيدش، پسر سرهنگ احتجاب، نوه پدر بزرگ. خسرو خان را ميگم. سل گرفتش. تمام بدنش شده بود مثل يک دوک، ديگه نميشد شناختش.» شازده از روي صندلي بلند ميشود و سرفهکنان ميرود بيرون. مراد از توي صندلي چرخدارش بلند ميشود. عصايش را به دشواري بلند ميکند و قاب عکسهاي اجدادي را که روي رف چيده شدهاند، ميشکند. زنش در چادري سياه ساکت و صامت او را نگاه ميکند. (اين قطعه، عصيان مراد، در کتاب نيست و بيننده در نمييابد که چه کسي آن را روايت ميکند.) شازده از پلکان سردابي آنقدر پايين ميرود تا در سياهي گم ميشود. و پايان. گلشيري و فرمان آرا هر چند بر نسلي مرده، حانداني که مغضوب واقع شدهاست، چوب ميزنند اما دليلي وجود ندارد که بيننده برخي از اعمال آن خاندان را به پاي خاندان بعدي ننويسد. هر چند مقصود نويسنده و کارگردان به هيچ وجه اين نبوده باشد. البته بسياري امارات و عوامل در کتاب و فيلم هست که کار اين تعميم را دشوار ميکنند. ما براي آنچه در کتاب و فيلم هست و نشان از بيرحمي آن چهار نسل خونريز دارد، به رغم اشارهها و پارهاي مستندات تاريخي، نميتوانيم از لحاظ تاريخي ما به ازاي اجتماعي بيابيم. مثلا اين که شازده احتجاب مراد را پس از عمري نوکري از خانه بيرون ميکند – که البته برايش صندلي چرخدار، چوب زير بغل و زن هم گرفته است – تا برود همه افتضاح آن خاندان را رسوا کند، يا آن جا که ميرغضب که قدارهاي زير گردن کودکي نهاده – کودکي که مادرش او را براي تنبيه آورده – دستور شازده بزرگ را اشتباهي ميشنود و سر کودک را ميبرد و جلوي پاي جد کبير مياندازد، زيرا به گفته شازده احتجاب «هيچ ميرغضبي تا آن روز نشنيده بود: نبر...»، (که البته تقصير را بايد متوجه مير غضب کر گوشي کرد که فرمان «نبر، ميرغضب!» را اشتباهي شنيده) به دشواري ميتوان پذيرفت در عالم واقع، ولو اينکه به گذشته تعلق داشته باشد، يافت شوند. به اينها ميتوان قتل عام «چند هزار نفر» آدم را اضافه کرد، «که فقط سياهي سرهاشان» پيدا بوده و نويسنده و کارگردان معلوم نکردهاند که چرا سر به شورش برداشته اند و چرا به آن شکل خشن به خاک هلاک افکنده ميشوند. اين بخش اتفاقا نه در داستان و نه در فيلم خوب از کار در نيامدهاند. پدر شازده احتجاب پس از صادر کردن فرمان قتل عام «چند هزار نفر» به حضور پدر بزرگ و مارد بزرگ و عمه ها شرفياب ميشود و گزارش خود را از قتل عام ميدهد. و ميگويد: «من نميخواستم آنطور بشود. اول فکر نميکردم که آدمها را بشود، آنهم به اين آساني له و لورده کرد. وقتي راه افتادند موج آمد. دستها و چماق ها و دهانهاي باز. دستور دادم: «ببندينشان به مسلسل» صداي چرخ و دندهها و رگبار که بلند شد، موج آدمها برگشت. سياهي سرها دور شد.» بايد اشاره کرد که مواردي نظير قطعۀ بالا که از زبان پدر شازده و عينا به شيوه سبک روايت نويسنده نقل شده است، و موارد آن در کتاب فراوان يافت ميشوند، ضعفي است که «شازده احتجاب» را معيوب و به ويژه بيان آن را ناهموار کرده است. طنطنه و تقطيع جملات، به ويژه در گفتگوها، به تاسي از سبک روايت، بر تفاوت آدم ها و خصوصيت نحوه بيان آنها پرده کشيده است، به طوريکه همه آدمها (جز در مواردي که کلفت خانه، فخري، با کلمات شکسته سخن ميگويد) به زبان و لحني واحد حرف ميزنند. در فيلم نيز فصل قتل عام به اصطلاح «غير سينمايي» و کليشهاي از آب در آمده است. پدر شازده احتجاب به حضور پدر (شازده بزرگ) و مادر بزرگ و عمهها ميرسد و گزارش قتل عام روستاييان را ميدهد. او که پشيمان است، در حضور پدر بزرگ فرماني را که براي قتل عام صادر کرده بود فرياد ميزند: «ببندينشون به مسلسل» و بعد قطع ميشود به مردم چوب و چماق به دستي که با بيحالي ميگريزند و بدون آن که گلوله اي به آنها اصابت کند نقش زمين ميشوند. ويا در فصل سوزاندن کتابها که شازده يکي يکي آنها را توي اجاق مياندازد، دوربين روي کتاب «شازده احتجاب» مکث ميکند که شعلههاي آتش جلد و بعد صفحات آن را ميسوزاند. اين کليشه ظاهرا براي بيان تداخل دو دنياي متفاوت است که به روال کودکانه و البته گمراه کننده شبيه است. شازده احتجاب براي آدمي که زبان آن را ميفهمد و با عناصر تاريخي دوره قاجار کمابيش آشنا است از لحاظ ياد آوري فجايع نکبت آن دوره تاريخي داراي معنا و گيرايي ديگري است که نميتوان انتظار داشت براي همه باشد، ولي قطع نظر از اين جنبهها، شازده احتجاب براي غالب تماشا گران خود داراي لحظات و جنبههاي ديدني بسيار است.
1353 ( کارگردان: بهمن فرمان آرا) برگرفته از کتاب: اقتباس ادبي در سينماي ايران– انتشارات آگاه 1368 حروفچين: فرشته نوبخت نسخه قابل چاپشناسه : IC2005تاريخ ارسال : سه شنبه 21 اسفند 1386 |
|