| برداشتهاي مختلف از واقعيتي داستاني يادداشتي بر داستان "شهرزاد قصه بگو"، نوشتة محمد بهارلو از دنا فرهنگ مفهوم واقعيت همواره مورد بحث و اختلاف نظر بين فيلسوفان بوده است. براساس تعريف واقعگرايان، تنها عناصرطبيعي، قضاياي اثبات شده و آنچه مي توانيم با حواس پنجگانهمان درک کنيم و بستگي به برداشت شخصي ما ندارند، واقعي هستند. از طرفي احساسات، تجربههاي شخصي، خواستههاي دروني و شرايط رواني هر شخص موقع روبهرو شدن با اتفاقات، باعث تعبيرهاي متفاوت از واقعيت مي شوند. بنابراين مي توان براي واقعيت مفهومي بسيار گستردهتر و ذهنيتر قايل شد. بر اساس اين تعريف تفسيرهاي شخصي از واقعيت - با معيار و مقياس سنتي آن- که دروني و مختص به هر فرد هستند، به اندازه خود همان عناصر طبيعي واقعي و با اهميت هستند. دامنه اين تعبير از واقعيت را ميتوان تا ادبيات داستاني گسترش داد: داستاني که اجزاي آن با انسجام و منطق زيبايي شناسانه در کنار هم قرار بگيرند، آفريده مي شود و جزيي از واقعيت خواهد بود، زيرا محصول تخيل و برداشت دروني نويسنده از مجموعهاي از واقعيتهاست. داستان خوب افزوده اي بر واقعيات زندگي است. با اين مقدمه ميتوان گفت که شهرزاد هزار و يک شب با خاطري جمع به بستر شهريار، که قتلگاهش نيز هست، مي رود . زيرا نه تنها به قدرت و جاذبه روايتگري خود واقف است، بلکه ايمان دارد که مي تواند جهاني داستاني بيافريند که در آن به جاي دختر باکرهاي که شب را به صبح نميرساند خود را در نقش قصهگويي زبردست جاويدان سازد. داستاني که بعد از به وجود آمدن جهان را براي هميشه تغيير خواهد داد. در داستان "شهرزاد قصه بگو!" آقاي بهاري، راوي داستان، ماجراهايي را نقل مي کند که بر سر شهرزاد قصهگوي ديگري ميآيند. شهرزاد اين داستان که معمولا نوشتههايش چنگي به دل نميزده، اينبار داستان کافور دروغزن را، بر اساس قصه اس از هزار ويکشب، با موفقيت بازنويسي کرده است. کافور مقطوعالنسل قرباني سرنوشتي شده که خودش براي خود تصوير کرده است. بر اساس منطق داستان کافور مجبور است سالي يک بار دروغ بگويد و گريزي از اين سرنوشت ندارد. دروغ اينبار کافور از هميشه باورکردنيتر و واقعيتر از آب درآمده، به همين دليل خواجه را بيچاره و کافور را آواره مي کند. شهرزاد داستان را درست و روان ساخته و پرداخته است، پس سرنوشت او هم مانند شهرزاد هزارويک شب و کافور به واسطه داستان واقعياش تغيير مي کند. داستان "شهرزاد قصه بگو!" شرح برخورد آدمهاي مختلف داستان با اين واقعيت آفريده شده در خود داستان است. شهرزاد اسير آدم هايي مي شود که از او مي خواهند قصهاش را تغيير بدهد. چون ماجراهايي را که در داستان او اتفاق افتاده به عنوان واقعيت قبول کردهاند، واقعيتي که بر خلاف ميل آنها است. اماشهرزاد به داستانش ايمان دارد و اصرار دارد که اختيار قلمش با خودش نبوده. گويي داستان وجود مستقلي از او داشته و او فقط وسيله بيان آن بوده است. صحنههاي خشن اين در گفت و گوهاي شهرزاد و آقاي بهاري زبردستانه با شوخ طبعي ملايمي توصيف مي شوند و کليشه هاي رايج را دست مي اندازند. بازجوهايي که به نوبت سوال ميکنند تا مچ شهرزاد را بگيرند با ميوة گيلاسي که به جاي سيگار به او تعارف ميکنند اندکي جنبه فکاهي پيدا ميکنند . شهرزاد با اين که ميتواند دروغ مصلحتي بگويد و خود را خلاص کند، مقاومت ميکند چون نميخواهد دنياي داستانياش را ويران کند. اما در نهايت نمي تواند فشار رواني و درد تنهايي را تحمل کند و داستانش را به ميل حريفان تغيير ميدهد تا آزادش کنند. حالا شهرزاد از خيانتي که به داستانش کرده نادم است. احساس مي کند که واقعيتي را انکار کرده و دچار عذاب وجدان شده است. ميخواهد داستان ديگري بنويسد تا سست عنصرياش جبران شود. چون به واقعيت داستان ايمان دارد. صابر، نامزد عاشق شهرزاد، به حکم عشقش هر چه شهرزاد بگويد برايش باورکردني و از هرواقعيتي با اهميتتر است. براي صابر اين که ماجراي بازجويي در دنياي ذهني شهرزاد اتفاق افتاده باشد از اهميت قضيه کم نميکند. او نمي خواهد خاين داستان بعدي شهرزاد باشد و اگر چه دليل اش در ظاهر اين است که مردم چه مي گويند، اما ازواقعيت يافتن داستان هم به همان اندازه نگران است. ذهن آقاي بهاري، همسايه ناشر شهرزاد، با بدبينيهاي سياسي مسموم شده است. با اين که نميخواهد يا نميتواند به کل منکر ماجراهايي که برسر شهرزاد آمده بشود، اماسعي ميکند اين اتفاقات را در دستهاي از وقايع که با منطق خودش قابل توضيح است قرار دهد و با چسباندن برچسب سياسي و بودار بودن ماجراها از خارق العاده بودن آنها بکاهد. براي او دستهبندي آنچه بر سر شهرزاد آمده با منطق رايج راهي براي برگشتن به دنياي آرام روزمزهاش است. سايه، همسر آقاي بهاري، نماينده واقع گرايان دنياست که به سادگي هرتجربه غيرمعمولي را در دسته ديوانگي قرار ميدهند. او از همان اول داستان تصميم خود را درباره شهرزاد گرفته است و براياش پياز و تخممرغي که توي مايه شامياش ميريزند به مراتب با اهميتتر از قصهپردازيهاي شهرزاد است. وقتي که شهرزاد غيبش ميزند مي گويد لابد شهرزاد ميخواسته سر مادرش را به طاق بکويد و با نامزدش جايي برود. وقتي هم که آشفته و پريشان از آن چه بر سرش آمده به اميد کمک پيش آقاي بهاري مي آيد، سايه ميگويد که اول ماخلق اللهاش تکان خورده است. اهميت داستان"شهرزاد قصه بگو!" وقتي بيشتر ميشود که توجه کنيم که داستان با وجود اينکه از ديد آقاي بهاري نقل ميشود، تا حد زيادي نسبت به تمام اين برداشتها بيطرف مانده است و به خواننده دقيق فرصت ميدهد تا بنا به طرز تفکرش واقعيت داستاني خاص خود را بسازد. متاسفانه خط ميان داستان و زندگي مانند مرز تخيل و واقعيت در ذهن اکثرآدمها، مثل سايه به دقت ترسيم شده است. بر اساس اين مرزبندي، تخيلات جايي در دنياي واقعي ندارند و روياها به سادگي بي اهميت شمرده مي شوند و فراموش مي گردند. مکالمه پيش پا افتادهاي با راننده تاکسي از ماجرايي شگرف که در خواب مي بينيم اهميت بيشتري دارد، چون اولي واقعي است ولي دومي خيالي بيش نيست. در پايان داستان صابر از آقاي بهاري تفاوت عشق و ديوانگي را مي پرسد. شايد بد نباشد بعد از خواندن اين داستان از خود بپرسيم که مرز بين غرق شدن در دنياي تخيل و جنون کجاست؟ وآيا به راستي دنيايي داستاني که به درستي آفريده شده باشد از بسياري از واقعيت هاي زشت دنيا واقعيتر نيست؟ نسخه قابل چاپشناسه : IC1963تاريخ ارسال : سه شنبه 07 اسفند 1386 |