مجموعه داستان «قفسهي دوم» از «ميترا داور» شامل 12 داستان كوتاست در 100 صفحه كه در سال 1382 و توسط «نشر علم» راهي بازار كتاب شده است. من در اين جا سعي ميكنم به نقد و بررسي اولين داستان اين مجموعه كه عنوان كتاب هم از آن گرفته شده بپردازم.
«قفسهي دوم» حكايت از كسالت در محيط كار(احتمالا محيطهايي كه كار چنداني هم براي انجام دادن ندارند)دارد همه به يك شكلي وقتشان را تلف ميكنند تا موعد بازنشستگيشان برسد.قاعدتا در چنين محيطي مدير هم به جاي برنامهريزي و تصميمات كلان هر روز از كارمندها بازديد ميكند و از آن ها ايراد ميگيرد. از بس زير نظر هستند جز نشستن در جايشان كار ديگري نميتوانند انجام دهند و همين است كه كمكم خاك ميگيرند، رويشان نايلوني سياه كشيده ميشود و فراموش مي شوند.نكتهي جالب اينجاست كه كارمندان با آنكه عاقبتِ خودشان را ميدانند هيچ كس حاضر نيست زودتر از اين وضعيت خود را نجات دهد و با بيست روز حقوق بازنشسته شود و حتي اگر به قيمت خاك شدنش هم باشد ميخواهد كه سختي كار شامل حالش شود و حقوق كامل بگيرد:
«اين جمله بين بچه ها هر روز تكرار ميشود:اين قدر اين جا مينشينيم تا با سي روز حقوق بازنشسته شويم.» آدم نميداند براي اين آدم ها دل بسوزاند يا نه؟ آيا زياده خواه هستند؟ از سر ناچاري خاك گرفتن را به جان ميخرند بلكه حقوق كاملشان را بگيرند؟ و يا پيشبيني ميكنند كه به هر كجاي ديگر هم بروند همين آش است و همين كاسه! فعل «جالب نيست» اين همه را در تعليق ميگذارد:
گاه به گاه خبرهايي از قفسههاي مجاور ميشنويم كه مثلا با بيست سال نشستن در قفسه به سن بازنشستگي ميرسيم البته با بيست روز حقوق كه اين زياد براي ما جالب نيست و جالب اين است كه در نهايت سختي كار شامل حال كساني ميشود كه يا كار از كارشان گذشته و به محض بازنشستگي راهي بيمارستان ميشوند و يا شامل حال كساني ميشود كه پايشان را از حريمشان درازتر كردهاند:
«گاهي هم به رفتارمان ايراد ميگيرند كه وقتي مديرها رد ميشوند انگشت شست پايم طور عجيبي تو ذوق ميزند در صورتي كه انگشت پايم خودش دراز است و من ديگر بهتر از اين نميتوانم جمعشان كنم.»
اين جمله ميتواند كنايهاي براي« پا از گليم خود درازتر كردن»باشد همچنين در ادامه،«شستش خبردار شد» را هم به ذهن متبادر ميكند. عبارت«بهتر از اين نميتوانم جمعشان كنم»هم ضمن اين كه به شست پا مربوط ميشود به جمع كردن كاسه و كوزهي مدير و دور و بريهايش نيز اشاره دارد.
«ما اين جا تقريبا عشق را فراموش كردهايم فقط گاه به گاه يادمان ميافتد كه مثلا قفسهي بالايي يا پهلويي آقاي عزيزي نشسته بيشتر هم از بوي عرق تن ميفهميم از بس يك جا نشستهايم حس بوياييمان خيلي حساس شده و تقريبا هر بويي را زود متوجه ميشويم.»
در اين جا نيز «بو بردن»كنايه از خبردار شدن( خبردار شدن از علاقه به همديگر ،خبردار شدن از روابط بين ديگران و يا حتي خبردار شدن از مسائل پشت پرده) ميتواند باشد.
بو بردن و پا از حريم خود دارازتر كردن و ... در جملات بالا به سادهترين شكلي عيني شده اند.
اما انگار همان يك ذره عشق هم غنيمت است هر چند كه در حد «شستش خبردار شد»ميماند چرا كه هر حركت ديگري ممنوع است:
«اگر بتوانيم از بين قفسهها انگشتي تكان بدهيم ،احتمالا اشارهئي به قفسههاي مجاور هم ميكنيم كه مثلا آقاي عزيزي بداند من الان اين جا نشستهام و دارم به او فكر ميكنم .اين تنها دلخوشي ماست ،تا بتوانيم سقف كوتاه اين جا را راحت تر تحمل كنيم.»
همانطور كه در مثالهاي ذكر شده ميبينيد، افعال و ضماير گاهي به صورت اول شخص مفرد و گاهي اول شخص جمع آمدهاند انگار خود راوي هم مطمئن نيست كه آيا فقط اوست كه اوضاع را به اين صورت ميبيند يا ديگران هم آن را به همين وضوح ميبينند؟ او تنها و درست از جايي كه از خوابها و آرزوهايش حرف ميزند با قاطعيت از ضمير اول شخص مفرد استفاده ميكند و انگار كه واقعيترين و قشنگترين قسمت داستان هم همين خوابهائيست كه ميبيند :
«خواب ديده ام دو بال كوچك درآوردهام و از قفسه پرواز كنان آمدهام بيرون ،رفتهام بالاي شيرواني ،تو قفس دوجدارهي انبار تخم گذاشتهام.»
و يا در خواب ديگري كه شايد تعيير آن از دست دادن معشوقش باشد:
«داشتم خودم را تو آينه نگاه ميكردم.مردمك چشمهايم كه زماني سياهترين مردمكهاي دنيا بود،سفيد سفيد شده بود.»
با اين دو خواب متضاد باز هم آيندهي راوي در تعليق نگه داشته ميشود. اين دوگانگيهاست كه داستان را زيبا ميكند اين داستان، همان تخمي است كه بين دو جدار گذاشته شده است بين دو جدار اميد و قطع اميد، مرگ و زندگي، تلخي و طنز ، خواب و بيداري، من و ما، جبر و اختيار ....گر چه «اختيار» در يك قفسهي تنگ، بعيد به نظر ميرسد كه بتواند جايي براي ابراز وجود پيدا كند.ضمن اين كه خود اين جملهي« تو قفس دوجدارهي انبار تخم گذاشتهام» مثل يك خواب، وضوح كامل ندارد اصلا قفس دوجدارهي انبار يعني چه؟چرا نگفته سقف دوجدارهي انبار؟
در پايان بالاخره سختي كار شامل حال راوي ميشود:
«خانم بايد شيريني بدهي!مشمول قانون سختي كار شدهئي.حالا با بيست سال كار، ميتواني سي روز حقوق بگيري.»
و بلافاصله:
«به دنبال آقاي عزيزي ميگشتم .سرم را به جلو خم كردم.انگار شست پايم را تكاني دادم.هيچ جوابي نميآمد.صداي رئيس انبار را شنيدم كه گفت:خانم دنبالش نگرديد ،ديروز روش نايلون كشيديم.»
ميبينيم كه خوشحالي راوي عمري ندارد.يك جورهايي مثل خود زندگيست،چيزي به دست ميآيد و چيز ديگري از دست ميرود!
در اين داستان فرم و محتوي خوب با هم چفت شدهاند. موضوعي تلخ با زباني طنز باز هم بين دو قطب مخالف، ذهن ما را به جولان وا ميدارد.و اگر اين طنز و اين زبان چند پهلو نبود، احتمالا اين داستان تبديل به داستاني كليشهاي، شعاري و خشك ميشد.
داستان موجز است(حدود دو صفحه و نيم) ،چيزي اضافه ندارد. در خود كامل شده است و به نظر نمي رسد كه چيزي هم كم داشته باشد. با حداقل كلمات، فضايي پيش روي ما گشوده ميشود كه مسطح نيست.
روزنهي عشق، تا پايان داستان راوي را سرپا نگاه ميدارد آيا با مرگ آقاي عزيزي،همه چيز تمام ميشود؟ يا اميد آن ميرود كه همچنان سر پا بماند؟ شايد آقاي عزيزي كه تسليم مرگ شد عشقش در آن حد نبود كه باعث دلخوشياش شود و تحملش را بالا ببرد عشقي از آن دست كه به مخلفات ديگري بيش از اشاره نياز دارد.شايد آقاي عزيزي اصلاً خوابي نديده بود!
تهران_خرداد86
تماس با نویسنده
قفسة دوم اثر میترا داور را اینحا بخوانید