سه قطره خون در ميان آثار هدايت، اثري است که کمتر درک شده است و کمتر کسي توانسته است رمز و راز نهفته در آن را کشف کند و دريابد؛ و به قولي «روشنفکران و منتقدانِ ادبي که اين داستانِ کوتاهِ هدايت را خواندهاند اغلب وانمود کردهاند که آن را فهميدهاند و از آن لذت بردهاند، اما جملگي بر معماآميز و پيچيده بودنِ آن تاکيد ورزيدهاند.1» به نظر من بيشتر اين غريب بودن و شگفت بودن داستان رابطهاي است که بين گربة سه قطره خون –نازي- و سياوش برقرار است. رابطهيي که بيشتر به رابطة يک انسان با انسان ميماند تا رابطة انسان با حيواني خانگي. آنگونه که سياوش در داستان سه قطره خون از«نازي» براي راوي نقل ميکند، گربة گلباقالي را، با اين اسم عجيب و انسانياش، همچون کالايي «انسان»ي در نظر ميگيرد که نرينهاي او را تصاحب ميکند و از چنگ او در ميآورد. «من يک گربة ماده داشتم، اسمش نازي بود...» -درست مثل راوي که رخساره را در پايان از دست ميدهد با اين تفاوت که آنجا ما از احساس راوي چيزي نميفهميم و او را ميبينيم که تقريبا بيتفاوت سياوش و رخساره را نگاه ميکند که هم ديگر را ميبوسند. همين احساسِ از دست دادن چيزي که مالِ من است و در تملکِ من است - احساسي که غالباً مردها نسبت به زن هم دارند- اتفاق هولناکي را سبب ميشود. آنگاه که پاي رقيب، گربة نر، به داستان باز ميشود خشمي جنونآميز موجب ميشود که به سمت گربهها، درست هم مشخص نيست به قصد کشتن کدام يک از آنها، شليک کند و تير به گربة نر ميخورد و او را هلاک ميکند.
همين حس از دست دادن چيزي که مالِ اوست خواب را از چشم سياوش ميربايد و او را از کوره در ميبرد. اما چرا در داستان مشخص نيست سياوش قصد کشتن کدام يک از گربهها را دارد؟
شايد به اين دليل که او، هر دو آنها، عاشق و معشوق، را يکي ميداند و گويي در نظرش آنها عکس برگردان يا به قولي «تصوير آيينه»يي هم هستند. او يکي از تصويرها را ميشکند و به همين دليل جسد گربة نر و خودِ گربة ماده در داستان گم و گور ميشوند و به همين دليل بعد از مدتي سياوش دوباره صداي گربة نر، که تير خورده و جان داده، را ميشنود. اين «تصاوير آيينه»يي در جاهاي ديگر داستان سه قطره خون هم ديده ميشود مثل شباهتي که «عباس» و رواي با هم دارند و انگار يکي هستند.
سياوش به چيزي پي برده است. او به دوگانگي در عين يکي بودن «نازي» پيبرده است و يا لااقل آن را حس کرده است. دوگانگي که سياوش آن را وقتي که «نازي» با سرِ خروس مواجه ميشود، ميبيند و بعد براي راوي تعريف ميکند. «سرِ خروسِ خونالودي به چنگش ميافتاد و او را به يک جانور درنده تبديل ميکرد».
سرِخروس نازي را از حالت بهنجارش خارج ميکند و او را به چيزي که خودش است تبديل ميکند - کاري که با عاشق شدنش دوباره تکرار ميشود- به موجودي که از اين تبديل لذت ميبرد و تا يکي دو ساعت هم به اين حالت ميماند و «تمدن مصنوعي خودش» را فراموش ميکرد. و آنوقت نه ناز ميکند و نه تملق ميگويد. و ديگر از آن ناز و عشوهها و از سرو کولِ اين و آن بالا رفتنش خبري نيست و از چيزي کمابيش حاضر براي عشوهگري به چيزي ديگر، به موجودي درنده و تندخو و تودار، تبديل ميشود و از آن چيزي که دَر دست است به چيزي گريزان، که به قول فرويد براي درکش عميقا به کند و کاوِ زمين نياز است تبديل ميشود.
گربة داستان سه قطره خون بيش از هر چيز، در توصيفاتي که راوي از آن ميکند، شبيه زني عشوهگر تصوير ميشود با رفتار و چهرهاي انساني. گربهيي «با دوتا چشم درشت مثل چشمهاي سرمه کشيده» که از سروکول سياوش بالا ميرود و با زبانش پيشانياش را ميليسد و اصرار ميکند که او را ببوسد. سياوش علاوه بر اين به خوي وحشي و تودارِ گربه هم پي برده است و همين طور به دوگانگي رفتارش. گربة سه قطره خون موجودي است که اسرار زندگي خودش را فاش نميکند و خيلي تودار است و تنها وقتي با گربة نر آشنا ميشود و معاشقه ميکند بخش بزرگي از خويش و رمز و رازش را آشکار ميکند و سياوش را متوحش ميکند. پيامد اين تثليث عاشقانه کاملا آشکار است و همان فاجعة هولناکي است که رُخ ميدهد و به گمان من بايد انتظارش چنين حادثهاي را، در پايان داستان، براي «رخساره» هم داشته باشيم.
گربه با لمس کردن سرِ خروس و با عشقبازي با گربة نر خودش را لمس و حس ميکند و خودش ميشود و همين امر سياوش را پريشان ميکند چرا که او به قانون کمابيش ساختگي اقتدار خود عقيده دارد و اعتقاد دارد که مالکِ «نازي» است و همين امر «نازي» از بَند رسته را در نظر سياوش هوسباز و درک ناپذير و بيقرار نشان ميدهد. گويي که پرخاشگرياش در برخورد با سرخروس جزةجدايي ناپذير ساختار دوقطبي خودش است. پرخاشگري آنچنان که «ژاک لاکان» در «پرخاشگري در روانکاوي» اشاره ميکند شکلدهندة سوژة انساني است، پرخاشگري هم بستة خودشيفتگي است و از اين رو شاخص ساختار «من» ميشود. سياوش ميگويد: «انسان بياختيار از خودش ميپرسد: در پس اين کلة پشمآلود، پشت اين چشمهاي سبز مرموز چه فکرهايي و چه احساساتي موج ميزند!» انگار گربة ملوس و خودشيفته و انساننماي سه قطره خون در خلوت خودش ساکت و متکثر و منتشر است و به قول فرويد همان «جانور درندهيي است که در عين پايبندي به زمين در آسمان سير ميکند.» و فرويد اين را براي توصيف زنها به کار ميبرد همان زنهايي که «باعث بدبختي» مردم شدهاند و براي «اصلاح دنيا» همهشان را به قول عاشقِ صغراسلطان، تقي، بايد کشت. اين دوگانگي رفتار گربه بيش از هر چيز، آدم را ياد مقالة «آن اندام جنسي که يک اندام نيست2» نوشتۀ «لوس ايري گاري3» فمينيسم مشهور فرانسوي مياندازد او مينويسد: «زن نه يکي نه دوتاست. اکيداً نميتوان او را همچون يک شخص يا همچون دو شخص تعيين کرد. او به هيچ تعريف کافي و بسندهاي تن نميدهد.» گربة سه قطره خون نماد «زن» است او هم گربة نر است و هم گربة ماده است و هم «مرغ حق» است. هم زني است که جزو مايملکِ سياوش (مرد) به حساب ميآيد و آنگاه که از خطِ قرمزِ کشيده شده توسط مردان عبور ميکند لايق مرگ است و هم آن چيزي است که هدف قرار ميگيرد و هم، اگر نگاه دقيقتري به موضوع بياندازيم، نمادِ «زنانگي» است و همانطور که گفته شد گربة نر جزوي از ساختار در هم پيچيدهِ گربه- زن و چيزي است در خودِ گربه و نه خارج از آن و آنچنان که «لوس ايري گري» بيان ميکند: «زن همواره کثير اما مصون از پراکندهگي باقي ميماند، چون ديگري پيشاپيش در او هست.» و شايد سياوش با «ديگري» که پيشاپيش در زن هست، مواجه شده و از کوره در رفته، هر چند چيز خاصي مشخص نيست، چيزي که هست مواجه شدن سياوش با اين ساختار در هم پيچيدة گربة انسان نماي داستان، نازي، پايان دردآور وهولناکي را براي گربه رغم ميزند.
پينوشت:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1)«عشق و مرگ در آثار هدايت» نوشتة «محمد بهارلو» نشر قطره.
2) اين مقاله در کتاب «از مدرنيسم تا پست مدرنيسم» نوشتة «لارنس کهون» توسط نشر ني چاپ شده است.
3) «لوس ايريگاري» متولد 1930 از چهرههاي برجستة فمينيسم فرانسوي است که فمينيسم، نظريههاي پست مدرن دربارة نشانه و روانکاوي را با هم ادغام کرده است.