عليرضا ذيحق
«چقدر دنياي ما تنگ است.چقدر از همه چيز و همه كس سر خوردهايم.»
سيمين دانشور
«سيمين دانشور» به عنوان يكي از شاخصترين چهرههاي داستانپردازي كه با
خلق اثر فناناپذير «سووشون» در بلنداي ادبيات معاصر فارسي چون آفتابي
درخشيد، باري ديگر خاطرهي بلنداي حضورش را در آغازين سالهاي دههي هفتاد با
داستان بلند «جزيرة سرگرداني» تجديد ميكند. «جزيرة سرگرداني» روشنگر
زوايايي از زندگي اجتماعي ماست كه با تاريخ سرزمينمان عجين شده و در قالبي
كلاسيك شكل گرفته است. تصويري از روزگاري بي «جلال» اما پر تلألؤ از «چراغ
مزينانش» و انديشههاي پرجلال. روزگاري كه «ساعدي» در «مقتل» خويش با تداعي
رادمرديها، در سوگ دلشدههايي مينشيند كه نداي حق و داد بر زبان داشتند
و «سيمين» سركلاس ميگويد: «به كمك خط و رنگ هم ميتوان براي تغيير وضع
موجود مبارزه كرد. همانطوريكه با كلام و آوا هم ميشود.»
«جزيرة سرگرداني» با گريزي به دنياي واقعيتها كه تمام قوانين آن موضعي
است و اعتبارش محدود در زمان و مكان و يكي ميگويد جزيرهي ثبات و ديگري
ميگويد جزيرهي سرگرداني، چنان شخصيتهاي ملموس و تيپيكي را ميآفريند كه
بانثري شيرين و پركشش ، ذوق و تاريخ و هنر را باهم درميآميزد. اين
اثربا تمثيل و ايجازي كه هم جا براي نور دارد و هم جا براي سايه ما را ميبرد
ميرساند بدانجايي كه همصدا بانويسنده ميگوييم : «چيزي تو هواست كه آدم
را ميترساند... چراغها را خاموش نكنيد نميخواهم درتاريكي بميرم .نهال
تازهي تان رشد ميكند و يك ترنج در راه دارد.»
«هستي» به عنوان نمودي از شخصيت روشن و بيدار زن با همهي عواطف و
غرايزش، بار اصلي قصه را به دوش ميكشد و مادربزرگ با ياد و خاطرهي شكستها و
پيروزيها، شهادت و ايمان را زمزمه ميكند.
يك تصويربرداري دقيق اجتماعي از تيپهايي كه هنوز هم عطر حضور خوبانش و
نكبتهاي فراموش ناشدهي بدانش، پايا و زنده حس ميشوند و در گوشه و كنار
اين سرزمين چون بذري پراكندهاند.
شايد هم جلد اول اثر، بيانگر «تهران مخوف» واپسين سالهاي دههي چهل است
با همهي شور و عمق انديشهها و كلمات قدغنش، و سرسپردگي سردمدارانش و تپش
بيباكانة قلب «مراد»ها و «سليم»هايش كه به نجوا ميگويند: «با اين حال
بايد يك نفر از جايي شروع بكند و از ترس، شهامت بيافريند و از نااميدي
اميد و از شكست دلاوري و از اسارت آزادي».
مادر بزرگ «هستي» خانم نوريان است كه عمريست با ياد كشتهي تنها پسرش
زندگي ميكند. پسري كه در حوادث سياسي دههي سي، ققنوسوار خويشتن را در آتش
ميافكند تا نهالي پا بگيرد. خانم نوريان مديدتيست كه «هستي» و «شاهين»
را كه نوههايش هستند زير بال و پر دارد. او زماني كسوت معلمي داشته و هنوز
هم خاطرهي ديروزها و پريروزها رهايش نكرده و براي پيراحمد آباد و پسرش
اشك ميريزد.
«عشرت» يا «مامان عشي» مادر «هستي»ست كه اكنون زن يك فرد متمول مرتبط با
دستگاه حاكمه و آمريكائيهاست و با و لنگاريهاي خويش در فكر شكستن سد
جنسيت است تا به اصطلاح آدم بشود و بيمحابا، با مردان دله و هيزي ميآميزد
كه با بوي عطرهاي جور واجور و «ال. اس.دي» و «گراس» شبهاي خود را پر
ميكنند. او رابط هستي است با دنيائي كه از فقر مادر بزرگ، فرسنگها فاصله دارد
و اين اوخر بدنبال كسي است كه شايد همسر خوبي براي «هستي» باشد. عشرت
تمثيلي است از انسانهايي كه فرهنگ استعماري و استبدادي زمانه، نجابت را از
آنها ميگيرد و زماني هم كه به خويشتن خود بازميگردند، خود را هراسان و
پشيمان مييابند.
غافل از اينكه« شكستن سد جنسيت يعني برابري جنسيت. يعني همه از زن و مرد
در اجتماع بطور مساوي در همهي كارها مشاركت داشته باشند.... حفظ هويت
زنانه ودر عين حال يافتن استقلال مالي...» «مراد» همكلاسي «هستي»ست و يگانه
معبود او در پيش از آشنائي با سليم. درگير سياست است و معتقد به برخورد
مسلحانه و نگران اينكه: «در شهر حلب خورشيد به آوارگان و بچههاي كرايهاي زل
زده بود و در آسمان ابري نبود تا بگريد.» او آگاه از سرنوشت محتومش است و
ميداند كه «در هر دستگاهي اگر با چرخ آن دستگاه نچرخي خردت ميكنند».
«سليم» چون برقي كه در آسمان تاريكي پديدار شود، خيلي تصادفي در زندگي
«هستي» رخ مينمايد. به عنوان خواستگاري از دختري كه مادرش نشان كرده است.
او فرديست تحصيل كرده كه در شيوهي نگرش و عمل، شيفتهي «دكتر شريعتي» است
و به قول خودش «فعلاً رابط روحانيان و روشنفكرانم» و وقتي كه به گذشتهي
تبارش برميگردد ميگويد: «پدرم پس از پشتيباني از مصدق و سرخوردن از
سياست شد يك تكمهچي تمام عيار، يك زن باره، يك درباري، اي خدا چه بگويم دل
آدم ميتركد».
«هستي» شاهدي راستين براي زمانهي خويش است. نقاشي است با تحصيلات عاليه
و متأثر از افكار بلند و بديع استادان و آشناياني چون «سيمين دانشور»
«حميد عنايت»، «خليل ملكي» و «جلال آل احمد» كه كليهي شخصيتهاي قصه در تقابل
با عملكرد و ذهنيات «هستي» عينيت مييابند. او كه روزي به سيمين
ميگويد:« دلم تنگ است» و سيمين ميگويد:« دل كي تنگ نيست؟» و اويي كه فكر
ميكرد «غرب زدگي » آل احمد كتاب مهمي است و اما نميدانست كه «به گفتهي خود
جلال خزعبلات هم در آن بافته شده.»
هستي سرگشتهايست بيمناك كه گاهي به گذرايي سياست ميانديشد و گهي به
پايائي هنر. زماني هم در پاسخ اينكه: «ميترسم برداشت درستي از اوضاع ايران
نداشته باشم» ميگويد: «هيچ كس ندارد و ظاهراً ايران توپ فوتبالي است كه
هر كس رسيد، لگدي به آن ميزند و نميگذارد به دروازه نزديك بشود» و
ميانديشد: «كاش مارا به اسارت به سرزمين ديگري ميبردند. كي گفته بود جايي كه
كلمات قدغن نباشد و جايي كه ولنگاريهاي مادر شوهر و مادر و ... بر سر آدم
هوار نشود.» زماني هم به عواطف دروني خويش بر ميگردد و در برخورد با
«مراد» ميگويد: «شعر تحويلم نده! پا گذاشتهام به بيست و هفت سالگي و منهم
مثل همهي زنها بهيك كانون گرم و چند تا بچه كه پدرشان تو باشي احتياج
دارم».
هستي از لايههاي زمان ميگذرد وبا شور وشوق و عشق «سليم» درميآميزد و
در مواجهه با شخصيتهايي كه به اختصار شرحشان رفت و نيز پرسوناژهاي متعدد
فرعي كه در قالب قصه تنيده شده است آن چنان شوري در داستان ميدمد كه
نام«هستي» را به عنوان يك تيپ برجسته و دوستداشتني زن در اوراق ادبيات متعهد
داستانيمان جاودانه ميسازد.
در نهايت بايد افزود كه «جزيرة سرگرداني» حكايت سرگشتي آدمي است در راه
دور و درازي كه با همهي حيراني بايد رفت .
اما كجا بايد رفت وقتي كه «تاريخِ انسان،مجموع همهي زمانهاي اوست وهيچ
كدام جايي گذاشته نشده كه پيداشان كنيم.» همه ساربان سرگرداني ميشويم كه
يكهو ميبينيم دنبال سرابيم و تزئينات سياسي و «براي زندگي كردن دراين
گوشهي دنيا آدم بايد ازفولاد باشد تا دوام بياورد.»
جلد دوم جزيرهي سرگرداني كه با نام «ساربانْ سرگردان»در شهريور 1380 مجال
نشر يافت و هنوز جلد سوم اش در محاق، «ديدار دل است نه گفتار زبان. گفتار
دراز نه،ايجاز آري،تكلف وابهام نه،سادگي آري» و آن هم درزماني كه به
روايت سيمين «اين روزها همه طوري حرف ميزنند كه آدم هيچ نفهمد... نويسندگان هم
طوري مينويسند كه حتي من به سختي ميفهمم.»
«محمد علي سپانلو» كه سووشون را در سلوك رمان اجتماعي ايران، اولين اثر
كامل دانسته و معتقد كه «ازتهران مخوف تاسووشون رمان اجتماعي ايران طي يك
عمر 50 ساله، سيري تكاملي را سير كرده است» به رمان سه جلدي"جزيره سرگرداني"
نيز چنين اشاره ميكند: « آخرين اثر مطرح شدهي خانم دانشور رمان "جزيره
سرگرداني" است كه من از دير باز شاهد شكل گيري آن و لطمه اي كه سانسور به
آن زده بود، بودهام.»
اما ساربان ِ عاشق كه مدام پاي شخصيتهايش را به سياست و جامعه ميكشاند و
دلبستهي دنياييست «عاري از موانع طبقاتي و فرقهاي و هر گونه ستمي» و
ميخواهد كه از« حقيقتِ فراتر رود و حقيقت يابي » كند ، در" ساربانْ
سرگردان" باز سراغ همان شخصيتهايي ميرود كه در جلد اول بدانها پرداخته ولي
هنوزلايههايي از شخصيتها باز در سايهاند و بايد روزي در جلد سوم شاهد
دگر ديسيهايي بنشينيم كه ببينيم شام آخر كيها دوباره به صليب ميخكوب
ميشوند و از ترس،شهامت و از حسد بزرگواري ميآفرينند وكدامينها «نيست را
هست ميكنند و هست را نيست. » در اين ميان "سليم" را داريم كه جغرافياي
ذهنش جهت يابيش را گم كرده و با پشت پا زدن به عشق وعهدش به هستي – چون نبود
و دربند بود- با نيكو ازدواج ميكند واما هنوز فكرش به " چادرشبي است كه
بستر زفاف او و هستي بود." هستي كه ميگفت :«درس عشق در دفتر نباشد و
تنها يك حلقهي مسي كفايت ميكند و جهيزيهي من تنها عشق من است» و
دربرگهي ازدواج او و هستي، فقط امضاهاشان بود و حالا، ديگر آن هم نبود.سليم كه
با مونولوگهاي ذهنياش مدام در چالش است آخر سر به خود نهيب ميزند كه «
آيا من هم يك فريب بودم كه نقاب آرامش برچهره ميزدم تاهستي سرگردان را
نفريبم.»
مراد نيز كه مهندس معماري است و چريك و ساكنان حلبي آباد او را به نام
پوريا ميشناسند و اسم مستعار بكتاش را نيز دارد تا هستي را گرفتار ميبيند
او نيز با پاي خود به زندان ميرود . چرا كه دلبند هستي بود و حالا كه
چرخ چرخيده بود و هستي را خرد ميكرد او نيز بايد با او بود. مراد و هستي
كه زندگي را دالاني ميدانستند و چه دراز و چه كوتاه دوست داشتند كه
دانسته گذر كنند محكوم مرگي ميشوند بي امان در جزيرهي سرگرداني كه با سيه
بادهاي كويري تفته با سراب بياميزند. شب ميرسد وآنقدر ساكت است كه جزيره
را به صورت سيارهاي مرگزده ميبينند و هستي با خود عهد ميبندد كه «اگر
از كوير در آيد تنها به زنده بودن و زندگي كردن فكر كند.» اما در فردايي
كه تيغ آفتاب است و هنگامهي جان كندن، سارباني سرگردان ميرسد كه طبق
نقشه بايد آنها را از مهلكه به دربرد. نقشهاي كه احمد گنجور- شوهر مادر
هستي- چيده و از همهي نفوذش در دستگاه سلطنت استفاده كرده است. رهايي آنها
تحقق يافته و قبل از آنكه پيادهها شاه رامات كنند هستي و مراد به عقد هم
درآمده و صاحب فرزندي به نام مرتضي – كه يكي از شهيدان راه آزادي بود
–ميشوند. خيزشي شروع شده و اما هنوز دلها نگران است: «اين مملكت روي گنج
خوابيده. متاسفانه مردمش زير خط فقر و جهل. با فوتي راه ميافتند وبا فسي
ميخوابند. صبحش ميگوينديا مرگ يا مصدق عصرش ميگويند مرگ بر مصدق.»
گويي يك قرن سكوت بوده و ناگهان همه به زبان آمده اند.ازآنجا هم كه هر
سرزميني ويژگي خود را دارد آب در خوابگه وطن ميافتد و مهاجرتها وگريز از
ناگزيريها آغازميشود. اما هستي كه از نظر شوربختي همچون سرزميناش ركورد
دار است به "طوطك "خود پناه ميبرد وبه ياد زنگ انشايي ميافتد با
موضوع "آرزو داريدچكاره شويد" و او مينويسد" گلسرخي" و شروع سين و جيمها.او
در خوابها و بيداريها تمرين سكوت ميكند و" طوطك"اش سنگ صبوري كه
تنها، راز دل با او ميگويد. "طوطكي كه يا در آستانهي پنجره بود و يا كه رو
قلب هستي پر ميزد. "طوطكي" كه صورت مثالي اوست و هستي ميكوشد به صورت
مثالي خود نزديك شود. انگار كه تاكنون با ذهن ديگران ميانديشيد و سخن
ديگران را ميگفت با خويشتن به چالش ميپردازد وبا اذعان به اينكه "تولد
دشوار است. هرنوع تولدي" ميرسد به جايي كه راه راستگاري بشريت را برپا
داشتن امپراطوري جهاني عشق ميداند. وي در دنيايي كه انسان بودن مشكل است
و انديشه و گفتار و كردار همسان نيست خطاب به "طوطيك " ميگويد: «دلت
خوش است كه از بازي و سرود و آواز حرف ميزني؟ » چرا كه طوطكش گفته بود:
«زندگي سروديست با محبت بخوانش. زندگي يك بازي است ،با سرور بازيش كن،اما
آگاه باش كه اصل زندگي سفر در گردونهاي است ميان تولد و مرگ... مرگ نهايت
نيست. جان است كه ماندگار است.»
اما اين تنها هستي نيست كه چنين به استحاله كشيده ميشود. سليم نيز چنان
ازهم ميپاشد كه انگار خدايش را از دست داده. مار و خار ذهناش جا خالي
داده و نيش حسد را با خود برده بود و رفاقتهايش را همچنان با مراد و سليم
ادامه ميداد.
در ادامهي رمان، پر رنگ شدن نقش شاهين- برادر هستي- را داريم كه با زوال
سلطنت كيا و بيايي مييابد كه حتي هستي نيز از اين تغيير شگرف و آني به
حيرت ميافتد و تازه ميفهمد كه هر زايش نوي آداب و ابيات خاص خود را
دارد. جنگ ايران و عراق هم شروع ميشود و آنها كه از جبهه برميگردند
ميگويند :«با همان آبي كه در اختيار داريم وضو ميگيريم. ديگر كسي به فكر
كُرنيست.» مراد و هستي ميخواهند عازم جبهه شوند كه آخر سر، هستي بخاطر
مرتضي و بي بي جان – مادرشوهرش- ميماند و مراد چشم انتظار سپيدهي فردا كه
راهي شود. آن شب را شب آنان ، از بارقهي نور الهي به آنچنان شعلهاي
بدل ميشودكه بهقول خانم زمان سيمين دانشور "حتي نميشود نوشت، چرا كه قلم
هم خواهد شكافت."
-----------------
منابع :
*جزيره سرگرداني،سيمين دانشور،نشر خوارزمي ،326 صفحه،تهران ،چاپ اول 1372
*ساربان سرگردان،سيمين دانشور،نشر خوارزمي،307 صفحه،تهران،جاپ اول1380
*نو يسندگان پيشرو ايران،محمدعلي سپانلو،انتشارات آگاه،تهران - چاپ
دوم1366