خانه نقد ايراني نقد خارجي بايگاني
داستانِ بي‌شکليِ زندگي

يادداشتي بر بر داستان «با پسرم روي راه» اثر ابراهيم گلستان از محمد بهارلو

   گلستان ميان نويسندگان ايراني ظاهراَ بيش از هر نويسندة ديگري به صورت کلمات توجه نشان داده است. او مي‌کوشد کلمات را از حيث آهنگ و وزن انتخاب کند، و از اين لحاظ بيش از هر چيز به صورت« شنيدني» کلمات اهميت مي‌دهد. شيوة ترکيب عبارات يا نحوة تأليف  کلام او تابع عرف و عادت نيست، و اصرار او بر تجاوز از عادت جاري در نوشته‌اش آشکار است، و با سعي او در نوشتن گفت‌وگوهاي سادة رئاليستي در تعارض قرار مي‌گيرد، و به گمان من يکي از مشخصه‌هاي سبک گلستان- اگر بخواهيم از سبک او سخن بگوييم- همين تعارض است.
  با پسرم روي راه داستاني است تُنُک‌مايه در بارة سفر، که از چهار صحنة کوتاه تشکيل شده است: پياده‌روي پدر و پسر از سراشيب تپه تا جاده، خوردن غذا در قهوه‌خانه، تعمير چرخ اتومبيل ، گفت‌وگوي پدر و پسر توي اتومبيل. در اين صحنه‌ها، که انتقال آن‌ها به يک‌ديگر در چند کلمه صورت مي‌گيرد، آن چه به چشم مي‌خورد تلاش نويسنده در اراية توصيف و گفت‌وگوي« نغز» است. سعي نويسنده اين بوده است که همة ملاحظات و اطلاعات، آن چه موضوع يا معناي داستان را مي‌سازد، از طريق گفت‌وگوهاي  ظاهراَ ساده و حقيقي اما با معاني مجازي بيان شود؛ گفت‌وگوهايي که نقش« عمل داستاني» را ايفا مي‌کنند.
  وجه امتياز نخستين صحنة داستان با سه صحنة ديگر توصيف‌هايي است که نويسنده از قيافه يا چشم‌انداز طبيعت ارايه مي‌دهد، و از لحاظ رنگ و خط و حجم کاملاَ عيني و ملموس‌اند. کيفيت اين توصيف‌ها مانند بافت و سطح نقاشي‌هاي امپرسيونيستي مواج به نظر مي‌رسد، و کم‌ترين عنصر زايدي در آن‌ها به چشم نمي‌خورد. منظره‌ها تا حد امکان تراشيده و پيراسته‌اند، و به عنوان پديده‌هاي بصري ساده به گونه‌اي توصيف شده‌اند که هيچ يک از اجزا و ابعاد آن‌ها بر ديگري برتري ندارد:
        بيابان خاموش بود و راه خالي لاي تپه‌ها مي‌لغزيد و برمي‌گشت  ميان دشت و دور پشت کوه کبود کنار افق محو مي‌شد.


  و:
       دور، ده با درخت‌ها و کشت‌زارها و خانه‌ها و بام قبه‌دار کاه‌گل کشيدة انبارهاي غله‌اش ميان دشت پهن نشسته بود، و دورتر سواد شهر بود زير سقف دودهاي توي هم چپيده و غبار چرک و لخت. 


   نظير چنين توصيف‌هايي، ولو کوتاه و گذران، دربارة قيافة آدم‌هاي اصلي داستان نيز ديده نمي‌شود. حتي از بيان احساس و انديشة آدم‌ها خودداري شده است، اگر چه نويسنده فقط مي‌توانسته است ما را با احساس و انديشة پدر- و نه لزوماَ موقعيت و وضع عيني او- آشنا سازد؛ زيرا داستان به صيغة اول شخص مفرد نوشته شده است. در واقع گلستان نمي‌خواسته است داستان« گفته» شود، بلکه تلاش او اين بوده است که همه چيز« نشان» ( indicate)  داده شود. در عين حال ما پرهيز نويسنده را از کاربرد ترکيب‌ها و رنگ‌هاي قراردادي و رايج در نحوة توصيف‌ها و آدم‌پردازي داستان مي‌بينيم، و نيز اصرار او را در به دست‌دادن رنگ‌هاي زندگي و واقعيت امور به صورت خالص و عريان؛ اما اين پرهيز و اصرار، در بسياري از لحظات، سادگي و سيلان روايت را دچار وقفه کرده است که به پاره‌اي از آن‌ها خواهم پرداخت.
  چنان که اشاره شد داستان بر محور گفت‌وگو مي‌چرخد، گفت‌وگو ميان پدر و پسر، و نويسنده در مقام راوي تا آن حد دخالت مي‌کند که مثلاَ به آگاهي ما برساند که سر ظهر است، چرخ اتومبيل دو بار پنچر شده است، و آن‌ها يدکي ندارند و نظاير اين‌ها. حتي ما نام پدر و پسر را نمي‌دانيم، نمي‌دانيم که از کجا آمده‌اند و به کجا مي‌روند، و در آن راه خالي ميان تپه‌ها چه مي‌کرده‌اند. نويسنده به نخستين پرسشي که معمولاَ براي هر خواننده‌اي پيش مي‌آيد، يا بايد پيش بيايد، پاسخي نمي‌دهد: اين داستان دربارة چيست؟ 
  نشنيدن پاسخ فوري اين پرسش احتمالاَ  خوانندة علاقه‌مند را وامي‌دارد تا مقصود نويسنده را در صحنه‌هاي بعدي جستجو کند. به کار بردن واژة « مقصود» نبايد ما را به اين بحث نظري وسوسه کند که اصولاَ چه‌گونه درمي‌يابيم که داستاني داراي مقصود يا فاقد مقصود است. مقصود يک داستان، اگر مقصودي حاصل باشد، معنا يا« احساس درکي» است که در ما برمي‌انگيزد. داستان هنگامي موفق است که در ما اين احساس را به وجود بياورد که آن را درک کرده‌ايم يا دريافته‌ام. اين طور به نظر مي‌رسد که گلستان نسبت به اين که از داستانش چه معنايي حاصل شود يا داستانش چه احساس درکي ايجاد کند بي اعتنا بوده است. به اين ترتيب آيا مي‌توان گفت که گلستان به انتقال معناي داستان خود به خواننده نپرداخته است، و داستانش را بدون مقصود نوشته است؟ پاسخ اين پرسش نيازمند توضيح است.
  خواننده ممکن است فکر کند با پسرم روي راه داستاني است خاطره‌گونه که پدري از ماجراي يک روز گردش با پسرش در« راه»ي خارج از شهر نوشته است، گردشي که به حسب تصادف مفرح نبوده است. خوانندة باريک‌بين ممکن است آن را داستان پسري بداند که پدرش او را به گردش برده است، بي آن که ملاحظات و آداب گردش را در حق او به جا آورده باشد. شايد هم خوانندگاني باشند که با پسرم روي راه را نه داستان پدر و پسر بلکه داستان پهلواني بدانند که جلو قهوه‌خانة بين راه معرکه گرفته است؛ پهلواني که بساط معرکه‌اش از حلقة جمعيت خالي است و از نمايش دادن فقط دويدن را بلد است. در واقع همة اين خوانندگان به جاي پرسش « اين داستان چيست؟» پرسش« اين داستان کيست؟» را مطرح مي‌کنند. پاسخ احتمالي نويسنده به اين پرسش مي‌تواند اين باشد که با پسرم روي راه داستان يا ثبت احوال همة آدم‌هايي است که در صحنه‌هاي داستان ظاهر مي‌شوند.
  چنان که در ابتدا اشاره شد با پسرم روي راه داستاني است تنک‌مايه، و فاقد حادثه و عاري از کنش جسماني، و طرح داستان در قالب پرسش و پاسخ و مناظرة ميان پدر و پسر شکل مي‌گيرد. موضوع مورد گفت‌وگو، که در هر صحنه تغيير مي‌کند، در عين سادگي غالباَ دو پهلو و کنايي است؛ اما نويسنده همواره از شرح آن چه گفته مي‌شود امساک مي‌ورزد:
        گفت« يا اصلاَ نگذارن خر تو جاده‌ها راه بره که ميخ نعلش ول بشه بره تو چرخ؟»
        گفتم« هر چي بشه اين يکي اصلاَ نمي‌شه.»
        گفت« براي چي نشه؟»
        گفتم« آمار، عزيز من، آمار.»
        پرسيد« يعني چي؟ آمار؟»
        گفتم« بزرگ مي‌شي مي‌فهمي يعني چي؟»
        گفت« چرا حالا نفهمم؟»
       گفتم« هيچ، بابا، هيچ. کلة گنجشک خوردي‌ها!»


آن چه پدر مي‌گويد فقط از لحاظ خود او مربوط و مفهوم است، و طبيعي است که پرسش پسر را برانگيزد؛ زيرا کنايه‌اي که در پاسخ پدر هست از حد فهم پسر خارج است. ظاهراَ قصد راوي- پدر- از کنايه‌اي که به کار مي‌گيرد نوعي تعريض يا بالا کشيدن مرتبة گفت‌وگو است، به طوري  که انواع و اقسام معاني از وراي آن آشکار باشد؛ گيرم ترکيب کلمات او در قالب بيان روزمره نگنجد. به عبارت ديگر معناي« ثانوي» يا پنهاني کلام پدر از صورت طبيعي سخنان او برنمي‌آيد؛ زيرا ظاهر سخنان پدر فاقد منطق طبيعي  گفت‌وگو است، و به  واکنشي دو سويه منجر نمي‌شود. گفت‌وگوها غالباَ به همين سياق نوشته شده‌اند. ظاهراَ گلستان خواسته است از طريق اين شيوة گفت‌وگوپردازي احساس طبيعي و واقعي بودن را در خواننده برانگيزد، بي‌آن که در واقع گفت‌وگو طبيعي و واقعي باشد. نمونة ديگر:
         گفتم« خوب؟»
         گفت« خوب، ديگه، چي؟ همين.»
         گفتم« گبُرگه؟»
         پرسيد« ها؟»
         گفتم« گبرگه- اون ميلة آهني که مثل کمونه.»
         پرسيد« خوب؟»
         پرسيدم« گرفت؟»
         پرسيد« از کي؟»
         گفتم« زورت مياد جواب بدي، انگار؟» 
         گفت« انگار دعوا داري؟»


  سؤالات پدر و پسر از يک‌ديگر، به ويژه سؤالات پدر، به جايي نمي‌رسند؛ هر پرسشي پرسش ديگر را لازم مي‌آورد. پدر مي‌داند- خودش مي‌گويد- که پسر پهلوان و معرکه نديده است، اما از او دربارة « گبرگه»، که وسيلة نمايش پهلوان است، مي‌پرسد و وقتي ناگزير مي‌شود توضيح بدهد که گبرگه چيست باز از پسر مي‌پرسد که« گرفت؟»، يعني پهلوان با گبرگه بازي کرد، در حالي که مي‌داند- بايد بداند- که پسر معناي« گرفتن گبرگه» يا« گبرگه گرفتن» را نمي‌داند. پرسشي که براي خواننده مطرح مي‌شود اين است که چرا پدر چنين سوألاتي مي‌کند؟ آيا مي‌خواهد قابليت ذهن و جهش خيال پسر را بسنجد؟ آيا سوألات او جنبة استعاري و« سمبليک» دارند؟ آن چه روشن است اين است که« تمشيت» گفت‌وگو با راوي – نويسنده- است؛ زيرا آن چه راوي  مي‌گويد اغلب  پرسش‌هايي  را براي  پسر- و خواننده - پيش مي‌آورد  که  بي  جواب  مي‌مانند. جمله‌هايي  نظير« کلة  گنجشک  خوردي‌ها!» - که  بايد « خورده‌اي» باشد- و« براي  خودش پر حرفي مي‌کرد»، که  پدر خطاب به پسر مي‌گويد، ظاهراَ پاسخ تقديري نويسنده به اعتراض احتمالي خواننده به کيفيت گفت‌وگو است. اما، چنان که اشاره  شد، مسبب گفت‌وگو راوي است، و اسباب« پرحرفي» را  او  فراهم  مي‌کند. اين حقيقت را  پسر  به  زودي  درمي‌يابد  که  پدر روشن  و سر‌راست   حرف  نمي‌زند  و  دارد « سر‌به‌سر» او  مي‌گذارد. به همين  دليل اعتراض مي‌کند:
         « تو داري همه‌ش سر‌به‌سرم مي‌ذاري، بابا.»
         و من، به جان خودش، داشتم درست‌ترين حرف‌ها را مي‌زدم.
         خاموش مي‌رفتيم. فکر کردم نکند بخواهد حرفي بزند اما از ترس اين‌که سربه‌سرش
         بگذارم خاموش مانده است.


  پس پدر قصد« سربه‌سر» گذاشتن ندارد و چنان که به جان پسر قسم مي‌خورد( گر چه اين قسم خطاب به خواننده است و طنين صداي« مزاحم» نويسنده از آن شنيده مي‌شود) مي‌خواهد « درست‌ترين حرف‌ها» را بزند. بنابراين گفت‌وگو با سوءتفاهم ادامه پيدا مي‌کند، اما اين سوءتفاهم اگر ساختگي نباشد ناشي از بي‌حوصلگي و کج‌خلقي راوي است؛ بي‌آن که ما موجبات اين بي‌حوصلگي و کج‌خلقي را بدانيم؛ زيرا، چنان که  گفته شد، راوي است که گفت‌وگو را دلالت مي‌کند و چون رشته‌اي آن را برمي‌تابد.
  در پايان صحنة دوم، وقتي راوي براي تعمير لاستيک چرخ اتومبيل به طرف تپه مي‌رود و پسر را در قهوه‌خانه تنها مي‌گذارد، نوعي« حالت تعليق» در داستان پديدار مي‌شود. راوي براي تشديد حالت تعليق داستان، از اين که راضي مي‌شود پسر را تنها بگذارد، هشدار مي‌دهد:
        گفتم،« بمون. خيلي خوب، بمون.» و گفته  بودم، ديگر. حالا چه جور بماند؟ گفتم،« تو
        بچة  عاقلي. همين  گوشه  باش. مواظب  باش...» و  کار پرتي  بود. خيلي  پرت. اما
        گفتم،«... مواظب باش. يا بهتر، برو بيشين سر اون ميز.»


  و چندين بار از پسر مي‌خواهد که مواظب خودش باشد. رانندة کاميوني که راوي را به طرف تپه و اتومبيل مي‌برد هشدار او را تکرار مي‌کند:
         گفت« اما شما دلي دارين‌ها که تنها ولش کردين.»
         مي‌دانستم که کار پرتي بود.
         گفت« اما من، اگر که  بچه‌ام مي‌شد، فکر نمي‌کنم تنها، ببخشيدا، مي‌گذاشتمش اون‌جا.»
        مي‌دانستم که دير بود، و با وجود قرصي دلم او را نمي‌بايست تنها گذاشته باشم.


  اين هشدار براي چيست؟ چرا راوي موافقت خود را با ماندن پسر در قهوه‌خانه براي تماشاي نمايش پهلوان« پرت» مي‌داند و از اين که پسر را تنها گذاشته است احساس پشيماني مي‌کند؟ چه خطري پسر را تهديد مي‌کند؟ ظاهراَ قصد نويسنده اين بوده است که خواننده را به ادامة داستان کنجکاو کند و هيجان و التهاب او را برانگيزد. نويسنده خواسته است با اعلام نگراني پدر و هشدار راننده خواننده را نسبت به سرنوشت پسر علاقه‌مند سازد ، و زمينه را چنان فراهم کرده است که در انتظار وقوع حادثه‌اي باشيم. در واقع نويسنده با تأکيد بر ايجاد هيجان خواسته است داستان را به سوي« بزنگاه» يا نقطة اوج خود برساند. اما آن چه بايد اتفاق بيفتد تا داستان به« بزنگاه» يا نقطة اوج خود برسد وقوع پيدا نمي‌کند؛ زيرا« حالت تعليق» داستان ساختگي است و هيچ حادثه‌اي اتفاق نمي‌افتد. بنابراين داستان به جاي رسيدن به« بزنگاه» به نقطة فرود خود مي‌رسد. وقتي راوي، در صحنة چهارم داستان، با اتومبيل به قهوه‌خانه باز مي‌گردد  پسر را مي‌بيند که از جوي آب مي‌پرد و دست تکان مي‌دهد، و راوي با آسايش خاطر- خطاب به خواننده- اعلام مي‌کند که« راحت شدم». اين حرف راوي با تصميم او دربارة تنها گذاشتن پسر در قهوه‌خانه قدري تعارض‌آميز به نظر مي‌رسد؛ زيرا راوي به رغم اين  که به  تکرار اعلام  مي‌کند رها کردن  پسر کار« پرتي» بوده است او را با اطمينان خاطر - دل قرص - ترک مي‌کند. در واقع پدر از يک طرف موافقت مي‌کند که پسر در قهوه‌خانه بماند و از طرف ديگر، بلافاصله، موافقت خود را« پرت » مي‌داند:
        گفتم،« بمون. خيلي خوب، بمون.» و گفته بودم ديگر. حالا چه جور بماند؟


  چنان که گفته شد« حالت تعليق» داستان اختياري و ساختگي است، و پيدا است که نويسنده تصميم داشته است داستان را در مسيري آسوده به پايان برساند؛ يعني در واقع همان گونه که داستان را شروع کرده است: با گفت‌وگوي سادة رئاليستي که نقش« عمل داستاني» را ايفا کند. واگذار کردن چنين کارکردي - « عمل داستاني»- به گفت‌وگوي پدر و پسر طبعاَ عنصر گفت‌وگو را بسيار« حساس» ساخته است؛ اگر چه آن چه گفته مي‌شود همواره عينيت و بداهت خود را در زبان پدر و پسر پيدا نمي‌کند.
  از آن چه گفته شد شايد بتوان اين نتيجه را گرفت که با پسرم روي راه چندان طرحي ندارد. داستاني است بدون حرکت و جنب‌وجوش که هيچ حادثة مهم يا ضمني در آن رخ نمي‌دهد. آغاز، ميانه و پايان داستان هيچ کدام بر ديگري امتيازي ندارند. گلستان کوشيده است داستاني بر اساس بي‌شکلي زندگي واقعي بنويسد، اما تصنع و تکلفي که از مشخصات داستان‌هاي او است در اين داستان ساده هم به چشم مي‌خورد.


داستان «با پسرم روي راه» را اينجا بخوانيد


نسخه قابل چاپ
شناسه : IC1465
تاريخ ارسال : چهارشنبه 24 مرداد 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
داستان‌های تب‌دار و ملتهب - شهرنوش پارسی‌پور

خاطره‌نگاری - احمد اشرف

سیمای سیمرغ در شاهنامه و منطق‌الطیر - احمد کريمی حکّاک

«سالمرگی» و قطعه قطعه‌ نویسی - محمدرضا بیگی

بازی ظریف راوی و بدل او - کریستف بالایی

«سالی دو ماه» و حکایت از خود‌بیگانگی - محمد جعفری قنواتی

داستان آشنایی با فقر - محمد بهارلو

چاه به چاه یا از چاله به چاه - ناصر زراعتی

زن و حديث نفس نويسی درايران - فرزانه میلانی

روايت‌پردازي در«عروس نيل» - فتح‌الله اسماعيلي گلهراني

نگاهی به ترجمة انگلیسی رباعیات خیام - نجف دریابندری

رمانِ شخصيت - احسان پویا

مسافرخانة جزیرة جذامی‌ها - مرتضی تورانی

كيمياي سعادت - غلامحسين يوسفي

زبان و تفکر - محمدرضا باطنی

پایان عرفان - منوچهر دُرزاد

نگاهی بر رمان«عروس نیل» - علی رشوند

داستايوسكي و نهيليسم - جلال آل احمد

«عروس نیل» می‌گوید که ادبیات در حالِ مرگ نیست - پوران فرخزاد

تصوير زن در ادبيات كهن فارسی و رمان معاصر ايرانی - آذر نفيسی

جعبه پاندورا و «عروس نیل» - محمود تقوایی

بیان عشق - سیمین بهبهانی

داستان هجرت - محمود قلی‌پور

وقتي ماه باشد شب تاريك نمي‌ماند.... - فرشته نوبخت

بیچاره هراکلیتوس! - عماد مرشدی

عاشقِ بلاکشِ«عروسِ نیل» - فریبا حاج‌دایی

تنها صداست که مي ماند - لادن نیکنام

مروری بر کتاب«عروس نیل» - میترا داور

تصور معشوق - شراره گرمارودی

شکل گیری یک استعداد - اکبر اسعدی

رنج‌نامه‌ي «جاي خالي سلوچ» - بهاء‌الدين خرمشاهي

عشق، بهانه‌ای برای زیستن - منصوره اشرافی

شهرزادِ قصه‌گو و نوشتار زنانه - شورا اسماعیلی

نظرية « جوان‌مرگي» و مرگ‌آگاهي نويسنده - محمد بهارلو

تاريخ و داستان - الهام نوبخت

طبیعت بی‌جان، فیلمی منزوی و جداافتاده - محمد بهارلو

سايه‌هاي بلند باد - شهناز مرادي

رسوب تصوير در«اهل غرق» - محمّد بهارلو

جوابيه فروغ به مطالب مجله فردوسي - فروغ فرخزاد

بوف کور - شهناز مرادي

شازده احتجاب - شهناز مرادي

دن‌کيشوت، بيگانة آشنا - ميترا

برداشت‌هاي مختلف از واقعيتي داستاني - دنا فرهنگ

مفهوم مرگ در مرده‌خورها - محمد بهارلو

روايت ميترا داور از دنيايي سوخته و مچاله شده - علي‮رضا ذيحق

مرواريد سرخ و بوي سوخته روزنامه خصوصي يک مرد - مهري رحماني

شهرزاد و شنونده‌اش - آذر نفيسي

اسطوره، قرباني و كوبيسم - نورا موسوي‌نيا

برداشتي از «آقاي نويسنده تازه كار است» اثر بهرام صادقي - آذر نفيسي

خوش آمديد به کابوس "آن طرف خيابان" - رضا صفوي نيک

يادداشتي از دور - محمد بهارلو

زبان در قفسه‌ي دوم - رويا تفتي

آن گربه که يک گربه نيست - علي چنگيزي

عافيت در دوزخ - محمد بهارلو

سارباني مفتون در جزيرة سرگرداني - علي‌رضا ذيحق

داستانِ بي‌شکليِ زندگي - محمد بهارلو

شهرزاد، باز هم قصه بگو! - ايمان عابدين

اين‌جا لذت ممنوع است - ابوذر کريمي

حاج سياح، جهان‌ديده‌اي که دروغ نگفته است - سيد محمدعلي جمالزاده

طومار درهم پیچیده - محمد بهارلو

کافور قصه بگو - علی چنگیزی

حرفه‌اي يا تجربي؟! - دنا فرهنگ

محمد بهارلو و بازتاب آگاهي جمعي - علي‌رضا ذيحق

نقد نقد جهنم ـ بهشت - اميرمهدي حقيقت

روياي استخوانِ شکسته - محمد رضايي راد

هشدار دادن به کساني که نيازمند هشدارند - محمد بهارلو

تصويري مبهم از جهنم و بهشت - دنا فرهنگ

مفتش بزرگ و روشنفکران رذل داستايوسکي - داريوش مهر جويي

نيم نگاهي به داستان چاقو نوشته محمد بهارلو - علي رضا ذيحق

انسان در هنر، انسان در زندگي - سيامک وکيلي

راه دور - علي‌اشرف درويشيان

احياي مردگان - سِدا زنده روديان

بخش شعر در خدمت اجتماع - ايرج پزشک‌زاد (ا.پ.آشنا)

ميهمان خستة راه شيري - جواد عاطفه

چگونگي به‌وجود آمدن «خشم و هياهو» - صالح حسيني

چوب به دست‌هاي ورزيل - نجف دريابندري

بخش اگرچه عرض هنر... - ايرج پزشک زاد (ا.پ.آشنا)

در‌آمدي بر معناشناسي رمان بانوي ليل - فتح‌علي گلهراني

من يه قاچاقچي‌ام، لاغر و استخوني - کريم نيکونظر

رمان به عنوان انتقاد اجتماعي - محمد بهارلو

از جابلقا تا جابلسا - محمد بهارلو

انتظار ما و «بامداد خمار» - محمد بهارلو

مردنويسي زن - محمد بهارلو

شربت اندر شربت - محمد بهارلو

هدايت تماشاچي ذهن شخصيت‌هاي «فردا» - محمد بهارلو

نمايش بحران اخلاقي انسان - محمد ‌بهارلو

معنا در مكالمه‌ - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

موهبت‌ِ تخيل‌ - م‌.ع‌. سپانلو

هويت‌هاي‌ سيال‌ِ «بانوي‌ ليل‌» - علي‌اصغر قره‌باقي

هنر و ادبيات جنوب - انوش صالحي

جاي خالي شهرزاد - مهدي فاتحي

رفتارهاي زباني و بازنمايي‌هاي بي‌رحمانه در «شهرزاد قصه بگو!» - علي‌اصغر قره‌باغي

وقت آن رسيده که تعاريف خود را تغيير دهيم - رويا رفاهي

شهرزاد امشب، اين‌جا، حاضر است - محمد بهارلو

مگر تعهد در قبال زبان، نيمي از تعهد اجتماعي نويسنده نيست؟ - احمد شاملو

داستان مدرن و اصل حاكميت زبان طبيعي - فتح‌الله اسماعيلي

کوچة باصفا - انوش صالحي

دریافتی از «بوفِ کور» - آذرنفیسی

نويسنده و اثر - انوش صالحي

داستانِ «ناز» - صادق هدايت

عبدالحسين نوشين: هر نمايشي تئاتر نيست - فتح‌الله اسماعيلي گلهراني

گفتارورزي‌ در «جايي‌ديگر» - علي‌اصغر قره‌باقي

شهرزاد همچنان قصه مى‌گويد - روزنامه ايران

نگاهي به کتاب «شهرزاد قصه بگو!» - سينا سعدي

خوانش‌ِ «درخت‌ِ انجير معابد» احمد محمود - انوش‌ صالحي‌ و عبدالعلي‌ دستغيب‌ و جواد مجابي و حسن‌ اصغري‌

بازنمايي‌ و باوراندن‌ِ «حكايت‌ِ آن‌ كه‌با آب‌ رفت‌» - علي‌اصغر قره‌باغي

روايتي‌ از تابستان‌ و آدم‌هاي‌ زخمي‌ - محمد بهارلو

مبادا «عادت كنيم»! - اسماعيل گلهراني

يه چيزي پشت همة اين چيزها هست - محمد بهارلو

سَبُك‌روحي زبان دايي‌جان‌ ناپلئون‌ - محمد بهارلو

شكل‌ حادثه‌ و راز مفهوم‌ - اصغر عبداللهي‌

آغاز شگفت‌ كار تقوايي‌ - محمود تهراني‌ (م‌.آزاد)

مخاطب جاي ديگر و کس ديگري است - فتح‌الله اسماعيلي

برزخ فراموشي - انوش صالحي

خيال‌ِ شاگرد و استاد خيالي‌ - انوش صالحي

زن‌ در آشپزخانه‌ مي‌ميرد - انوش‌ صالحي‌

روشن‌بيني‌ سرد و بي‌رحم‌ - انوش صالحي

ميراث‌ِ پدر - انوش‌ صالحي‌

نياز به رابطه - فتح‌الله اسماعيلي

در هراس‌ از فردا - انوش‌ صالحي‌

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate