خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
مشت‌زن حرفه‌اي

ارنست همينگوي

برگردان: شاهين بازيل


Ernest Hemingway 


داستان شماره 5


شش وزیر کابینه را ساعت شش‌ونیم صبح پایِ دیوارِ بیمارستان اعدام کردند. توی حیاط برکه‌های آب بود. کفِ سنگ‌فرش حیاط پوشیده از برگ‌های پژمرده و خیس بود. باران یک‌ریز می‌بارید. کرکرة تمام پنجره‌های بیمارستان را کیپ بسته بودند. یکی از وزرا حصبه داشت. دو نفر سرباز آوردندش توی حیاط. زیرِ باران. تلاش می‌کردند تا پایِ دیوار سرپا بایستد، اما چمباتمه زد توی گودالِ آب. پنج تای دیگر، آرام پایِ دیوار ایستادند. بالأخره افسر به سربازها گفت دست بردارند چون نایِ ایستادن نداشت. وقتی اولین رگبار گلوله را شلیک کردند، سردرگریبان توی گودال نشسته بود.




نيک بلند شد. چيزي‌اش نشده بود. به چراغ‌هاي آخرين واگن قطار که روي خط آهن قوسي را مي‌پيمود و از ديد خارج مي‌شد، نگاه کرد. دو طرف خط آهن آب بود و بعد از آب، مرداب پوشيده از کاج‌هاي سياه.
 زانويش را لمس کرد. شلوارش پاره شده بود و پوست روي زانويش ورآمده بود. دست‌هايش خراشيده شده و زير ناخن‌هايش پر از دانه‌هاي ماسه و خرده چوب‌هاي نيم سوخته بود. به آن‌طرف ريل‌ها رفت، از شيب کوتاه پايين آمد و به آب رسيد و دست‌هايش را شست. آن‌ها را به دقت در آب سرد شست و کثافت را از زير ناخن‌هايش بيرون آورد و بعد چمباتمه زد و زانويش را آب کشيد.
 ترمزبان حرامزادة پست فطرت. يک‌روز بالاخره گيرش مي‌آورد. بالاخره به‌هم مي‌رسيدند. ناکس کلک قشنگي به نيک زده بود. گفته بود: «بيا اين‌جا پسر، بيا مي‌خوام يه چيزي بهت نشون بدم.»
 بدجوري گول خورده بود، شوخي کثيفي با او کرده بود. ديگر محال بود که از اين کلک‌ها بخورد.
«بيا اين‌جا پسر، بيا مي‌خوام يه چيزي بهت نشون بدم.» بعد شترق و چهاردست و پا کنار ريل‌ها فرود آمده بود.
  نيک چشمش را ماليد. ورم بزرگي داشت آماس مي‌کرد. حتماً دور چشمش کبود مي‌شد. از همين حالا داشت درد مي‌کرد. ترمزبان مادر به خطا!
  ورم روي چشمش را دوباره با انگشتانش لمس کرد. چيز مهمي نبود، فقط دور چشمش سياه مي‌شد. اين تمام چيزي بود که مفت و مجاني از ماجرا گيرش مي‌آمد. با نگاه کردن توي آب هم نتوانست حالت چشمش را ببيند. هوا تاريک بود و او تنها بود. دست‌هايش را به شلوارش ماليد و پاک کرد، بلند شد و از سربالائي کنار آب بالا رفت و رسيد به خط آهن. در امتداد خط آهن راه افتاد. مسير راه آهن زير سازي شده بود و راه رفتن را آسان مي‌کرد، به‌خاطر شن و ماسه‌اي که وسط تراورس‌ها ريخته بودند، زير پاي آدم سفت بود. بستر خط آهن صاف بود و مثل کوره راهي از ميان باتلاق‌ها به‌پيش مي‌رفت. نيک هم‌چنان مي‌کوبيد و مي‌رفت. بايد خودش را به‌جايي مي‌رساند.
  موقعي‌که قطار در محوطة خارج از ايستگاه «والتون جانکشن» از سرعت‌اش کاسته بود، پريده بود توي واگون باري. نيک و قطار از «کالکاسکا» گذشته بودند که هوا رو به تاريکي گذاشت. حالا قاعدتاً بايد نزديک «مانسلونا» باشند. سه- چهار مايل مسير باتلاقي در پيش بود. او هم‌چنان در مسير ريل‌ها پيش مي‌رفت و پنجه‌هاي پايش را روي زيرسازي ميان تراورس‌ها مي‌گذاشت. مرداب در ميان مهي که از آن برمي‌خاست حالتي وهم‌آلود داشت. چشمش درد مي‌کرد و گرسنه بود. هم‌چنان مي‌کوبيد و مايل‌ها را پشت سرش مي‌گذاشت. مرداب در دو سوي مسير، يک‌نواخت باقي بود.
  جلوتر پلي بود. نيک از ميان آن عبور کرد. صداي پايش روي پل فلزي زنگي تو خالي داشت. پايين، از ميان شکاف بين تراورس‌ها سياهي آب معلوم بود. نيک با لگد به ميخ شل شده‌اي زد و آن‌را توي آب انداخت. آن سوي پل تپه‌هايي بود و دو سوي خط آهن بلند و تاريک بود. در انتهاي ريل‌ها نور آتشي به چشم مي‌خورد.
  در طول خط آهن با احتياط به طرف آتش رفت. آتش بيرون از مسير ريل‌ها، پايين سراشيبي کنار راه‌آهن، سوسو مي‌زد. او فقط انعکاس نور آن‌را ديده بود. خط آهن از گذرگاهي محصور ميان تپه‌ها عبور مي‌کرد و در نقطه‌اي که به محل آتش مي‌رسيد وارد دشت پهني مي‌شد که به جنگل منتهي مي‌گشت. نيک با احتياط از سراشيبي کنار خط پايين آمد و وارد جنگل شد تا از ميان درخت‌ها به طرف آتش برود. جنگل، جنگل درخت‌هاي گردو بود و هم‌چنان که در ميان آن‌ها راه مي‌رفت، پوستة سخت گردو‌هايي را که بر روي زمين ريخته بود زير پايش حس مي‌کرد. آتش حالا کاملاً واضح و درخشان بود، درست در کنار درخت‌ها قرارداشت و مردي کنار آن نشسته بود. نيک پشت درخت‌ها به تماشاي او ايستاد. ظاهراً تنها بود و در حالي‌که سرش را در ميان دست‌هايش گرفته بود به آتش زل زده بود. نيک از پشت درخت‌ها خارج شد و به سمت آتش رفت. مرد آن‌جا نشسته بود و به آتش نگاه مي‌کرد. حتي وقتي که نيک کاملاً به او نزديک شد حرکتي نکرد.
  نيک گفت: «سلام.»
  مرد سرش را بلند کرد و گفت: «چشمتو کجا به اين روز انداختي؟»
«يه ترمزبان قطار منو زد.»
« از واگون باري پرتت کرد بيرون؟»
« آره.»
  مرد گفت: «اون حروم‌زاده رو ديدم. تقريباً يک‌ساعت ‌و نيم پيش از اين‌جا رد شد. روي سقف قطار راه مي‌رفت و کف مي‌زد و مي‌خنديد.»
« اي حروم‌زاده!»
  مرد با لحن جدي گفت: «حتماً از کتک زدنت حسابي کيف کرده.»
« حسابشو مي‌رسم.»
  مرد توصيه کرد: «وقتي که از اين‌جا رد مي‌شه با يه پاره سنگ برو سراغش.»
«گيرش مي‌آرم.»
« آدم خشني هستي، نه؟»
  نيک جواب داد: « نه.»
«همتون خشن هستين.»
  نيک گفت: «مجبوريم.»
« حرف منم همينه.»
 مرد به نيک نگاه کرد و لبخند زد. توي نور آتش متوجه شد که قيافه مرد شکل طبيعي ندارد. دماغش له شده بود، اطراف چشم‌هايش شکاف‌هاي کم‌عمقي بود و لب‌هايش شکل غريبي داشت. نيک بلافاصله اين‌ها را تشخيص نداد، او فقط متوجه شد که قيافة طرف شکل عجيبي داشت و له‌ولورده بود. مثل خمير بتونه که رنگش کرده باشند و زير نور آتش شبيه مرده‌ها بود.
 مرد پرسيد: « از قيافه‌ام خوشت مي‌آد؟»
 نيک دست‌پاچه شده بود، گفت: « البته.»
« نگاه کن!» مرد کلاهش را برداشت.
 فقط يک گوش داشت که نسبت به حالت عادي درشت‌تر بود و سفت به کنار سرش چسبيده بود. جاي گوش ديگرش تکه گوشت قلمبه‌اي بود.
«تا حالا هم‌چي چيزي ديدي؟»
 نيک گفت: « نه.» از ديدن اين منظره حالش داشت به‌هم مي‌خورد.
 مرد گفت: «من از پس‌اش برمي‌آم، توچي مي‌گي پسر، از پس‌اش بر مي‌آم؟»
« بي برو برگرد.»
 مرد کوچک گفت: « همه، تو سرم زدن. اما نمي‌تونن به من آسيبي برسونن.»
 به نيک نگاه کرد و گفت: « بشين! مي‌خواي چيزي بخوري؟»
 نيک گفت: « مزاحم نمي‌شم... داشتم مي‌رفتم شهر.»
 مرد گفت: « گوش کن! منو آد صدا کن.»
«باشه!»
 مرد کوچک گفت: «گوش کن! من کاملاً سالم نيستم.»
«چته؟»
« ديوونه‌م!»
 مرد کلاهش را گذاشت سرش. نيک کمي خنده‌اش گرفت و گفت: «تو که سالمي.»
« نه نيستم، من ديوونه‌م. گوش کن! تا حالا ديوونه بودي؟»
 نيک گفت: «نه، تو چطور دچارش شدي؟»
 آد گفت: «نمي‌دونم. وقتي ديوونه مي‌شي ديگه نمي‌فهمي چطوري دچارش شده‌ي. تو منو مي‌شناسي. نه؟»
« نه.»
« من آد فرانسيس‌ام.»
« تو رو خدا؟»
« باور نمي‌کني؟»
«چرا.» نيک يقين داشت که طرف راست مي‌گويد.
«مي‌دوني چطوري دخلشونو آوردم؟»
 نيک گفت: «نه.»
« قلب من يواش کار مي‌کنه. در دقيقه فقط چهل تا مي‌زنه. ببين!»
 نيک دو دل بود.
«يالا.» مرد دست نيک را گرفت. «مچ دست منو بگير. انگشت‌ها تو بذار اينجا.»
 مچ دست مرد کوچک کلفت بود و عضلاتش روي استخوان‌ها باد کرده بود. نيک ضربان کندي را زير انگشتانش احساس کرد.
«ساعت داري؟»
«نه.»
مرد گفت: «منم ندارم، ساعت نباشه فايده نداره.»
نيک مچ دست او را رها کرد.
آد فرانسيس گفت: «گوش کن! دوباره مچمو بگير. تو ضربان نبضمو بشمر منم تا شصت مي‌شمرم.»
نيک ضربان کند و سختي را زير انگشتانش احساس کرد و شروع کرد به شمردن. صداي مرد کوچک را مي‌شنيد که آهسته با صداي بلند مي‌شمرد: «يک، دو، سه، چهار، پنج...»
 آد، کار شمردن را تمام کرد: «شصت، يک‌دقيقه شد. تو چند تا شمردي؟»
 نيک گفت: «چهل تا.»
 با خوش‌حالي گفت: « درسته، هيچ‌وقت بالاتر نرفته.»
 مردي از سراشيبي کنار خط آهن پايين آمد، از محوطه بازي که از درختان جنگلي پاک شده بود گذشت.
 مرد به طرف آتش آمد.
 آد گفت: «سلام باگز!»
 باگز جواب داد: «سلام!» لهجة سياه‌پوست‌ها را داشت. نيک از طرز راه رفتن طرف فهميد که سياه‌پوست است. مرد سياه‌پوست پشت به آن‌ها ايستاد و روي آتش خم شد. بعد خودش را راست کرد.
 آد گفت: « اين رفيق من باگزه! اونم يه ديوونه‌س.»
 باگز گفت: «از آشنايي با شما خوشحالم. گفتين اهل کجايين؟»
 نيک گفت: «شيکاگو.»
 مرد سياه‌پوست گفت: «شهر قشنگيه. متوجه نشدم، گفتين اسمتون چيه؟»
« آدامز، نيک آدامز.»
 آد گفت: «باگز، اون ميگه هيچ‌وقت ديوونه نبوده.»
 مرد سياه‌پوست گفت: « وقت زياد داره.»
 کنار آتش با بسته‌اي بازي مي‌کرد.
 مشت‌زن حرفه‌اي پرسيد: «خب کي غذا مي‌خوريم باگز؟»
«همين الان.»
«گرسنه‌اي نيک؟»
« چطورم.»
«مي‌شنوي باگز؟»
«آره، تقريباً هرچي گفتين شنيدم.»
«منظورم اين نبود.»
«آره، شنيدم ايشان چي گفتن.»
توي ماهي‌تابه تکه‌هاي ژامبون گذاشت. ماهي‌تابه که داغ شد، جلز و ولز روغن بلند شد و باگز، در حالي‌که کنار آتش روي پاهاي سياهش چمباتمه زده بود، ژامبون‌ها را برگرداند و چند تا تخم مرغ توي ماهي‌تابه شکست و آن‌را به چپ و راست گرداند تا تخم مرغ‌ها  خوب با روغن داغ مخلوط شود.
 باگز رويش را از آتش برگرداند و گفت: «آقاي آدامز، لطفاً از توي نوني که توي اون ساکه چند تکه ببريد.»
«حتماً.»
نيک دست‌اش را داخل ساک کرد و تکه ناني بيرون آورد و شش تکه از آن بريد. آد به او نگاه کرد، به طرف جلو خم شد و گفت: «نيک يه دقه چاقوتو به‌من مي‌دي؟»
 مرد سياه‌پوست گفت: «نه، اين کارو نکنيد آقاي آدامز، چاقوتونو پيش خودتون نگه‌داريد.»
 مشت‌زن حرفه‌اي عقب نشست.
 باگز گفت: «آقاي آدامز، ممکنه خواهش کنم نون‌هارو بيارين؟» نيک نان‌ها را براي او برد.
 مرد سياه‌پوست پرسيد: «دوست دارين نون توي روغن ژامبون بزنيد؟»
«آره، حتماً.»
«بهتره کمي صبر کنيم. بعد از حاضر شدن غذا مناسب‌تره.»
مرد سياه‌پوست يک تکه ژامبون را برداشت و روي نان گذاشت، بعد تخم مرغ نيم‌رو شده را به‌آن اضافه کرد.
«شما لطفاً يه تيکه نون ديگه بذارين رو اون ساندويچ و بدين به آقاي فرانسيس.»
آد ساندويچ را گرفت و شروع کرد به خوردن.
مرد سياه‌پوست گفت: «مواظب باشين تخم مرغ نريزه. اين هم مال شما آقاي آدامز. بقيه‌اش هم مال خودم.»
 نيک به ساندويچ گاز زد. مرد سياه‌پوست روبه‌روي او کنار آد نشسته بود. طعم ژامبون سرخ شده هم‌راه با تخم مرغ نيم‌رو عالي بود.
 مرد سياه‌پوست گفت: «آقاي آدامز حسابي گرسنه‌س.»مرد کوچک که نيک او را به اسم به عنوان يک قهرمان مشت‌زني مي‌شناخت، حرف نمي‌زد. از وقتي که مرد سياه‌پوست دربارة چاقو حرف زده بود، ساکت بود.
 باگز گفت: «دلتون نون سرخ شده با روغن ژامبون مي‌خواد؟»
«خيلي ممنون.»
مرد سفيدپوست کوچک به نيک نگاه مي‌کرد.
باگز تکه ناني را زد توي ماهي‌تابه و به او تعارف کرد: «آقاي آدلف فرانسيس، شما هم کمي ميل کنين.»
 آد کلاهش را روي چشم‌هايش کشيده بود و از زير آن کماکان نيک را مي‌پاييد. نيک کمي عصبي شد.
 صداي آد با لحني خشن از زير کلاه بلند شد: «چطور شد راهت به اين طرف‌ها افتاد، لعنتي؟ اصلاً تو فکر مي‌کني کي هستي؟ يک حروم‌زاده مفت‌خور. بدون اين‌که کسي ازت خواسته باشه، سروکله‌ات پيدا مي‌شه غذاي آدمو مي‌خوري و وقتي هم آدم يه دقه چاقوتو مي‌خواد، قيافه مي‌گيري و نمي‌دي.»
 به نيک زل زده بود. چهره‌اش سفيد شده بود و چشم‌هايش زير کلاه تقريباً از نظر پنهان بود.
«تو يه دلقک مسخره‌اي. اصلاً کي به تو گفته بيايي اين‌جا و مزاحم ما بشي؟»
نيک گفت: «هيچ‌کس.»
«کاملاً درسته لعنتي. هيچ‌کس هم نمي‌خواد که اين‌جا بموني. سرتو مي‌اندازي مي‌آيي اين‌جا و قيافة منو مسخره مي‌کني، سيگارهامو دود مي‌کني، مشروبمو مي‌خوري و دست آخر هم دري‌وري مي‌گي. فکر مي‌کني مي‌توني قسر در بري؟»
 نيک هيچ نگفت. آد بلند شد ايستاد.
«بهت مي‌گم، حروم‌زادة بي‌همه چيز شيکاگويي، الان ترتيبتو مي‌دم، حالي‌ات شد؟»
  نيک عقب کشيد. مرد کوچک به‌طرف او رفت. مصمم گام برمي‌داشت. اول پاي چپش را جلو مي‌گذاشت و بعد پاي راستش را به دنبال آن مي‌کشيد.
  سرش را تکان مي‌داد و مي‌گفت: « د بزن، يالا منو بزن.»
«نمي‌خوام تو رو بزنم.»
«با اين چيزا نمي‌توني خودتو خلاص کني. بايد يه کتک مفصل نوش جون کني. حاليته؟  يالا! حمله کن.»
 نيک گفت: «بس کن!»
« باشه، هر جور که تو بخواي حروم‌زاده.»
 مرد کوچک به پاهاي نيک نگاه کرد. مرد سياه‌پوست آد را از وقتي که به طرف نيک رفته بود از پشت سر تعقيب مي‌کرد. خودش را آماده کرد و ضربه‌اي توي فرق سر آد زد. طرف دمر افتاد زمين و باگز باتون کوتاه بلک جک را که توي پارچه‌اي پيچيده بود انداخت روي چمن‌ها. مرد کوچک دمر افتاده بود روي زمين و صورتش توي چمن‌ها فرو رفته بود. مرد سياه‌پوست او را بلند کرد و در حالي که سرش ولو بود، به طرف آتش برد. صورتش حالت بدي داشت و چشم‌هايش باز بود. باگز به آرامي او را روي زمين گذاشت و گفت: « آقاي آدامز، لطفاً اون سطل آب رو بيارين اين‌جا. انگار بد جوري زدمش.»
مرد سياه‌پوست با دستش قدري آب به صورت مرد پاشيد و گوش‌هايش را به آرامي کشيد. چشم‌هاي آد بسته شد.
باگز بلند شد ايستاد.
گفت: «حالش خوبه، جاي نگراني نيست. از اين جريان متأسفم، آقاي آدامز.»
نيک به مرد کوچک که زير پايش افتاده بود نگاه کرد و گفت: «اشکالي نداره.» بعد چشمش به بلک جک افتاد و آن‌را از روي چمن‌ها برداشت. دستة نرمي داشت که خيلي خوش دست بود. چرمي بود و دستمالي به دور دستة آن پيچيده بودند.
مرد سياه‌پوست لبخند زد و گفت: «دسته‌اش از استخوان نهنگ درست شده. ديگه از اينا پيدا نمي‌شه. مطمئن نبودم که بتوني از پس اون بربيايي. به‌هر حال نمي‌خواستم بهش صدمه بزني، يا يه علامت ديگه به صورتش اضافه کني.»
نيک گفت: «تو که خودت به اون صدمه زدي.»
مرد سياه‌پوست دوباره خنديد و گفت: «من تو اين چيزا واردم. اون اصلاً فراموش مي‌کنه که چي شده. براي اين‌که از اون وضع درش بيارم مجبور شدم اين‌کارو بکنم.»
نيک هنوز داشت به مرد کوچک که با چشمان بسته، زير نور آتش، روي زمين افتاده بود، نگاه مي‌کرد. باگز چند تکه چوب روي آتش گذاشت و گفت: «اصلاً نگران نباشين آقاي آدامز. من اونو قبلاً هم، بارها تو اين حالت ديدم.»
نيک پرسيد: «چي ديوونه‌اش کرد؟»
مرد سياه‌پوست از کنار آتش جواب داد: «اوه، خيلي چيزا. يه فنجون از اين قهوه ميل دارين آقاي آدامز؟»
فنجان قهوه را به طرف نيک دراز کرد و کتي را که زير سر مرد بي‌هوش گذاشته بود صاف کرد.
 مرد سياه‌پوست يک جرعه از قهوه‌اش را نوشيد و گفت: «يکي اين‌که خيلي کتک خورده. ولي همين باعث شده تا خنگ و صاف و ساده بار بياد. اون وقت‌ها خواهرش مدير مسابقاتش بود. روزنامه‌ها همش دربارة اين خواهر و برادر مي‌نوشتند، که چطور خواهره عاشق برادره است، و برادره عاشق خواهره. بعدش تو نيويورک با هم ازدواج کردن و اين جريان افتضاح بالا آورد.»
«هم‌چين چيزي را به‌خاطر دارم.»
«البته اونا همون‌قدر خواهر برادر بودن که خرگوش‌ها خواهر و برادرن. البته اين قضيه رو از هر طرفش که بگيري به مذاق خيلي‌ها خوش نمي‌اومد، همون شد که تخم نفاق بين‌شون کاشتن و يه روز هم دختره گذاشت رفت و ديگه برنگشت.»
 قهوه را نوشيد و لب‌هايش را با کف دست صورتي رنگش پاک کرد و ادامه داد: «اونم به همين سادگي ديوونه شد. آقاي آدامز، باز هم قهوه ميل دارين؟»
 مرد سياه‌پوست به صحبتش ادامه داد: «دختره رو يکي دو بار ديدم. موجود فوق العاده زيبايي بود. اون‌قدر به‌هم شبيه بودند که آدم فکر مي‌کرد دوقلو هستن. اونم اگه صورتش اين‌طوري درب و داغون نشده بود، مثل حالاش بد قيافه نبود.»
 مرد سياه‌پوست صحبتش را تمام کرد. انگار داستانش تمام شده بود.
 نيک پرسيد: «کجا باهاش آشنا شدي؟»
مرد سياه‌پوست گفت: «تو زندون. بعد از اين‌که دختره ترکش مي‌کنه، مدام کتک کاري راه مي‌انداخته، واسه همين هم انداختنش زندون. منم به جرم کشتن يه بابايي تو زندون بودم.»
 لبخندي زد و با صدايي ملايم دنبال حرفش را گرفت: «فوري ازش خوشم اومد. بعد از اين‌که از زندون اومدم بيرون، رفتم سراغش. اون خوش داره فکر کنه که منم ديوونه‌م و منم اهميت نمي‌دم. دوست دارم باهاش باشم و توي دشت و صحرا سياحت کنم. اين‌طوري مجبور نيستم دزدي بکنم. دلم مي‌خواد مثل يه آقا زندگي کنم.»
 نيک پرسيد: «شما تمام مدت چيکار مي‌کنين؟»
«اوه. هيچي. براي خودمون مي‌گرديم. اون پول داره.»
«حتماً پول زيادي به جيب زده؟»
«درسته. ولي همه‌ش رو خرج کرده. يا تيغش زدن. الان دختره براش پول مي‌فرسته.»
 خاکستر آتش را به‌هم زد، آتش شعله‌ور شد و او ادامه داد: «اون موجود خيلي خوبيه. مثل دوقلوها به هم شبيه‌اند.» مرد سياه‌پوست به‌مرد کوچک که روي زمين ولو بود و به سختي نفس مي‌کشيد، نگاهي انداخت. موهاي طلائي‌اش، روي پيشاني‌اش ريخته بود. در اين حالت که سرش راحت و آرام روي کت ولو بود قيافة لت‌وپار شده‌اش معصوميت کودکانه‌اي داشت.
« الان مي‌شه هر لحظه بيدارش کرد. آقاي آدامز، اگه ناراحت نمي‌شين، چطور بگم، ترجيح مي‌دم از اين‌جا برين. دوست ندارم خلاف رسم مهمون‌نوازي رفتار کرده باشم ولي ممکنه با ديدن شما حالش باز خراب بشه. من از اين‌که بکوبم تو سرش متنفرم، ولي خب وقتي بدحال مي شه چاره چيه، بايد يه جوري اونو از مردم دور کنم. مسئله‌اي که نيست، ها؟»
«آقاي آدامز نه، از من تشکر نکنين. من بايد از قبل حتماً به شما هشدار مي‌دادم، ولي به نظرم اومد اون خيلي از شما خوشش اومده و اوضاع بر وفق مراده. اگر مسير خط آهنو بگيرين و پيش برين، يه ساعته ديگه مي‌رسين به يه شهر که اسمش مانسلوناست. خدا نگه‌دار. دوست داشتم شما امشب پيش ما مي‌موندين، ولي خب، ديگه نمي‌شه. ميل داريد کمي ژامبون و نون بردارين؟ چرا نه؟ بهتره يه ساندويچ بردارين.» و تمام اين حرف‌ها را با صدايي آرام، ملايم و مؤدب، با زير و بم‌هاي لهجة سياه‌پوستان گفت.
«خب آقاي آدامز، خداحافظ. موفق باشين. خدا نگه‌دارتون.»
نيک از محل آتش دور شد. از محوطة باز گذشت و به طرف خط آهن رفت. با وجود اين‌که آتش از ديدش خارج شده بود صداي آرام و ملايم مرد سياه‌پوست را مي‌شنيد. اما کلمات مفهوم نبودند. بعد صداي مرد کوچک را شنيد: «سر درد وحشتناکي دارم، باگز.»
 مرد سياه‌پوست او را آرام کرد و گفت: «بهتر مي‌شين آقاي فرانسيس. فقط يه فنجون از اين قهوه داغ بخورين حالتون جا مي‌آد.»
 نيک از سراشيبي کنار خط بالا رفت و در امتداد ريل‌ها به راه افتاد. متوجه شد که يک ساندويچ ژامبون در دست دارد و آن را توي جيبش گذاشت. خط آهن قبل از اين‌که به داخل تپه‌ها بپيچد سر بالايي تندي داشت. نيک از آن نقطه نگاهي به پشت سرش انداخت، آتشي که در محوطه باز جنگل مي‌سوخت، ديده مي‌شد.


اردوگاه سرخ‌پوستان اثر ديگر ارنست همينگوي را اينجا بخوانيد
تپه‌های سبز آفریقا اثر ديگر ارنست همينگوي را اينجا بخوانيد
دربارة ارنست همينگوي به قلم ويل دورانت
جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نوراثر ديگر ارنست همينگ‌وی را اينجا بخوانيد


کالبدشکافي در«اردوگاه سرخ‌پوستان»



نسخه قابل چاپ
شناسه : PS0923
تاريخ ارسال : چهارشنبه 13 دی 1385
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate