خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
ايما و اشاره‌ها

ولاديمر ناباکف

برگردان: مريم خوزان


nabokovولاديمير ناباکف (Vladimir Nabokov) در سال 1899 در سنت پترزبورگ روسيه به دنيا آمد. در کودکي سه زبان روسي و فرانسه و انگليسي را آموخت. در سال 1919 به انگلستان رفت و در سال 1922 از کالج ترينيتي کمبريج در رشته زبان‌هاي رومي و اسلاوي فارغ‌التحصيل شد. تقريباً در همين دوره به انتشار اشعار و داستان‌ها و مقاله‌هايش به زبان روسي با نام مستعار «و.سيرين (V.sirin) » پرداخت. در پي حملة هيتلر به اروپاي غربي در سال 1940 به ايالات متحده امريکا مهاجرت کرد و در سال 1945 تبعة آن کشور شد. او در کالج‌ها و دانشگاه‌هاي امريکايي به تدريس اشتغال داشت و آثارش را در مجله‌هاي امريکايي منتشر مي‌کرد. در سال 1955 پس از انتشار رمان لوليتاLolita  به شهرت رسيد. در سال 1959 از پيشة تدريس دست کشيد تا همة وقت خود را صرف نوشتن کند. به‌همين دليل به‌همراه خانواده‌اش در سويس اقامت گزيد. ولاديمير ناباکف در سال 1977 درگذشت.
برخي از آثار ناباکف به زبان انگليسي عبارتند از:
(1941)the real life Sebastian knight که اولين رمان او به زبان انگليسي است؛ (1951) Conclusive Evidence که يادآور کودکيش در روسيه است؛ (1957)Pnin هجوي دربارة يک پروفسور مهاجر روسي در امريکا؛ (1958 Nabokov's Dozen(مجموعة سيزده داستان کوتاه، (1962) Pale Fire( هجوي دربارة زندگي دانشگاهي؛ و...
ناباکف همچنين رمان اوژن اونه‌گين پوشکين را در سال 1963 به انگليسي ترجمه کرد که خودش آن‌را «کار بزرگ زندگيم» خواند و با هم‌کاري پسرش بسياري از داستان‌ها و رمان‌هاي اوليه روسي خود را به انگليسي ترجمه کرد.
دانش زباني و مطالعه گستردة ناباکف دربارة ادبيات جهان زمينه‌ساز سبک ادبي او بود. معمولاً مضامين روان نژندي و پارانوئيدي در تاروپود آثار او وجود دارد. نوآوري‌هاي آگاهانه در زبان، مشخصه سبک او محسوب مي‌شود.
در داستان «ايما و اشاره‌ها» جهان از ديد شخصيتي روان‌نژند نظامي از نشانه‌هاست که او تفسير مي‌کند و «خلاف عادت (Paradox) »اين است که خواننده هم در اين تفسير درگير مي‌شود.


1
چهاربار در طي چهار سال متوالي با اين مشکل روبرو بودند که چه هدية تولدي براي مرد جواني که دچار اختلال ذهني لاعلاجي است ببرند. کسي که به هيچ چيز اشتياق نداشت؛ در نظرش هر چيز ساختة دست بشر يا کندوي شيطان بود مرتعش از نيتي بدخواهانه که فقط خودش آن‌را در مي‌يافت، يا وسايل آسايش زمختي که هيچ به کار دنياي مجرد او نمي‌آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخي اجناس که ممکن بود اهانتي به او باشد يا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاري در زمرة محرمات بود) هدية کوچک مطبوع و بي‌خطري را انتخاب کردند: سبدي از ده‌جور مرباي ميوه در ده شيشة کوچک.
وقتي او به دنيا آمد، سال‌ها از ازدواجشان مي‌گذشت، حالا بيست سال گذشته بود و آن‌ها ديگر پير بودند. زن به موهاي کدر جوگندمي‌اش نمي‌رسيد. لباس‌هاي کم بهاي سياه مي‌پوشيد، و برخلاف زنان هم‌سن و سالش (مانند خانم سل«1»، همساية ديوار به ديوارشان، که صورتش تماماً پوشيده از پودر و سرخاب و کلاهش دسته‌اي از گل‌هاي کنار جوي بود) سيماي سپيد و بي‌آرايشي را در برابر نور عيب‌جوي روزهاي بهاري به نمايش مي‌گذاشت. شوهرش که در موطن‌شان کسب‌وکار پررونقي داشت اکنون کاملاً متکي به برادر خويش، ايزاک«2»، يک امريکايي واقعي با قريب چهل سال سابقة اقامت، بود. به ندرت او را مي‌ديدند و پيش خودشان او را «شازده» مي‌ناميدند.
آن روز جمعه همه چيز به هم ريخت. قطار زيرزميني جريان حياتش را ميان دو ايستگاه از دست داد و يک‌ربع ساعت صدايي جز ضربان منظم قلب آدم‌ها و خش‌خش روزنامه‌ها برنمي‌آمد. پس از پياده شدن از قطار، مدتي طولاني در انتظار اتوبوسي که مي‌بايست سوار شوند ماندند. وقتي هم که اتوبوس آمد، پراز بچه دبيرستاني‌هاي وراج بود. هنگامي که از شيب جادة تيره‌رنگي که به آسايشگاه مي‌رسيد بالا مي‌رفتند باران شديدي مي‌باريد. در آسايشگاه هم منتظر شدند، و سرانجام به عوض اين‌که پسرشان به رسم معمولش لخ‌لخ کنان وارد اتاق شود (يا با صورت نحيف پوشيده از جوش‌هاي غرور جواني و بداصلاح شده و کج‌خلق و پريشان) پرستاري که مي‌شناختند و دل‌خوشي از او نداشتند آمد و با خوش‌رويي توضيح داد که پسر باز هم قصد خودکشي داشته است. گفت که حالش خوب است، ولي ملاقات ممکن است ناراحتش کند. چون تعداد کارکنان آن‌جا کم بود و همه چيز خيلي راحت جابه‌جا يا گم مي‌شد. تصميم گرفتند که هديه را در اتاق دفتر آسايشگاه نگذارند و دفعة بعد آن را با خود بياورند.
زن صبر کرد تا شوهر چترش را باز کند. بعد بازوي او را گرفت. مرد مرتب با همان صوت خاص زنگ‌دار مواقعي که دل‌گرفته بود سينه‌اش را صاف مي‌کرد. وقتي به زير سايبان ايستگاه در سمت ديگر خيابان رسيدند مرد چترش را بست. کمي آن طرف‌تر پاي درختي که زير باران تاب مي‌خورد و قطره‌هاي باران از آن فرو مي‌چکيد، پرندة کوچک نيمه‌جان نوپروازي درمانده در چاله‌اي کز کرده بود.
در طول مسير طولاني اتوبوس تا ايستگاه قطار زيرزميني، زن با شوهرش کلمه‌اي ردوبدل نکرد و هربار که به دست‌هاي چروکيدة مرد (رگ‌هاي برآمده و لکه‌هاي قهوه‌اي روي پوست) که روي دستة چتر به حالت مثبت درهم چفت شده بود مي‌نگريست نيش اشک را در چشمانش حس مي‌کرد. نگاهش را متوجه اطراف مي‌کرد تا ذهنش را مشغول کند، از مشاهدة دختري سياه‌موي در ميان مسافران، که ناخن پاهايش قرمز و چرک بود و سر بر شانة زني مسن‌تر مي‌گريست، کمي يکه خورد، احساسي آميخته از ترحم و تعجب به او دست داد. زن شبيه که بود؟ شبيه ربکا بريسوونا«3» که دخترش سال‌ها پيش در مينسک«4» با يکي از افراد خانوادة سلويچيک«5» ازدواج کرده بود.
آخرين باري که به چنين کاري دست زده بود، بر طبق اظهار نظر پزشک، روشش شاهکاري از ابداع بود و اگر يکي از بيماران حسود که تصور کرده بود او مي‌خواهد پرواز ياد بگيرد جلوش را نگرفته بود حتماً موفق مي‌شد. کاري که در واقع مي‌خواست انجام بدهد گشودن سوراخي در دنيايش و گريز از آن بود.
نظام هذيان‌هاي او موضوع مقالة مفصلي در يک ماهنامة علمي شده بود، اما زن و شوهرش مدت‌ها پيش آن‌را براي خود حل کرده بودند. هرمن برينک«6» آن‌را «جنون به خود بستن» ناميده بود. در اين‌گونه موارد نادر بيمار تصور مي‌کند که هرچه در اطرافش مي‌گذرد اشاره‌اي نهاني به شخصيت و هستي او دارد. آدم‌هاي واقعي جايي در اين توطئه ندارند ــ زيرا بيمار خود را به مراتب باهوش‌تر از ديگران مي‌داند. هرجا که مي‌رود جهان پديده‌اي در پي اوست. در آسمان متراکم، ابرها با حرکاتي آهسته اطلاعاتي را که شرح جزئيات آن باورنکردني است دربارة او با يک‌ديگر ردوبردل مي‌کنند. شب هنگام درختان تيره با الفباي اشاره‌اي دربارة افکار دروني او به مباحثه مي‌پردازند. سنگ‌ريزه‌ها و لکه‌ها و ذرات آفتاب طرح‌هايي را مي‌سازند که به طرزي هول‌ناک نمايش پيام‌هايي است که او مي‌بايست حايل آن‌ها باشد. هر چيز نوشته‌اي است پر رمز و راز و او موضوع اصلي آن. بعضي جاسوسان نظارگاني بي‌طرف هستند. مانند سطوح آيينه‌اي و تالاب‌هاي آرام؛ بقيه نظير کت‌هاي درون ويترين مغازه‌ها شاهداني مغرض هستند و فطرتاً کيفر دهنده. ديگراني هم (مثل آب‌هاي روان و طوفان‌ها) که تا سرحد جنون دچار تشنج هستند نظر تحريف شده‌اي دربارة او دارند و به طرز عجيب و غريبي اعمال او را سو تعبير مي‌کنند. هميشه بايد حالت تدافعي داشته باشد و هرلحظه و لمحه‌اي از زندگي را صرف رمزگشايي تموج اشيا کند. هر بازدمي هم ثبت و ضبط مي‌شود. اي کاش فقط محيط بلاواسطه متوجه او بود ــ اما افسوس که چنين نيست. در دوردست‌ها سيل رسوايي‌هاي لجام گسيخته هر دم روان‌تر و رساتر مي‌شود. شج گويچه‌هاي خونش يک ميليون بار بزرگتر شده، بر روي دشت‌هاي گسترده به سرعت مي‌غلتد، و تازه در دور دست کوه‌هاي عظيمي که استحکام و بلندي هول‌ناکي دارند حقيقت نهايي هستي او را در قالب سنگ‌هاي خارا و صنوبرهاي نالان خلاصه مي‌کنند .


2
از فضاي پرسروصدا و هواي آلودة ايستگاه که بيرون آمدند ته ماندة روز با نور چراغ‌هاي خيابان در آميخته بود. زن مي‌خواست براي شام ماهي بخرد، به همين سبب سبد مرباها را به دست مرد داد و به او گفت که به خانه برود. مرد به سومين پاگرد پله‌ها رسيده بود که يادش افتاد دسته کليدش را آن روز به زن داده است.
مرد خاموش بر روي پله‌هاي نشست و حدود ده دقيقه بعد که زن آمد خاموش از جا برخاست. زن با زحمت بسيار از پله‌ها بالا مي‌آمد، لبخند بي‌رمقي برلب داشت، سرش را به نشانة پوزش از ناداني‌اش تکان مي‌داد. وارد آپارتمان دو اتاقة خود شدند و مرد بي‌درنگ به سوي آينه رفت. با شست‌هايش گوشه‌هاي لبش را عقب کشيد، چهره‌اش حالت صورتک مانندي ترسناک يافت، و دندان مصنوعي نويي را که خيلي ناراحتش مي‌کرد از دهانش بيرون آورد و عاج‌هاي دراز بزاق دهانش را که او به دندان‌ها متصل مي‌ساخت قطع کرد. وقتي زن ميز را مي‌چيد مرد روزنامة روسي مي‌خواند. در حال مطالعة روزنامه خوراکي‌هاي نرمي را که احتياج به جويدن نداشت به دهان مي‌گذاشت. زن که حالت‌هاي روحي مرد را مي‌شناخت خاموش بود.
وقتي مرد به بستر رفت. زن در اتاق نشيمن ماند، با يک‌دست ورق مستعملش و آلبوم‌هاي قديمي‌اش. آن سوي حياط باريک، که باران در تاريکي جرجر روي چند پيت حلبي خاکستري له‌ولورده مي‌نواخت، پنجره‌ها با نور ملايمي روشن بود و در قاب يکي از آن‌ها مردي با شلوار سياه که دست‌هايش را زير سر گذاشته بود و طاقباز روي تخت‌خواب نامرتبي دراز کشيده بود پيدا بود. زن کرکره را پايين کشيد و سرگرم وارسي عکس‌ها شد. در طفوليت متعجب‌تر از بيشتر اطفال مي‌نمود. عکس مستخدمة آلماني‌شان در لايپزيگ با نامزدش که صورت فربه‌اي داشت از لاي آلبوم افتاد. مينسک، انقلاب، لايپزيگ، برلين، لايپزيگ، عکس ناميزان و بسيار تاري از نماي جلو خانه. چهارساله، در يک پارک ــ افسرده و خجول، با ابروان درهم کشيده، نگاه از سنجاب مشتاقي برمي‌گيرد، همان‌گونه که از هر غريبة ديگري. عمه رزا«7» ــخانم مسن هوچي چهارشانه‌اي با چشماني وحشي که در دنياي هراس‌ناکي از اخبار تلخ ورشکستگي و حادثة قطار و مرض سرطان زندگي مي‌کرد تا اين‌که آلماني‌ها او را با همة آن‌هايي که براي‌شان نگران بود کشتند. شش سالگي ــآن وقتي که پرنده‌هاي جالبي را که مثل انسان دست و ‌پا داشتند نقاشي مي‌کرد و مانند آدم بزرگ‌ها از بي‌خوابي رنج مي‌برد. پسرعمويش ــکه حالا شطرنج‌باز معروفي است باز هم او، در هشت سالگي ديگر تقريباً پي بردن به افکار و روحياتش دشوار شده بود، ترسنده از کاغذ ديواري راهرو، ترسنده از عکس خاصي در کتابي که فقط منظره‌اي روستايي را با صخره‌هاي روي تپه و چرخ‌گاري کهنه‌اي آويزان از درختي بي‌برگ نشان مي داد. ده ساله ــسالي که از اروپا رفتند. شرم، ترحم، مشکلات تحقيرکننده، بچه‌هاي زشت و شرور و وحشي که او با آن‌ها در مدرسة ويژه به سر مي‌برد، و بعد در دوران نقاهت طولاني پس از يک سينه‌پهلو، زماني فرا رسيد که هراس‌هاي خفيفش که پدر و مادرش با سرسختي آن‌ها را خصوصيات عجيب بچه‌اي به غايت استثنايي به حساب مي‌آوردند شديدتر شد و انگار به کلاف سردرگم توهماتي که تارهايش منطقاً بر روي يک‌ديگر تاثير مي‌گذاشت تبديل مي‌شد و او را به کلي از محدودة ذهن آدم‌هاي معمولي دور مي‌کرد.
زن اين و خيلي چيزهاي ديگر را پذيرفته بود ــزيرا زندگي در نهايت به معناي پذيرفتن از کف رفتن خوشي‌ها يکي پس از ديگري بود، در مورد او حتي خوشي نبودــ صِرف امکان بهبود. زن به موج‌هاي بي‌انتهاي درد که او و شوهرش به دلايل مختلف ناگزير از تحمل آن بودند فکر مي‌کرد؛ و به ديوهاي نامرئي که پسرش را به طرزي تصورناپذير آزار مي‌دادند؛ و به لطافت نامحدود دنيا؛ به سرنوشت اين لطافت که يا له مي‌شد يا هدر مي‌رفت، يا تبديل به جنون مي‌شد. به اطفال از ياد رفته‌اي که در کنج‌هاي رفت‌وروب نشدة دنيا زير لب با خود زمزمه مي‌کنند؛ به علف‌هاي هرز زيبايي که از چشم زارع پنهان نمي‌مانند و به هنگام نزديک شدن هيولاي تاريکي درمانده ناگزير از نظارة راست شدن ساية خميدة بوزينه مانند او که از روي گل‌هاي له شده مي‌گذرد هستند.


3
پاسي از نيمه‌شب گذشته در اتاق نشيمن صداي نالة شوهرش را شنيد و طولي نکشيد که مرد تلوتلوخوران وارد اتاق شد، روي لباس خوابش، بالاپوش کهنه‌اي با يقة پوست قره‌كل که آن را خيلي بيش‌تر از روبدوشامبر قشنگ آبي رنگش دوست داشت پوشيده بود.
داد زد: «خوابم نمي‌برد.»
زن جواب داد: «چرا؟ چرا خوابت نمي‌برد؟ تو که خيلي خسته بودي.»
گفت: «خوابم نمي‌برد، چون دارم مي‌ميرم.» و روي راحتي دراز کشيد.
«دلت درد مي‌کند؟ مي‌خواهي دکتر سولوو«8» را خبر کنم؟»
ناله کرد: «دکتر نه، دکتر نه. گور پدر هر چه دکتر است. بايد زود از آن‌جا بياوريمش بيرون، وگرنه مسئول هستيم.» تکرار کرد: «مسئول.» و بدنش را به حالت نشسته جمع کرد و هم‌چنان که هر دو پايش روي زمين بود، با مشت گره کرده بر پيشاني‌اش مي‌کوفت.
زن آهسته گفت: «خيلي خوب، فردا صبح مي‌آوريمش خانه.»
شوهرش گفت:«دلم چاي مي‌خواهد.» و به دست‌شويي رفت.
زن به سختي خم شد، چند تا ورق بازي و يکي دو تا عکس را که از روي راحتي به زمين افتاده بود برداشت: سرباز دل، نه پيک، آس پيک، السا«9» و نامزد گنده‌اش.
مرد سردماغ برگشت، با صداي بلندي گفت: «فهميدم چه‌کار کنيم. اتاق خواب را به او مي‌دهيم. هرکدام نيمي از شب را پيش او مي‌مانيم و نيمي ديگر را روي اين راحتي مي‌خوابيم. به نوبت. از دکتر مي‌خواهيم دست کم هفته‌اي دوبار به ديدنش بيايد. شازده هرچه مي‌خواهد بگويد. البته حرفي هم ندارد، چون اين‌طوري ارزان‌تر تمام مي‌شود.»
تلفن زنگ زد. زنگ زدن تلفن آن‌ها در آن ساعت شب عجيب بود. دمپايي مرد از پاي چپش بيرون آمده بود و او ايستاده وسط اتاق، مثل بچه‌ها، بي‌دندان، به زنش خيره شده بود و در پي دمپاي پاشنه و پنجة پايش را روي زمين مي‌کشيد. چون زن بهتر انگليسي حرف مي‌زد. تلفن‌ها را او جواب مي‌داد. دختري با صداي زير ضعيفي گفت: «مي‌شود با چارلي صحبت کنم؟»
«چه شماره‌اي گرفته‌ايد؟ نه. شماره درست نيست.»
با ملايمت گوشي را گذاشت. دستش به سوي قلب فرسودة خسته‌اش رفت.
گفت: «ترساندم.»
مرد لبخند سريعي زد و بي‌درنگ هيجان‌زده حرفش را از سر گرفت. به محض اين‌که صبح بشود، او را مي‌آورند. کاردها را مي‌بايست در يک کشوي قفل‌دار گذاشت. پسر حتي در بدترين حالت‌ها کسي را تهديد نکرده بود.
تلفن دوباره زنگ زد. همان صداي جوان بي‌حالت نگران سراغ چارلي را گرفت.
«شماره را عوضي گرفته‌ايد. بهتان مي‌گويم اشتباهتان چيست: حرف o را به جاي صفر مي‌گيريد.»
بر سر بساط جشن چاي نامنتظر نيمه‌شب خود نشستند. هدية تولد روي ميز بود. مرد چاي را هورت مي‌کشيد، صورتش گل ‌انداخته بود، گه‌گاه ليوانش را مي‌گرداند تا شکر کاملاً در آن حل شود. رگ کنار سر طاسش روي ماه گرفتگي بزرگ سرش برجسته‌تر شده بود، با اين‌که صبح اصلاح کرده بود، ته ريش نقره‌فامي روي چانه‌اش برق مي‌زد. تا زن يک ليوان چاي ديگر برايش بريزد، او عينکش را به چشم گذاشت و با لذت سرگرم وارسي مجدد شيشه‌هاي کوچک و براق زرد و سبز و سرخ مربا شد. لب‌هاي مرطوب و بدقواره‌اش برچسب‌هاي خواناي روي شيشه‌ها را با صداي بلند هجي‌کنان مي خواند: زرد‌آلو، انگور، آلوسياه، به سيب جنگلي رسيده بود که تلفن دوباره زنگ زد.


از مجموعة داستان کوتاه:از اين زمان از آن مکان


پانويس‌ها:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.Sol
2.Issac
3.Rebacca Borisovna
4.Soloveichik
5.Minsk
6.Herman Brink
7.Rosa
8.Solov
9.Elsa


نقد ايماها و اشاره ها را به قلم روی جانسون اينجا بخوانيد


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS0785
تاريخ ارسال : چهارشنبه 10 آبان 1385
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate