برگردان: فرشته مولوي
بهياد بياور اوربانو گومث(1) را، پسر دون اوربانو، نوة ديماس(2)، همانکه آوازهاي شباني را رهبري ميکرد و وقتي آنفلونزا شيوع پيدا کرد، در حاليکه ميخواند «فرشتة ملعون غرغر ميکند»، مرد. خيلي وقت پيش بود، شايد پانزده سالي بشود. اما تو بايد او را بهياد بياوري.
بهياد بياور که او را «پدربزرگ» صدا ميکرديم، چون پسر ديگرش، فيدنثيو(3) گومث، دو دختر خيلي شوخ و شنگ داشت، يکي سبزه وکوتاه که لقب ناپسند «از خود راضي » گرفته بود، و ديگري که راستي بلند بالا بود و چشمهاي آبي داشت –و حتي ميگفتند که دخترش نيست– و اگر بازهم شرح و تفصيل بيشتري ميخواهي، بايد بگويم که گرفتار سکسکه بود. بهياد بياور در مراسم عشاء رباني و درست در لحظة ترفيع، به سکسکه افتاد و چه آشوبي بپا کرد –انگار که در يک آن هم ميخنديد و هم گريه ميکرد. تا اينکه او را بيرون بردندش و کمي آبقند به او دادند تا آرام شد. آخرش با لثيو چيکو(4)، صاحب ميخانهاي که قبلاً مال ليبراذو(5) بود، بالاي رودخانه جايي که آسياي تخم کتان تئودولوس(6) هست، ازدواج کرد.
بهياد بياور که مادرش را «بادنجان» صدا ميکردند چون هميشه تو دردسر ميافتاد و آخر کار يک بچه پس ميانداخت. ميگويند که پول و پلهاي داشت، اما همهاش را صرف کفن و دفن ميکرد، چون همة بچههايش کمي بعد از آنکه دنيا ميآمدند ميمردند و او هم هميشه جماعتي را راه ميانداخت تا براي آنها آواز بخوانند و با موسيقي روانه گورستانشان کنند، و يک دستة کر از پسرها هم «حمد و نثا» و «شکوه و جلال» و آن آوازي را که ميگويند: «اکنون، خداوندگارا، فرشتة کوچک ديگري برايت ميفرستيم،» ميخواندند. اينطور بود که فقير شد -هر کفن و دفني کلي برايش خرج بر ميداشت چون در شب زندهداريها به مهمانها مشروب ميداد. فقط دو تا از بچهها زنده ماندند، اوربانو و ناتاليا، که فقير بهدنيا آمدند، و مادرشان بزرگ شدنشان را نديد چون آخرش، وقتي که ديگر سنش بالا رفته و به پنجاه سالگي نزديک شده بود، سر زا رفت.
بايد او را بشناسي، چون دعوايي بود، هميشه با زنهاي فروشندة بازار جر و بحث ميکرد: وقتي ميخواستند گوجه فرنگي را گران بفروشند، قشقرقي راه ميانداخت و ميگفت که دارند ميچاپندش. بعدها وقتي دست تنگ شد، ميديديش که دور و بر زبالهها ميپلکد، خرده پياز و لوبيا پخته و گاه گداري هم تکه نيشکري «براي شيرين کردن دهان بچههايش» جمع ميکند، دو تا بچه داشت، انگار که گفتم، که تنها بچههايي بودند که جان بهدر بردند. بعد، ديگر کسي چيز بيشتري از او نميداند.
آن اوربانو گومث همسن و سال ما بود -شايد چند ماهي بزرگتر- تو بازي شير يا خط و جر زدن استاد بود. بهياد بياور که بهما گل ميخک ميفروخت و ما هم ميخريديم، در حاليکه رفتن به کوه و چيدن گل مثل آب خوردن آسان بود. انبههايي را که از درخت انبة حياط مدرسه ميکند و کش ميرفت، به ما ميفروخت و همينطور پرتقال با فلفل قرمز از دم مدرسه ميخريد به دو سنت و بعد به پنج سنت به ما ميفروخت. هر خرت و پرتي را که در جيبش پيدا ميشد، از تيلههاي عقيق گرفته تا فرفره و دوک و حتي سوسکهاي سبز، از آنهايي که آدم نخ به پايشان ميبندد تا خيلي دور نپرند، را به بخت آزمايي ميفروخت. بهياد بياور که از همة ما زرنگتربود.
برادر زن ناچيتو ريورو(7) بود، همان ناچيتو که کمي بعد از عروسي خل شد، و زنش، اينس(8) براي آنکه نانش را در بياورد مجبور شد توي بزرگراه دکة آبميوه فروشي باز کند، درحاليکه ناچيتو تمام روز با ماندوليني که در سلماني دون رفوخيو(9) به او قرض داده بودند، آهنگهاي هچل هف ميزد.
ما با اوربانو به ديدن خواهرش ميرفتيم و آبميوه نسيه ميخورديم و هيچوقت پولش را نميداديم. چون هيچوقت پولي نداشتيم. بعدها ديگر دوستي برايش باقي نماند، چون همة ما تا ميديديمش جيم ميشديم مبادا بخواهد پول آبميوهها را از ما بگيرد.
شايد از همان وقت بد شد، يا شايد هم درست از وقتي که دنيا آمد، اينطور بود.
پيش از سال پنجم از مدرسه اخراجش کردند، چون وقتي داشت با دختر عمويش، «از خود راضي» توي چاه خشک پشت مستراح زن و شوهر بازي ميکرد، غافلگير شد. گوشش را گرفتند و کشان کشان تا در اصلي بردندش. در حاليکه همه از خنده روده بر شده بودند، او را از ميان رديف پسرها و دخترها گذراندند تا خجالت بکشد. اما او با سربالا گرفته از ميان ما گذشت، و مشتش را براي همة ما تکان داد، انگار ميگفت: «حساب همهتان را ميگذارم کف دستتان.»
و بعد نوبت دختره شد. با صورتي جمع شده و پوستي چين خورده بيرون آمد و چشم از آجر کف حياط بر نميداشت تا اينکه دم در بغضش ترکيد، چنان با سر و صدا گريه ميکرد که صداي گريهاش را تمام بعدازظهر ميتوانستي بشنوي انگار که زوزة شغال بود.
فقط اگر واقعاً کم حافظه باشي، يادت نخواهد آمد.
ميگويند که عمويش فيدنثيو، همان که آسيا داشت، چنان گرفتش به باد کتک که بفهمي نفهمي عليل شد، و چنان خل شد که از آبادي فرار کرد.
چيزي که مسلم است، ايناست که ديگر او را دورو بر اينجا نديديم تا وقتي که با لباس پليس برگشت. هميشه سر چهار راه اصلي، روي نيمکتي مينشست و تفنگش را ميان دو پايش ميگرفت و با نفرت به همة ما خيره ميشد. با کسي حرف نميزد. به کسي سلام نميکرد. و اگر کسي نگاهش ميکرد، وانمود ميکرد که او را نميشناسد.
همانروزها بود که شوهر خواهرش را، همان که ماندولين ميزد، کشت ناچيتو تصميم گرفت برود و شب، کمي بعد از ساعت هشت، وقتيکه هنوز براي ارواحي که در برزخاند، ناقوس ميزدند، براي او ساز بزند و آواز بخواند. بعد صداي جيغ و داد آمد و مردمي که در کليسا دعا ميخواندند بيرون دويدند و آنها را آنجا ديدند: ناچيتو به پشت بر زمين افتاده بود و با ماندولين از خودش دفاع ميکرد و اوربانو با ته قنداق موزرش پشت سر هم او را ميزد، و صداي داد و فرياد مردم را نميشنيد، مثل سگ هار شده بود. تا اينکه کسي که حتي اهل اينجا نبود از ميان جمعيت بيرون آمد و پيش رفت و تفنگ را از دستش گرفت و با آن ضربهاي به پشتش زد و روي نيمکت باغ انداختش. اوربانو روي نيمکت دراز افتاد.
گذاشتند که شب را همانجا بگذراند. سپيده که زد بهراه افتاد. ميگويند که اول به کليساي بخش رفت و حتي از کشيش طلب آمرزش کرد، اما کشيش خواهش او را برآورده نکرد.
در جاده دستگيرش کردند. ميلنگيد و وقتي نشسته بود تا استراحتي کند، به او رسيدند و گرفتندش. مقاومتي نکرد. ميگويند که خودش طناب را دور گردنش انداخت و حتي درختي را که ميخواستند به آن دارش بزنند، خودش انتخاب کرد.
بايد او را بهياد بياوري، چون در مدرسه همکلاس بوديم، و تو درست همانطور که من ميشناختمش، او را ميشناختي.
برگرفته از کتاب دشت مشوش
نشر گردون 1369
------------------------------------------------------------------------------
پانويسها:
) 1)- Urbano Gomez
(2)- Dimas
(3)- Fidencio
(4)- Lucio Chico
(5)- Librado
(6)- Teodulos
(7)- Nachito Rivero
(8)- lnes
(9)- don Refugio
داستان (شبي که تنهايش گذاشتند) اثر خوان رولفو را اينجا بخوانيد
زندگينامة خوان رولفو را اينجا بخوانيد
داستان تپة کومادرس اثر خوان رولفو را اینجا بخوانید