خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
شب سي‌اُم

هزار و يک شب

حكايت خياط و احدب و يهودي و مباشر و نصراني (بخش ششم)


چون شب سي‌اُم برآمد
          گفت: اي ملك جوان‌بخت، قاضي به غلامان من گفت كه:«خواجة شما را به چه گناه كشته‌ام؟ و اين دلاك از بهر چه در ميان شما ايستاده و جامة خود را چرا دريده است؟» دلاك گفت:«تو خواجة ما را درهمين ساعت با تازيانه مي‌زدي كه من فرياد او را شنيدم!»
                    قاضي گفت:«چه گناه كرده بود و به خانة منش كِه آورد و چه قصد داشت؟»
                    دلاك گفت:«سخن‌دراز مي‌كني و همي‌خواهي كه خون خواجه بپوشاني. من چه‌گونگي را نيك مي‌دانم. دختر تو عاشق او و او عاشق دختر توست. چون او به خانة تو آمد به غلامان فرمودي كه او را بزنند. اكنون در ميان ما و تو، حُكم از خليفه بايد و يا خواجة ما به‌در آور و مگذار كه ما به خانة تو درآييم و او را به‌درآوريم!»
          قاضي چون اين سخن بشنيد از مردم شرمسار شد و با دلاك گفت:«اگر سخن تو راست است خود به خانه درآي و او را به در آور.»
          در حال همين دلاك بشتابيد و به خانه اندر شد. من گريختن نتوانستم و در آن غرفه كه بودم صندوقي يافتم، در صندوق پنهان شدم. دلاك به‌هيچ‌سو نرفت مگر به غرفه‌اي كه من بودم بيامد. چون به غرفه اندر شد به چپ و راست نگاه كرد، به جز صندوق چيزي نيافت، در حال صندوق را به دوش گرفت. مرا هوش از سر به در شد. ناچار صندوق را گشوده خويشتن به زمين انداختم و پاي من بشكست. با پاي شكسته همي‌دويدم. چون به در خانه رسيدم گروه گروه مردم در آن‌جا بودند. من از بيم جان و شرمساري مردم زر از جيب درآورده بپاشيدم و مردم را با آن زرها مشغول كرده خود در كوچه‌هاي بغداد مي‌دويدم و به هرجا كه مي‌رفتم اين دلاك در دنبال من روان بود و فرياد همي‌زد كه:«خواجة مرا مي‌خواستند بكشند! منت خداي را كه بر اي‌شان ظفر يافتم و خواجه را از دست ايشان خلاص كردم!» و با من گفت:«اي خواجه، بسي شتاب داشتي و اين محنت‌ها بر تو از سوء تدبير تو رسيد. اگر خداي نخواسته من با تو نبودم و از اين ورطه خلاصت نمي‌كردم بسا بود كه راه خلاص نيابي و به انجام كار هلاك شوي. تو از خدا بطلب كه مرا زنده گذارد تا همواره ترا از چنين ورطه‌ها برهانم. سوء تدبير تو مرا كشت! تو همي‌خواستي كه تنها بروي ولي در اين كارها عتاب نكنم و عذر ترا بپذيرم كه تجربت نداري و عجول و كم‌خردي.
                    من با او گفتم:«آن‌چه با من كردي بس نبود كه در دنبال من افتاده‌اي!»
          او هيچ با من نگفت و در كوچه و بازار در پي من همي‌دويد. چون ديدم مرا خلاصي از او ممكن نيست به خداوند دكاني پناه بردم. خداوند دكان او را از من دور كرد. من در مخزن دكان ملول نشسته با خودگفتم:«اين دلاك از من جدا نخواهد شد و مرا خلاصي از او محال است!» در حال گواهان حاضر آورده وصيت بگذاردم و مال به پيوندان بخش كردم و كهتران را به مهتران سپردم. خانه و ضياع و عقار بفروختم و از بغداد به‌در آمدم كه از اين قلتبان خلاص شوم. ديرگاهي در اين شهر بودم. امروز كه بدين‌جا مهمان آمدم اين احمق را ديدم كه در صدر مجلس نشسته ديگر بدين مكان نتوانم نشست و خاطرم خرسند نخواهد بود و به ديدار اين، شكيبا نتوانم شد، كه پاي مرا شكسته و از كردار زشت خود خاطر مرا خسته است.
          چون آن جوان قصة خود فروخواند از مجلس بازگشت. آنگاه از دلاك پرسيدم كه:«جوان راست گفت يا نه؟»
                    دلاك گفت:«من با او همه نيكويي كردم ولي او ندانست. اگر من اين خوبي‌ها نكرده بودم هر آينه هلاك مي‌شد و او را به‌جز من كس خلاص نكرده است. هزار شكر كه پاي او بشكست و جان به سلامت برد. اگر من فضول بودم چنين نيكويي با او نمي‌كردم و من اكنون حديثي بازگويم تا شما بدانيد كه كم‌سخنم و فضول نيستم و برادران من پرگوي هستند و حكايت اين است كه:


حكايت شيخ خاموش و برادرانش
          در عهد خلافت منتصر به‌الله در بغداد بودم و خليفه فقرا و مساكين را دوست مي‌داشت و با عُلما و صالحان به‌سر مي‌برد. قضا را روزي به ده تن از بغداديان خشم آورد و متولي بغداد را فرمود كه ايشان را درزورقي بياورد. من چون در راه ايشان را ديدم با خود گفتم كه:«اين جماعت بدين‌سان گرد نيامده‌اند مگر اين‌كه به مهماني همي‌روند و وقت را به‌عيش و نوش خواهند گزارد. بهتر اين است كه با ايشان يار شوم.» پس با ايشان به زورق نشستم. خادمان والي زنجير به گردن ايشان بنهادند و زنجيري هم به گردن من بنهادند. من هيچ نگفتم و از مروت و كم‌سخني نخواستم بگويم. پس همة ما را نزد خليفه برده خليفه به كشتن آن ده تن فرمان داد. سياف هر ده تن را به قتل رسانيد. خليفه چون مرا ديد به سياف گفت:«چرا همه را نكشتي؟»
                    سياف گفت:«هر ده تن بكشتم.»
          خليفه گفت كشتگان بشمردند و دانست كه ده تن هستند. آنگاه روي به من كرد كه:«چون است هيچ‌سخن نگفتي و چرا با گناه‌كاران به زنجير اندري؟»
          من گفتم:«اي خليفه، بدان كه من شيخ خاموش هستم و خردمندي و كم‌سخني‌ام شهرة روزگار است. شغل من دلاكي است. ديروز هنگام بامداد ديدم كه اين ده تن به زورق اندر شدند. مرا گمان اين بود كه مهماني روند. با ايشان به زورق بنشستم ساعتي. ديدم ايشان گناه‌كارانند. چون خادم زنجير به گردنشان بنهاد به گردن من نيز زنجير نهاد. من از جوانمردي هيچ نگفتم تا اين‌كه مرا با ايشان پيش خليفه آوردند و خليفه به كشتن ده تن فرمان داد. من در معرض شمشير بودم و خويشتن را به خليفه نشناساندم. اي خليفه، اين جوانمردي بزرگ نبود كه من سخن نگفتم و خود را به كشتني‌ها انباز كردم و پيوسته كار من اين‌گونه جوانمردي‌ها و نيكويي‌هاست.
          خليفه چون سخنان من بشنيد دانست كه مردي هستم با مروت و كم‌سخن و هرگز سخني دراز نكنم، چنان‌كه اين جوان گمان مي‌كند و حال آن‌كه من او را از ورطه‌اي خلاص كرده‌ام!
                    آنگاه خليفه پرسيد كه:«برادران تو نيز چون تو حكيم و دانش‌مند و كم‌سخن هستند؟»
                    گفتم:«معاذالله، هرگز چون من نيستند. اي خليفه، تو مرا بدنام كردي كه با ايشان شمردي! هريك از ايشان را از بي‌مروتي و پرگويي آفتي رسيده. يكي اعرج است و يكي اعوج و سيمين افلج و چهارمين اعمي است و يكي را گوش و بيني و يكي را هر دو لب بريده‌اند. و اي خليفه، گمان مكن كه من سخن دراز مي‌كنم ولي قصد من اين است كه ترا آگاه سازم از اين‌كه من با مروت و جوانمردتر از برادران خويشتنم و هر يك از ايشان حكايتي دارند كه آن حكايت سبب گرفتاري او گشته. اگر بخواهي يك‌يك بازگويم.


حكايت اعرج
          اما برادر اعرجم در بغداد خياطي داشت و دكان از مردي توانگر كرايه كرده بود و آن مرد خانه‌اي در پهلوي دكان داشت و به نزديك خانه او را آسيابي بود. روزي برادرِ اعرجم در دكان نشسته خياطي مي‌كرد. وقتي سر برداشت زني را ديد كه از منظرة خانه سر به در آورده به مردم نظاره مي‌كند. چون برادرم او را بديد بي‌اختيار دست از كار كشيده تا شام بيكار نشست. دگر روز بامدادان دكان بگشود و به خياطي نشست، ولي سوزني مي‌دوخت و نگاهي به سوي غرفه مي‌كرد كه شايد آن ماه‌روي را باز بيند، و تا پسين مقدار يك درم كار نكرد. و ديرگاهي او را كار چنين بود تا اين كه خداوند خانه روزي متاعي به نزد برادر من آورد و گفت:«اين را ببر و بدوز.»
          برادرم منت‌پذير شد و تا شام همي‌بريد و همي‌دوخت. آنگاه خداوند خانه از اجرت خياطي‌اش بازپرسيد. برادرم سخني نگفت و حال آن‌كه گرسنه بود و درمي نداشت و تا سه روز رنج همي‌برد تا اين‌كه خياطي جامه‌هاي خداوندِ خانه را به انجام رسانيده نزد ايشان برد. و زن، به شوهر خود از ميل خياط بر او آگاهي داده بود و زن و شوهر با هم يك‌دله گشته بودند كه آن‌چه جامه داشته باشند بي‌اجرت به برادر من بدهند بدوزد و او را مسخره كنند.
          چون برادرم خياطت ايشان به انجام رسانيد ايشان حيلتي ساختند و كنيزي را به برادر من كابين كردند و شبي كه مي‌خواستند برادر مرا نزد كنيز برند با او گفتند:«امشب در همين آسيا بخواب كه مصلحت در اين است!»
          برادرم گمان كرد كه ايشان قصدِ صحيحي دارند، پس تنها در آسيا بخسبيد. پاسي از شب رفته بود كه آسيابان درآمد. چون او را در آن‌جا يافت به جاي گاو به آسياش بست. چون نزديك صبح شد شوهر زن بيامد، ديد كه آسيابان او را به آسيا بسته تازيانه‌اش مي‌زند و او آسيا همي‌گرداند. شوهر زن بازگشت و هنگام برآمدن آفتاب كنيزكي كه بر وي تزويج كرده بودند به آسيا درآمد و او را از آسيا خلاص كرد و گفت:«به من و خاتون بسي دشوار شد كه شنيديم بر تو اين ماجرا رفته.» و او را از بس زده بودند زبان پاسخ نداشت.
          چون برادرم به منزل بازگشت آن شيخ كه كنيز را بر وي عقد كرده بود نزد او شد و سلام و مبارك باد كرد و گفت:«خوش باد بر تو بوس و كنار عروس.»
                    برادرم گفت:«خدا دروغگو را ميامرزاد! اي مزور، نيامده‌اي مگر اين‌كه مرا ببري و به آسيا ببندي!»
                    شيخ گفت:«اين سخنان چيست؟ حكايت با من بازگو.»
          برادرم ماجرا با وي بازگفت. شيخ گفت:«ستارة تو با ستارة زن موافق نيامده ولي اگر من بخواهم مي‌توانم كه عقد دگرگونه بكنم تا ستاره‌ات با زن موافق آيد.»
                    برادرم گفت:«ديگر چه حيلت داري كه به كار بري؟ من از زن گرفتن درگذشتم.»
          پس از آن برادرم به دكان آمده چشم به راه بود كه كاري به‌هم رسد و از مزد آن قيمت ناني پديد آيد كه ناگاه خاتون با كنيزك حيله‌اي ساخته كنيز را پيش او فرستاد. كنيز پيش او آمده گفت:«خاتون به تو مشتاق است و از بهر ديدن جمال تو در منظره نشسته.»
          برادرم نگاه كرد ديد كه خاتون در منظره نشسته گريان‌گريان مي‌گويد كه چرا پيوند بريدي و عهدشكستي!
                    به آخر دوستي نتوان بريدن
                                        به اول خود نمي‌بايست پيوست
          برادرم پاسخ نگفت. زن سوگند ياد كرد كه آن‌چه در آسيا به تو رسيده مرا از آن آگاهي نبوده. برادرم دوباره فريب خورده شيفتة او گشت و ملالتش رفع شد و با وي سخن گفت.
          چون زن از منظره سر بازكشيد برادرم به خياطت بپرداخت. ساعتي ديگر كنيز نزد وي آمد و گفت:«خاتون ترا سلام رسانيد و گفت كه شوهرم قصد كرده كه امشب در خانة يكي از ياران خود به روز آورد. تو نيز نزد من آي كه امشب به عيش و شادي به روز آوريم.» و زن را با شوهر خُدعتي در ميان بود، ولي برادرم نمي‌دانست.
          چون هنگام شام شد كنيز باز آمد، برادرم را نزد خاتون برد. خاتون گفت:«بسي آرزومند تو بودم.»
                    برادرم گفت:«پيش از همة كارها مرا به بوسه‌اي بنواز.»
          هنوز سخن او به انجام نرسيده بود كه شوهر زن درآمد و برادرم را بگرفت. خواست كه به سوي شحنه‌اش برد، بيچاره تضرع كرده بناليد، ولي ناليدنش سودي نبخشيد و او را به خانه شحنة برد. شحنه گفت نخست با تازيانه تنش را فكار كردند، پس از آن بر اشترش بنشاندند كوچه به كوچه بگرداندند و ندا دردادند كه هركس پيش زن بيگانگان رود پاداش وي همين است.
          در آن حالت از اشتر بيفتاد و پايش بشكست. پس از آن شحنه از شهر بيرونش كرد و او نمي‌دانست به كدام سو رود. من در خشم شده خود را به وي رساندم و او را به خانة خويش آورده تا امروز نان و جامه به او دهم.
          خليفه از سخن من بخنديد و با من گفت:«احسنت!»
                    گفتم:«من اين تحسين از تو قبول نمي‌كنم مگر اين‌كه گوش به من بداري تا حكايت پنج برادر ديگر را با تو بگويم و گمان مكن كه من بيهوده‌گو و سخن‌درازم.»
                    خليفه گفت:«ماجراي برادران بازگو و آن دُرها را آويزة گوش ما گردان.»
          پس گفتم اي خليفه،


حكايت بقبق
          برادر ديگرم بقبق نام داشت. روزي به قصد انجام كاري به كوچه‌اي اندر همي‌رفت. پيرزني او را پيش‌آمد و با او گفت:«ساعتي بايست تا كاري بر تو عرضه دارم. اگر آن كار ترا پسند آيد بكن.»
          برادرم بايستاد. عجوز گفت:«ترا به چيزي دلالت كنم به شرط اين‌كه سخن دراز نكني!»
                    برادرم گفت:«سخن بازگو.»
                    عجوز گفت:«چه مي‌گويي در اين‌كه امشب در خانه‌اي خوب با شاهدي شكرلب بر لب‌ِ جويي نشسته بادة صاف انگوري بنوشي و از بوس و كنار او تمتع برگيري و تا بامداد ترا كار همين باشد و اگر شرط نگاه‌داري سودهاي بسيار همي‌ببري؟»
          برادرم چون اين بشنيد گفت:«اي خاتون، چه‌گونه از همة مردم مرا از بهر اين كار برگزيدي و چه از من پسند افتاد؟»
                    عجوز گفت:«نگفتمت كه سخن دراز مكن و پرگو مباش! اكنون لب از گفتار بربند و با من بيا.»
          آنگاه عجوز پيش افتاد و برادرم نيز به طمع آن چيزها كه شنيده بود از دنبال وي روان شد، تا به خانه‌اي وسيع برسيدند و از طبقه‌اي به طبقه‌اي ديگر رفتند و از غرفه‌اي به غرفة ديگر شدند. برادرم ديد كه چهار تن از دختران ماهروي در آن‌جا هستند كه چشم كس نكوتر از ايشان نديده و ايشان با آوازهاي خوش مي‌خوانند و دَف و چنگ همي‌نوازند. آنگاه يكي از آن دختران قدحي شراب بنوشيد و قدحي ديگر به برادرم داد. چون برادرم قدح بنوشيد دختر تپانچه بر قفاي وي زد. برادرم در خشم شد و بيرون آمد. عجوز از عقب او بيامد و با چشم اشارت مي‌كرد كه يعني بازگرد. برادرم بازگشت و بنشست. هنوز سخني نگفته بود كه دختر قفاي ديگر بزد. برادرم برخاست كه از پي كار خويش رود. عجوز سر راهش گرفته گفت:«اندكي صبر كن تا به مراد خويشتن برسي.»
                    برادرم گفت:«مي‌خواهم صبر نكنم و به مراد خويشتن نرسم.»
                    عجوز گفت:«صبر كن. چون مست شوي به مراد خود برسي.»
          آنگاه برگشت و به جاي خود بنشست. دختران همگي برخاستند. عجوز با ايشان گفت:«او را برهنه سازند و گلاب بر تن و روي او بيفشانند.»
          دختران جامه‌هاي او بركنده گلابش بزدند. آنگاه دختري كه از همه نكوتر بود پيش آمد و به برادرم گفت:«خدا ترا شاد كناد كه ما را از آمدنت شاد كردي! و هرگاه كه شرط بپذيري و عهد نشكني به مراد خودخواهي رسيد.»
                    برادرم گفت:«اي خاتون، من از مملوكان تو هستم.»
                    دختر گفت:«بدان كه مرا به طرب رغبتي است تمام. هر كه فرمان من برد به مراد خويش مي‌رسد.»
          پس از آن دختران بخواندند و چنگ و دف بنواختند. هنگامة طرب گرم شد. آنگاه دخترك با كنيزي گفت:«خواجة خود را بگير و حاجت او را برآور و به زودي نزد منش بازگردان!»
          كنيزك برادر مرا گرفته برفت. او نمي‌دانست با او چه خواهد كرد و عجوز بر اثر ايشان رفته با برادرم گفت:«اندكي صبر كن تا به مراد خويشتن برسي. هنوز يك چيز باقي مانده و آن اين است كه زنخ ترا بتراشند.»
                    برادرم گفت:«با رسوايي مردم چه كنم؟»
                    عجوز گفت:«اين دختر ترا بسي دوست مي‌دارد و همي‌خواهد كه تو ساده شوي و موي زنخ تو چون خار بر روي او نخلد. تو اكنون شكيبا شو تا به آرزوي خويشتن برسي.»
          برادرم سخن بپذيرفت. دخترك زنخ او را تراشيده به مجلسش بازآورد و او را ابروان و زنخ و سبلت تراشيده بود. دخترك از هيئت او بترسيد. پس از آن بسيار بخنديد و گفت:«آقاي من، با اين صورت خوب مرا مفتون كردي! اكنون به جان منت سوگند كه برخيز و رقص كن.»
          در حال برادرم برخاسته به رقص آمد و دختران و كنيزكان آن‌چه كه به خانه اندر نارنج و ليمو و ترنج بود بر وي بينداختند و تپانچه بر وي مي‌زدند تا اين‌كه بر زمين افتاد.
                    عجوز گفت:«اينك به مقصود رسيدي. چيزي كه باقي مانده اين است كه دخترك را عادت چنان است كه چون مست شود كسي را به خود راه نمي‌دهد، تا اين‌كه جامه‌ها بَركَند و عريان بايستد! تو نيز بايد جامه‌هاي خويشتن بكني و چنان‌كه اوست عريان بايستي. پس از آن همي‌دَوَد گويا كه از تو مي‌گريزد. تونيز به هرسو كه او مي‌دود بدوي تا ترا آلت راست شود. آنگاه ترا به خويشتن راه مي‌دهد.
          برادر من چون اين سخن بشنيد با آن حالت رنجور برخاست و جامة خويشتن بركند و عريان بايستاد.


چون قصه بدين‌جا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.


<<شب قبل


شب بعد>>


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS0654
تاريخ ارسال : جمعه 30 تیر 1385
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate