حكايت خياط و احدب و يهودي و مباشر و نصراني (بخش ششم)
چون شب سياُم برآمد
گفت: اي ملك جوانبخت، قاضي به غلامان من گفت كه:«خواجة شما را به چه گناه كشتهام؟ و اين دلاك از بهر چه در ميان شما ايستاده و جامة خود را چرا دريده است؟» دلاك گفت:«تو خواجة ما را درهمين ساعت با تازيانه ميزدي كه من فرياد او را شنيدم!»
قاضي گفت:«چه گناه كرده بود و به خانة منش كِه آورد و چه قصد داشت؟»
دلاك گفت:«سخندراز ميكني و هميخواهي كه خون خواجه بپوشاني. من چهگونگي را نيك ميدانم. دختر تو عاشق او و او عاشق دختر توست. چون او به خانة تو آمد به غلامان فرمودي كه او را بزنند. اكنون در ميان ما و تو، حُكم از خليفه بايد و يا خواجة ما بهدر آور و مگذار كه ما به خانة تو درآييم و او را بهدرآوريم!»
قاضي چون اين سخن بشنيد از مردم شرمسار شد و با دلاك گفت:«اگر سخن تو راست است خود به خانه درآي و او را به در آور.»
در حال همين دلاك بشتابيد و به خانه اندر شد. من گريختن نتوانستم و در آن غرفه كه بودم صندوقي يافتم، در صندوق پنهان شدم. دلاك بههيچسو نرفت مگر به غرفهاي كه من بودم بيامد. چون به غرفه اندر شد به چپ و راست نگاه كرد، به جز صندوق چيزي نيافت، در حال صندوق را به دوش گرفت. مرا هوش از سر به در شد. ناچار صندوق را گشوده خويشتن به زمين انداختم و پاي من بشكست. با پاي شكسته هميدويدم. چون به در خانه رسيدم گروه گروه مردم در آنجا بودند. من از بيم جان و شرمساري مردم زر از جيب درآورده بپاشيدم و مردم را با آن زرها مشغول كرده خود در كوچههاي بغداد ميدويدم و به هرجا كه ميرفتم اين دلاك در دنبال من روان بود و فرياد هميزد كه:«خواجة مرا ميخواستند بكشند! منت خداي را كه بر ايشان ظفر يافتم و خواجه را از دست ايشان خلاص كردم!» و با من گفت:«اي خواجه، بسي شتاب داشتي و اين محنتها بر تو از سوء تدبير تو رسيد. اگر خداي نخواسته من با تو نبودم و از اين ورطه خلاصت نميكردم بسا بود كه راه خلاص نيابي و به انجام كار هلاك شوي. تو از خدا بطلب كه مرا زنده گذارد تا همواره ترا از چنين ورطهها برهانم. سوء تدبير تو مرا كشت! تو هميخواستي كه تنها بروي ولي در اين كارها عتاب نكنم و عذر ترا بپذيرم كه تجربت نداري و عجول و كمخردي.
من با او گفتم:«آنچه با من كردي بس نبود كه در دنبال من افتادهاي!»
او هيچ با من نگفت و در كوچه و بازار در پي من هميدويد. چون ديدم مرا خلاصي از او ممكن نيست به خداوند دكاني پناه بردم. خداوند دكان او را از من دور كرد. من در مخزن دكان ملول نشسته با خودگفتم:«اين دلاك از من جدا نخواهد شد و مرا خلاصي از او محال است!» در حال گواهان حاضر آورده وصيت بگذاردم و مال به پيوندان بخش كردم و كهتران را به مهتران سپردم. خانه و ضياع و عقار بفروختم و از بغداد بهدر آمدم كه از اين قلتبان خلاص شوم. ديرگاهي در اين شهر بودم. امروز كه بدينجا مهمان آمدم اين احمق را ديدم كه در صدر مجلس نشسته ديگر بدين مكان نتوانم نشست و خاطرم خرسند نخواهد بود و به ديدار اين، شكيبا نتوانم شد، كه پاي مرا شكسته و از كردار زشت خود خاطر مرا خسته است.
چون آن جوان قصة خود فروخواند از مجلس بازگشت. آنگاه از دلاك پرسيدم كه:«جوان راست گفت يا نه؟»
دلاك گفت:«من با او همه نيكويي كردم ولي او ندانست. اگر من اين خوبيها نكرده بودم هر آينه هلاك ميشد و او را بهجز من كس خلاص نكرده است. هزار شكر كه پاي او بشكست و جان به سلامت برد. اگر من فضول بودم چنين نيكويي با او نميكردم و من اكنون حديثي بازگويم تا شما بدانيد كه كمسخنم و فضول نيستم و برادران من پرگوي هستند و حكايت اين است كه:
حكايت شيخ خاموش و برادرانش
در عهد خلافت منتصر بهالله در بغداد بودم و خليفه فقرا و مساكين را دوست ميداشت و با عُلما و صالحان بهسر ميبرد. قضا را روزي به ده تن از بغداديان خشم آورد و متولي بغداد را فرمود كه ايشان را درزورقي بياورد. من چون در راه ايشان را ديدم با خود گفتم كه:«اين جماعت بدينسان گرد نيامدهاند مگر اينكه به مهماني هميروند و وقت را بهعيش و نوش خواهند گزارد. بهتر اين است كه با ايشان يار شوم.» پس با ايشان به زورق نشستم. خادمان والي زنجير به گردن ايشان بنهادند و زنجيري هم به گردن من بنهادند. من هيچ نگفتم و از مروت و كمسخني نخواستم بگويم. پس همة ما را نزد خليفه برده خليفه به كشتن آن ده تن فرمان داد. سياف هر ده تن را به قتل رسانيد. خليفه چون مرا ديد به سياف گفت:«چرا همه را نكشتي؟»
سياف گفت:«هر ده تن بكشتم.»
خليفه گفت كشتگان بشمردند و دانست كه ده تن هستند. آنگاه روي به من كرد كه:«چون است هيچسخن نگفتي و چرا با گناهكاران به زنجير اندري؟»
من گفتم:«اي خليفه، بدان كه من شيخ خاموش هستم و خردمندي و كمسخنيام شهرة روزگار است. شغل من دلاكي است. ديروز هنگام بامداد ديدم كه اين ده تن به زورق اندر شدند. مرا گمان اين بود كه مهماني روند. با ايشان به زورق بنشستم ساعتي. ديدم ايشان گناهكارانند. چون خادم زنجير به گردنشان بنهاد به گردن من نيز زنجير نهاد. من از جوانمردي هيچ نگفتم تا اينكه مرا با ايشان پيش خليفه آوردند و خليفه به كشتن ده تن فرمان داد. من در معرض شمشير بودم و خويشتن را به خليفه نشناساندم. اي خليفه، اين جوانمردي بزرگ نبود كه من سخن نگفتم و خود را به كشتنيها انباز كردم و پيوسته كار من اينگونه جوانمرديها و نيكوييهاست.
خليفه چون سخنان من بشنيد دانست كه مردي هستم با مروت و كمسخن و هرگز سخني دراز نكنم، چنانكه اين جوان گمان ميكند و حال آنكه من او را از ورطهاي خلاص كردهام!
آنگاه خليفه پرسيد كه:«برادران تو نيز چون تو حكيم و دانشمند و كمسخن هستند؟»
گفتم:«معاذالله، هرگز چون من نيستند. اي خليفه، تو مرا بدنام كردي كه با ايشان شمردي! هريك از ايشان را از بيمروتي و پرگويي آفتي رسيده. يكي اعرج است و يكي اعوج و سيمين افلج و چهارمين اعمي است و يكي را گوش و بيني و يكي را هر دو لب بريدهاند. و اي خليفه، گمان مكن كه من سخن دراز ميكنم ولي قصد من اين است كه ترا آگاه سازم از اينكه من با مروت و جوانمردتر از برادران خويشتنم و هر يك از ايشان حكايتي دارند كه آن حكايت سبب گرفتاري او گشته. اگر بخواهي يكيك بازگويم.
حكايت اعرج
اما برادر اعرجم در بغداد خياطي داشت و دكان از مردي توانگر كرايه كرده بود و آن مرد خانهاي در پهلوي دكان داشت و به نزديك خانه او را آسيابي بود. روزي برادرِ اعرجم در دكان نشسته خياطي ميكرد. وقتي سر برداشت زني را ديد كه از منظرة خانه سر به در آورده به مردم نظاره ميكند. چون برادرم او را بديد بياختيار دست از كار كشيده تا شام بيكار نشست. دگر روز بامدادان دكان بگشود و به خياطي نشست، ولي سوزني ميدوخت و نگاهي به سوي غرفه ميكرد كه شايد آن ماهروي را باز بيند، و تا پسين مقدار يك درم كار نكرد. و ديرگاهي او را كار چنين بود تا اين كه خداوند خانه روزي متاعي به نزد برادر من آورد و گفت:«اين را ببر و بدوز.»
برادرم منتپذير شد و تا شام هميبريد و هميدوخت. آنگاه خداوند خانه از اجرت خياطياش بازپرسيد. برادرم سخني نگفت و حال آنكه گرسنه بود و درمي نداشت و تا سه روز رنج هميبرد تا اينكه خياطي جامههاي خداوندِ خانه را به انجام رسانيده نزد ايشان برد. و زن، به شوهر خود از ميل خياط بر او آگاهي داده بود و زن و شوهر با هم يكدله گشته بودند كه آنچه جامه داشته باشند بياجرت به برادر من بدهند بدوزد و او را مسخره كنند.
چون برادرم خياطت ايشان به انجام رسانيد ايشان حيلتي ساختند و كنيزي را به برادر من كابين كردند و شبي كه ميخواستند برادر مرا نزد كنيز برند با او گفتند:«امشب در همين آسيا بخواب كه مصلحت در اين است!»
برادرم گمان كرد كه ايشان قصدِ صحيحي دارند، پس تنها در آسيا بخسبيد. پاسي از شب رفته بود كه آسيابان درآمد. چون او را در آنجا يافت به جاي گاو به آسياش بست. چون نزديك صبح شد شوهر زن بيامد، ديد كه آسيابان او را به آسيا بسته تازيانهاش ميزند و او آسيا هميگرداند. شوهر زن بازگشت و هنگام برآمدن آفتاب كنيزكي كه بر وي تزويج كرده بودند به آسيا درآمد و او را از آسيا خلاص كرد و گفت:«به من و خاتون بسي دشوار شد كه شنيديم بر تو اين ماجرا رفته.» و او را از بس زده بودند زبان پاسخ نداشت.
چون برادرم به منزل بازگشت آن شيخ كه كنيز را بر وي عقد كرده بود نزد او شد و سلام و مبارك باد كرد و گفت:«خوش باد بر تو بوس و كنار عروس.»
برادرم گفت:«خدا دروغگو را ميامرزاد! اي مزور، نيامدهاي مگر اينكه مرا ببري و به آسيا ببندي!»
شيخ گفت:«اين سخنان چيست؟ حكايت با من بازگو.»
برادرم ماجرا با وي بازگفت. شيخ گفت:«ستارة تو با ستارة زن موافق نيامده ولي اگر من بخواهم ميتوانم كه عقد دگرگونه بكنم تا ستارهات با زن موافق آيد.»
برادرم گفت:«ديگر چه حيلت داري كه به كار بري؟ من از زن گرفتن درگذشتم.»
پس از آن برادرم به دكان آمده چشم به راه بود كه كاري بههم رسد و از مزد آن قيمت ناني پديد آيد كه ناگاه خاتون با كنيزك حيلهاي ساخته كنيز را پيش او فرستاد. كنيز پيش او آمده گفت:«خاتون به تو مشتاق است و از بهر ديدن جمال تو در منظره نشسته.»
برادرم نگاه كرد ديد كه خاتون در منظره نشسته گريانگريان ميگويد كه چرا پيوند بريدي و عهدشكستي!
به آخر دوستي نتوان بريدن
به اول خود نميبايست پيوست
برادرم پاسخ نگفت. زن سوگند ياد كرد كه آنچه در آسيا به تو رسيده مرا از آن آگاهي نبوده. برادرم دوباره فريب خورده شيفتة او گشت و ملالتش رفع شد و با وي سخن گفت.
چون زن از منظره سر بازكشيد برادرم به خياطت بپرداخت. ساعتي ديگر كنيز نزد وي آمد و گفت:«خاتون ترا سلام رسانيد و گفت كه شوهرم قصد كرده كه امشب در خانة يكي از ياران خود به روز آورد. تو نيز نزد من آي كه امشب به عيش و شادي به روز آوريم.» و زن را با شوهر خُدعتي در ميان بود، ولي برادرم نميدانست.
چون هنگام شام شد كنيز باز آمد، برادرم را نزد خاتون برد. خاتون گفت:«بسي آرزومند تو بودم.»
برادرم گفت:«پيش از همة كارها مرا به بوسهاي بنواز.»
هنوز سخن او به انجام نرسيده بود كه شوهر زن درآمد و برادرم را بگرفت. خواست كه به سوي شحنهاش برد، بيچاره تضرع كرده بناليد، ولي ناليدنش سودي نبخشيد و او را به خانه شحنة برد. شحنه گفت نخست با تازيانه تنش را فكار كردند، پس از آن بر اشترش بنشاندند كوچه به كوچه بگرداندند و ندا دردادند كه هركس پيش زن بيگانگان رود پاداش وي همين است.
در آن حالت از اشتر بيفتاد و پايش بشكست. پس از آن شحنه از شهر بيرونش كرد و او نميدانست به كدام سو رود. من در خشم شده خود را به وي رساندم و او را به خانة خويش آورده تا امروز نان و جامه به او دهم.
خليفه از سخن من بخنديد و با من گفت:«احسنت!»
گفتم:«من اين تحسين از تو قبول نميكنم مگر اينكه گوش به من بداري تا حكايت پنج برادر ديگر را با تو بگويم و گمان مكن كه من بيهودهگو و سخندرازم.»
خليفه گفت:«ماجراي برادران بازگو و آن دُرها را آويزة گوش ما گردان.»
پس گفتم اي خليفه،
حكايت بقبق
برادر ديگرم بقبق نام داشت. روزي به قصد انجام كاري به كوچهاي اندر هميرفت. پيرزني او را پيشآمد و با او گفت:«ساعتي بايست تا كاري بر تو عرضه دارم. اگر آن كار ترا پسند آيد بكن.»
برادرم بايستاد. عجوز گفت:«ترا به چيزي دلالت كنم به شرط اينكه سخن دراز نكني!»
برادرم گفت:«سخن بازگو.»
عجوز گفت:«چه ميگويي در اينكه امشب در خانهاي خوب با شاهدي شكرلب بر لبِ جويي نشسته بادة صاف انگوري بنوشي و از بوس و كنار او تمتع برگيري و تا بامداد ترا كار همين باشد و اگر شرط نگاهداري سودهاي بسيار هميببري؟»
برادرم چون اين بشنيد گفت:«اي خاتون، چهگونه از همة مردم مرا از بهر اين كار برگزيدي و چه از من پسند افتاد؟»
عجوز گفت:«نگفتمت كه سخن دراز مكن و پرگو مباش! اكنون لب از گفتار بربند و با من بيا.»
آنگاه عجوز پيش افتاد و برادرم نيز به طمع آن چيزها كه شنيده بود از دنبال وي روان شد، تا به خانهاي وسيع برسيدند و از طبقهاي به طبقهاي ديگر رفتند و از غرفهاي به غرفة ديگر شدند. برادرم ديد كه چهار تن از دختران ماهروي در آنجا هستند كه چشم كس نكوتر از ايشان نديده و ايشان با آوازهاي خوش ميخوانند و دَف و چنگ همينوازند. آنگاه يكي از آن دختران قدحي شراب بنوشيد و قدحي ديگر به برادرم داد. چون برادرم قدح بنوشيد دختر تپانچه بر قفاي وي زد. برادرم در خشم شد و بيرون آمد. عجوز از عقب او بيامد و با چشم اشارت ميكرد كه يعني بازگرد. برادرم بازگشت و بنشست. هنوز سخني نگفته بود كه دختر قفاي ديگر بزد. برادرم برخاست كه از پي كار خويش رود. عجوز سر راهش گرفته گفت:«اندكي صبر كن تا به مراد خويشتن برسي.»
برادرم گفت:«ميخواهم صبر نكنم و به مراد خويشتن نرسم.»
عجوز گفت:«صبر كن. چون مست شوي به مراد خود برسي.»
آنگاه برگشت و به جاي خود بنشست. دختران همگي برخاستند. عجوز با ايشان گفت:«او را برهنه سازند و گلاب بر تن و روي او بيفشانند.»
دختران جامههاي او بركنده گلابش بزدند. آنگاه دختري كه از همه نكوتر بود پيش آمد و به برادرم گفت:«خدا ترا شاد كناد كه ما را از آمدنت شاد كردي! و هرگاه كه شرط بپذيري و عهد نشكني به مراد خودخواهي رسيد.»
برادرم گفت:«اي خاتون، من از مملوكان تو هستم.»
دختر گفت:«بدان كه مرا به طرب رغبتي است تمام. هر كه فرمان من برد به مراد خويش ميرسد.»
پس از آن دختران بخواندند و چنگ و دف بنواختند. هنگامة طرب گرم شد. آنگاه دخترك با كنيزي گفت:«خواجة خود را بگير و حاجت او را برآور و به زودي نزد منش بازگردان!»
كنيزك برادر مرا گرفته برفت. او نميدانست با او چه خواهد كرد و عجوز بر اثر ايشان رفته با برادرم گفت:«اندكي صبر كن تا به مراد خويشتن برسي. هنوز يك چيز باقي مانده و آن اين است كه زنخ ترا بتراشند.»
برادرم گفت:«با رسوايي مردم چه كنم؟»
عجوز گفت:«اين دختر ترا بسي دوست ميدارد و هميخواهد كه تو ساده شوي و موي زنخ تو چون خار بر روي او نخلد. تو اكنون شكيبا شو تا به آرزوي خويشتن برسي.»
برادرم سخن بپذيرفت. دخترك زنخ او را تراشيده به مجلسش بازآورد و او را ابروان و زنخ و سبلت تراشيده بود. دخترك از هيئت او بترسيد. پس از آن بسيار بخنديد و گفت:«آقاي من، با اين صورت خوب مرا مفتون كردي! اكنون به جان منت سوگند كه برخيز و رقص كن.»
در حال برادرم برخاسته به رقص آمد و دختران و كنيزكان آنچه كه به خانه اندر نارنج و ليمو و ترنج بود بر وي بينداختند و تپانچه بر وي ميزدند تا اينكه بر زمين افتاد.
عجوز گفت:«اينك به مقصود رسيدي. چيزي كه باقي مانده اين است كه دخترك را عادت چنان است كه چون مست شود كسي را به خود راه نميدهد، تا اينكه جامهها بَركَند و عريان بايستد! تو نيز بايد جامههاي خويشتن بكني و چنانكه اوست عريان بايستي. پس از آن هميدَوَد گويا كه از تو ميگريزد. تونيز به هرسو كه او ميدود بدوي تا ترا آلت راست شود. آنگاه ترا به خويشتن راه ميدهد.
برادر من چون اين سخن بشنيد با آن حالت رنجور برخاست و جامة خويشتن بركند و عريان بايستاد.
چون قصه بدينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
<<شب قبل
شب بعد>>