خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌

رضا دانشور

          زماني‌ كه‌ مرحوم‌ كلنل‌ محمدتقي‌ خان‌ سلاح‌ برداشته‌ بود و بر سرتاسر شمال‌ خراسان‌ مي‌تازيد، كلب‌ حاجي‌ هنوز كلب‌ حاجي‌ نشده‌ بود و بين‌ امنيه‌هاي‌ كلنل‌ به‌ «حاجي‌ بعد از اين» معروف‌ بود. اسم‌ اصلي‌ كلب‌ حاجي‌، همان‌وقت‌ها هم‌ حاجي‌ رقيه‌بانو بود. چون‌ پدرش‌ خيلي‌ پيش‌ از آن‌كه‌ كلب‌حاجي‌ بتواند تفنگ‌ به‌دست‌ بگيرد و براي‌ خودش‌ مردي‌ بشود، زده‌ بود به‌چاك‌ محبت‌ و ديگر كسي‌ اثري‌ از آثارش‌ نديده‌ بود، حاجي‌ را به‌ اسم‌ مادرش‌ صدا مي‌كردند. اما از وقتي‌ حاجي‌ پشت‌ لبش‌ از آب‌ بقا سبز شد و بيني‌ يكي ‌دوتا از بچه‌هاي‌ گردن‌كلفت‌ در و همسايه‌ را له‌ و پخش‌ كرد، ديگر كسي‌ جرأت‌ نمي‌كرد جلو رويش‌ او را حاجي‌ رقيه‌ بانو بگويد و اين‌طور اسم ‌بردن ‌از او ماند براي‌ پشت‌ سرش‌؛ تا اين‌كه‌ حاجي‌ زد و رفت‌ امنيه‌ شد و براي‌هميشه‌ چه‌ پشت‌ سر و چه‌ جلو رو شد حاجي‌ تنها؛ و اين‌ مال‌ خيلي‌ وقت‌ پيش‌ از آن‌ بود كه‌ حلاجي‌ كربلا رفته‌ باشد ـ درست‌ از همان‌ وقت‌هايي‌ كه‌ مي‌گفتند مرحوم‌ كلنل‌ ياغي‌ شد ـ و همان‌وقت‌ها، توي‌ امنيه‌هاي‌ كلنل ـ كه‌ حاجي‌ هم ‌جزو آن‌ها بود ـ به‌ حاجي‌ بعد از اين‌ معروف‌ بود؛ و حاجي‌، هيچ‌ دل‌خور نبود كه‌ هيچ‌، مفاخره‌ هم‌ مي‌كرد؛ چون‌ حرفي‌ كه‌ امنيه‌هاي‌ كلنل‌ بزنند غير از حرفي‌ست‌ كه‌ ديگران‌ بزنند. حتي‌ يك‌بار هم‌ خود كلنل‌ گويا او را همين‌طور صدا كرده‌ بود؛ وقتي‌ كه‌ يكي‌ از امنيه‌هاي‌ خودشان‌ زد به‌ چاك‌ محبت‌ ـ و حاجي‌ كه‌ خاطره‌هاي‌ تلخي‌ از به‌چاك‌ محبت‌زدن‌ پدرش‌ داشت‌، او را با سه‌ تا اخطار چنان‌ از پشت‌ كله‌اش‌ زده‌ بود كه‌ به‌ قول‌ خودش‌ يك‌ آغل‌ چوغوك‌ بالاي‌ گردنش‌ باز كرده‌ بود. آن‌وقت‌، شخص‌ كلنل‌، ضمن‌ صحبت‌ به‌ او گفته‌ بود حاجي‌ بعد از اين‌ و يك‌ سيگار روسي‌ تعارفش‌ كرده‌ بود. اما اين‌كه‌ او چه‌قدر بعد از اين‌، حاجي‌ فدايي‌ كلنل‌ بود، چيزي‌ كه‌ بشود اندازه‌اش‌ گرفت‌ نيست‌. درست‌ همين‌قدرها هم‌ حسن‌ زلفو ديوانة‌ تك‌تك‌ امنيه‌هاي‌ كلنل‌ بود؛ مخصوصاً ديوانة‌ حاجي‌؛ كه‌ بچه‌محل‌ هم‌ بود. آن‌وقت‌ها، حسن‌ زلفو شاگرد مهدي‌خان‌ خياط‌ بود ـ پدرِ همين‌ كه‌ چند وقت‌ پيش‌ دكانش‌ را فروخت‌ ـ و اگر آن‌چه‌ بعدها پيش‌ آمد و دخل‌ همة‌ قضايا را آورد پيش‌ نمي‌آمد و دخل‌ چيزي ‌را نمي‌آورد، دو ربع‌ و نيم‌ قرن‌ كامل‌ مي‌شد كه‌ حسن‌ زلفو شاگرد خياط‌ بود؛ آن‌هم‌ توي‌ يك‌ دكان‌...
          بعد از اين‌كه‌ طبق‌ ترتيبات‌ تاريخي‌ سر كلنل‌ را بريدند و آن‌همه‌ شعر برايش‌ ساختند و امنيه‌هايش‌ همه‌ اسلحه‌هاشان‌ را تحويل‌ دادند و بعد هم‌ پس‌گرفتند و رفتند دنبال‌ جوجه‌دزدي‌ و بعضي‌ امنيه‌ها ـ مثل‌ حاجي‌ ـ تفنگ‌هاي‌شان‌ را ندادند و زدند به‌ كوه‌ و ياغي‌گري‌ پيش‌ گرفتند، حسن‌ زلفو يك‌هفتة‌ تمام‌ سر كار نرفت‌ و از زيرزميني‌ كه‌ خانه‌اش‌ بود بيرون‌ نيامد؛ عرق‌خورد و از ميان‌ شعرهايي‌ كه‌ دربارة‌ كلنل‌ گفته‌ بودند، يكي‌ را انتخاب‌ كرد و زمزمه‌ كرد و سرش‌ را آن‌قدر به‌ تيغة‌ نازك‌ ديوار كوفت‌ كه‌ سر و صداي ‌هم‌ساية‌ اتاق‌ بغلي‌ درآمد. بعدها، وقتي‌ جسد كلنل‌ را از خاك‌ درآوردند و سرِبريده‌اش‌ را دور شهر مقدس‌ مشهد گرداندند و آن‌طور كه‌ مردم‌ مي‌گويند گوربه‌گورش‌ كردند، همان‌ شعر را دور قاب‌ عكس‌ كلنل‌، كه‌ روي‌ تابوتش ‌چسبيده‌ بود، نوشته‌ بودند؛ و درست‌ همان‌ روز، باز حسن‌ زلفو مست‌ كرده ‌بود؛ دنبال‌ جنازه‌ دويده‌ بود؛ و شعرش‌ را خوانده‌ بود:
          اين‌ سر كه‌ نشان‌ سرپرستي‌ است                    ‌امروز رها زقيد هستي‌ است‌
                         با ديدة‌ عبرتش‌ ببينيد                    اين‌ عاقبت‌ وطن‌پرستي‌ است‌
          بعدها، فقط‌ همين‌ مصرع‌ آخر در ذهن‌ حسن‌ زلفو ماند و هر اتفاق‌ناگواري‌ براي‌ هركس‌ پيش‌ مي‌آمد كه‌ او به‌نحوي‌ از كنار آن‌ اتفاق‌ عبور مي‌كرد و مي‌ديد ـ يا هر چه‌ مي‌شنيد كه‌ خالي‌ از حادثه‌اي‌ شوم‌ يا مرگ‌بار يا ناكامياب‌ نبود ـ آن‌ را مي‌خواند؛ مثل‌ وقتي‌ كه‌ شنيد دولت‌ ياغي‌ها را سركوب‌ كرده‌ و همه‌ را دار زده‌ يابه‌ زندان‌ انداخته‌؛ غير از حاجي‌ كه‌ كوه‌ به‌كوه‌ آواره‌ شده‌ و بالاخره‌ در ولايت ‌غريب‌ سر از كربلا درآورده‌ و آن‌جا مجاور شده‌ و كلب‌‌حاجي‌ شده‌ است‌. وقتي‌ هم‌ كه‌ رقيه‌‌بانو ـ كه‌ اين‌ اواخر به‌ او ننه‌‌كلب‌حاجي‌ مي‌گفتند ـ دعوت‌حق‌ را لبيك‌ گفت‌ و اولين‌ كاغذ كلب‌‌حاجي‌ از نجف‌ آمد كه‌ خبر مي‌داد: كفش‌كن‌ مرقد مطهر شير خدا شده‌ به‌ دعاگويي‌ اهل‌ وطن‌ مشغول‌ است‌ ـ و به‌همان‌ ذوالفقار آقا قسم‌ كه‌ با چشم‌ خودش‌ يك‌روز كلنل‌ را ديده‌ كه‌ داشته‌ طواف‌ مي‌كرده‌ و با آقاي‌ قدبلند چشم‌ و ابرو مشكي‌ نوراني‌يي‌ بوده‌ و تا او را ديده‌، كلنل‌ دستش‌ را روي‌ بيني‌اش‌ گذاشته‌ و گفته‌: هيس‌؛ و، حالا ننه‌ بايد بيايد آن‌جا ـ به‌ حسن‌ زلفو بگويد كه‌ تفنگ‌ها را كجا خاك‌ كرده‌ تا او برود آن‌ها را دربياورد و آب‌ كند و پولش‌ را بدهد به‌ ننه‌ كه‌ راهي‌ شود ـ باز حسن‌ زلفو مست‌ كرد و اين‌ شعر را خواند. چون‌ بقيه‌اش‌ را پاك‌ فراموش‌ كرده‌ بود، به‌جاي‌ سه‌ مصرع‌ ديگر مي‌گفت‌: «هي‌ هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌» و اين‌ سه‌ مصرع‌ ديگر،همگي‌، اثر طبع‌ خودش‌ بود و اين‌را هم‌ به‌ همة‌ كساني‌ كه‌ مي‌شناخت‌ اعلام‌كرده‌ بود.
          وقتي‌ كه‌ روس‌ها آمدند و شايع‌ شد كه‌ مي‌خواهند حرم‌ مطهر را به‌ توپ‌ ببندند وضع‌ و احوال‌ حسن‌ زلفو ناجورتر از ناجور شد. عرق‌ وطني‌ كه‌ پيدا نمي‌شد، عرق‌ روس‌هاي‌ هرهري‌ مذهب‌ را هم‌ كه‌ تصميم‌ گرفته‌ بود نخورد؛ معلوم‌ نبود چه‌ كوفتي‌ توي‌ شيشه‌هاي‌ رنگارنگ‌ به‌ جاي‌ عرق‌ پُر مي‌كردند ـ احتمال‌ زياد داشت‌ كه‌ آن‌ عرق‌ها را از استخوان‌ مرده‌ بگيرند ـ مهدي‌خان‌ هم‌ دست‌ از كار كشيده‌ بود و دكان‌ را بسته‌ بود. سرتاسر مملكت‌ از اجنبي‌هاي‌ مختلف‌ و عرق‌هاي‌ آشغال‌شان‌ پر شده‌ بود. اوضاع‌ خيلي‌ بد بود و نفس‌ كسي‌ درنمي‌آمد، بنابراين‌ حسن‌ زلفو دست‌ تنها تصميم‌ گرفته‌ بود براي‌ همة‌ اهل‌ ايران‌ عزاداري‌ مفصلي‌، هرطور هست‌، راه‌ بيندازد كه‌ يك‌روز سر و كلة‌ كلب‌حاجي‌ پيدا شد.
          رسيده‌ و نرسيده‌، دو تا از قشون‌ روس‌ گم‌ شدند و يك‌ گوشة‌ اردوگاه‌شان ‌در وكيل‌آباد آتش‌ گرفت‌ و چون‌ اهالي‌ سرشناس‌، اين‌ وقايع‌ را خيلي‌ زيادتر از آن‌چه‌ بايد به‌ فال‌ نيك‌ گرفتند، به‌ كلب‌حاجي‌ از طرف‌ مقامات‌ داخلي‌ و هم‌ آن ‌اهالي‌ سرشناس‌ تكليف‌ شد كه‌ جُل‌ و پلاسش‌ را جمع‌ و رفعِ‌‌زحمت‌ کند؛ اما كلب‌ حاجي‌ جُل‌ و پلاسي‌ نداشت‌. دو تا تفنگ‌ كوتاه‌ روسي‌ داشت‌ و يك‌ ماديان‌ زرد يال‌بلند كه‌ درست‌ شبيه‌ روس‌ها بود و اگر حسن‌ زلفو پيله‌ نمي‌كرد كه‌ او را هم‌ با خودش‌ به‌ هر كجا مي‌رود ببرد، كلب‌حاجي‌ با همان‌ها راهي‌ مي‌شد. اما اين‌طوري‌ كه‌، كار يك‌ خرده‌ بيخ‌ پيدا كرد. حسن‌ زلفو گفته‌ بود:«حالا تو كجا مي‌خواي‌ بري‌؟»
          كلب‌حاجي‌ آن‌چنان‌ نگاه‌ شررباري‌ به‌ زلفو انداخته‌ بود كه‌ خود شِمر هم ‌نمي‌توانست‌ چنين‌ نگاهي‌ به‌ امام‌ حسين‌ بكند.
          «غرضي‌ نداشتم‌ كلب‌‌حاجي‌. تو منو مي‌شناسي‌، منم‌ تو رو. حالا كه‌ اجنبيا اين‌جان‌ و...» مكث‌ كرده‌ بود:«عرقي‌ غير ودكاهاي‌ لعنتي‌ اونا پيدا نمي‌شه‌.» بازهم‌ مكث‌ كرده‌ بود. كلب‌ حاجي‌ سبيلش‌ را جويده‌ بود. «مي‌گن‌ اون‌ ودكاها رو از شاش‌ سگ‌ و استخوان‌ مسلمون‌ درس‌ مي‌كنن‌.» باز كلب‌ حاجي‌ سبيلش ‌را جويده‌ بود و فقط‌ آهسته‌ زيرلبش‌ گفته‌ بود: «شِر و وِر داري‌ مي‌گي‌.» و حسن‌ زلفو به‌ سر كلنل‌ قسم‌ خورده‌ بود كه‌ هيچ‌ غرضي‌ ندارد آن‌ها را از خودش‌ دربياورد و هر چه‌ مي‌گويد چيزي‌ست‌ كه‌ همة‌ مردم‌ مي‌گويند و اصلاً اين‌ روس‌ها با اين‌ بوي‌ گندشان‌ مگر حالا كي‌ هستند كه‌ كلب‌حاجي‌ دارد از آن‌ها دفاع‌ مي‌كند و مگر خودش‌ سر دوتا از آن‌ها را...
          و كلب‌حاجي‌ خودش‌ را انداخته‌ بود توي‌ حرف‌ او و برايش‌ توضيح‌ داده ‌بود كه‌ منظورش‌ از «شِر و وِر» اين‌ نبود كه‌ او دارد از خودش‌ حرف‌ دروغ ‌درمي‌آورد. منظورش‌ اين‌ است‌ كه‌ او دارد حاشيه‌ مي‌رود و حرف‌هايي‌ مي‌زند كه‌ زدنش‌ چندان‌ نفعي‌ براي‌ دنيا يا آخرت‌ يا هر كجاي‌ ديگر او يا خودش‌ يا هيچ‌كس‌ ديگر ندارد.
          حسن‌ زلفو گفته‌ بود: «پس‌ گوش‌ كن‌. حرفي‌ كه‌ به‌درد بخوره‌، اينه‌: منم‌ با خودت‌ ببر. هر جهنمي‌ كه‌ مي‌ري‌، باشه‌؟ يه‌ تفنگم‌ بده‌ به‌ من‌.»
          اين‌ بود كه‌ كلب‌حاجي‌ مجبور شده‌ بود بگويد:«تو شاگرد خياط‌ فزنات‌، به‌ عمرت‌ غير از سوزن‌نخ‌ چيزي‌ به‌ دستت‌ خورده‌؟»
          و حسن‌ زلفو كه‌ هنوز لحن‌ مسالمت‌آميزي‌ داشته‌، گفته‌ بود:«ببين‌، وقتي‌ كه‌ ما تو كوچه‌ از كون‌ هم‌ مي‌خورديم‌، هردومون‌ ريقماسو بوديم‌. حتي‌ من‌ توكُشتي‌ از تو دس‌ِ كمي‌ نداشتم‌. بعدم‌ كه‌ تو يه‌ جوجه‌ امنية‌ كلنل‌ بودي‌، من‌لباساشو مي‌دوختم‌. خودم‌ با اين‌ دسام‌ شونه‌هاشو متر مي‌كردم‌. تموم‌ اندازه‌هاي‌ تن‌شو روون‌ بودم‌؛ اما هر دفعه‌ كه‌ مي‌اومد، بازم‌ متر مي‌كردم‌. اگه ‌يه‌بار به‌ تو گفته‌ حاجي‌ بعد از اين‌ دليل‌ نمي‌شه‌ كه‌ الان‌ خودتو برا من‌ بگيري‌. اگه‌ حالا يه‌ خُرده‌ قلچماق‌تر شدي‌، برا اينه‌ كه‌ تو كوه‌ و كمر يه‌ مدتي‌ گشتي‌. قبولت‌ دارم‌، باشه‌، اما اينا همه‌ دليل‌ نمي‌شه‌ كه‌ تو بتوني‌ با من‌ بدجوري‌ تاكني‌.»
          و همين‌طور پشت‌ سر هم‌ حرف‌ زده‌ بود تا وقتي‌ كه‌ پاي‌ كلب‌حاجي‌ رفته‌ بود وسط‌ حلقة‌ ركاب‌ و محلش‌ نگذاشته‌ بود؛ و گويا قصد كلب‌حاجي‌ اين‌ بود كه‌ همين‌طور محلش‌ نگذارد تا غائله‌ ختم‌ شود كه‌ حسن‌زلفو خم‌ شده‌ بود و يك‌ پاره‌ آجر برداشته‌ بود براي‌ پس‌ گردن‌ كلب‌حاجي‌؛ كه‌ از عقب‌، به‌قدر يك ‌آغل‌ توشله‌ به‌ قول‌ خود حسن‌ زلفو ـ كدوي‌ كلب‌حاجي‌ را سوراخ‌ كرده‌ بود و شبانه‌ كه‌ دوتايي‌ رفته‌ بودند سر وقت‌ طويلة‌ موسي‌خان‌ ـ از دم‌كلفت‌هاي‌ شهر، يكي‌ از همان‌ها كه‌ زور به‌ كلب‌حاجي‌ آورده‌ بود كه‌ بزند به‌ چاك‌ ـ سر كلب‌حاجي‌ يك‌ عمامة‌ سفيد پيچيده‌ بود؛ و هنوز لكه‌هاي‌ تازة‌ خون‌ از داخل‌ به‌ آن‌ نشت‌ مي‌كرد. اين‌طوري‌ بود كه‌ حسن‌ زلفو با كلب‌حاجي‌ زد به‌ كوه‌؛ و فراموش‌ نكردند كه‌ قبل‌ از رفتن‌، علاوه‌ بر كَهَر معروف‌ و نورچشمي‌ موسي‌خان‌، نور آن‌ يكي‌ چشمش‌ را هم‌ براي‌ روز مبادا با خودشان‌ ببرند و به ‌نعل‌بندي‌ دم‌ دروازه‌ پيغام‌ بدهند، و بعد، حتي‌ بعدتر، كه‌ روس‌ها هم‌ پاهاشان‌ را پس‌ كشيدند، نوبت‌ به‌ ديگران‌ رسيد: اول‌ پسر تقي‌خان‌؛ و بعد پسر سام‌لشگر؛ و بعد صبية‌ شمس‌الوزرا و غيره‌. حالا ليره‌هاي‌ انگليسي‌ هم‌ بازارخوبي‌ داشت‌. چند سالي‌ كشيد تا كلب‌حاجي‌ و حسن‌ زلفو كارشان‌ سكه‌ كرد و گنبد و گرگان‌ و از آن‌طرف‌ تا خود افغانستان‌ ملك‌الجبالي‌ ملك‌ طلق‌شان‌ شد. يك‌ پنجاه‌ تايي‌ هم‌ كور و كچل‌هايي‌ را كه‌ خوب‌ تير مي‌انداختند و اسب‌ مي‌دواندند و به‌ جهتي‌ شكم‌شان‌ كم‌ و كسر داشت‌ يا با امنيه‌ها آب‌شان‌ توي‌ يك‌جو نمي‌رفت‌ يا يك ‌كرمي‌ داشتند كه‌ از داخل‌ اذيت‌شان‌ مي‌كرد، به‌ دنبال‌ خودشان‌ انداختند.
          اما بالاخره‌ زد و آن‌ روزي‌ رسيد كه‌ مي‌بايست‌ اين‌ معركه‌ را تمام‌ مي‌كردند. حالا، گذشته‌ از آن‌كه‌ به‌ علت‌هاي‌ مختلف‌ كلب‌حاجي‌ كم‌كم‌ باج‌ گرفتن‌ را كشانده‌ بود تا در خانة‌ حاجي‌هاي‌ دُم‌ كلفت‌ دهات‌ و بعد كم‌كم‌ كاسب‌كارهايي ‌كه‌ وضع‌شان‌ يك‌ خُرده‌ بهتر بود، و كور و كچل‌هايش‌ هم‌، بر حسب‌ درجه‌، ازيك‌ خرده‌ پايين‌ترها تلكه‌ مي‌كردند تا يك‌ خرده‌ پايين‌ترترها، و خلاصه‌ كاربه‌ جايي‌ رسيده‌ بود كه‌ اگر يكي‌ كه‌ فقط‌ زير آسمان‌ يك‌ تنبان‌ داشت‌ گير آن‌ها مي‌افتاد، مي‌بايست‌ همان‌ را هم‌ بكند؛ و اين‌ موجب‌ شده‌ بود كه‌ مردم‌ از آن‌ها برگردند و آذوقه‌ دشوار برسد و گاه‌ خود اهالي‌ هم‌ روي‌ آن‌ها تير تفنگي‌ دركنند و گاه‌ توي‌ يك‌ ده‌ راه‌شان‌ ندهند؛ و بر اثر زحمات‌ خستگي‌ناپذيرعريضه‌نويس‌هاي‌ موسي‌خان‌ و تقي‌خان‌ شمس‌الزوار و سام‌ لشگر وكوشش‌هاي‌ پي‌گير جناب‌ سرهنگ‌ پسر بزرگ‌ تقي‌خان‌ و شوهر خواهرخواندة‌ سام‌ لشگر وكيل‌ مجلس‌ و غيره‌ از پايتخت‌، دولتي‌ها هم‌، از سرباز و طياره‌ و ژاندارم‌ كه‌ كلب‌ حاجي‌ هيچ‌وقت‌ اين‌ اسم‌ را به‌ رسميت‌ نشناخت‌ و تا آخر عمرش‌ همان‌ «امنيه‌» را گفت‌ ـ مثل‌ لشكر يأجوج‌ و مأجوج‌ ريختند آن‌ دوروبرها و براي‌ سر كلب‌حاجي‌ هم‌ جايزه‌ تعيين‌ كردند.
          در اين‌ ميان‌، ماتم‌ زلفو شروع‌ شد كه‌ چرا براي‌ سر او جايزه‌ نگذاشته‌ بودند و باز مست‌ كرد و خواند كه‌:«هي‌ هي‌، جبلي‌، قم‌ قم‌.» و كه‌:«اين‌ عاقبت‌ وطن‌پرستي‌ است»‌؛ و به‌ همين‌ جهت‌ تف‌ غليظي‌ هم‌ نثار روزگار كرد. و بالاخره‌، روزگار بود يا گلوله‌هاي‌ زبان‌نفهم‌ مسلسل‌ بود يا هر چه‌ بود، ورق‌ برگشت‌؛ تاكار به‌ جايي‌ رسيد كه‌ باز كلب‌حاجي‌ ماند و حسن‌ زلفو و دو تا تفنگ‌. بقية‌ بچه‌ها ـ كه‌ از آن‌ به ‌بعد، در نظر حسن‌ زلفو و كلب‌حاجي‌، «اراذل‌ و اوباش‌» يا «خدابيامرز» بودند ـ يا شهيد شدند يا تسليم‌؛ و تسليم ‌شدن‌شان‌ هم‌ اين‌طور بود كه‌ شبانه‌ مي‌زدند به‌ چاك‌ محبت‌؛ و گاه‌گاه‌ هم‌، كلب‌حاجي‌ كه‌ از به‌ چاك‌ محبت‌ زدن‌ خاطرة‌ خوشي‌ نداشت‌ و آن‌ها را در حين‌ ارتكاب‌ جرم‌ مي‌ديد، پشت‌ سرشان‌ يك‌ آغل‌ چوغوك‌ مي‌ساخت‌، متنها بدون‌ ايست‌ و اخطار. اين‌بود كه‌ اگر قضاي‌ حاجت‌ هم‌ كسي‌ مي‌داشت‌، مي‌بايست‌ همان‌جا كه‌ خوابيده ‌است‌، زحمتش‌ را بكشد، كلب‌حاجي‌ هم‌ فقط‌ روزها روي‌ زمين‌ چرتكي‌ مي‌زد؛ اما وقتي‌ خودشان‌ دو تا تنها ماندند، نفس‌ راحتي‌ كشيد و دو سه‌ شب‌ مرتب‌ خوابيد و بعد هر شب‌ مرتب‌ خوابيد. تا دو هزار سال‌ ديگر هم‌ پيداشان ‌نمي‌كردند؛ البته اگر گرسنگي‌ و از اين‌طور زهر مارها سر خر نبود و نمي‌شد.
          حالا، چه‌ اتفاقي‌ در پايتخت‌ افتاد و چه‌طور شد كه‌ اعلان‌ آمد ياغي‌هايي‌ كه‌ تسليم‌ بشوند بخشيده‌ شده‌اند و دولت‌ به‌ آن‌ها زمين‌ مي‌دهد كه‌ به‌ كار كشت‌ و زرع‌ بپردازند؛ هر چه‌ بود و هرطور شده‌ بود (درست‌ وقتي‌ اين‌ خبر در اطراف‌ پخش‌ شد كه‌ كلب‌حاجي‌ و حسن‌ زلفو چند روز بود چيزي‌ نخورده‌ بودند و حتي‌ حسن‌ زلفو داشت‌، آهسته‌ آهسته‌، نقشه‌اي‌ شيطاني‌ براي‌ اسبش‌ در ذهن‌ مي‌پخت‌ و همه‌ چيز آماده‌ بود و فقط‌ مانده‌ بود كه‌ چه‌طور شروع‌ كند با كلب‌حاجي‌ در اين‌باره‌ صحبت ‌كند‌ كه‌ جايي‌ در تنش‌ آغل‌ چوغوك‌ باز نشود) چوپاني‌ قضيه‌ را به‌ آن‌ها حالي‌ كرد و حتي‌ چيزكي‌ داد كه‌ بخورند. من‌باب‌احتياط‌ كلب‌حاجي‌، حسن‌ زلفو را به‌ سفارت‌ فرستاد پيش‌ رييس‌ پاسگاه‌؛ كه‌ از آن‌جا با جيپ‌ بردندش‌ شهر، خدمت‌ رييس‌ ژاندارمري‌؛ و غائله‌ ختم‌ شد. دولت‌ به‌ عهدش‌ وفا كرد. كلب‌ حاجي‌ چند صد هكتار از زمين‌هاي‌ مرغوب‌ گرگان‌ را به‌ اقساط‌ گرفت‌ و پول‌ها را از زير خاك‌ درآورد و تراكتوري‌ روبه‌راه ‌كرد و به‌نظر مي‌رسيد ديگر همه‌ چيز تمام‌ شده‌ است‌. واقعاً هم‌ تمام‌ شده‌ بود. دورة‌ اين‌ لش‌بازي‌ها گذشته‌ بود؛ البته‌ نه‌ به‌ عقيدة‌ حسن‌ زلفو كه‌ حتي‌ زمين‌هم‌ قبول‌ نكرد؛ پول‌ هم‌ از كلب‌حاجي‌ قبول‌ نكرد و گفت‌:«هي‌ هي‌، جبلي‌ قم‌قم‌. تو حالا ديگه‌ كلب‌حاجي‌ نيستي‌، كلب‌باجي‌ هستي‌؛ اين‌ عاقبت ‌وطن‌پرستي‌ است‌.»
         و برگشت‌ پيش‌ مهدي‌خان‌ خياط‌ ـ كه‌ مرده‌ بود و پسرش‌ جايش‌ را گرفته ‌بود ـ نشست‌ و نصف‌ روز دست‌ و بالش‌ را با سوزن‌ خوني‌ كرد، تا بالاخره ‌توانست‌ باز راه‌ بيفتد.
         چند سال‌ بعد، مردم‌، حتي‌ اسم‌ كلب‌حاجي‌ را هم‌ فراموش‌ كرده‌ بودند؛ حسن‌ زلفو را هم‌ همين‌طور. حسن‌ زلفو در مشهد، توي‌ دكان‌ خياطي‌ نشسته‌ بود و سوزن‌ مي‌زد. او تنها كسي‌ بود كه‌ فراموش‌ بُكُن‌ نبود. با وجودي‌ كه‌ صحبتش‌ بود تا چند سال‌ ديگر قمر مصنوعي‌ به‌ آسمان‌ بفرستند و صحبتش‌ بود بمب‌هايي‌ بسازند كه‌ تا آدم‌ يك‌ لاحول‌ ولا قوة‌ الا باالله‌ مي‌گويد، تمام ‌بساط‌ خاك‌ درهم‌ پيچيده‌ شود؛ با تمام‌ هر كاري‌ كه‌ مي‌خواست‌ بشود، حسن‌زلفو فراموش‌ بكن‌ نبود؛ نه‌ به‌ كوه‌زدن‌ را، نه‌ كلنل‌ را، نه‌ «هي‌ هي‌، جبلي‌، قم‌قم‌» و «اين‌ عاقبت‌ وطن‌پرستي‌ است‌» را، و نه‌ عرق‌ لاكتاب‌ را.
         كلب‌ حاجي‌ هم‌، آن‌سر دنيا، توي‌ گرگان‌، عرق‌ را دوست‌ داشت‌ و او هم‌البته‌ وقتي‌ آن‌ لاكتاب‌ را دوست‌ داشته‌ باشد يعني‌ كلنل‌ را دوست‌ دارد؛ حتي‌ ياد حسن‌ زلفو هم‌ كه‌ مي‌افتاد بي‌طاقت‌ مي‌شد؛ اما در مورد به‌ كوه‌زدن‌، حرفش‌ راهم‌ نمي‌زد.
         حالا تقريباً موهايش‌ سفيد شده‌ بود؛ به‌ قول‌ خودش‌ زرتش‌ قمصور شده‌ بود؛ و توي‌ فكر بود كه‌ با يكي‌ از فعله‌هاي‌ مهاجر زابلي‌ بريزد روي‌ هم‌ و دخترش‌ را بگيرد. بالاخره‌ يكي‌ بايد بعد از او باشد كه‌ مالش‌ را جمع‌ كند. وضع‌ كلب‌حاجي‌ خوب‌ بود. حسن‌ زلفو را هم‌ فراموش‌ نكرده‌ بود. هر چند وقتي‌ يك‌بار يك‌ حواله‌ يا يك‌ پاكت‌ اسكناس‌ برايش‌ مي‌فرستاد ـ كه‌ همان‌طور دست‌نخورده‌ برمي‌گشت‌.
         همسايه‌هايش‌ بيش‌تر از خودش‌ قضايا را فراموش‌ كرده‌ بودند؛ مخصوصاً جناب‌ سرهنگ‌ بازنشسته‌اي‌ كه‌ زمين‌هايش‌ چسبيده‌ به‌ زمين‌ او بود و هر چند وقت‌ يك‌بار نرده‌هايش‌ را چند متر مي‌كشيد جلوتر؛ و كلب‌حاجي‌ خون‌ خودش‌ را مي‌خورد و به‌علت‌ سابقه‌اش‌ جرأت‌ نتق‌ كشيدن‌ نداشت‌...
         سال‌ها بعد، نرده‌هاي‌ جناب‌ سرهنگ‌ سابق‌ باز جلوتر آمد. كلب‌حاجي‌ هم‌ با دختر عملة‌ زابلي‌ عروسي‌ كرد. عروسي‌شان‌ چندان‌ مفصل‌ نبود. حسن‌زلفو، از مشهد نشست‌ ته‌ يك‌ باري‌ كه‌ براي‌ ادارة‌ قند و شكر بار و بُنه‌ مي‌برد؛ آمد گرگان‌. يك‌دست‌ كت‌ و شلوار نخي‌ راه‌راه‌ نو هم‌ براي‌ شركت‌ در عروسي‌ پيرمرد دست‌ و پا كرده‌ بود. از مدتي‌ پيش‌، او كلب‌ حاجي‌ را «پيرمرد» خطاب‌ مي‌كرد. وقتي‌ از ماشين‌ پياده‌ شد، غير از بقچة‌ سفيدي‌ كه‌ زير بغل‌ داشت‌ و آن‌تو لباس‌ نوش‌ را پيچيده‌ بود، يك‌ كلت‌ سنگين‌ آمريكايي‌ را هم‌ زير بغل‌ حمل ‌مي‌كرد و همة‌ راه‌ از شهر به‌ ده‌ را ـ كه‌ كنار رانندة‌ يك‌ تريلي‌ نشسته‌ بود، فكرمي‌كرد كه‌ ديگر چه‌ چيزي‌ را جا گذاشته‌ است‌. وقتي‌ به‌ نزديكي‌هاي‌ خانة‌ كلب‌حاجي‌ رسيد ناگهان‌ يادش‌ آمد چيزي‌ را كه‌ فراموش‌ كرده‌ بود چه‌ بود؛ همان‌جا از كنار راننده‌ پريد پايين‌ و راه‌ افتاد طرف‌ شهر. پهلوي‌ ديگرش‌ هم‌ يك‌ برآمدگي‌ ديگر بود؛ درست‌ به‌ موازات‌ برآمدگي‌ كُلت‌: مجموع‌ پس‌اندازهاي‌ همة‌ سال‌هاي‌ عمرش‌ و فقط‌ به‌خاطر سوزن ‌زدن‌؛ به‌ اضافة‌ مجموع‌ پول‌ حاصل‌ از فروش‌ همة‌ آت‌ و آشغال‌هاي‌ زندگي‌اش‌؛ پلاس‌ و چراغ‌ خوراك‌‌پزي‌ و رخت‌خواب‌ و ظروف‌ مسي‌ و غيره‌؛ مبلغي‌ ميان‌ هزار و پانصد تا دوهزار تومن‌. نصف‌ آخر راه‌ را سوار گاري‌ تركمني‌ شد و بالاخره‌ به‌شهر رسيد و يك‌راست‌ سراغ‌ مي‌خانه‌ را گرفت‌ و در يك‌ چشم‌ به‌هم‌زدن‌ از آن‌جا سردرآورد و دستور عرق‌ داد با نارنج‌. از آن‌جا كه‌ خارج‌ مي‌شد، سكسكه‌ مي‌كرد و تلوتلو مي‌خورد. بعد، پرسان‌ پرسان‌ رفت‌ سراغ‌ يك‌ بنگاه ‌شادماني‌؛ و آخر شب‌، با پنج‌ تا مُطرب‌ مست‌ و لول‌، سوار كرايه‌اي‌ شد و راه‌افتاد؛ در تمام‌ اين‌ مدت‌، بقچة‌ لباس‌ نوش‌ را از زير بغلش‌ جدا نكرده‌ بود. درميدان‌گاهي‌ دهكده‌، به‌ محض‌ اين‌كه‌ پايش‌ به‌ زمين‌ رسيد، سر مطرب‌ها دادكشيد:«آهاي‌، بچه‌ مزلفا، بپرين‌ پايين‌ و بوقاتونو باد كنين‌.»
         وقتي‌ كلب‌حاجي‌ سر رسيد، حسن‌ زلفو دنبال‌ يك‌ داس‌ مي‌گشت‌ تا سر تركمني‌ را كه‌ به‌ سر و صدا اعتراض‌ كرده‌ بود ببرد؛ و وقتي‌ به‌ ميانجي‌گري‌ كلب‌حاجي‌ دعوا تمام‌ شد، سر و صداي‌ مطرب‌ها به‌ دستور زلفو هيچ‌ كم‌ نشد و همان‌طور راه‌ افتادند طرف‌ خانه‌. وسط‌ راه‌ بود كه‌ حسن‌ زلفو يادش‌ آمد با كلب‌حاجي‌ چاق‌سلامتي‌ نكرده‌؛ بغلش‌ كرد و بوسيدش‌:«خوب‌ پيرمرد، داماد شدي‌، مباركه‌.»
         و داد كشيد سر مطرب‌ها:«پس‌ اون‌ مزقوناتونو مي‌خواين‌ تو ماتحت‌ من‌ كنين‌؟ چرا نمي‌زنين‌ بي‌پدرا؟ خوب‌ پيرمرد، حالا تو ديگه‌ دعوا صلح‌ مي‌دي‌؟»
         كلب‌حاجي‌ گفت‌:«با تركمن‌ها نمي‌شه‌ درافتاد، چيزي‌ رو بي‌جواب‌ نمي‌ذارن‌ و تازه‌، تو مرتيكه‌ خجالت‌ نمي‌كشي‌ با اين‌ سن‌ و سالت‌؟»
         و ديگر هيچ‌كدام‌ حرفي‌ نزده‌ بودند تا خانه‌. البته‌ حسن‌ زلفو فراموش‌ نكرده‌ بود كه‌ سكسكه‌كنان‌ غُر بزند:«هي‌ هي‌، جبلي‌، قم‌ قم‌» اما آن‌ تكة‌ بعدي‌ را نگفته‌ بود؛ و همين‌، كلب‌حاجي‌ را آن‌طور فكري‌ كرده‌ بود كه‌ تا خود صبح‌ نشسته‌ بود و سيگار كشيده‌ بود. صبح‌ عروسي‌ سر گرفت‌. زابلي‌ها بزن‌ و بكوب‌ راه‌ انداختند و مطرب‌هاي‌ حسن‌ زلفو هم‌ پيرِ سازهاشان‌ را درآوردند. خود حسن‌ هم‌ ته‌ تمام‌ چليك‌هاي‌ عرقي‌ را كه‌ توي‌ ده‌ پيدا مي‌شد درآورد و ـ منهاي‌ پول‌ مطرب‌ها و مختصري‌ براي‌ كراية‌ برگشتن‌ ـ همة‌ پول‌ها را ريخت‌سر عروس‌ كه‌ قوم‌ و خويش‌هاي‌ عروس‌ بچه‌هايي‌ مثل‌ سوسك‌ سياه‌ و لاغر ـ همه‌ را غارت‌ كردند.
         تا صبح‌ روز بعد كه‌ حسن‌ عازم‌ رفتن‌ شده‌ بود، بين‌ او و كلب‌حاجي‌ هيچ‌حرفي‌ رد و بدل‌ نشد؛ صبح‌ بود كه‌ حسن‌ زد پشت‌ در اتاق‌ حجله‌ و غر زد:«پيرمرد، من‌ دارم‌ مي‌رم‌.»
                  ـ كجا مي‌ري‌ ننه‌ سگ‌؟ مگه‌ من‌ خون‌ كردم‌ كه‌ تو مثل‌ سگ‌ باهام‌ رفتار مي‌كني‌؟
         در را باز كرده‌ بود و به‌ هم‌ زل‌ زده‌ بودند. كلب‌حاجي‌ گفته‌ بود:«نگفتي ‌اوضات‌ چه‌طوره‌؟»
                  ـ گُه‌!
                  ـ عجب‌. چرا هر چي‌ برات‌ مي‌فرستم‌ برمي‌گردوني‌؟
                  ـ دَم‌ِ بَستم‌. بشينم‌، پول‌ تو رو نمي‌خوام‌. اين‌ پول‌ جاكشي‌يه‌.
                  ـ مسترا رو ببند حسن‌، ما با هم‌ رفيقيم‌.
                  ـ باشه‌، مي‌بندم‌. شايد ديگه‌ هم‌ديگه‌ رو نديديم‌.
         آن‌وقت‌ كلب‌حاجي‌ نرم‌ شده‌ بود:«منم‌ اين‌جا زياد روبه‌راه‌ نيستم‌؛ رو حرف‌ هيشكي‌ نمي‌تونم‌ حرف‌ بزنم‌؛ زمينامو تيكه‌ تيكه‌ مي‌خورن‌ و جيك‌ نمي‌تونم‌ بزنم‌؛ هر چن‌‌وخ‌‌يه‌بارم‌ از طرف‌ دولت‌ ميان‌ همة‌ خونه‌ و زندگي‌مو به‌هم‌ مي‌ريزين‌ و هي‌ مي‌پرسن‌ اسلحه‌‌مسلحه‌ دارم‌ يا نه‌؛ هي‌ سؤالايي‌ راجع‌ به‌ قديم‌ مي‌كنن‌؛ نمي‌ذارن‌ راحت‌ باشم‌. خوب‌ ديگه‌، چاره‌ چي‌يه‌؟ خربزه‌ رو خورديم‌، حالا باس‌ پاي‌ لرزش‌ بشينيم‌.»
و تمام‌ مدتي‌ كه‌ او حرف‌ مي‌زد، حسن‌ زلفو به‌ مسخره‌ نيشش‌ را باز كرده ‌بود.
                  ـ راسي‌ هيچي‌ نداري‌؟
                  ـ چي‌؟
                  ـ تفنگ‌.
                  ـ مي‌خوام‌ چي‌كار؟
و عصباني‌تر گفته‌ بود:«مي‌خوام‌ اماله‌ كنم‌؟»
                  ـ شايد لازم‌ شد اماله‌ كني‌.
كه‌ كلب‌حاجي‌ ديگر چيزي‌ نگفته‌ بود. حسن‌ كلتش‌ را درآورده‌ بود و گفته ‌بود:«بيا، من‌ اينو لازم‌ ندارم‌. شايد تو بخواي‌ يه‌‌وخ‌ يه‌ چيزي‌ داشته‌ باشي‌ كه ‌رودلتو درمون‌ كنه‌.» و رفته‌ بود.
         تمام‌ اين‌ مدت‌، يك‌ گردن‌ِ كشيدة‌ قهوه‌اي‌ كه‌ از وسط‌ يك‌جفت‌ سينة‌ سفت‌ روييده‌ بود با موهاي‌ حلقه‌ حلقة‌ سياه‌ و صورتي‌ كه‌ دو تاچشم‌ مشكي‌ و لب‌هاي‌ سرخ‌ گوشتالو و گونه‌هاي‌ آفتاب‌خوردة‌ سبزه‌ داشت‌ ـ پشت‌ سر كلب‌حاجي‌، وسط‌ نيمه‌روشن‌ اتاق‌، از لاي‌ در نيمه‌باز، جلو چشم‌حسن‌ زلفو بود كه‌ هيچ‌ خودش‌ را جمع‌ و جور نمي‌كرد. ملافة‌ سفيدي‌ پيچيده‌ بود به‌ پايين‌تر از كمرش‌ و وسط‌ اتاق‌ ايستاده‌ بود. اين‌طوري‌ بود كه‌ حسن‌زلفو، بعد از آخرين‌ حرفي‌ كه‌ زد، تف‌ غليظي‌، برخلاف‌ ميلش‌، انداخت‌ و ديگر پشت‌ سرش‌ را نگاه‌ نكرد.
         وقتي‌ حسن‌ زلفو رفت‌، كلب‌حاجي‌ سعي‌ كرد بي‌خيال‌ همة‌ حرف‌هايش‌ باشد؛ يعني‌ حسن‌ زلفو را نديده‌ بگيرد؛ و حتي‌ وقتي‌ صداي‌ حسن‌ زلفو محكم‌تر ميان‌ كله‌اش‌ مي‌پيچيد، گوش‌هايش‌ را مي‌گرفت‌؛ و به‌ همين‌ منوال‌، گاه‌ چشم‌هايش‌ را مي‌بست‌؛ و آن‌قدر اين‌ كار عادتش‌ شده‌ بود ـ نشنيده‌ ونديده‌ گرفتن‌ ـ كه‌ از يكي‌ دو سالي‌ كه‌ مثل‌ برق‌ گذشت‌، نه‌ چيزي‌ ديد و نه‌ چيزي‌ شنيد، با وجود آن‌همه‌ ديدني‌ و شنيدني‌ كه‌ وجود داشت‌؛ مخصوصاً دربارة‌ زنش‌ كه‌ به‌ زور، هفده‌ تا از اين‌ سال‌هايي‌ را گذرانده‌ بود كه‌ در حقيقت‌ نه‌ گفتني‌ بود، نه‌ ديدني‌؛ نه‌ شنيدني‌؛ با ماتحت‌ برهنه‌ توي‌ بيابان‌ دويدن‌ بود و گرسنگي‌ و توي‌ باري‌هاي‌ لق‌لقو يك‌ مسافرت‌ دراز بود و باز يك‌ جاي‌ ديگرگرسنه‌تر و دله‌تر دويدن‌؛ و بعد كم‌كم‌، كنار ننه‌ و بابا عرق‌ ريختن‌. اما، اين‌ يكي‌دو سال‌، چيز ديگري‌ بود. با وجودي‌ كه‌ باز هم‌ نرده‌هاي‌ زمين‌ جناب‌ سرهنگ‌ سابق‌ جلوتر آمده‌ بود، با وجودي‌ كه‌ كلب‌حاجي موهايش‌ يك‌دست‌ سفيدشده‌ بود و از حسن‌ زلفو هم‌ هيچ‌ خبري‌ نداشت‌، براي‌ او هم‌ باز اين‌ يكي‌ دوسال‌ چيز ديگري‌ بود. شايد به‌قدر تمام‌ پنجاه‌ شصت‌ سال‌، اين‌ يكي‌ دو سال ‌بوي‌ رخت‌خواب‌ و زن‌ و جواني‌ و عشرت‌ مي‌داد: بويي‌ كه‌ تازه‌ توي‌ بيني‌ كلب‌حاجي‌ جا افتاده‌ بود؛ درست‌ همان‌قدر كه‌ جاي‌ ديگر ـ در مشهد ـ بوي‌عرق‌، توي‌ بيني‌ حسن‌ زلفو، جاي‌ بيش‌تري‌ باز كرده‌ بود.
         پسر مهدي‌خان‌، دكان‌ خياطي‌ را فروخت‌ به‌ يك‌ نفر كه‌ آن‌ را لبنياتي‌ كرد؛ و خودش‌ كاري‌ را كرد كه‌ تمام‌ درشكه‌چي‌ها و گاريچي‌ها و روغن‌گيرها و دست‌فروش‌ها و سپورها و گروه‌بان‌ها و استوارهاي‌ بازنشسته‌ مي‌كنند ـ وهمين‌، چه‌قدر زلفو را بيزار كرد. پسر مهدي‌خان‌ دكان‌ را فروخت‌، رفت‌ تاكسي‌ خريد و راننده‌ شد و هر وقت‌ از پهلوي‌ حسن‌ زلفو ـ كه‌ پيلي‌ پيلي ‌مي‌خورد و قيقاج‌ مي‌رفت ـ رد مي‌شد، برايش‌ بوقي‌ مي‌زد و دستي‌ تكان‌ مي‌داد وهروقت‌ حسن‌ خيلي‌ اوراق‌ بود سوارش‌ مي‌كرد و به‌ خانه‌اش‌ مي‌رساند و هرچه‌ حسن‌ فحش‌ مي‌داد، مي‌شنيد و دم‌ نمي‌زد:«جاكش‌ها انگار شغل‌ آدمي‌زاد هم‌ زنشه‌ كه‌ تادل‌شو زد، يا ديد كساده‌، ولش‌ كنه‌ و يكي‌ ديگه‌.»
تا، يك‌دفعه‌، پسر مهدي‌خان‌ پرسيد:«تو هيچ‌وقت‌ زن‌ داشتي‌ تا حالا؟»
         كه‌ حسن‌ زلفو، زلفي‌ دهنش‌ را باز كرد و هر آت‌ و آشغالي‌ كه‌ توي‌ صندوق‌خانه‌ داشت‌ ريخت‌ بيرون‌؛ و پسر مهدي‌خان‌ هم‌ كاري‌ را كه‌ اين ‌اواخر زياد مي‌كرد ـ و همة‌ مردم‌ شهر تقريباً مي‌كردند يعني چپاندن يك‌ دو تومني‌ توي‌ جيب‌ حسن ـ كرد و زد و به‌ چاك‌؛ و طبق‌ معمول‌، انگار حسن‌ زلفو از اين‌ برنامة‌ آخري‌ هيچ‌ خبري‌، هيچ‌وقت‌، نداشت‌؛ همان‌طور كه‌، طبق‌ معمول‌انگار، كلب‌ حاجي‌ هيچ‌ خبري‌ از حرف‌هايي‌ كه‌ دربارة‌ زنش‌ باب‌ روز بود، نداشت‌؛ حتي‌ هيچ‌ خبري‌، آن‌ تابستان‌، از آن‌چه‌ جلو چشم‌ همه‌ مردم‌ اتفاق ‌مي‌افتاد نداشت‌: تابستاني‌ كه‌ پسر جناب‌ سرهنگ‌ آمده‌ بود تعطيلات ‌تابستاني‌اش‌ را بگذراند و وضع‌ طوري‌ شده‌ بود كه‌ حتي‌ دو سه‌ روز زن‌ كلب‌حاجي‌ مفقودالاثر شد؛ و ديگر بغض‌ حاجي‌ تركيده‌ بود.
         زابلي‌ها فراوان‌بودند، جناب‌ سرهنگ‌ سابق‌ هم‌، هنوز جناب‌ سرهنگ‌ بود و او هنوز همان‌ كلب‌حاجي‌ بود. كلت‌ آمريكايي‌ را گذاشته‌ بود جلوش‌ و آن‌قدر نگاه‌ كرده‌ بودتا غروب‌ از راه‌ جنگل‌ ـ مثل‌ خرسي‌ ـ رسيده‌ بود و خودش‌ را انداخته‌ بود روي ‌كلب‌حاجي‌؛ و خوب‌ شده‌ بود؛ چون‌ توي‌ تاريكي‌ كسي‌ نمي‌ديد او دارد چه‌كار مي‌كند. نشسته‌ بود روبه‌روي‌ كلتش‌ و صورتش‌ هيچ‌ پيدا نبود. دست‌آخر، قلم‌ و كاغذ برداشته‌ بود و براي‌ حسن‌ زلفو كاغذ نوشته‌ بود؛ بعد از تقريباً نزديك‌ دو سال‌.
         خماري‌ عرق‌ بود؛ حرف‌ شارجب‌ پاسبان‌ بود؛ يا كاغذ حاجي‌ بود؛ هرچه‌ بود، قضيه‌ از همين‌جا شروع‌ شد. شارجب‌، چند بار وقتي‌ كه‌ حسن‌ وسط‌ خيابان‌ عربده‌ كشيده‌ بود، رعايتش‌ كرده‌ بود؛ تا اين‌ آخري‌ها هم‌ خودش‌ را به‌ نديدن‌ و نشنيدن‌ زده‌ بود؛ بعضي‌ وقت‌ها هم‌ بازوي‌ حسن‌ را گرفته‌ بود و كشيده‌ بودش‌ كنار و نصيحتش‌ كرده‌ بود. و حسن‌ زلفو، هميشه‌ اين‌طور وقت‌ها مست‌ بود و كارش‌ به‌ سكسكه‌ و گريه‌ و «هي‌ هي‌ جبلي‌ قم‌ قم‌» تمام‌ مي‌شد؛ اما، دفعة‌ آخر كه‌ كاغذ حاجي‌ رسيده‌ بود، با وجودي‌ كه‌ زلفو چندان‌ مست‌ نبود و حتي‌ مي‌شود گفت‌ خمار هم‌ بود، شارجب‌ را كلافه‌ كرده‌ بود زيرا تمام‌ كلاه‌هاي‌ دنيا به‌ نظر او كلاه‌ جاكشي‌ آمده‌ بود؛ حتي‌ كلاه‌ شارجب‌.
         شارجب‌، او را مثل‌ هميشه‌ كنار نكشيده‌ بود. از همان‌طرف‌ پياده‌رو داد كشيده‌ بود:«اوهوي‌، حسن‌ زلفو. تو مردي‌؟ نيستي‌! نامرد نيستي‌؟ هسّي‌! لوطي‌گري‌ سرت‌ مي‌شه‌؟ به‌ امام‌ زمون‌ اگه‌ بوشم‌ برده‌ باشي‌. چه‌قدر بهت‌ گفتيم‌ سر پُست‌ ما الم‌شنگه‌ راه‌ ننداز. حالا، بي‌همه‌كس‌، هيچي‌ بهت‌ نمي‌گيم‌، احترام‌ پيش‌كسوتي‌ و پيرمرديتو نيگرمي‌داريم‌ كلاه‌مون‌ عيب‌ پيدا كرده‌؟ داداش‌، اگه‌ ما بهت‌ چيزي‌ نمي‌گيم‌، خيال‌ نكن‌ اروا آبجيت‌ قرق‌ كردي‌. خدا اون‌ زمونو بيامرزه‌ كه‌ كسي‌ يه‌ چارسو رو قرق‌ مي‌كرد.»
         اين‌ها چيز مهمي‌ نبود. شارجب‌ گفته‌ بود: «ياغي‌ بودي‌؟ په‌! اون‌زمون‌ كه‌ ـ داداش‌ ـ تو ياغي‌ بودي‌، هر كي‌ از ننه‌ش‌ قهر مي‌كرد، مي‌زد به‌ كوه‌. اين‌كه‌ چيزمعركه‌اي‌ نبود. حالام‌ عيب‌ نداره‌، پهلوون‌. دلت‌ مي‌خواد تو خيابون‌ عربده‌ بكشي‌ مزاحم‌ مردم‌ بشي‌، بشو! اما من‌ اگه‌ جاي‌ تو بودم‌ اول‌ تنبون‌مو مي‌كشيدم‌ بالا.»
         البته‌ كساني‌ كه‌ آن‌جا جمع‌ شده‌ بودند، هيچ‌ نخنديده‌ بودند كه‌ يعني‌ شارجب‌ را شير كنند يا زلفو را كنف‌ كنند؛ اما همين‌ كافي‌ بود كه‌ زلفو سرش‌ را بيندازد پايين‌ و برود. شايد هم‌ علت‌ اصلي‌، چيز ديگري‌ بود؛ مثلاً تاكسي‌ خريدن‌ پسر مهدي‌ خان‌؛ يا اين‌كه‌ چون‌ پسر مهدي‌خان‌ ديگر اين‌ اواخر وقتي‌ او را مي‌ديد حتي‌ بوق‌ هم‌ نمي‌زد؛ يا چيزهايي‌ كه‌ راجع‌ به‌ پسر جناب‌ سرهنگ ‌و نرده‌هايي‌ كه‌ مرتب‌ جلو مي‌آمدند و زن‌ كلب‌ حاجي‌ و كلت‌ توي‌ آن‌ كاغذ نوشته‌ بود؛ يا اين‌كه‌ شايد اين‌ كار خيلي‌ زود مي‌بايست‌ اتفاق‌ مي‌افتاد. درحقيقت‌، وقتي‌ مردم‌ آن‌چه‌ را كه‌ اتفاق‌ افتاد و داراي‌ ماهيتي‌ آن‌چنان‌ خنده‌دار بود شنيدند، بعضي‌هاشان‌ فكر كردند تكة‌ آخر بازي‌ بايست‌ همان‌ سال‌هايي‌ كه‌ هنوز موهاي‌ زلفو سياه‌ بود اجرا مي‌شد. نه‌ اين‌كه‌ كلب‌حاجي‌ زمين‌ نمي‌گرفت‌؛ زن‌ نمي‌گرفت‌؛ نه‌؛ بلكه‌ هيچ‌كدام‌ بايد از كوه‌ برنمي‌گشتند؛ يا دست‌كم‌ زنده‌ برنمي‌گشتند. در حقيقت‌، همين‌طور هم‌ بود. آن‌ها زنده ‌برنگشته‌ بودند و آن‌چه‌ گذشته‌ بود غير از خواب‌ بدي‌ كه‌ يك‌شب‌ با شكم‌ گرسنه‌ توي‌ كوه‌ ديده‌ بودند، چيزي‌ نبود و وقتي‌ چشم‌شان‌ را باز كرده‌ بودند، تمام‌ دردسرها تمام‌ شده‌ بود و آن‌ها دومرتبه‌ چشم‌شان‌ را بسته‌ بودند. به‌هرحال‌ و به‌ هر دليل‌، بعد از آن‌، نه‌ شارجب‌ پاسبان‌ و نه‌ پسر مهدي‌خان‌ و نه‌ هيچ‌كس‌ ديگر از مجاورين‌ مرقد مطهر حضرت‌ رضا، به‌ زيارت‌ مجدد حسن‌زلفو ـ ياغي‌ بازنشسته‌ ـ نايل‌ نشد؛ و البته از اين‌ بابت‌، هيچ‌ تأسفي‌ هم‌ ‌نداشتند.
          زن‌ كلب‌حاجي‌ گم‌ شده‌ بود و بعد از دو سه‌ روز، كنار جنگل‌، جسد سياه‌شده‌اش‌ را پيدا كرده‌ بودند. آن‌شب‌، زابلي‌ها دندان‌ قروچه‌ مي‌رفتند و صداي‌ قِرچ‌ قِرچ‌ دندان‌هاي‌شان‌ شيشه‌هاي‌ پنجرة‌ كلب‌حاجي‌ را مي‌لرزاند. دور و بر خانه‌، پر از چهره‌هاي‌ سوخته‌ و چشم‌هاي‌ شعله‌ور و دندان‌هاي ‌سفيد زابلي‌ بود. جناب‌ سرهنگ‌ رفته‌ بود شهر تا دربارة‌ جنايتي‌ كه‌ امنيت‌ آن ‌ناحيه‌ را به‌هم‌ زده‌ بود، با مقامات‌ مربوطه‌ صحبت‌ كند.
          كلب‌ حاجي‌ روي‌ يك‌ چهارپايه‌، وسط‌ اتاق‌، نشسته‌ بود و كلت‌ آمريكايي ‌را روي‌ زانويش‌ گذاشته‌ بود. از سنگيني‌ آن‌ دچار كِيف‌ و هراس‌ مي‌شد. سايه‌هاي‌ لرزاني‌ از بيرون‌ عبور مي‌كرد و روي‌ سقف‌ اتاق‌ راه‌ مي‌رفت‌. يكي ‌از زابلي‌ها آواز مي‌خواند. صدايش‌ مثل‌ زوزة‌ گرگ‌ گرسنه‌ كش‌دار و پر ازمعناهاي‌ مرموز بود. توي‌ اتاق‌، چراغ‌ خاموش‌ بود و موش‌ها روي‌ تيرهاي ‌سقف‌ راه‌ مي‌رفتند. تمام‌ موهاي‌ حاجي‌ آنتن‌ شده‌ بود و تمام‌ پوستش‌ گوش‌.از بيرون‌ صداي‌ زوزة‌ كفتار آمد. كلب‌ حاجي‌ برخاست‌، چرخي‌ دور اتاق‌ زد و دومرتبه‌ نشست‌. يكي‌ از زابلي‌ها فرياد كشيد: «يا ابوالفضل‌، سردارِ حسين‌.»
صداي‌ خواندن‌ زابلي‌ها قطع‌ شد.
كلب‌ حاجي‌ صدايش‌ را بلند كرد: «آهاي‌ زابليا، بي‌خود جوشي‌ نشين‌. من‌كسي‌ رو نكشتم‌.»
دستش‌ را به‌ پيشاني‌ برد: «خيلي‌ وخته‌ آدم‌كشي‌ رو كنار گذاشته‌م‌.»
داشت‌ خونش‌، آهسته‌ آهسته‌، گرم‌ مي‌شد:«مادرسگا، من‌ مي‌آم‌ زن‌مو بكشم‌؟»
سنگي‌ بي‌صدا تاريكي‌ را شكافت‌ و به‌ شانه‌اش‌ خورد.
«مث‌ِ زنا از تو تاريكي‌ سنگ‌ نپرون‌. بيا بيرون‌ اگه‌ مردي‌.»
سايه‌اي‌ از حاشية‌ تاريكي‌ بيرون‌ آمد و به‌ سرعت‌ نزديك‌ شد. دست‌ كلب‌حاجي‌ با ترديد كلت‌ را چنگ‌ زد: «اگه‌ من‌ كسي‌ رو كشته‌ باشم‌، خدا جزامو بده‌.»
                    ـ خيلي‌ ترسيدي‌، پيره‌ سگ‌؟
صدا آشنا بود و لهجة‌ زابلي‌ نداشت‌.
                    ـ زلفو؟
                    ـ هيس‌، برو تو.
حسن‌ زلفو، مثل‌ گرگ‌، پر از پشم‌ و كثافت‌ و درندگي‌ بود.
                    ـ اومدم‌ كلت‌مو ازت‌ بگيرم‌. لازمش‌ دارم‌.
پره‌هاي‌ بيني‌ حاجي‌ مي‌لرزيد:«كي‌ اومدي‌؟»
                    ـ خيلي‌ وخته‌ اين‌طرفام‌. چتو نفهميدي‌؟
                    ـ خيلي‌ وخته‌؟ كدوم‌ طرفا؟
                    ـ باس‌ فهميده‌ باشي‌.
                    ـ چرا مث‌ خر حرف‌ مي‌زني‌؟
زابلي‌هايي‌ كه‌ تا زير پنجره‌ آمده‌ بودند و دسته‌هاي‌ كارد را محكم‌ توي ‌دست‌شان‌ گرفته‌ بودند، براي‌ يك‌ لحظه‌ سست‌ شدند.
                    ـ ديگه‌ منو نزن‌، باجي‌!
صداي‌ هن‌ و هن‌ و نفس‌نفس‌ و دشنام‌ شنيده‌ شده‌ بود. بعد، گويي‌ آرام‌ شده ‌بودند و صدايي‌ غريبه‌ گفته‌ بود: «ببين‌ باجي‌! ما، فوقش‌ اگه‌ دو سه‌ سال‌ ديگه ‌زنده‌ باشيم‌. حالا لازم‌ نيس‌ برا يه‌ قحبه‌ دس‌ رو هم‌ بُلن‌ كنيم‌. كاري‌ رو كه‌ تو باس‌ مي‌كردي‌، رفيقت‌ كرد. من‌ خودمو از تو جدا نمي‌دونم‌.»
          صداي‌ شليك‌ كه‌ بلند شده‌ بود، زابلي‌ها از پنجره‌ گريخته‌ بودند و آخرين‌نفر كه‌ از همه‌ عقب‌تر بود شنيده‌ بود:«خوب‌، حالا اون‌ ماس‌ماسكو ردش‌ كن‌ اين‌ور.»
مهتاب‌ چرخيد و زابلي‌ها توي‌ تاريكي‌ منتظر ماندند. هيچ‌ صدايي‌ از خانه ‌نيامد.
          دو ساعت‌ بعد، توي‌ شهر، پشت‌ يك‌ ميز فكسني‌، توي‌ يك‌ مي‌خانة‌ فكسني‌، دو تا پيرمرد، عرق‌ مي‌خوردند و به‌ غرغر مي‌خانه‌چي‌ رشتي‌ كه ‌مي‌خواست‌ دكان‌ را ببندد توجهي‌ نداشتند:«آخه‌ من‌ زن‌ و بچه‌ دارم‌، رِي‌!»
محكم‌ به‌ شانة‌ يك‌ديگر مي‌كوفتند و ماچ‌هاي‌ آب‌دار رد و بدل‌ مي‌كردند.
                    ـ گُل‌ گفتي‌ حاجي‌، سلومتي‌.
                    ـ سلومتي‌ روح‌ كلنل‌.
                    ـ گل‌ گفتي‌ پيره‌سگ‌، گل‌؛ به‌ سلومتي‌ روح‌ كلنل‌.
                    ـ ريدم‌ به‌ تخم‌ هر چي‌ خياطه‌.
                    ـ گل‌ گفتي‌ لامسب‌. هر چي‌ خياطه‌ و شوفر تاكسي‌يه‌.
                    ـ شوفر تاكسي‌ ديگه‌ برا چي‌؟
                    ـ ها؟ ولش‌ كن‌.
                    ـ اول‌ مي‌ريم‌ سراغ‌ جناب‌ سرهنگ‌.
                    ـ رفتيم‌.
                    ـ هي‌، خوش‌ دارم‌ اسم‌ كلنلو رو همة‌ ديواراي‌ شهر بنويسيم‌.
                    ـ نوشتيم‌!
                    ـ عرق‌ بخوريم‌؟
                    ـ داريم‌ مي‌خوريم‌، داش‌، داريم‌ مي‌خوريم‌، نوش‌ جون‌مون‌. اَه‌، چي‌يه‌، چي‌ شده‌، رفتي‌ تو نخ‌ چي‌؟
                    ـ رفتم‌ تو نخ‌ اون‌ حرف‌ محشري‌ كه‌ زدي‌. با همه‌ خريتت‌ راس‌ گفتي‌. براهمين‌ مي‌خواستم‌ تو سرت‌ آغل‌ چوغوك‌ وا كنم‌.
                    ـ برا اين‌كه‌ راس‌ گفتم‌؟
                    ـ آره‌.
                    ـ پس‌ برا اون‌ دختره‌ نبود؟
                    ـ يه‌ كمي‌ش‌ چرا، اما بيش‌ترش‌ عصبانيتم‌ از اون‌ حرفت‌ بود.
                    ـ اه‌، خوب‌ بارك‌الله‌ من‌، چي‌ گفتم‌؟
                    ـ گفتي‌، ما جخ‌ دو سه‌ سال‌ِ ديگه‌ زنده‌ باشيم‌.
                    ـ ها، من‌ اينو گفتم‌؟ اگه‌ من‌ گفتم‌ كه‌ گل‌ گفتم‌.
مي‌خانه‌چي‌ در را تا نيمه‌ پايين‌ كشيده‌ بود:«آقايون‌ تعطيله‌.»
شانة‌ كلب‌ حاجي‌ را تكان‌ داد:«آخه‌ زن‌ و بچه‌ دارم‌.»
كلب‌ حاجي‌ گفت‌:«ول‌شون‌ كن‌.»
و هردوشان‌ ـ به‌نظر مي‌خانه‌چي‌ ـ مثل‌ ديو خنديدند.
مي‌خانه‌چي‌ با خودش‌ گفته‌ بود:«رِي‌، اين‌ مشهديا همه‌چي‌شون‌ مثل‌ ديو مي‌مونه‌.»
          مخصوصاً عرق‌خوردن‌شان‌. قبلاً عرق‌ خوردن‌ بچه‌هاي‌ مشهد را ديده‌ بود؛ و حالا، تمام‌ ميز از شيشه‌ پُر بود و سرهاي‌ سفيد و پنبه‌اي‌ آن‌ها نوك‌به‌نوك‌ چسبيده‌ بود. كلب‌ حاجي‌ نق‌ زد: «اين‌قدر نرده‌هاتو نكش‌ جلو.»
                    ـ چي‌؟
                    ـ مي‌گم‌ يعني‌ كله‌تو ببر عقب‌. آخه‌ كلة‌ من‌ و تو مث‌ِ زميناي‌ من‌ و سرهنگ‌ چفت‌ همه‌، سفيده‌، انگار پنبه‌كاري‌ شده‌.
                    ـ كلة‌ من‌ مال‌ سرهنگه‌؟
                    ـ نه‌، مث‌ِ اونه‌.
                    ـ بريم‌ سرشو ببريم‌.
                    ـ بريم‌.
          وقتي‌ كلب‌حاجي‌ آمده‌ بود پول‌ مي‌خانه‌چي‌ را بدهد، دستش‌ خورده‌ بود به‌ كُلت‌، آن‌را در آورده‌ بود و نوازش‌ كرده‌ بود. حسن‌ زلفو گفته‌ بود:«مي‌ذاري‌ منم‌ يه‌ خرده‌ بهش‌ دس‌ بزنم‌؟»
          كلب‌ حاجي‌ گذاشته‌ بود. زلفو كلت‌ را بوسيده‌ و به‌آرامي‌ و با احترام‌ به ‌كلب‌حاجي‌ پس‌ داده‌ بود:«بيا مواظب‌ باش‌.»
          مي‌خانه‌چي‌ به‌ ديوار چسبيده‌ بود و چشم‌هايش‌، يك‌سره‌، سفيد شده‌ بود:«يا آقام‌ علي‌، اينا كي‌ان‌، رِي‌؟»
          و حسن‌ زلفو دوباره‌ هوس‌ كرده‌ بود:«يه‌بار ديگه‌ بده‌ نازش‌ كنم‌.» كه‌ كلب‌حاجي‌ هوشياري‌ به‌ خرج‌ داده‌ بود:«نمي‌شه‌ خره‌! مي‌خواي‌ مردم‌ ببينن‌؟ تو به‌ اين‌ كله‌ماهي‌خور اعتماد داري‌؟»
و با انگشت‌، اشاره‌ به‌ مي‌خانه‌چي‌ كرده‌ بود.
                    ـ اعتماد ندارم‌، نه‌! بكشيمش‌!
و دو نفري‌ كلت‌ را نشانه‌ رفته‌ بودند روي‌ او كه‌ در شُرف‌ اتمام‌ بود. بعد، حسن‌ زلفو پيشنهاد كرده‌ بود:«اول‌ پول‌شو بديم‌.»
          جيب‌هاي‌شان‌ را خالي‌ كرده‌ بودند روي‌ ميز و دومرتبه‌ نشانه‌ رفته‌ بودند. حسن‌ زلفو چيزي‌ را به‌ ياد آورده‌ بود:«هي‌، كلب‌حاجي‌، سگ‌ مصب‌، راستي‌تو اون‌ وختي‌ نزديك‌ بود منو بكشي‌.»
                    ـ آره‌ چيزي‌ نمونده‌ بود.
                    ـ من‌ اون‌جا ياد مادر خدابيامرزت‌ افتادم‌.
                    ـ خدا بيامرزدش‌.
اين‌دفعه‌ كلب‌ حاجي‌ خودش‌ به‌ تنهايي‌ قراول‌ رفته‌ بود.
                    ـ هي‌، اسم‌ مادرت‌ چي‌ بود؟
                    ـ رقيه‌ بانو.
                    ـ درسته‌!
بعد بازوي‌ كلب‌حاجي‌ را گرفته‌ بود:«بريم‌ حساب‌ اون‌ يارويي‌ رو كه‌گفتي‌ برسيم‌.»
                    ـ كي‌يو؟
                    ـ سرهنگو ديگه.
                    ـ پس‌ اينو چي‌؟
                    ـ بعداً سر فرصت‌.
                    ـ باشه‌.
          هر دو از مغازة‌ نيم‌بسته‌ بيرون‌ آمده‌ بودند. بازو در بازو، و قيقاج‌ مي‌رفتند. شانه‌هاشان‌ به‌ درهاي‌ كشويي‌ مي‌خورد و صدا مي‌داد. مي‌خانه‌چي‌ آن‌چنان‌ترسيده‌ بود كه‌ تا اولين‌ پاسبان‌ پست‌ را نديد، هم‌چنان‌ مي‌دويد. پاسبان‌ و او رفتند به‌طرف‌ كلانتري‌. از كلانتري‌ سيم‌ تلفن‌ وصل‌ شد به‌ شهرباني‌ و ازشهرباني‌ جيپ‌هاي‌ گشتي‌ راه‌ افتادند دور شهر، آرام‌ و آهسته‌.
          يك‌ موكب‌ عروسي‌ گذشت‌. صداي‌ بوق‌ ماشين‌ها آن‌ها را از چُرت ‌درآورد. كلب‌حاجي‌ گفت‌:«چرا بوق‌ مي‌زنن‌؟» حسن‌ زلفو گفت‌:«آشناس‌، به‌ نظرم‌ پسر مهدي‌خانه. ديوث‌، دكون‌ باباهه‌رو فروخت‌ تاكسي‌ خريد؛ انگار شغل‌ هم‌ مث‌ِ زن‌ آدمه‌...» و يك‌مرتبه‌ حرفش‌ را قطع‌ كرد:«تو اين‌ طرفا كوه‌ موه‌ سراغ‌ داري‌ يا نه‌؟»
                    ـ تو شهر كه‌ نه‌.
                    ـ بريم‌ نيشابور.
                    ـ آره‌، مي‌ريم‌ نيشابور. گمونم‌ بتونيم‌ از اون‌جا بريم‌ كَنگ‌.
                    ـ كنگ‌ واسه‌ چي‌؟
                    ـ اون‌جا كسايي‌ رو پيدا مي‌كنيم‌ كه‌ باهامون‌ راه‌ بيفتن‌. وقتي‌ كلنلو شهيد كردن‌، من‌ يه‌ راس‌ رفتم‌ كنگ‌. فوراً چن‌نفر پيدا شدن‌ كه‌ از روزگارشون‌ دل‌خور بودن‌.
                    ـ من‌كه‌ از روزگارم‌ دل‌خور نيستم‌.
                    ـ آره‌، آدم‌ نباس‌ دل‌خور باشه‌.
فكري‌ كرد و باز گفت‌:«آره‌، آدم‌ نباس‌ دل‌خور باشه‌.»
          ماشين‌ از نزديكي‌شان‌ گذشت‌ و چند قدم‌ آن‌طرف‌تر ايستاد.
                    ـ حاجي‌.
                    ـ جان‌ حاجي‌.
                    ـ شارجب‌ پاسبانم‌ بد پسري‌ نيس‌ها.
اين‌ حرف‌ را درست‌ موقعي‌ زد كه‌ حاجي‌ به‌ فكر اسم‌ كلنل‌ افتاده‌ بود.
                    ـ مي‌گم‌آ، مادرسگ‌ راس‌ مي‌گفت‌. من‌ نمي‌باس‌ سر پستش‌ شلوغ‌ مي‌كردم‌؛ كسرشأن‌ من‌ بود.
سه‌ نفر از جيب‌ پياده‌ شدند، يكي‌شان‌ جلوتر آمد و دوتاشان‌ توي‌ تاريكي‌ايستادند.
                    ـ چاقوتو بده‌، حسن‌!
          حسن‌ زلفو چاقويش‌ را داده‌ بود. بحث‌ كرده‌ بودند كه‌ كجاي‌ تن‌شان‌ را سوراخ‌ كنند كه‌ وقتي‌ آن‌يكي‌ قلاب‌ گرفت‌ و اين‌يكي‌ رفت‌ بالا، راه‌ دست‌شان‌ باشد كه‌ انگشت‌شان‌ را بزنند توي‌ آن‌ سوراخ‌ و روي‌ ديوار ـ روي‌ همة‌ ديوارهاي‌ شهر ـ اسم‌ كلنل‌، اسم‌ خودشان‌، و احياناً اسم‌ آن‌هايي‌ را كه‌ مي‌شناختند و بچه‌هاي‌ چندان‌ بدي‌ نبودند، بنويسند؛ مثل‌ مهدي‌خان‌؛ مثل ‌شارجب‌ پاسبان‌ (كه‌ پدرسگ‌ حق‌ داشت‌ اگر يك‌خرده‌ پايش‌ را از گليم‌خودش‌ درازتر كرده‌ بود) مثل‌ زن‌ خدابيامرز كلب‌حاجي‌ (كه‌ هر چه‌ باشد بالاخره‌ زن‌ است‌ و ناقص‌ عقل‌ و حالا كه‌ حسن‌ زلفو كاري‌ را كه‌ كلب‌حاجي‌بايد مي‌كرد كرده‌، بايد گفت‌ خدا از سر تقصيراتش‌ بگذرد) و راستي‌ چه‌ گل‌ گفته‌ است‌ اين‌ حسن‌ زلفو ـ با همه‌ خريتش‌: مگر دو سه‌ سال‌ ديگر بيش‌تر زنده‌ مي‌ماندند؟ گور پدر پنبه‌كاري‌ها.
                    ـ اين‌ پنبه‌كاري‌ تو؛ اين‌ پنبه‌كاري‌ من‌.
و محكم‌ كله‌هاشان‌ را زده‌ بودند به‌ هم‌. شايد اگر كله‌هاشان‌ را نمي‌زدند به‌هم‌، اوضاع‌ آن‌طوري‌ تمام‌ نمي‌شد. شايد اگر كم‌تر عرق‌ خورده‌ بودند، اوضاع‌ آن‌طوري‌ نمي‌شد. شايد اگرمي‌خانه‌چي‌ كلت‌ را نمي‌ديد، اوضاع‌ طور ديگري‌ مي‌شد. شايد اگر آن‌ها آدم‌هاي‌ ديگري‌ از قماش‌ آدم‌هاي‌ ديگر، بودند اصلاً هيچ‌ اتفاق‌ نمي‌افتاد. شايد اگر باباي‌ كلب‌حاجي‌ نمي‌زد به‌ چاك‌ِ جعده‌، شايد اگر پسر مهدي‌خان‌ دكانش‌ را نمي‌فروخت‌، شايد اگر اين‌ يكي‌ زن‌ نمي‌گرفت‌... اما وقتي‌ كه‌ شد، هيچ‌كس‌ نتوانست‌ به‌درستي‌ دربارة‌ ماهيت‌ خنده‌دار آن‌چه‌ پيش‌ آمد، اظهارنظري‌ آن‌چنان‌ قطعي‌ كند كه‌ در تاريخ‌ بنويسند. راجع‌ به‌ پيرمردها و ازكارافتاده‌ها هم‌ فرضية‌ جديدي‌ خلق‌ نشد، راجع‌ به‌ پنبه‌كاري‌ها هم‌همين‌طور؛ و راجع‌ به‌ پنبه‌كاري‌هايي‌ كه‌ باد مي‌دروند؛ چرا كه‌ كلب‌حاجي‌، فوق‌العاده‌ از حرف‌ حسن‌ زلفو ـ با همه‌ خريتش‌ ـ خوشش‌ آمده‌ بود و وقتي‌ قيافة‌ پاسباني‌ را ديده‌ بود كه‌ آن‌طور به‌ او زُل‌ زده‌ بود و مخصوصاً وقتي‌ دست ‌او را ديده‌ بود كه‌ روي‌ دكمة‌ جلد كمرش‌ بازي‌ مي‌كند، نتوانسته‌ بود طاقت‌ بياورد و شايد ندانسته‌ بود بايد طاقت‌ بياورد و كاري‌ را كرده‌ بود كه‌ راه‌ دستش ‌بود. حسن‌ زلفو گفته‌ بود:«برا كي‌ داري‌ آغل‌ چوغوك‌ درس‌ مي‌كني‌، كلب‌حاجي‌ نامرد؟» و اين‌ را آن‌چنان‌ محبت‌آميز گفته‌ بود كه‌ تا وقتي‌ از توي ‌تاريكي‌ چيزي‌ درخشيده‌ بود و كلب‌ حاجي‌ مثل‌ اين‌كه‌ ننه‌اش‌ را بغل‌ كند او رابغل‌ كرده‌ بود. حسن‌ زلفو كلت‌ را از دست‌ او گرفته‌ بود و ـ گيج‌ و واگيج‌ ـ دورو برش‌ را نگاه‌ كرده‌ بود. كسي‌، صدا زده‌ بود:«اسلحه‌تو بنداز، ديوونه‌.» و او كه‌ هيچ‌ خاطرة‌ خوشي‌ از اين‌ كار نداشت‌، گفته‌ بود:«هي‌ هي‌، جبلي‌، قم‌ قم‌. اين‌عاقبت‌...»


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS0327
تاريخ ارسال : جمعه 25 آذر 1384
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate