| غمباد ناتاشا اميري بعد از مرگِ گيلهخاتون دخترهاي خانه از پلههاي سردابي پايين رفتند. تا او زنده بود جرأت قدمگذاشتن به آنجا را نداشتند. قفلِ چمدان كهنة او راشكستند و در آن تمام چيزهايي را پيدا كردند كه سالها پيش گم كرده بودند. بزرگترينشان گوشوارههاي ياقوت را در برابر آينه روي تاقچه، كنارتارهاي خاكستري مو گرفت و دختر سياهموي سي و پنج سال قبل را به يادآورد كه از زير سفيدي تور، ياقوتها بر خاج گوشهايش برق ميزد. يكي لنگة كفشي را بيرون آورد كه با آن در اولين مهماني همراه مرديرقصيده بود و حالا پاپيون رويش كنده شده بود و پاشنهاش لق ميخورد وديگري نامهاي زرد شده و بيفرستنده كه هنوز فراموش نكرده بود كلماتمركب پسداده و كمرنگش دستخطِ كيست. بعد از ميان پارههاي پارچه، دانههاي مرواريد جامانده از گردنبند،اسكناس شاههاي سرنگون شده، تكههاي ظروف چيني شكستة توي چمدان،عكس مچالة مردي را پيدا كردند كه سالها قبل از ديوار اتاقشان آويزان بود.يكصبح، چشم باز كردند و چهار ميخي را ديدند كه بيهيچ عكسي، آن بخشسفيدماندة ديوار را نگاه داشته بود. ديگر هرگز در عكسي موهاي مجعد تاشانه رسيده، ريش انبوه و عنبيههاي آبي مردي را نديدند تا بتواند در قالبتمام مردهايي نفس بكشد كه بعدها شناختند. كوچكترينِ دخترها تصميمگرفت ديوار سرداب را رنگ بزند و از شلوغي خانه به آنجا پناه ببرد. همانعصر چمدان كهنه و بستة رختخوابهاي گيلهخاتون را زير درختبهارنارنج حياط آتش زد. ماه بعد، لكة سياه سوختگي هم ديگر بر كاشيهاي حياط باقي نمانده بود تازوزههاي جنونآسا و گريههاي بيعلتش را ياد كسي بياورد. تنها شاهبانو كهمادر دخترها بود، شبي از پشت پنجره، مردهايي را زير نور ماه ديد كه از جادهآمده بودند و با بيل و كلنگ زمين را كندند. از ميان خاك خشك سالهاباراننخورده، قبري دهان باز كرد و گيلهخاتون بيرون آمد. صورتش مثلوقتي كه زنده بود بهشمعي آبشده ميمانست، پر از شيارها و چروكهايعميق و دو چشم وقزده كاشتهشده ميانشان. مردها بدن استخوانياش را بردوش گرفته و چند بار دور قبر چرخاندند. شاهبانو براي اولين و آخرينبارتوانست كلمات صداي گيلهخاتون را واضح بشنود: «گرسنهام... دارم ازگرسنگي ميميرم.» بعد از آن هر ماه شبهاي جمعه باديهاي قيمه خيراتميداد تا ديگر در شبهاي مهتابي وهم نگيردش و گيلهخاتون را با آن شكلغريب نبيند، بيغُدّة بزرگ گلوگاهش كه هشتاد و پنج سال قبل، نخستينچيزي بود كه قابلة يهودي بر بدن آغشته به خون و خاكسترش ديده بود. وقتيدعاي بر پوستنوشتة زودزايي را از ران عالمتاج باز ميكرد، گفت: «چشمتروشن پيلهخانم!» اما لرزِ صدا، سر بلندنكردنش، پچپچ زنها و خنج بر گونهكشيدنها در نورپيهسوز، همهچيز را براي عالمتاج روشن كرده بود. پيچيده از درد ورنگباخته، از سر خشت بلند شده و در بستر خوابيده بود و صداي سرخجابررا از تاريكي خياط ميشنيد، به مردي كه پشت بام دعاي «اخرجكم من بطون»ميخواند، امر ميكرد پايين بيايد. بعد قدمهاي سنگينش از پلكان بالا آمد.تشتها و كهنههاي خوني را كه بيرون ميبردند، لحظهاي سايهاش با شانههايفروافتاده بر پردة در افتاد كه كلاه نمدي را ميان انگشتان مچاله ميكرد.عالمتاج دامن قابلة يهودي را چنگ زد و كلمهها توي دهانش يخ بست. قابلهچاقويي را كه براي رماندن آل با آن دور بسترش را خط ميكشيد، كنارانداخت و نوزادِ قُنداقشده را در آغوشش گذاشت. غده بهبزرگي سيبِ گلاببود و گريههاي نوزاد انگار اول در آن ميپيچيد و بعد گرهگره بيرون ميآمد. اماقطرات شيري كه از نُك پستانهاي عالمتاج ميريخت، غده را از يادش برد وتمام نُهماهي كه رو به قبله آيةالكرسي خوانده بود، به شكم كوبيده بود تاسرخجابر بتواند نام پدرش را... همان شب توفاني شروع شد كه روزها ادامه پيدا كرد. مردم «توكا»بيتوجه به دانههاي درشت تگرگي كه بر سرهايشان ميشكست، دستهدستهبراي ديدن نوزاد ميآمدند. دهان به دهان ميگشت به خاطر مرگ پدر عالمتاجزير شلاق مباشران ارباب و نپرداختن عوارض جاروب است كه نوزاد باغمبادي به اين بزرگي دنيا آمده تا هميشه از گهوارة چوبياش صداي گريه بلندباشد و آنقدر ضعيف و ريزجثه باشد كه حتي شاخههاي انار آويخته ازپنجرهها هم اميد به زنده ماندش را در دل كسي ننشاند. شب ششم، بيهيچضيافت، پايكوبي و تُرنابازي، سرخجابر با شكافي ابدي ميان ابروها،گوسفندي عقيقهاش كرد و نامش را گيلهخاتون گذاشت. بعد سوار بر اسبكهرش به نيروهاي جنگل پيوست و سوگند وفاداري ياد كرد. تا هفتسال بعد كه با چوخاي سوراخشده و زخمي مهلك در سينه رويپرچين حياط ميمرد، دختر تنها كلماتي بيمعنا به زبان آورد و به سختي راهرفت. دايم پستان بزرگ عالمتاج در دهانش بود يا به دامن چيندار اوميآويخت كه در مطبخ بادنجان تنوري ميكرد و حصير ميبافت. غدةگلويش روزبهروز بزرگتر ميشد. اولين چروكهاي زودرس زماني زيرچشمهايش نشست كه سرخجابر در جنگ «ماكلوان» گلوله خورد. قونسولروس و قزاقهايش پستوهاي خانه را گشتند، صندوقِ لباسها را خُرد كردند،لالهها را شكستند، روية تشكها را دريدند، با قنداق تفنگ به صورتعالمتاج كوبيدند اما لحظهاي هم گمان نبردند رد مرد زخمي را در چاهيبگيرند كه دختربچهاي شبيه پيرزنان، با غدهاي به اندازة نارنج زير گلويش، برسرپوش چوبي آن چمبر زده بود و كف دستهايش را به هم ميكوبيد. سهماه قبل از اينكه تودههاي برف «گيلوان» سردار جنگل را منجمد كند،سرخجابر در نيمهشبي باراني سوار بر كهرش به خانه بازگشت. بعد از سالها،زير نور چراغ زنبوري به صورت عالمتاج خيره شد كه شنل و چموشش را برتنور خشك ميكرد و تفنگش را با پيه مرغ برق ميانداخت. زني آنقدر مطيعو آرام كه ميتوانست تمام دربهدري و بدبياريهاي گذشته را تلافي كند. كتةاز شام مانده را خورد و گفت: «يكمن رفتم و صدمن برگشتم گيلهمار...» گيس بلند عالمتاج را در مشت گرفت و بافهاش را باز كرد. زير لب گفت:«عين شبخوس نرم!» وقتي زن بسترشان را به زمين گسترد و شعلة چراغ راپايين كشيد فكر كرد روزهاي جنگ چنان گذشتهاند تا تنها بفهمد در دنيابههيچ چيز تعلق ندارد. نه عالمتاج كه از بوي عرق آميخته به باروت، پِهِناسب و گياهان جنگلي بدنش مست شده بود اما خطوط صورتش بيتغييرمانده بود، نه دختري كه با چشمهاي باز خواب بود و انگار تقاص گناهانشبود. سپيده، قبل از اينكه زين بر گُرده كهرش بگذارد، عكس سردار جنگل را ازشكاف ديوار سرداب بيرون آورد. با قطار فشنگ حائل سينه زيرِ درختنارنج ايستاده بود. موها مجعد و بلند، ريش انبوه، كوله بر دوش و تفنگ دردست. روزي هم كه با زخمي مهلك در سينه روي پرچين حياط افتاد، قبل ازخزيدن سرماي مرگ به انگشتانش، عكس را از چوخايش بيرون آورد. نردههاكمرش را آنقدر تا كرده بود تا موهاي بلندش به بابونهها بسابد و تمام خونبدنش توي پيشانياش جمع شود. صورت بهتزدة عالمتاج و گيلهخاتون راكه از دامنش آويزان بود، واژگونه، بالاي پلكان ميديد. اما گوشهايش به رويفريادهاي او بسته شد كه چهار ماه بعد دختري بيغمباد بر گلو، به دنيا آورد:شاهبانو. گيلهخاتون نميدانست چه اتفاقي افتاده است. دنبال بوي شور درياييميگشت كه طغيان كرده بود و شاليزارها و امامزادههاي بيمعجزه را با خود بهاعماق برده بود. به جاي عالمتاج، شاهبانو غذايش را ميداد و موهايش راميبافت. جاي رگبار را خورشيدي داغ گرفته بود كه آفتابگردانها راميسوزاند و شيرواني سرخ خانه را بر بالاي اتاقهاي پُرشده از دخترهايشاهبانو سياه ميكرد. يكروز، مردي بلندقامت از مينيبوسي پياده شد كه در جادة آسفالته رو بهپايتخت ميرفت. كنار تابلوي دايرهاي سفيد و قرمز با نقش آهو ايستاد و بهخانه نگاه كرد. گيلهخاتون از پشت پرچين برايش دست تكان داد و صدايخندهاش در غدة بهبزرگي طالبي شدهاش گم شد. مرد به جاي تفنگ عصايسياهي در دست داشت و چوخايش را با باراني سياهي عوض كرده بود. قطارفشنگي حايل سينهاش نبود، اما موهاي مجعدش شبيه همان زماني بود كه زيردرخت نارنج ايستاده بود و لكههاي خون سرخجابر مثل گلهايي زيرپاهايش شكفته بود. ولي گيلهخاتون همانطور عاشقش شد كه درهفتسالگي، وقتي براي نخستينبار ميان انگشتان چنگشدة پدر ديدهبودش. پس از آن، هميشه در شكاف ديوار سرداب، جاي اعلاميههاي قديميو مرامنامة جنگل، پنهانش ميكرد. عالمتاج هرگز نفهميد چرا ساعتها غيبشميزد، سرش گرم شاهبانو بود كه اندوه مرگ سرخجابر را از يادش برده بود.چند سال بعد هم كه اولين رگههاي خون را ميان پاهاي استخواني دختر پيرديد، گمان نبرد با وجود چروكهاي صورتش زير فشار غدههاي بلوغ خفهميشود. نفهميد چرا ساعتهاي طولاني در مبال ميماند يا تنة درخت نارنجرا بغل ميگيرد و پا دورش حلقه ميكند. نفهميد چون سينههاي دخترك بهكوچكي سينة مردها بود و دندههايش از لاغري بيرون زده بود، مثل استخوانماهي. گاهي مردم توكا كه سوار بر ارابه و درشكه از جادة خاكي ميگذشتند،دختر پيري را ميديدند كه گِل به سر و رويش ميماليد، مرغابيها دور و برشبال تكان ميدادند و از غدة گلويش صداي وزش باد زمستاني به گوشميرسيد: «وو... وو... وو.» گالِشهاي سوار بر اسب ورد ميخواندند و رو به او فوت ميكردند.بچهها سنگش ميزدند. حاج مصطفي سرشان داد ميزد: «چهكارش داريدبختبرگشته را!» ريش سفيدش را در مشت ميگرفت و پا زمين ميكوبيد:«جنگ، بلبشو، قحطي... مار زاييدهاي، چه پاقدمي گيلهمار!» عالمتاج هيچ نميگفت. به دختر پير ياد ميداد سر تشت چندك بزند وچرك از تار و پود رختها دربياورد. براي قليان، زغال در آتشگردان بگذاردو با كوكهاي كج و معوج لباسها را وصله كند و گاه معني صداهايي را بفهمدكه مثل آبشار از دهانش سرريز ميكرد. قبل از خشكسالي، سرخجابر كه سالها روي پرچين چوبيافتاده بود وتكان نميخورد، بلند شد. دست بر پشت گذاشت و كمر به جلو و عقب تا كرد.انگار دردي كهنه را از ميان مهرهها بيرون ميريخت. بعد سوار بر كهرش كههميشه از بابونهها ميخورد، رو به شاليزارهاي جادة مالرو تاخت.گيلهخاتون دنبالش دويد. در ميانة راه شاهبانو تغار بر سر رو به خانه ميآمد.مرد سوار دورش چرخيد، چيزهايي گفت و چهلگيس از زير سربيرونآمدهاش را كشيد. شاهبانو جيغ كشيد و تغار از سرش افتاد روي زمين.هيچكدام گيلهخاتون را نديدند كه از آن بهبعد، عادتِ ايستادن پشت پرچين درجاي خالي سرخجابر به سرش افتاد تا مرد سواري را ببيند كه دور خانهميچرخيد. به جاي چوخاي سوراخشدة خوني، كُت و شلوار ميپوشيد. درجواب گالشها كه «كوجِ آقا» صدايش ميكردند. شلاق تكان ميداد، با ديدنشاهبانو آن را بالا ميانداخت و ميگرفت و تا شاليزار يكنفس چهارنعلميتاخت. وقتي هم از پلههاي ايوان خانه بالا ميآمد، چشمهايشپشتدريها را كنار ميزد. پيشكشيهاي نبات و ترمه را دست عالمتاج داد كه تعارف ميكرد و درمهمانخانه، قابهاي شيريني برنجي و لوز را جلوش ميچيد. حاج مصطفيبالاي اتاق با سگرمههاي درهم تسبيح ميچرخاند: «از همو وقتي كه قاصدجنگليها بودي ميشناسمت چومهدر، ولي بايد ديد استخاره...» كوج آقا يكي از زانوها را بغل گرفت: «سردار هم اگر معطل استخاره نماندهبود، پشت به كوه ابوقبيس ميداد و كار را تمام ميكرد.» ـ اگر دستي شكست از آستين خودمان بود، اگر سري شكست زير كلاهخودمان بود. ـ چند نفر را تيرباران كرده باشند خوب است؟ مگر ما نميتوانستيم نفريپنجتومان از صندوق انقلاب بگيريم و با كشتي قشون روس برويم باكو؟ وليجانمان كف دستمان بود و آنوقت خيليها تپيده بودند توي خانههايشانو برنج احتكار ميكردند. رگهاي پيشاني حاجي ورم كرد. دهان كه باز كرد، عالمتاج حرف را بهخشكسالي كشاند و شاهبانو چاي گرداند. هيچكس به صرافت گيلهخاتوننيفتاد تا وقت رفتن كه هرچه گشتند كفشهاي كوجِ آقا را پيدا نكردند.عالمتاج چنگ به گونه ميكشيد و در جواب تعارف مرد، گيلهخاتون را صداميزد. سرداب و انبار را گشت. بعد رو به كورهراهي در جنگل دويد. پيراهنگلدار، جليقه و تنبان دختر پير جابهجا از شاخة درختهاي «راش» آويزانبود و خود برهنه، تا شكم در رودخانه فرو رفته بود. ماهيها دور و برشميچرخيدند. هر وقت دهانشان را به بدن استخواني او ميسابيدند، صداييمثل لرزههاي اعماق زمين از غمبادش بيرون ميآمد. كفشهاي مرد روي آبشناور بود و كمكم از آب پُر ميشد. شبي كه مردم به ظرف مسي ميكوفتند تا اژدهايي را فراري دهند كه سايهروي ماه انداخته بود، حتي عالمتاج هم در ميانة هاي و هوي رقص زنهايتبجه بهدست، نقارهزنها، تابخوردن كاغذهاي رنگي در باد و قهر حاجمصطفي (كه باور نميكرد شاهبانو جلوش بايستد و بگويد: زنش ميشوم حتياگر استخاره بد بيايد...)، گيله خاتون را از ياد برد. تنها وقتي با صداي مسينهها،اژدها سايهاش را از روي ماه جمع كرد، يكي از گالِشهاي او را در جادة خاكيپيدا كرد. چمدان به دست، با موهاي ژوليده و زوزهكشان جلو درشكههايي راميگرفت كه به پايتخت ميرفتند. بعد ديگر جنگلي نبود تا از ساية درختها تاريك شده باشد و شاليزارهااز آسمانِ سفيد بيباران ميخشكيد. هر دو سال يكبار، دختري سفيد وموخرمايي، به دخترهاي خانه اضافه ميشد. كودكيهايشان به تابخوردندر وقت خواب روي پاهاي استخواني گيلهخاتون ميگذشت و اندازهگرفتنبلنداي قدشان با او بود. ياد ميگرفتند جلو آينه، تارهاي اضافي ابرو رابردارند، خالي با مداد كنجِ لب بنشانند، جوراب شيشهاي و پيراهن تنگبپوشند. مجلاتي را كه از پايتخت ميآمد ورق بزنند. عكس مردي چشمآبي رابه ديوار بكوبند كه گيلهخاتون ساعتها جلوش مينشست و با كلمههايينامفهوم چيزهايي به او ميگفت. بعد ميديدش كه از چارچوب عكس بيرونميآمد و موهاي مجعدش را از صورت كنار ميزد و لبِ جاده آرنجش را بهتابلو دايرهاي سفيد و قرمز تكيه ميداد و با انگشتها بر آهوي روي آن ضربميگرفت. با نُك پا قلوهسنگها را به اينطرف و آنطرف پرت ميكرد. گاهيعصازنان به خانه نزديك ميشد. پشت دريها كنار ميرفت، و صداي خندهبلند ميشد. دخترها به بهانة رخت روي بند پهنكردن، كتابخواندن،طنابزدن و ترشيآوردن از پلههاي ايوان پايين ميآمدند. گيلهخاتونجلوشان ميايستاد و به گودي كمر و سينههاي برجستهشان خيره ميشد. باانگشتِ استخواني به مرد روي ديوار اشاره ميكرد و زوزه ميكشيد. صورتشتيره ميشد، انگار روي آتش پخته باشندش و از حرارت آن تنها نقطههايروشن و براقي روي مردمكهايش مينشست. چنگ به موهايش ميزد ولباس به تنشان پاره ميكرد. خانه يكدفعه از جيغ و گريه پُر ميشد. صدايتند قدمها، افتادن و شكستن چيزي. شاهبانو سراسيمه و نفرينكنان سرميرسيد و بافة دختر پير را ميكشيد و درِ سرداب را به رويش قفل ميكرد. تاوقتي بعد از ساعتها گريه و زوزه، آن را باز ميكرد، چشمهايي را در ميانچروكهايي عميق ببيند كه از درخشش خاطرهها خالي بود. بياعتنا بهدخترها كه ميكوشيدند از او فاصله بگيرند، رختهايشان را ميشست، بااشتهايي سيريناپذير تهماندة غذاهايشان را ميخورد تا نديده باشند كسي بهخاطر غمي بينشان كه زندگياش را به كابوسي هميشگي بدل كرده بود،اينقدر بخورد و با صداي كفزدن بچههاي روستايي كه دورهاش ميكردند وسياهچوم ميخواندندش، دور خود بچرخد. موهاي هميشه سياهش را افشانكند و دستهاي استخوانياش را در هوا تكان دهد. گالشها سوار بر اسبميگذشتند و ميخنديدند. گيلهخاتون پيراهنش را بالا ميبرد و ساقهايهلالي و زانوهاي برجستهاش را نشان ميداد. از رانهاي لاغر كه بالاترميبردش بچهها هو ميكردند و داد ميزدند: «پير كفتال!» كوجِ آقا شلاق رويشان ميكشيد و ميتاراندشان. دختر پير را با تشر بهخانه برميگرداند تا عالمتاج با نيشگون كبودش كند و پنجرههاي خانه ازفريادهاي حاج مصطفي بلرزد: «عار ناموس كه ندارم گيلهمار، اما پسان فردا كهشكمش را گردنهگيرهاي از خدا بيخبر بالا آوردند، جواب اون خدابيامرز روچي بدم؟» عالمتاج در اتاق را بست: «بچه مثل دُمَل زير بغل ميماند گُلبرار، هر چيبزرگ ميشود دردسرش هم زياد ميشود.» ـ آدم آب بپاشد زمين و بو بكشد كه چي؟ دل به چياش خوش كردهاي تو؟ ـ توي انبار حبسش ميكنم گلبرار. ـ اينقدر دلدل نكن زن، ميبرمش دارالمجانين پايتخت... والله، قسم بهاين تنور داغ من خير هر دوي شما را ميخواهم. عالمتاج با گوشة چارقد صورتش را پوشاند. دختر پير را به كلبة چوبيآباجيخانم در جنگل برد. براي حفظ از شرّ از ما بهتران، زبان مار برايشگرفت. شب تاسوعا، زير هفتتكية شهر توكا، هفت سكه گذاشت و هفتخرما خورد تا اگر دختر شفا بگيرد تا آخر عمر معتكفِ بقعة خواهرامامبكندش. نااميد كه شد، كتكش ميزد و در سرداب را به رويش قفل ميزد. زوزههاي گيلهخاتون كه نالههايي بريدهبريده ميشد، سراغ مرد پنهان درشكاف ديوار ميرفت. حشرهها تفنگ و كولههاش را جويده بودند وچوخايش پوسته پوسته شده بود. بعد از چارچوب زرد شدة عكس بيرون آمدو چشمهايش يكدفعه آبي شد. خميازه كشيد و مشتي به قطار فشنگ حائلسينهاش كوبيد. از قفل بستة سرداب، حلقة چاه و درخت نارنج گذشت و لبِجادة خاكي ايستاد و بهجاي خداحافظي انگشتها را تكان داد. حالا وانمودميكرد، منتظر ماشينهايي است كه بوقزنان رو به پايتخت ميرفتند. اما سوارهيچكدام نميشد. نزديك غروب، كوجِ آقا به خانه برميگشت با موهاي يكدست سفيد شدهو قوزي بر پشت. شبهايش به چندكزدن پشت منقل، چسباندن شيرةكوكنار به حقة وافور، چرتزدن با پارازيت راديو ميگذشت. كرخت وسست از پشت دود،هالة دخترهايي را ميديد، شبيه جوانيهاي شاهبانو كهحالا شبيه پيري عالمتاج شده بود. با شكم بزرگشده، از زايمانهاي پشت سرهم، انگار هنوز دختري در آن مانده است. شاهبانو چادرنماز بر سر، در برابرسجاده براي دخترهايي دعا ميكرد كه تا ابد در خانهاش ماندگار شده بودند.اگر به پايتخت ميرفتند، با همان لباسهايي برميگشتند كه موقع رفتن به تنداشتند. خسته، دلسرد با چند چين ريز زير چشمها و روزهايي كه باخيالبافي ميگذشت و خانهاي كه از تكرار مداوم آنها در يكديگر و جنگ ودعواهايشان اشباع شده بود. كوج آقا ميگفت: «گوشم سنگين شده!» اما همهچيز را ميشنيد و در دود وبوي زغالها، نفير انفجارهاي هواپيماهاي انگليسي را ميشنيد. با خودواگويه ميكرد: «اردوي مفاجر شبيه ستون جنگي نبود، انگار رفته بوديمتماشاي معركهگيري. آنهمه اسب، فلك و كند و زنجير. سردار با دوربيننگاهشان ميكرد كه به اُسرا كاري نداشتنه باشيم.» انعكاس صداها خسته و زنگدار توي گوشش طنين ميانداخت، مثلچيزي كه واقعيت نداشت. جنگل و شاليزارها هم نبودند و دريا عقب نشستهبود و ديگر طغيان نميكرد. صداي سيرسيركها جايش را به عوعوي سگهاداده بود و حاصلخيزي خاك به پوكي و بيثمري و خانهاش، پر شده ازدخترهايي كه نميدانستند چه ميخواستند و جوانيهايش را عقب ميراندندكه براي پنهانكردن سيصد قبضه از باقيمانده تفنگهاي نيروهاي جنگل،توي زمين چاله ميكند. اما ته گودال بهجاي تفنگ، زغالهاي منقل بودند كهميگداختند. جرقه ميزدند و خاكستر ميشدند. دود به شكل گيلهخاتوندرميآمد كه آتشگردان ميچرخاند و دايرهاي سرخ ميان سياهي باز ميكرد واز آن مردي بيرون ميآمد كه كلاغها يكي از چشمهاي آبياش را از كاسهدرآورده بودند. بهجاي موهاي مجعد، در سر تراشيدهاش، زخمهاي چاقوشكل برگ چنار درست كرده بود. بهجاي تفنگ هميشه گوني بر كول ميكشيدكه پر بود از تراشههاي بيد. آنها را زير بغل كشتههايي ميگذاشت كه در تپههاو جادهها و جنگل افتاده بودند، تا روز رستاخيز به كمك آن بتوانند از قبربيرون بيايند. روزي كه با قوارهاي پارچة ارزانقيمت به خانه آمد، بوي تمام مردههايشهر را با خود آورد. گالشهايش را زير بغل گرفت و پايين اتاق روبهرويحاجمصطفي نشست كه ميگفت: «كتكش كه نميزني،ها؟» مرد سقزي از جيب بيرون آورد و به دهان انداخت. ـ با توام! مگر گوشت سوراخ ندارد؟ مرد خنديد: «پلو.. پلو جور ميكنم حاجي... پلو...» ـ كتكش كه نميزني؟ ـ پلو جور ميكنم... پلو حاجآقا! عالمتاج استكاني چاي آورد و پنجره را باز كرد: «دختر به كسي نميدم كهحلواي جنازة مردم نانِ شبش باشد.» حاجي اخم كرد: «تا سگ ماده قر و قميش نياد سگ نر نميداند از كدام راهبايد برود... خودم دو سه بار ديدمشان. از پشت پرچين به اين گيسبريده نگاهميكرد كه لخت و عور... استغفرالله، كلاه بيغيرتي كه نميتوانم سرم بگذارم.خيلي هم بچهگري كرده برايت؟» عالمتاج با گوشة چارقد صورت را پوشاند. بعد از پشت پنجره رفتنمردهشوي را ديد و گيلهخاتون را. دستها را از دو طرف باز كرده بود و پاميگذاشت جاي پاي بر گِل ماندة مرد گالِش. باران ميباريد اما در گوشهاي ازآسمان آفتاب ميتابيد و محليها ميگفتند عروسي مادر شغال است. شاهبانواز پشت پنجره، دختر را ميديد كه پا ميگذاشت جاي پاي مردي كه عصازناندور خانه ميگشت. پشت درختي پنهان ميشد و سيگار ميكشيد و حالا درحاشية جادة كنار تابلوي دايرهاي سفيد و قرمز آهو ايستاده بود و صورتشحالتي داشت انگار منتظر بود با نزديكتر شدن دختر پير، براي هميشه برود.اما گيلهخاتون به جاي او، مرد مردهشويي را ميديد كه كولهاش را باز كرده بودو تراشهاي بيد را بيرون ميآورد و به هوا ميپاشيد. تراشهها پيچ و تابميخوردند و از جلو تصوير موهوم مردان جنگلي سوار بر اسب، قزاقانتفنگ بر دوش، كومههاي چوبي، بارانهاي بيامان، درياي طغيانكرده،درخت نارنج حياط و پرچينِ چوبي، ميگذشتند و زير بغلهاي گيلهخاتونمينشستند كه كنار چمدانش مرده بود. با كف پاهاي قاچقاچ و دستهاصليبوار بر سينه. چروكهاي صورتش ناپديد شده بود، چشمهايش كمكمزير پردة لزجي كدر ميشد، اثري از غمباد بر گلويش نبود و موهاي يكدستسياهش در هشتاد و پنج سالگي به دختربچهاي شبيهاش كرده بود. شاهبانو خيرات ميداد و به اتاقهاي خانه نگاه ميكرد كه از ازدحامدخترها خفه شده بود. كساني كه شيرة كوكنار كوجِ آقا، خيرهسر و لجبازبارشان آورده بود. هميشه چيزي عجيب در زندگيشان بود، درگوشوارههاي ياقوت، كفشهاي بيپاشنه، نامههاي بينشان كه گذشت زمانهم نميتوانست واداردشان تا براي كسي بازگويش كنند. بايد مثل رازيهميشه پنهان ميماند. شايد حتي در چمداني كهنه و رنگ و رو رفته. شاهبانو آه كشيد: «اي بيچاره... تمام زندگيت همين يك چمدان بود؟» نسخه قابل چاپشناسه : PS0311تاريخ ارسال : یکشنبه 13 آذر 1384 |
|