خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
غم‌باد

ناتاشا اميري‌

ناتاشا امیری          بعد از مرگ‌ِ گيله‌خاتون‌ دخترهاي‌ خانه‌ از پله‌هاي‌ سردابي‌ پايين‌ رفتند. تا او زنده‌ بود جرأت‌ قدم‌گذاشتن‌ به‌ آن‌جا را نداشتند. قفل‌ِ چمدان‌ كهنة‌ او راشكستند و در آن‌ تمام‌ چيزهايي‌ را پيدا كردند كه‌ سال‌ها پيش‌ گم‌ كرده‌ بودند.
          بزرگ‌ترين‌شان‌ گوش‌واره‌هاي‌ ياقوت‌ را در برابر آينه‌ روي‌ تاقچه‌، كنارتارهاي‌ خاكستري‌ مو گرفت‌ و دختر سياه‌موي‌ سي‌ و پنج‌ سال‌ قبل‌ را به‌ يادآورد كه‌ از زير سفيدي‌ تور، ياقوت‌ها بر خاج‌ گوش‌هايش‌ برق‌ مي‌زد.
          يكي‌ لنگة‌ كفشي‌ را بيرون‌ آورد كه‌ با آن‌ در اولين‌ مهماني‌ همراه‌ مردي‌رقصيده‌ بود و حالا پاپيون‌ رويش‌ كنده‌ شده‌ بود و پاشنه‌اش‌ لق‌ مي‌خورد وديگري‌ نامه‌اي‌ زرد شده‌ و بي‌فرستنده‌ كه‌ هنوز فراموش‌ نكرده‌ بود كلمات‌مركب‌ پس‌داده‌ و كم‌رنگش‌ دست‌خط‌ِ كيست‌.
          بعد از ميان‌ پاره‌هاي‌ پارچه‌، دانه‌هاي‌ مرواريد جامانده‌ از گردن‌بند،اسكناس‌ شاه‌هاي‌ سرنگون‌ شده‌، تكه‌هاي‌ ظروف‌ چيني‌ شكستة‌ توي‌ چمدان‌،عكس‌ مچالة‌ مردي‌ را پيدا كردند كه‌ سال‌ها قبل‌ از ديوار اتاق‌شان‌ آويزان‌ بود.يك‌صبح‌، چشم‌ باز كردند و چهار ميخي‌ را ديدند كه‌ بي‌هيچ‌ عكسي‌، آن‌ بخش‌سفيدماندة‌ ديوار را نگاه‌ داشته‌ بود. ديگر هرگز در عكسي‌ موهاي‌ مجعد تاشانه‌ رسيده‌، ريش‌ انبوه‌ و عنبيه‌هاي‌ آبي‌ مردي‌ را نديدند تا بتواند در قالب‌تمام‌ مردهايي‌ نفس‌ بكشد كه‌ بعدها شناختند. كوچك‌ترين‌ِ دخترها تصميم‌گرفت‌ ديوار سرداب‌ را رنگ‌ بزند و از شلوغي‌ خانه‌ به‌ آن‌جا پناه‌ ببرد. همان‌عصر چمدان‌ كهنه‌ و بستة‌ رختخواب‌هاي‌ گيله‌خاتون‌ را زير درخت‌بهارنارنج‌ حياط‌ آتش‌ زد.
          ماه‌ بعد، لكة‌ سياه‌ سوختگي‌ هم‌ ديگر بر كاشي‌هاي‌ حياط‌ باقي‌ نمانده‌ بود تازوزه‌هاي‌ جنون‌آسا و گريه‌هاي‌ بي‌علتش‌ را ياد كسي‌ بياورد. تنها شاه‌بانو كه‌مادر دخترها بود، شبي‌ از پشت‌ پنجره‌، مردهايي‌ را زير نور ماه‌ ديد كه‌ از جاده‌آمده‌ بودند و با بيل‌ و كلنگ‌ زمين‌ را كندند. از ميان‌ خاك‌ خشك‌ سال‌هاباران‌نخورده‌، قبري‌ دهان‌ باز كرد و گيله‌خاتون‌ بيرون‌ آمد. صورتش‌ مثل‌وقتي‌ كه‌ زنده‌ بود به‌شمعي‌ آب‌شده‌ مي‌مانست‌، پر از شيارها و چروك‌هاي‌عميق‌ و دو چشم‌ وق‌زده‌ كاشته‌شده‌ ميان‌شان‌. مردها بدن‌ استخواني‌اش‌ را بردوش‌ گرفته‌ و چند بار دور قبر چرخاندند. شاه‌بانو براي‌ اولين‌ و آخرين‌بارتوانست‌ كلمات‌ صداي‌ گيله‌خاتون‌ را واضح‌ بشنود: «گرسنه‌ام‌... دارم‌ ازگرسنگي‌ مي‌ميرم‌.» بعد از آن‌ هر ماه‌ شب‌هاي‌ جمعه‌ باديه‌اي‌ قيمه‌ خيرات‌مي‌داد تا ديگر در شب‌هاي‌ مهتابي‌ وهم‌ نگيردش‌ و گيله‌خاتون‌ را با آن‌ شكل‌غريب‌ نبيند، بي‌غُدّة‌ بزرگ‌ گلوگاهش‌ كه‌ هشتاد و پنج‌ سال‌ قبل‌، نخستين‌چيزي‌ بود كه‌ قابلة‌ يهودي‌ بر بدن‌ آغشته‌ به‌ خون‌ و خاكسترش‌ ديده‌ بود. وقتي‌دعاي‌ بر پوست‌نوشتة‌ زودزايي‌ را از ران‌ عالم‌تاج‌ باز مي‌كرد، گفت‌: «چشمت‌روشن‌ پيله‌خانم‌!»
          اما لرزِ صدا، سر بلندنكردنش‌، پچ‌پچ‌ زن‌ها و خنج‌ بر گونه‌كشيدن‌ها در نورپيه‌سوز، همه‌چيز را براي‌ عالم‌تاج‌ روشن‌ كرده‌ بود. پيچيده‌ از درد ورنگ‌باخته‌، از سر خشت‌ بلند شده‌ و در بستر خوابيده‌ بود و صداي‌ سرخ‌جابررا از تاريكي‌ خياط‌ مي‌شنيد، به‌ مردي‌ كه‌ پشت‌ بام‌ دعاي‌ «اخرجكم‌ من‌ بطون‌»مي‌خواند، امر مي‌كرد پايين‌ بيايد. بعد قدم‌هاي‌ سنگينش‌ از پلكان‌ بالا آمد.تشت‌ها و كهنه‌هاي‌ خوني‌ را كه‌ بيرون‌ مي‌بردند، لحظه‌اي‌ سايه‌اش‌ با شانه‌هاي‌فروافتاده‌ بر پردة‌ در افتاد كه‌ كلاه‌ نمدي‌ را ميان‌ انگشتان‌ مچاله‌ مي‌كرد.عالم‌تاج‌ دامن‌ قابلة‌ يهودي‌ را چنگ‌ زد و كلمه‌ها توي‌ دهانش‌ يخ‌ بست‌. قابله‌چاقويي‌ را كه‌ براي‌ رماندن‌ آل‌ با آن‌ دور بسترش‌ را خط‌ مي‌كشيد، كنارانداخت‌ و نوزادِ قُنداق‌شده‌ را در آغوشش‌ گذاشت‌. غده‌ به‌بزرگي‌ سيب‌ِ گلاب‌بود و گريه‌هاي‌ نوزاد انگار اول‌ در آن‌ مي‌پيچيد و بعد گره‌گره‌ بيرون‌ مي‌آمد. اماقطرات‌ شيري‌ كه‌ از نُك‌ پستان‌هاي‌ عالم‌تاج‌ مي‌ريخت‌، غده‌ را از يادش‌ برد وتمام‌ نُه‌ماهي‌ كه‌ رو به‌ قبله‌ آية‌الكرسي‌ خوانده‌ بود، به‌ شكم‌ كوبيده‌ بود تاسرخ‌جابر بتواند نام‌ پدرش‌ را...
          همان‌ شب‌ توفاني‌ شروع‌ شد كه‌ روزها ادامه‌ پيدا كرد. مردم‌ «توكا»بي‌توجه‌ به‌ دانه‌هاي‌ درشت‌ تگرگي‌ كه‌ بر سرهاي‌شان‌ مي‌شكست‌، دسته‌دسته‌براي‌ ديدن‌ نوزاد مي‌آمدند. دهان‌ به‌ دهان‌ مي‌گشت‌ به‌ خاطر مرگ‌ پدر عالم‌تاج‌زير شلاق‌ مباشران‌ ارباب‌ و نپرداختن‌ عوارض‌ جاروب‌ است‌ كه‌ نوزاد باغم‌بادي‌ به‌ اين‌ بزرگي‌ دنيا آمده‌ تا هميشه‌ از گهوارة‌ چوبي‌اش‌ صداي‌ گريه‌ بلندباشد و آن‌قدر ضعيف‌ و ريزجثه‌ باشد كه‌ حتي‌ شاخه‌هاي‌ انار آويخته‌ ازپنجره‌ها هم‌ اميد به‌ زنده‌ ماندش‌ را در دل‌ كسي‌ ننشاند. شب‌ ششم‌، بي‌هيچ‌ضيافت‌، پاي‌كوبي‌ و تُرنابازي‌، سرخ‌جابر با شكافي‌ ابدي‌ ميان‌ ابروها،گوسفندي‌ عقيقه‌اش‌ كرد و نامش‌ را گيله‌خاتون‌ گذاشت‌. بعد سوار بر اسب‌كهرش‌ به‌ نيروهاي‌ جنگل‌ پيوست‌ و سوگند وفاداري‌ ياد كرد.
          تا هفت‌سال‌ بعد كه‌ با چوخاي‌ سوراخ‌شده‌ و زخمي‌ مهلك‌ در سينه‌ روي‌پرچين‌ حياط‌ مي‌مرد، دختر تنها كلماتي‌ بي‌معنا به‌ زبان‌ آورد و به‌ سختي‌ راه‌رفت‌. دايم‌ پستان‌ بزرگ‌ عالم‌تاج‌ در دهانش‌ بود يا به‌ دامن‌ چين‌دار اومي‌آويخت‌ كه‌ در مطبخ‌ بادنجان‌ تنوري‌ مي‌كرد و حصير مي‌بافت‌. غدة‌گلويش‌ روزبه‌روز بزرگ‌تر مي‌شد. اولين‌ چروك‌هاي‌ زودرس‌ زماني‌ زيرچشم‌هايش‌ نشست‌ كه‌ سرخ‌جابر در جنگ‌ «ماكلوان‌» گلوله‌ خورد. قونسول‌روس‌ و قزاق‌هايش‌ پستوهاي‌ خانه‌ را گشتند، صندوق‌ِ لباس‌ها را خُرد كردند،لاله‌ها را شكستند، روية‌ تشك‌ها را دريدند، با قنداق‌ تفنگ‌ به‌ صورت‌عالم‌تاج‌ كوبيدند اما لحظه‌اي‌ هم‌ گمان‌ نبردند رد مرد زخمي‌ را در چاهي‌بگيرند كه‌ دختربچه‌اي‌ شبيه‌ پيرزنان‌، با غده‌اي‌ به‌ اندازة‌ نارنج‌ زير گلويش‌، برسرپوش‌ چوبي‌ آن‌ چمبر زده‌ بود و كف‌ دست‌هايش‌ را به‌ هم‌ مي‌كوبيد.
          سه‌ماه‌ قبل‌ از اين‌كه‌ توده‌هاي‌ برف‌ «گيلوان‌» سردار جنگل‌ را منجمد كند،سرخ‌جابر در نيمه‌شبي‌ باراني‌ سوار بر كهرش‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌. بعد از سال‌ها،زير نور چراغ‌ زنبوري‌ به‌ صورت‌ عالم‌تاج‌ خيره‌ شد كه‌ شنل‌ و چموشش‌ را برتنور خشك‌ مي‌كرد و تفنگش‌ را با پيه‌ مرغ‌ برق‌ مي‌انداخت‌. زني‌ آن‌قدر مطيع‌و آرام‌ كه‌ مي‌توانست‌ تمام‌ دربه‌دري‌ و بدبياري‌هاي‌ گذشته‌ را تلافي‌ كند. كتة‌از شام‌ مانده‌ را خورد و گفت‌: «يك‌من‌ رفتم‌ و صدمن‌ برگشتم‌ گيله‌مار...»
          گيس‌ بلند عالم‌تاج‌ را در مشت‌ گرفت‌ و بافه‌اش‌ را باز كرد. زير لب‌ گفت‌:«عين‌ شب‌خوس‌ نرم‌!» وقتي‌ زن‌ بسترشان‌ را به‌ زمين‌ گسترد و شعلة‌ چراغ‌ راپايين‌ كشيد فكر كرد روزهاي‌ جنگ‌ چنان‌ گذشته‌اند تا تنها بفهمد در دنيابه‌هيچ‌ چيز تعلق‌ ندارد. نه‌ عالم‌تاج‌ كه‌ از بوي‌ عرق‌ آميخته‌ به‌ باروت‌، پِهِن‌اسب‌ و گياهان‌ جنگلي‌ بدنش‌ مست‌ شده‌ بود اما خطوط‌ صورتش‌ بي‌تغييرمانده‌ بود، نه‌ دختري‌ كه‌ با چشم‌هاي‌ باز خواب‌ بود و انگار تقاص‌ گناهانش‌بود.
          سپيده‌، قبل‌ از اين‌كه‌ زين‌ بر گُرده‌ كهرش‌ بگذارد، عكس‌ سردار جنگل‌ را ازشكاف‌ ديوار سرداب‌ بيرون‌ آورد. با قطار فشنگ‌ حائل‌ سينه‌ زيرِ درخت‌نارنج‌ ايستاده‌ بود. موها مجعد و بلند، ريش‌ انبوه‌، كوله‌ بر دوش‌ و تفنگ‌ دردست‌. روزي‌ هم‌ كه‌ با زخمي‌ مهلك‌ در سينه‌ روي‌ پرچين‌ حياط‌ افتاد، قبل‌ ازخزيدن‌ سرماي‌ مرگ‌ به‌ انگشتانش‌، عكس‌ را از چوخايش‌ بيرون‌ آورد. نرده‌هاكمرش‌ را آن‌قدر تا كرده‌ بود تا موهاي‌ بلندش‌ به‌ بابونه‌ها بسابد و تمام‌ خون‌بدنش‌ توي‌ پيشاني‌اش‌ جمع‌ شود. صورت‌ بهت‌زدة‌ عالم‌تاج‌ و گيله‌خاتون‌ راكه‌ از دامنش‌ آويزان‌ بود، واژگونه‌، بالاي‌ پلكان‌ مي‌ديد. اما گوش‌هايش‌ به‌ روي‌فريادهاي‌ او بسته‌ شد كه‌ چهار ماه‌ بعد دختري‌ بي‌غم‌باد بر گلو، به‌ دنيا آورد:شاه‌بانو.
          گيله‌خاتون‌ نمي‌دانست‌ چه‌ اتفاقي‌ افتاده‌ است‌. دنبال‌ بوي‌ شور دريايي‌مي‌گشت‌ كه‌ طغيان‌ كرده‌ بود و شاليزارها و امام‌زاده‌هاي‌ بي‌معجزه‌ را با خود به‌اعماق‌ برده‌ بود. به‌ جاي‌ عالم‌تاج‌، شاه‌بانو غذايش‌ را مي‌داد و موهايش‌ رامي‌بافت‌. جاي‌ رگبار را خورشيدي‌ داغ‌ گرفته‌ بود كه‌ آفتاب‌گردان‌ها رامي‌سوزاند و شيرواني‌ سرخ‌ خانه‌ را بر بالاي‌ اتاق‌هاي‌ پُرشده‌ از دخترهاي‌شاه‌بانو سياه‌ مي‌كرد.
          يك‌روز، مردي‌ بلندقامت‌ از ميني‌بوسي‌ پياده‌ شد كه‌ در جادة‌ آسفالته‌ رو به‌پايتخت‌ مي‌رفت‌. كنار تابلوي‌ دايره‌اي‌ سفيد و قرمز با نقش‌ آهو ايستاد و به‌خانه‌ نگاه‌ كرد. گيله‌خاتون‌ از پشت‌ پرچين‌ برايش‌ دست‌ تكان‌ داد و صداي‌خنده‌اش‌ در غدة‌ به‌بزرگي‌ طالبي‌ شده‌اش‌ گم‌ شد. مرد به‌ جاي‌ تفنگ‌ عصاي‌سياهي‌ در دست‌ داشت‌ و چوخايش‌ را با باراني‌ سياهي‌ عوض‌ كرده‌ بود. قطارفشنگي‌ حايل‌ سينه‌اش‌ نبود، اما موهاي‌ مجعدش‌ شبيه‌ همان‌ زماني‌ بود كه‌ زيردرخت‌ نارنج‌ ايستاده‌ بود و لكه‌هاي‌ خون‌ سرخ‌جابر مثل‌ گل‌هايي‌ زيرپاهايش‌ شكفته‌ بود. ولي‌ گيله‌خاتون‌ همان‌طور عاشقش‌ شد كه‌ درهفت‌سالگي‌، وقتي‌ براي‌ نخستين‌بار ميان‌ انگشتان‌ چنگ‌شدة‌ پدر ديده‌بودش‌. پس‌ از آن‌، هميشه‌ در شكاف‌ ديوار سرداب‌، جاي‌ اعلاميه‌هاي‌ قديمي‌و مرام‌نامة‌ جنگل‌، پنهانش‌ مي‌كرد. عالم‌تاج‌ هرگز نفهميد چرا ساعت‌ها غيبش‌مي‌زد، سرش‌ گرم‌ شاه‌بانو بود كه‌ اندوه‌ مرگ‌ سرخ‌جابر را از يادش‌ برده‌ بود.چند سال‌ بعد هم‌ كه‌ اولين‌ رگه‌هاي‌ خون‌ را ميان‌ پاهاي‌ استخواني‌ دختر پيرديد، گمان‌ نبرد با وجود چروك‌هاي‌ صورتش‌ زير فشار غده‌هاي‌ بلوغ‌ خفه‌مي‌شود. نفهميد چرا ساعت‌هاي‌ طولاني‌ در مبال‌ مي‌ماند يا تنة‌ درخت‌ نارنج‌را بغل‌ مي‌گيرد و پا دورش‌ حلقه‌ مي‌كند. نفهميد چون‌ سينه‌هاي‌ دخترك‌ به‌كوچكي‌ سينة‌ مردها بود و دنده‌هايش‌ از لاغري‌ بيرون‌ زده‌ بود، مثل‌ استخوان‌ماهي‌.
          گاهي‌ مردم‌ توكا كه‌ سوار بر ارابه‌ و درشكه‌ از جادة‌ خاكي‌ مي‌گذشتند،دختر پيري‌ را مي‌ديدند كه‌ گِل‌ به‌ سر و رويش‌ مي‌ماليد، مرغابي‌ها دور و برش‌بال‌ تكان‌ مي‌دادند و از غدة‌ گلويش‌ صداي‌ وزش‌ باد زمستاني‌ به‌ گوش‌مي‌رسيد: «وو... وو... وو.»
          گالِش‌هاي‌ سوار بر اسب‌ ورد مي‌خواندند و رو به‌ او فوت‌ مي‌كردند.بچه‌ها سنگش‌ مي‌زدند. حاج‌ مصطفي‌ سرشان‌ داد مي‌زد: «چه‌كارش‌ داريدبخت‌برگشته‌ را!» ريش‌ سفيدش‌ را در مشت‌ مي‌گرفت‌ و پا زمين‌ مي‌كوبيد:«جنگ‌، بلبشو، قحطي‌... مار زاييده‌اي‌، چه‌ پاقدمي‌ گيله‌مار!»
          عالم‌تاج‌ هيچ‌ نمي‌گفت‌. به‌ دختر پير ياد مي‌داد سر تشت‌ چندك‌ بزند وچرك‌ از تار و پود رخت‌ها دربياورد. براي‌ قليان‌، زغال‌ در آتش‌گردان‌ بگذاردو با كوك‌هاي‌ كج‌ و معوج‌ لباس‌ها را وصله‌ كند و گاه‌ معني‌ صداهايي‌ را بفهمدكه‌ مثل‌ آبشار از دهانش‌ سرريز مي‌كرد.
          قبل‌ از خشك‌سالي‌، سرخ‌جابر كه‌ سال‌ها روي‌ پرچين‌ چوبي‌افتاده‌ بود وتكان‌ نمي‌خورد، بلند شد. دست‌ بر پشت‌ گذاشت‌ و كمر به‌ جلو و عقب‌ تا كرد.انگار دردي‌ كهنه‌ را از ميان‌ مهره‌ها بيرون‌ مي‌ريخت‌. بعد سوار بر كهرش‌ كه‌هميشه‌ از بابونه‌ها مي‌خورد، رو به‌ شاليزارهاي‌ جادة‌ مال‌رو تاخت‌.گيله‌خاتون‌ دنبالش‌ دويد. در ميانة‌ راه‌ شاه‌بانو تغار بر سر رو به‌ خانه‌ مي‌آمد.مرد سوار دورش‌ چرخيد، چيزهايي‌ گفت‌ و چهل‌گيس‌ از زير سربيرون‌آمده‌اش‌ را كشيد. شاه‌بانو جيغ‌ كشيد و تغار از سرش‌ افتاد روي‌ زمين‌.هيچ‌كدام‌ گيله‌خاتون‌ را نديدند كه‌ از آن‌ به‌بعد، عادت‌ِ ايستادن‌ پشت‌ پرچين‌ درجاي‌ خالي‌ سرخ‌جابر به‌ سرش‌ افتاد تا مرد سواري‌ را ببيند كه‌ دور خانه‌مي‌چرخيد. به‌ جاي‌ چوخاي‌ سوراخ‌شدة‌ خوني‌، كُت‌ و شلوار مي‌پوشيد. درجواب‌ گالش‌ها كه‌ «كوج‌ِ آقا» صدايش‌ مي‌كردند. شلاق‌ تكان‌ مي‌داد، با ديدن‌شاه‌بانو آن‌ را بالا مي‌انداخت‌ و مي‌گرفت‌ و تا شاليزار يك‌نفس‌ چهارنعل‌مي‌تاخت‌. وقتي‌ هم‌ از پله‌هاي‌ ايوان‌ خانه‌ بالا مي‌آمد، چشم‌هايش‌پشت‌دري‌ها را كنار مي‌زد.
          پيش‌كشي‌هاي‌ نبات‌ و ترمه‌ را دست‌ عالم‌تاج‌ داد كه‌ تعارف‌ مي‌كرد و درمهمان‌خانه‌، قاب‌هاي‌ شيريني‌ برنجي‌ و لوز را جلوش‌ مي‌چيد. حاج‌ مصطفي‌بالاي‌ اتاق‌ با سگرمه‌هاي‌ درهم‌ تسبيح‌ مي‌چرخاند: «از همو وقتي‌ كه‌ قاصدجنگلي‌ها بودي‌ مي‌شناسمت‌ چومه‌در، ولي‌ بايد ديد استخاره‌...»
          كوج‌ آقا يكي‌ از زانوها را بغل‌ گرفت‌: «سردار هم‌ اگر معطل‌ استخاره‌ نمانده‌بود، پشت‌ به‌ كوه‌ ابوقبيس‌ مي‌داد و كار را تمام‌ مي‌كرد.»
          ـ اگر دستي‌ شكست‌ از آستين‌ خودمان‌ بود، اگر سري‌ شكست‌ زير كلاه‌خودمان‌ بود.
          ـ چند نفر را تيرباران‌ كرده‌ باشند خوب‌ است‌؟ مگر ما نمي‌توانستيم‌ نفري‌پنج‌تومان‌ از صندوق‌ انقلاب‌ بگيريم‌ و با كشتي‌ قشون‌ روس‌ برويم‌ باكو؟ ولي‌جان‌مان‌ كف‌ دست‌مان‌ بود و آن‌وقت‌ خيلي‌ها تپيده‌ بودند توي‌ خانه‌هاي‌شان‌و برنج‌ احتكار مي‌كردند.
          رگ‌هاي‌ پيشاني‌ حاجي‌ ورم‌ كرد. دهان‌ كه‌ باز كرد، عالم‌تاج‌ حرف‌ را به‌خشك‌سالي‌ كشاند و شاه‌بانو چاي‌ گرداند. هيچ‌كس‌ به‌ صرافت‌ گيله‌خاتون‌نيفتاد تا وقت‌ رفتن‌ كه‌ هرچه‌ گشتند كفش‌هاي‌ كوج‌ِ آقا را پيدا نكردند.عالم‌تاج‌ چنگ‌ به‌ گونه‌ مي‌كشيد و در جواب‌ تعارف‌ مرد، گيله‌خاتون‌ را صدامي‌زد. سرداب‌ و انبار را گشت‌. بعد رو به‌ كوره‌راهي‌ در جنگل‌ دويد. پيراهن‌گلدار، جليقه‌ و تنبان‌ دختر پير جابه‌جا از شاخة‌ درخت‌هاي‌ «راش‌» آويزان‌بود و خود برهنه‌، تا شكم‌ در رودخانه‌ فرو رفته‌ بود. ماهي‌ها دور و برش‌مي‌چرخيدند. هر وقت‌ دهان‌شان‌ را به‌ بدن‌ استخواني‌ او مي‌سابيدند، صدايي‌مثل‌ لرزه‌هاي‌ اعماق‌ زمين‌ از غم‌بادش‌ بيرون‌ مي‌آمد. كفش‌هاي‌ مرد روي‌ آب‌شناور بود و كم‌كم‌ از آب‌ پُر مي‌شد.
          شبي‌ كه‌ مردم‌ به‌ ظرف‌ مسي‌ مي‌كوفتند تا اژدهايي‌ را فراري‌ دهند كه‌ سايه‌روي‌ ماه‌ انداخته‌ بود، حتي‌ عالم‌تاج‌ هم‌ در ميانة‌ هاي‌ و هوي‌ رقص‌ زن‌هاي‌تبجه‌ به‌دست‌، نقاره‌زن‌ها، تاب‌خوردن‌ كاغذهاي‌ رنگي‌ در باد و قهر حاج‌مصطفي‌ (كه‌ باور نمي‌كرد شاه‌بانو جلوش‌ بايستد و بگويد: زنش‌ مي‌شوم‌ حتي‌اگر استخاره‌ بد بيايد...)، گيله‌ خاتون‌ را از ياد برد. تنها وقتي‌ با صداي‌ مسينه‌ها،اژدها سايه‌اش‌ را از روي‌ ماه‌ جمع‌ كرد، يكي‌ از گالِش‌هاي‌ او را در جادة‌ خاكي‌پيدا كرد. چمدان‌ به‌ دست‌، با موهاي‌ ژوليده‌ و زوزه‌كشان‌ جلو درشكه‌هايي‌ رامي‌گرفت‌ كه‌ به‌ پايتخت‌ مي‌رفتند.
          بعد ديگر جنگلي‌ نبود تا از ساية‌ درخت‌ها تاريك‌ شده‌ باشد و شاليزارهااز آسمان‌ِ سفيد بي‌باران‌ مي‌خشكيد. هر دو سال‌ يك‌بار، دختري‌ سفيد وموخرمايي‌، به‌ دخترهاي‌ خانه‌ اضافه‌ مي‌شد. كودكي‌هاي‌شان‌ به‌ تاب‌خوردن‌در وقت‌ خواب‌ روي‌ پاهاي‌ استخواني‌ گيله‌خاتون‌ مي‌گذشت‌ و اندازه‌گرفتن‌بلنداي‌ قدشان‌ با او بود. ياد مي‌گرفتند جلو آينه‌، تارهاي‌ اضافي‌ ابرو رابردارند، خالي‌ با مداد كنج‌ِ لب‌ بنشانند، جوراب‌ شيشه‌اي‌ و پيراهن‌ تنگ‌بپوشند. مجلاتي‌ را كه‌ از پايتخت‌ مي‌آمد ورق‌ بزنند. عكس‌ مردي‌ چشم‌آبي‌ رابه‌ ديوار بكوبند كه‌ گيله‌خاتون‌ ساعت‌ها جلوش‌ مي‌نشست‌ و با كلمه‌هايي‌نامفهوم‌ چيزهايي‌ به‌ او مي‌گفت‌. بعد مي‌ديدش‌ كه‌ از چارچوب‌ عكس‌ بيرون‌مي‌آمد و موهاي‌ مجعدش‌ را از صورت‌ كنار مي‌زد و لب‌ِ جاده‌ آرنجش‌ را به‌تابلو دايره‌اي‌ سفيد و قرمز تكيه‌ مي‌داد و با انگشت‌ها بر آهوي‌ روي‌ آن‌ ضرب‌مي‌گرفت‌. با نُك‌ پا قلوه‌سنگ‌ها را به‌ اين‌طرف‌ و آن‌طرف‌ پرت‌ مي‌كرد. گاهي‌عصازنان‌ به‌ خانه‌ نزديك‌ مي‌شد. پشت‌ دري‌ها كنار مي‌رفت‌، و صداي‌ خنده‌بلند مي‌شد. دخترها به‌ بهانة‌ رخت‌ روي‌ بند پهن‌كردن‌، كتاب‌خواندن‌،طناب‌زدن‌ و ترشي‌آوردن‌ از پله‌هاي‌ ايوان‌ پايين‌ مي‌آمدند. گيله‌خاتون‌جلوشان‌ مي‌ايستاد و به‌ گودي‌ كمر و سينه‌هاي‌ برجسته‌شان‌ خيره‌ مي‌شد. باانگشت‌ِ استخواني‌ به‌ مرد روي‌ ديوار اشاره‌ مي‌كرد و زوزه‌ مي‌كشيد. صورتش‌تيره‌ مي‌شد، انگار روي‌ آتش‌ پخته‌ باشندش‌ و از حرارت‌ آن‌ تنها نقطه‌هاي‌روشن‌ و براقي‌ روي‌ مردمك‌هايش‌ مي‌نشست‌. چنگ‌ به‌ موهايش‌ مي‌زد ولباس‌ به‌ تن‌شان‌ پاره‌ مي‌كرد. خانه‌ يك‌دفعه‌ از جيغ‌ و گريه‌ پُر مي‌شد. صداي‌تند قدم‌ها، افتادن‌ و شكستن‌ چيزي‌. شاه‌بانو سراسيمه‌ و نفرين‌كنان‌ سرمي‌رسيد و بافة‌ دختر پير را مي‌كشيد و درِ سرداب‌ را به‌ رويش‌ قفل‌ مي‌كرد. تاوقتي‌ بعد از ساعت‌ها گريه‌ و زوزه‌، آن‌ را باز مي‌كرد، چشم‌هايي‌ را در ميان‌چروك‌هايي‌ عميق‌ ببيند كه‌ از درخشش‌ خاطره‌ها خالي‌ بود. بي‌اعتنا به‌دخترها كه‌ مي‌كوشيدند از او فاصله‌ بگيرند، رخت‌هاي‌شان‌ را مي‌شست‌، بااشتهايي‌ سيري‌ناپذير ته‌ماندة‌ غذاهاي‌شان‌ را مي‌خورد تا نديده‌ باشند كسي‌ به‌خاطر غمي‌ بي‌نشان‌ كه‌ زندگي‌اش‌ را به‌ كابوسي‌ هميشگي‌ بدل‌ كرده‌ بود،اين‌قدر بخورد و با صداي‌ كف‌زدن‌ بچه‌هاي‌ روستايي‌ كه‌ دوره‌اش‌ مي‌كردند وسياه‌چوم‌ مي‌خواندندش‌، دور خود بچرخد. موهاي‌ هميشه‌ سياهش‌ را افشان‌كند و دست‌هاي‌ استخواني‌اش‌ را در هوا تكان‌ دهد. گالش‌ها سوار بر اسب‌مي‌گذشتند و مي‌خنديدند. گيله‌خاتون‌ پيراهنش‌ را بالا مي‌برد و ساق‌هاي‌هلالي‌ و زانوهاي‌ برجسته‌اش‌ را نشان‌ مي‌داد. از ران‌هاي‌ لاغر كه‌ بالاترمي‌بردش‌ بچه‌ها هو مي‌كردند و داد مي‌زدند: «پير كفتال‌!»
          كوج‌ِ آقا شلاق‌ روي‌شان‌ مي‌كشيد و مي‌تاراندشان‌. دختر پير را با تشر به‌خانه‌ برمي‌گرداند تا عالم‌تاج‌ با نيشگون‌ كبودش‌ كند و پنجره‌هاي‌ خانه‌ ازفريادهاي‌ حاج‌ مصطفي‌ بلرزد: «عار ناموس‌ كه‌ ندارم‌ گيله‌مار، اما پسان‌ فردا كه‌شكمش‌ را گردنه‌گيرهاي‌ از خدا بي‌خبر بالا آوردند، جواب‌ اون‌ خدابيامرز روچي‌ بدم‌؟»
          عالم‌تاج‌ در اتاق‌ را بست‌: «بچه‌ مثل‌ دُمَل‌ زير بغل‌ مي‌ماند گُل‌برار، هر چي‌بزرگ‌ مي‌شود دردسرش‌ هم‌ زياد مي‌شود.»
          ـ آدم‌ آب‌ بپاشد زمين‌ و بو بكشد كه‌ چي‌؟ دل‌ به‌ چي‌اش‌ خوش‌ كرده‌اي‌ تو؟
          ـ توي‌ انبار حبسش‌ مي‌كنم‌ گل‌برار.
          ـ اين‌قدر دل‌دل‌ نكن‌ زن‌، مي‌برمش‌ دارالمجانين‌ پايتخت‌... والله‌، قسم‌ به‌اين‌ تنور داغ‌ من‌ خير هر دوي‌ شما را مي‌خواهم‌.
          عالم‌تاج‌ با گوشة‌ چارقد صورتش‌ را پوشاند. دختر پير را به‌ كلبة‌ چوبي‌آباجي‌خانم‌ در جنگل‌ برد. براي‌ حفظ‌ از شرّ از ما بهتران‌، زبان‌ مار برايش‌گرفت‌. شب‌ تاسوعا، زير هفت‌تكية‌ شهر توكا، هفت‌ سكه‌ گذاشت‌ و هفت‌خرما خورد تا اگر دختر شفا بگيرد تا آخر عمر معتكف‌ِ بقعة‌ خواهرامام‌بكندش‌. نااميد كه‌ شد، كتكش‌ مي‌زد و در سرداب‌ را به‌ رويش‌ قفل‌ مي‌زد.
          زوزه‌هاي‌ گيله‌خاتون‌ كه‌ ناله‌هايي‌ بريده‌بريده‌ مي‌شد، سراغ‌ مرد پنهان‌ درشكاف‌ ديوار مي‌رفت‌. حشره‌ها تفنگ‌ و كوله‌هاش‌ را جويده‌ بودند وچوخايش‌ پوسته‌ پوسته‌ شده‌ بود. بعد از چارچوب‌ زرد شدة‌ عكس‌ بيرون‌ آمدو چشم‌هايش‌ يك‌دفعه‌ آبي‌ شد. خميازه‌ كشيد و مشتي‌ به‌ قطار فشنگ‌ حائل‌سينه‌اش‌ كوبيد. از قفل‌ بستة‌ سرداب‌، حلقة‌ چاه‌ و درخت‌ نارنج‌ گذشت‌ و لب‌ِجادة‌ خاكي‌ ايستاد و به‌جاي‌ خداحافظي‌ انگشت‌ها را تكان‌ داد. حالا وانمودمي‌كرد، منتظر ماشين‌هايي‌ است‌ كه‌ بوق‌زنان‌ رو به‌ پايتخت‌ مي‌رفتند. اما سوارهيچ‌كدام‌ نمي‌شد.
          نزديك‌ غروب‌، كوج‌ِ آقا به‌ خانه‌ برمي‌گشت‌ با موهاي‌ يك‌دست‌ سفيد شده‌و قوزي‌ بر پشت‌. شب‌هايش‌ به‌ چندك‌زدن‌ پشت‌ منقل‌، چسباندن‌ شيرة‌كوكنار به‌ حقة‌ وافور، چرت‌زدن‌ با پارازيت‌ راديو مي‌گذشت‌. كرخت‌ وسست‌ از پشت‌ دود،هالة‌ دخترهايي‌ را مي‌ديد، شبيه‌ جواني‌هاي‌ شاه‌بانو كه‌حالا شبيه‌ پيري‌ عالم‌تاج‌ شده‌ بود. با شكم‌ بزرگ‌شده‌، از زايمان‌هاي‌ پشت‌ سرهم‌، انگار هنوز دختري‌ در آن‌ مانده‌ است‌. شاه‌بانو چادرنماز بر سر، در برابرسجاده‌ براي‌ دخترهايي‌ دعا مي‌كرد كه‌ تا ابد در خانه‌اش‌ ماندگار شده‌ بودند.اگر به‌ پايتخت‌ مي‌رفتند، با همان‌ لباس‌هايي‌ برمي‌گشتند كه‌ موقع‌ رفتن‌ به‌ تن‌داشتند. خسته‌، دل‌سرد با چند چين‌ ريز زير چشم‌ها و روزهايي‌ كه‌ باخيال‌بافي‌ مي‌گذشت‌ و خانه‌اي‌ كه‌ از تكرار مداوم‌ آن‌ها در يك‌ديگر و جنگ‌ ودعواهاي‌شان‌ اشباع‌ شده‌ بود.
          كوج‌ آقا مي‌گفت‌: «گوشم‌ سنگين‌ شده‌!» اما همه‌چيز را مي‌شنيد و در دود وبوي‌ زغال‌ها، نفير انفجارهاي‌ هواپيماهاي‌ انگليسي‌ را مي‌شنيد. با خودواگويه‌ مي‌كرد: «اردوي‌ مفاجر شبيه‌ ستون‌ جنگي‌ نبود، انگار رفته‌ بوديم‌تماشاي‌ معركه‌گيري‌. آن‌همه‌ اسب‌، فلك‌ و كند و زنجير. سردار با دوربين‌نگاه‌شان‌ مي‌كرد كه‌ به‌ اُسرا كاري‌ نداشتنه‌ باشيم‌.»
          انعكاس‌ صداها خسته‌ و زنگ‌دار توي‌ گوشش‌ طنين‌ مي‌انداخت‌، مثل‌چيزي‌ كه‌ واقعيت‌ نداشت‌. جنگل‌ و شاليزارها هم‌ نبودند و دريا عقب‌ نشسته‌بود و ديگر طغيان‌ نمي‌كرد. صداي‌ سيرسيرك‌ها جايش‌ را به‌ عوعوي‌ سگ‌هاداده‌ بود و حاصل‌خيزي‌ خاك‌ به‌ پوكي‌ و بي‌ثمري‌ و خانه‌اش‌، پر شده‌ ازدخترهايي‌ كه‌ نمي‌دانستند چه‌ مي‌خواستند و جواني‌هايش‌ را عقب‌ مي‌راندندكه‌ براي‌ پنهان‌كردن‌ سيصد قبضه‌ از باقي‌مانده‌ تفنگ‌هاي‌ نيروهاي‌ جنگل‌،توي‌ زمين‌ چاله‌ مي‌كند. اما ته‌ گودال‌ به‌جاي‌ تفنگ‌، زغال‌هاي‌ منقل‌ بودند كه‌مي‌گداختند. جرقه‌ مي‌زدند و خاكستر مي‌شدند. دود به‌ شكل‌ گيله‌خاتون‌درمي‌آمد كه‌ آتش‌گردان‌ مي‌چرخاند و دايره‌اي‌ سرخ‌ ميان‌ سياهي‌ باز مي‌كرد واز آن‌ مردي‌ بيرون‌ مي‌آمد كه‌ كلاغ‌ها يكي‌ از چشم‌هاي‌ آبي‌اش‌ را از كاسه‌درآورده‌ بودند. به‌جاي‌ موهاي‌ مجعد، در سر تراشيده‌اش‌، زخم‌هاي‌ چاقوشكل‌ برگ‌ چنار درست‌ كرده‌ بود. به‌جاي‌ تفنگ‌ هميشه‌ گوني‌ بر كول‌ مي‌كشيدكه‌ پر بود از تراشه‌هاي‌ بيد. آنها را زير بغل‌ كشته‌هايي‌ مي‌گذاشت‌ كه‌ در تپه‌هاو جاده‌ها و جنگل‌ افتاده‌ بودند، تا روز رستاخيز به‌ كمك‌ آن‌ بتوانند از قبربيرون‌ بيايند.
          روزي‌ كه‌ با قواره‌اي‌ پارچة‌ ارزان‌قيمت‌ به‌ خانه‌ آمد، بوي‌ تمام‌ مرده‌هاي‌شهر را با خود آورد. گالش‌هايش‌ را زير بغل‌ گرفت‌ و پايين‌ اتاق‌ روبه‌روي‌حاج‌مصطفي‌ نشست‌ كه‌ مي‌گفت‌: «كتكش‌ كه‌ نمي‌زني‌،ها؟»
          مرد سقزي‌ از جيب‌ بيرون‌ آورد و به‌ دهان‌ انداخت‌.
          ـ با توام‌! مگر گوشت‌ سوراخ‌ ندارد؟
          مرد خنديد: «پلو.. پلو جور مي‌كنم‌ حاجي‌... پلو...»
          ـ كتكش‌ كه‌ نمي‌زني‌؟
          ـ پلو جور مي‌كنم‌... پلو حاج‌آقا!
          عالم‌تاج‌ استكاني‌ چاي‌ آورد و پنجره‌ را باز كرد: «دختر به‌ كسي‌ نمي‌دم‌ كه‌حلواي‌ جنازة‌ مردم‌ نان‌ِ شبش‌ باشد.»
          حاجي‌ اخم‌ كرد: «تا سگ‌ ماده‌ قر و قميش‌ نياد سگ‌ نر نمي‌داند از كدام‌ راه‌بايد برود... خودم‌ دو سه‌ بار ديدم‌شان‌. از پشت‌ پرچين‌ به‌ اين‌ گيس‌بريده‌ نگاه‌مي‌كرد كه‌ لخت‌ و عور... استغفرالله‌، كلاه‌ بي‌غيرتي‌ كه‌ نمي‌توانم‌ سرم‌ بگذارم‌.خيلي‌ هم‌ بچه‌گري‌ كرده‌ برايت‌؟»
          عالم‌تاج‌ با گوشة‌ چارقد صورت‌ را پوشاند. بعد از پشت‌ پنجره‌ رفتن‌مرده‌شوي‌ را ديد و گيله‌خاتون‌ را. دست‌ها را از دو طرف‌ باز كرده‌ بود و پامي‌گذاشت‌ جاي‌ پاي‌ بر گِل‌ ماندة‌ مرد گالِش‌. باران‌ مي‌باريد اما در گوشه‌اي‌ ازآسمان‌ آفتاب‌ مي‌تابيد و محلي‌ها مي‌گفتند عروسي‌ مادر شغال‌ است‌. شاه‌بانواز پشت‌ پنجره‌، دختر را مي‌ديد كه‌ پا مي‌گذاشت‌ جاي‌ پاي‌ مردي‌ كه‌ عصازنان‌دور خانه‌ مي‌گشت‌. پشت‌ درختي‌ پنهان‌ مي‌شد و سيگار مي‌كشيد و حالا درحاشية‌ جادة‌ كنار تابلوي‌ دايره‌اي‌ سفيد و قرمز آهو ايستاده‌ بود و صورتش‌حالتي‌ داشت‌ انگار منتظر بود با نزديك‌تر شدن‌ دختر پير، براي‌ هميشه‌ برود.اما گيله‌خاتون‌ به‌ جاي‌ او، مرد مرده‌شويي‌ را مي‌ديد كه‌ كوله‌اش‌ را باز كرده‌ بودو تراشه‌اي‌ بيد را بيرون‌ مي‌آورد و به‌ هوا مي‌پاشيد. تراشه‌ها پيچ‌ و تاب‌مي‌خوردند و از جلو تصوير موهوم‌ مردان‌ جنگلي‌ سوار بر اسب‌، قزاقان‌تفنگ‌ بر دوش‌، كومه‌هاي‌ چوبي‌، باران‌هاي‌ بي‌امان‌، درياي‌ طغيان‌كرده‌،درخت‌ نارنج‌ حياط‌ و پرچين‌ِ چوبي‌، مي‌گذشتند و زير بغل‌هاي‌ گيله‌خاتون‌مي‌نشستند كه‌ كنار چمدانش‌ مرده‌ بود. با كف‌ پاهاي‌ قاچ‌قاچ‌ و دست‌هاصليب‌وار بر سينه‌. چروك‌هاي‌ صورتش‌ ناپديد شده‌ بود، چشم‌هايش‌ كم‌كم‌زير پردة‌ لزجي‌ كدر مي‌شد، اثري‌ از غم‌باد بر گلويش‌ نبود و موهاي‌ يك‌دست‌سياهش‌ در هشتاد و پنج‌ سالگي‌ به‌ دختربچه‌اي‌ شبيه‌اش‌ كرده‌ بود.
          شاه‌بانو خيرات‌ مي‌داد و به‌ اتاق‌هاي‌ خانه‌ نگاه‌ مي‌كرد كه‌ از ازدحام‌دخترها خفه‌ شده‌ بود. كساني‌ كه‌ شيرة‌ كوكنار كوج‌ِ آقا، خيره‌سر و لج‌بازبارشان‌ آورده‌ بود. هميشه‌ چيزي‌ عجيب‌ در زندگي‌شان‌ بود، درگوش‌واره‌هاي‌ ياقوت‌، كفش‌هاي‌ بي‌پاشنه‌، نامه‌هاي‌ بي‌نشان‌ كه‌ گذشت‌ زمان‌هم‌ نمي‌توانست‌ واداردشان‌ تا براي‌ كسي‌ بازگويش‌ كنند. بايد مثل‌ رازي‌هميشه‌ پنهان‌ مي‌ماند. شايد حتي‌ در چمداني‌ كهنه‌ و رنگ‌ و رو رفته‌.
          شاه‌بانو آه‌ كشيد: «اي‌ بيچاره‌... تمام‌ زندگي‌ت‌ همين‌ يك‌ چمدان‌ بود؟»


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS0311
تاريخ ارسال : یکشنبه 13 آذر 1384
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي خور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - جان‌ بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate