خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
بعدازظهر آخر پاييز

صادق چوبک

آفتاب بی‌گرمی و بخار بعد از ظهر پاييز بطور مايل از پشت شيشه‌های در، روی ميز و نيمکت‌های زرد رنگ خط‌‌مخالی کلاس و لباس‌های خشن خاکستری شاگردها می‌تابيد و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تک‌وتوک برگ‌های زغفرانی چنارهای خيابان و باغ بزرگ همسايه را از گل درخت می‌کند و در هوا پخش و پرا می‌کرد، اندکی بکاهد.


     شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، رديف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می‌کردند. ساختمان قيافه‌ها ناتمام بود و مثل اين بود که هنوز دست‌کاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قيافه پدران‌شان گردند. يقيناً پيکر آن‌ها را مجسمه‌ساز ماهری ساخته بود اجازه نمیداد که کسی آن‌ها را از کارگاه او بيرون ببرد و به معرض تماشای مردم بگذارد. چون که از همه چيز گذشته بی‌مهارتی او را می‌رساند و برايش بدنامی داشت. مثل اين بود که بايد جای دماغ‌ها عوض می‌شد و يا در صورت‌ها خطوطی احداث می‌گرديد. نگاه‌ها گنگ و بی‌نور بود. بيشتر به توله سگ شبيه بودند تا به آدمی‌زاد. يک چيزهايی در قيافه آن‌ها کم بود.


     سه رديف ميز از آخر کلاس خالی بود و روي‌شان خاک گچ و گرد نشسته بود. يک نقشه ايران و يک عکس رنگی اسکلت آدمی‌زاد با استخوان‌های بدقواره و يغور که دندان‌هايش کيپ روی هم خوابيده بود و چشم هايش مثل دو حلقه چاه بی‌انتها توی کاسه سرش سياهی می‌زد، در اين طرف و آن طرف تخته سياه زهوار دررفته‌ای که شاگردها روش می‌نوشتند آويزان بود. مقداری کاغذ مچاله شده و مشتی گچ و يک تخته پاک‌کن که نمدش از تخته ور آمده و به مويی بند بود، گوشه کلاس بغل صندوق لبه کوتاهی که پر از خرده کاغذ بود ريخته بود. يک عکس که شبيه به عکس آدمی‌زاد بود با دماغ گنده و سبيل سفيد و چشمان شرربار بی‌عاطفه با سردوشی‌های مليله و سينه پر از مدال و نشان‌هايی که ظاهراً خودش بخودش داده بود مثل الولک سر جاليز بالای تخته توی قاب عکس خودش نشسته بود و به شاگردها ماه‌رخ میرفت.


     ميز معلم از ميزهای ديگر بلندتر بود. رويش يک دفتر بزرگ حاضر وغايب که اسم شاگردها تويش نوشته شده بود و يک ليوان بلور روسی که دوتا شاخه گل نرکسی از حال رفته و مردنی تويش بود ديده می‌شد و يک دوات شيشه‌ای هم آن رو بود. يک بخاری زغال سنگی با سيخ و خاکانداز و انبر گوشه اتاق دود می‌کرد. اين جا کلاس سوم بود.


     معلم درس می‌داد و هم‌چنان‌که يک خطکش  پُر لک پيس لب پريده لای انگشتانش می‌چرخاند ناگهان آن را ميان شست و کف دستش نگاه داشت و کف هردو دست را برابر صورتش گرفت و با قرائت گفت.


     در رکعت دوم پس از خوانده حمد و سوره دو کف دست را برابر صورت نگاه می‌داريم و اين دعا را می‌خوانيم: “ربنا آتنا فی الدنيا حسنة.” و اين عمل را بهش می‌گويند قنوت. به غير از اين باز هم دعاهای ديگه هس که مردم می‌خونن، يکيش هم اينه. “ ربنا اغفرلنا ذبوبنا و اسرفنا فی امر ناوثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.” اما شما نمی‌خواد اين رو ياد بگيرين. همون که تو کتاب‌تون نوشته ياد بگيرين کافيه. بعد به قرار رکعت اول رکوع و سجود...


     اما ناگهان حرفش را بريد و همان طور که دست‌هايش را برابر صورتش گرفته بود مثل مجسمه خشکش زد. لحظه‌ای دريده و پر خشم بجايی که اصغر سپوريان نشسته بود خيره شد. اصغر تو کوچه نگاه می‌کرد و متوجه نگاه خشم‌ناک معلم نبود. اما سکوت کلاس و قطع شدن درس معلم که تو گوشش صدا می‌کرد او را بخودش آورد. ناگهان صورتش را به تندی از کوچه تو کلاس برگردانيد، ديد شاگردها بطرف او نگاه می‌کنند. تمام آن‌ها با چشمان وحشت‌زده و نگاه‌های سرزنش آميز بطرف او خيره شده بودند.


     معلم به آهستگی دست‌هايش را از برابر صورتش پايين انداخت و خطکش را بدون کمک دست يک‌ديگر از لای انگشتانش بيرون آورد و محکم ميان کف دستش گرفت و با صدای خشک فرياد زد.


     “آهای سپوريان گوساله! آهای تخم سگ! حواست کجا بود؟ کجارو سير می‌کردی؟ من اينارو واسيه تو می‌گم که فردا که روز امتحانه مثل خرلنگ تو گل نمونی. خاک برسرگردن خَرد. خودش می‌بينه که من دارم واسش ياسين می‌خونم، اون داره تو کوچه نيگاه می‌کنه. تو کوچه چی بود که از کلام خدا بالاتر بود؟ به نظرم فيل هوا می‌کردن، آره؟ ريخت‌شو ببين مثل کنّاسا مي‌مونه. امسال خوب رفتی کلاس چهارم. آره  تو بميری، فردا ميای اين جلو يه نماز از سر تا ته می‌خونی،  اگه يک کلمه شو پس و پيش بگی ناخوناتو می‌گيرم.


     خط کش را قايم و تهديد آميز تو هوا به طرف اصغر تکان میداد. مثل اين که داشت هوا را کتک می‌زد. چشمانش از زور خشم پشت عينک‌های ذره بينی‌اش مثل چشمان خروس گرد و سرخ شده بود و ظالمانه برق می‌زد. چروک‌های صورت و پيشانيش موج می‌خورد.


     اما خوب که به صورت اصغر نگاه کرد ناگهان دلش برای او سوخت. به نظر می‌رسيد که اصفر از تمام بچه‌های دبستان بدبخت‌تر و بيچاره‌تر است. يادش آمد که مادر اصغر  تو خانه‌ها رخت‌شويی می‌کرد و خودش و اصغر و دو تا دختر کوچک ديگر را نان می‌داد و يادش آمد که چند روز بعد از اينکه اصغر رفته بود کلاس سوم، ظهر همان روز که شاگردها را مرخص کرده بود می‌خواست برود خانه، دم در مدرسه يک زن چادرنمازی که همچو سن و سال زيادی هم نداشت جلو او را گرفته و گفته بود.


     “آقا قربونت برم،  اين اصغر بچيه من بابا نداره. يه ماه پيش وختیکه باباش تو خيابون جارو می‌کرد رفت زير اتول عمرشو داد بشما. بازی گوشه، بچه‌اس. تصدّق سرتون يه کاری بکنين که درس خون بشه، ثواب داره. من خودم چيزی ندارم که بدم اما هر جوری بگين کلفتیتونو میک‌نم. واسه تون رخت می‌شورم. اينو يه کاريش کنين که درس خودن بشه. هر وخت فضولی کرد يا درسش روونش نبود کتکش بزنين که ناخوناش بريزه. اين غلام شماس منم کنيز شما هسم، خودش از شما خیلي راضيه. همين شما يه کاری بفرمايين که اين يه کوره سواد بهم بزنه.


     سپس خم شده بود پاي او را بوسيده بود. حالا هم که به اصغر نگاه میک‌رد تمام اين چيزهايی را که مادرش به او گفته بود به يادش آمده بود و دلش بحال او سوخته بود.


     کلاس خفه شد، آن همهمه کشيده و يک‌نواختی که هميشه بچه مدرسه‌ها سر کلاس به مسئوليت يک‌ديگر راه می‌اندازند بريده شد. هر يک از شاگردها سعی می‌کرد صورتی بی تقصير و حق بجانب بخود بگيرد. نفس از کسی بيرون نمی آمد.


     اصغر سخت تکان خورد. دلش تاپ تاپ می‌کرد و بيخ گلو و سر زبانش تلخ شده بود. تمام شاگردها و کلاس دور سرش چرخ می‌خورد. فورا" پيش خودش خيال کرد: همين حال مي‌زنه. خدايا. آن وقت شرمنده و ترسان سرش را انداخت پايين و دست‌های يخ کرده جوهريش را محکم تو هم فشار داد.


     باز فرياد معلم بلند شد.


     “اگه يک بار ديگه ببينم حواست به درس نيس همچنين می‌زنم تو سرت که مخت از دماغت بِجه بيرون، جونور گردن خرد!


     همان طور که سرش پايين بود حس کرد که تمام بچه‌ها به او نگاه می‌کنند، مخصوصاً فريدون که خيلی هم با او بد بود. از بالای چشم نگاه کرد ديد فريدون بدون ترس از معلم خيلی خودمانی تمام تنه روی نيمکت جلو چرخيده و چشمان درشت خوشگلش را که مژههای تک تکش روی پوست سفيد صورتش گردی از سايه انداخته بود به صورت او دوخته و چپ چپ نگاهش می‌کرد و تا چشمانش توی چشمان اصغر افتاد زبانش را از دهنش بيرون آورد و ابروهايش را بالا برد و چشم‌هايش را چپ کرد و به او دهن کجی کرد و زود برگشت و جلوش را نگاه کرد.


     اصغر دلش بدرد آمد. اما هيچ کاری نمی‌توانست بکند. فريدون گل سرسبد کلاس بود. از تمام شاگردها آن دبستان مشخص‌تر بود. با اتومبيل به مدرسه می‌آمد و با اتومبيل برمی‌گشت. صبحها موقع تنفس دوم نوکرشان يک شيشه شربت که سر قلنبه لاستيکی داشت برای او می‌آورد و او شربت‌ها را میخورد و به رفقايش هم می‌داد. معلم هيچ وقت با او دعوا نمیکرد. پوست بدنش خيلی سفيد بود و دست‌هايش هميشه پاک و پاکيزه بود و هيچوقت زير ناخن‌های از چرک سياه نبود. اجازه مخصوص از مدير داشت که سرش را از ته نزند و هميشه يک قدری موی طاليی به نرمی ابريشم روی سرش افشان بود. اين‌ها چيزهايی بود که فريدون از اصغر زيادی داشت و هر يک از آن‌ها ترس و پستی ريشه‌داری در او بوجود آورده بود.


     اصغر پيش خودش خيال می‌کرد:


     اگه راس مي‌گی يه چيزی به اين فريدون بگو اونا داره بمن دهن کجی می‌کنه. همه ديدن که دهن کجی کرد. مگه من اوتو چيکارش کردم. ای خدا کاشکی من به جای اين فريدون بودم اون که آقا معلم مي‌ره خونشون بهش درس می‌ده و تو اتولشون سوار مي‌شه. شيرين پلوای چرب با خرما و مغز بادوم مي‌خوره. مثه اونی که اونروز ننه جونم تو دس‌مالش کرده بود و آورد خورديم که يه گردن مرغم توش بود. از اون خورشت قورمه سبزيای چرب که اون شبی که خونيه اون تاجره که زنش مرده بود خرج میداد خورديم. که پنج نفر پنج نفر آجانا مارو کف حياط لب باغچه نشوندن و سينیه‌ای گنده توش پلو خورشت ريختن آوردن که من و ننه جونم و يه قرآن خون و يه درويش و دو تا کور با هم دور يه سينی نشسته بوديم و قرآن خونه مي‌خواس منو پاشونه و به آجانه مي‌گفت ما شش نفريم و اين پسره زياديه. انوخت کورا هم داد مي‌زدن که مارو پهلو چش دارا ننشونين ما عاجزيم مارو پهلو عاجزا بنشونين و وختيم خورديم ننه جونم يواشکی پا شد رفت خونه باديه شو  ورداشت آورد که آجانا باهاش دعوا کردن و کتکش زدن و دس منم لای در کوچه موند تا آخرش باديه رو نصفه کردن برديم خونه، فرداش جای ناهار خورديم يه قلم پر مغزم توش بود به چه گندکی که ننه جونم رو نون تکون داد آسيه و زهرا خوردن، منم باقی شو با ميخ درآوردم و خوردم.


     و بعد از سجده دوم می‌نشينند و تشهد می‌خوانند. تشهد يعنی که آدم ايمان و يگانگي‌شو به خدا و رسولش تجديد میکنه تشهد اين است: “اشهد ان الاله الاالله وحده لاشريک له.” بعدم که اومديم خونه رفتيم قلعه‌بگيری بازی کرديم شب ماه بود تابسون چه خوبه گور پدر مدرسه هم کردن.چقده پای کوره‌ها ليس پس ليس بازی کرديم. قاب بازی کرديم “و اشهد ان محمدا" عبده و رسوله.” اون روز چقده علی يه چش سپلشک آورد، همش يه خر و دو بوک آورد، همش يه خر و دو جيک آورد.چقدر بز آورد. چقده مش رسول سربسرش گذاشت. کاشکی حالام می شد بريم واسيه خودمون بازی کنيم. “اللهم صل علی محمد و آل محمد. “ و بريم رو دس علی مظلوم و تقی سگ دس نيگاه کنيم. مثه ان روز اونا کلون مي‌خونن. اسکناسای درشت درشت جلو هم مي‌اندازن. تابسون چه خوبه، چقدر با مش رسول رفتيم شابدول لزيم پشت ابن بابويه. “و پس از تشهد برمي‌خيزند و رکعت سوم را شروع میکنند.” تو اون برج گندهه تو باغ سراج الملک نون و کباب با ماس خورديم با مش رسول. چرا مردم می‌گن بده؟ چرا هروخت تقی منو مي‌بينه سرکوفتم مي‌ده؟ مگه مش رسول منو چيکارم مي‌کنه؟ ماچم مي‌کنه. نازم مي‌کشه. اونوخت بعدم عصری که تو ماشين دودی سوار مي‌شيم  که بياييم شهر پنج زارم بهم مي‌ده. اگه اين دفه ديگه تقی ازون حرفای بدبد بهم بزنه به مش رسول مي‌گم خُردش بکنه. مش رسول از اون قلچماق‌تره. اون خميرگيره شاگرد نونواس. به مش رسول ميگ‌م اين دفعه که اومد واسيه خونشون نون بخره معطلش بکنه از اون متلک‌های بدبد بارش بکنه. “و در رکعت سوم بجای حمد و سوره سه بار میگويند: سبحان الله و الحمد الله و لااله الاالله و الله اکبر” تا ديگه جرأت نکنه جلو سيد عباس و رجب‌علی بگه رسول کوزه شو مي‌ذاره لب سقا خونيه اصغر، که بچه‌ها هم هرهر بخندن، که اونوخت سيد عماسم يه خرمالو از توجيبش در بياره بگه اگه يه ماچ بهم بدی منم اين خرمالو رو درسه بهته ميدم. من نمي‌خوام. اگه بچه‌ها بفهمن. اگه فريدون بفهمه که مش رسول با من از اون کارا ميکنه. کاشکی من ديگه مدرسه نيام. فردا مدرسه نميام. من که بلد نيستم نماز بخونم. اونوخت فريدون بهم مي‌خنده دهن کجی می‌کنه. من اون جلو خجالت می‌کشم پيش اينا واسم نماز بخونم. وختي که خواسم سرمو رو مهر بذارم، اين جا که زمين لخته. صب که از خونه در ميام کتابامم با خودم ميارم ميرم تو اون کوچه درازه که راه نداره پشت در اون خونه‌هه، با بچه‌ها شير يا خط مي‌زنم. گاسم بُردم، اما اگه رضا باشه اون مي‌بره. خيلی سرش مي‌شه. اون‌وخت به مش رسول مي‌گم بياتش مدرسه به ناظم بگه اصغر ناخوش بوده نتونسته ديروز مدرسه بياد. ننه جونم که نمي‌فهمه. رضا از او ناقلاهاس.


     بعد انگشتش را کرد تو دماغش و آنجا را خاراند و يک گلوله مف خشکيده که بديوار دماغش چسبيده بود با ناخنش بيرون آورد و دستش را برد زير ميز و آن گلوله سفت خشکيده را در ميان انگشتانش ماليد، اما ناگهان از دستش به زمين افتاد و حسرت آن به دلش ماند.


     در اين موقع دوباره بی اراده آهسته سرش را بطرف کوچه برگرداند و به آدم‌ها و درشکه ها و خرهايی که چيز بارشان بود و به لاشه گوشت‌هايي که از چنکک قصابی آويزان بود نگاه کرد. دلش مي‌خواست او هم آزاد بود و مثل آن‌ها هر جا که دلش می‌خواست می‌رفت.


     دم دکان قصابی يک زن نشسته بود و بقچه سفيدی جلوش بود و خودش را توی چادر نماز راه راهی پيچيده بود و دم دکان چندک زده بود. نگاه اصغر که به او افتاد همان جا ماند. به نظرش رسيد که مادر درست شکل همين زن است. او هم يک چادر نماز راه راه مثل همين داشت. اما از بالا که او را ديد فورا دلش برای مادرش سوخت. هيچ وقت مادرش را اين طور از بالا نديده بود. از بالا مادرش حقيرتر و کوچک‌تر آمد از آدم‌هايی که از نزديک او رد می‌شدند و به او اعتنا نمی‌کردند؛ بدش می‌آمد. هيچ کس به آن زنی که شکل مادرش بود محل نمی‌گذاشت. “اگه فريدون بدونه که اين زنی که دم دکون قصابی نشسته، ننه جونمه چی مي‌گه؟ آقا معلم که ننه جونمو مي‌شناسه. اون روز که دم مدرسه باهاش حرف زد، گاسم ننه جون منه، گاسم خودشه.


     ناگهان حس کرد که مزه دهنش عوض شد. مثل اين که يک چيز زيادی از لای دندآن‌هايش بيرون زده بود دندآن‌هايش را مکيد يک تکه گوشت گنديده از لای آن‌ها بيرون افتاد. گوشت را ميان دندآن‌هايش له کرده و آن را مزه مزه کرد. مزه سيرابی گنديده و خون شور تازه میداد. يادش افتاد که پريشب سيرابی خورده بود. به يادش آمد که فردا شب هم نوبه سيرابی خوردن آن‌هاست. هفته‌ای دو شب سيرابی می‌خوردند.


     باقی شبها نان و لبو مي خوردند. وقتي که صدای سيرابی‌فروش بلند می‌شد مادرش پا می‌شد باديه را برمی‌داشت و می‌رفت دم در کوچه. اصغر و آسيه و زهرا هم دنبالش می‌رفتند. سيرابی‌فروش ديگش را می‌گذاشت زمين و بعد سر ديگ که يک سينی مسی سفيد بود برمی‌داشت، يک فانوس هم تو سينی بود از توی ديگ بخار زيادی می‌زد بيرون. سيرابیفروش با چاقو شيردان و شکمبه و جگر سفيد را خرد می‌کرد و می‌ريخت توی باديه، آخر سر هم رويَش آب چرک غليظی می‌ريخت. آنوقت میبردند تو اتاق زيرکرسی با نان و سرکه می‌خوردند.


     باز نگاهش به آن زنی که چندک زده بود و خودش را توی چادرنماز راهراه پيچيده بود و شکل مادرش بود افتاد. بعد به دکان ميوه فروشی که پهلوی قصابی بود خيره شد. به خرمالوها و ازگيل ها نگاه کرد اما فوراً سرش را با ترس توی اتاق برگرداند. معلم داشت درس می‌داد. آنگاه رکوع و سجود بجا می‌آوردند و برمی‌خيزند و رکعت چهارم را مثل رکعت سوم انجام می‌دهند. دلش هُری ريخت تو. يادش آمد که فردا بايد برود جلو شاگردها و يک نماز از سر تا ته بخواند. او  هيچ وقت نماز نخوانده بود. مادرش هم نماز نمی‌خواند . يک روز شنيده بود که مادرش به زن صاحبخانه گفته بود. “اگه مي‌بينی نماز نمی‌خونم برای اينه که از سگ نجس ترم، از صب تا شوم دسّام تو شاش و گه‌های مردمه؛ اما عقيدم از همه پاک تره.” بعد راجع به رکوع و سجود فکر کرد. دو تا شکل که اندازه شان به قدر هم بود و مثل دو تکه ابر بودند و شکل معينی نداشتند جلوش مي‌رقصيدند. اينها رکوع و سجود بودند. پيش خودش يکی را رکوع و يکی را سجود خيال کرد. اما شکل ها فوراً از نظرش محو شدند. اوني که صدای عين داره اونه که آدم سرشو رو مهر مي‌ذاره، اوني که سجوده آدم دساشو مي‌ذاره و رو زانوهاش و دولا ميشه. آن وقت باز يادش به مش رسول افتاد. پيش خودش خجالت کشيد و تا گوش هايش سرخ شد. اونی که سجوده آدم دساشو مي‌ذاره رو زانوهاش و دولا مي‌شه.


     يک جفت مگس که بهم چسبيده بودند جلوش رو ميز افتادند. مدتی مانند دو کشتی گير تو زورخانه دور هم چرخيدند و بعد يکی از آن‌ها سوا شد و پريد. آن يکی که ماند مدتی با پاهاش بال‌هايش را صاف و صوف کرد، بعد با دست‌هايش روی شاخک‌هايش کشيد سايه‌اش دراز و بی‌قواره روی ميز می‌رقصيد و آن هم هر کاری که مگس می‌کرد می‌کرد. اصغر آهسته دستش را آورد روی ميز ولی نگاهش به معلم بود. بعد آهسته دستش را جلو برد و چابک آن مگس را گرفت، مدتی دستش را همان طور که مشت کرده بود آنجا روی ميز نگاه داشت، اما انگشتانش را بهم فشار میداد و می خواست مگس را بکشد. می‌خواست بداند که آن مگس در کجای مشتش قايم شده. انگشت هايش را قايم تو هم فشار داد، آن وقت دستش را از روی ميز بلند کرد و گذاشت توی دامنش. بازهم انگشتانش را توی هم فشار داد، بعد آهسته انگشتانش را سست کرده و خرده خرده آن‌ها را از هم باز کرد که ناگهان مگس از توی دستش پريد و به هوا رفت.


     انگشتانش درد گرفته بود. چند بار آن‌ها را باز و بسته کرد. باز تو کوچه نگاه کرد، اما آن زنی که خودش را توی چادرنماز راه راه پيچيده بود و دم دکان قصابی چندک زده بود، رفته بود. تو باغ بزرگ همسايه زنی داشت رخت‌هايی را که روی بند هوا داده بود جمع می‌کرد. از دودکش‌های عمارت دود بيرون می‌آمد. مردی که ريخت آشپزها را داشت و يک پيش‌بند ارمک جلوش آيزان بود از طرف عمارت آمد بطرف حوض. تو يک دستش کارد بلندی بود و با دست ديگرش پای دو مرغ را گرفته و آويزان‌شان کرده بود. دم حوض که رسيد کارد را گذاشت لب پاشوره و سرمرغ‌ها را گرفت و بزور تپاند زير آب. مرغ‌ها با ترس و شتاب سرهايشان را از توی آب بيرون آوردند و به اين طرف و آن طرف تکان دادند. آن وقت آن‌ها را آورد لب باغچه کارد را هم آورد انداخت روی زمين، بعد پای هر دو مرغ را گذاشت زير پای خودش که توی کفش سياهی بود و کارد را از روی زمين برداشت و کشيد روی گلوی يکی از آن‌ها، اما چون چندبار کشيد و کارد نبريد، آن وقت کارد را گذاشت روی زمين و پرهای زير گلوی آن مرغی را که می‌خواست سرش را ببرد با دست کند، بعد کارد را برداشت و سرش را گوش تا گوش بريد و سرش را پرت کرد يکور و تنش را يکور. مرغ دومی را هم مثل مرغ اولی کشت.


     هنوز اصغر گرم تماشای ورجه ورجه مرغ‌های کشته بود که حس کرد دوباره کلاس ساکت شد. دلش هُری ريخت تو و تاپ تاپ شروع به زدن کرد. سرش را به چابکی توی کلاس برگرداند. اما معلم به او نگاه نمی‌کرد و روش طرف ديگر بود. معلم دستمالش را توی دستش گرفته بود. دستمالش مچاله و کثيف بود. وسط آنرا باز کرد و يک فين گندهای تويش کرد و خيره توی آن به مف خودش نگاه کرد. بعد دوباره شروع به درس دادن کرد و اين دفعه تو دماغی همان طور که تو دستمال به مُفش خيره  شده بود و چيزی در آن جست وجو میکرد و چشمانش چپ شده بود گفت:


     “در اين رکعت که آخر است بعد از سجده دوم مینشينند و تشهّد می‌خوانند آنگاه سلام می دهند و از نماز فراغت حاصل می‌کنند. سلام اين است: “السلام عليکم و رحمه اللة و برکاته. 


منبع : کتاب خیمه‌شب‌بازی – نشر جاودان - 1354


مقاله  چوبک نویسنده‌ای از اعماق از محمد بهارلو


 


 


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2757
تاريخ ارسال : شنبه 22 خرداد 1389
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate