خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
معلم

شروود آندرسن

برگردان: روحی افسر


برف زیادی در خیابان‌های واینزبرگ بر زمین نشسته بود. حدودِ دهِ صبح بود که برف شروع به باریدن کرد و با وزش باد، توده ای از برف در امتداد مِین استریت به حرکت درآمد. جاده‌های گلی و یخ زدهء منتهی به این شهر کوچک کاملاً لغزنده بود و در بعضی جاها حتا گِل‌ها نیز یخ زده بود. ویل هِندِرسون که در میخانهء اِدگریفیث کنارِ بار ایستاده بود، گفت: «جون میده برای سورتمه سواری.» بعد از میخانه بیرون آمد و سیلوِستر وِستِ داروفروش را دید که از آن گالش‌های سنگین معروف به گالش قطبی به پا کرده و تلوتلوخوران دارد از خیابان می‌گذرد. داروفروش گفت: «برف روز شنبه مردم رو به شهر می‌کشونه.» دو مرد ایستادند و به صحبت در مورد کاروبار خود مشغول شدند. ویل هِنِرسون پالتو سبکی پوشیده بود و گالش هم به پا نداشت، حالا هم داشت نوک پای راستش را به پاشنهء پای چپش می‌زد. داروفروش باحالتی عالمانه گفت: « برف برای گندما خوبه.»


     جورج ویلارد جوان خوشحال بود که کاری ندارد، چون آن روز تمایلی هم به کار کردن نداشت. کارِ هفته نامهء واینزبرگ ایگل تمام شده بود و عصر چهارشنبه مجله‌ها را به ادارهء پست واینزبرگ برده بودند و برف روز پنجشنبه شروع شده بود. ساعت هشت، بعد از اینکه قطار صبح از آنجا گذشت و رفت، جورج ویلارد اسکیت‌هایش را در جیبش گذاشت و به طرف برکهء واتِروُرکز به راه افتاد، ولی اسکیت سواری نکرد. از برکه گذشت و در کوره راهی در امتداد واین کریک آن قدر رفت تا به بیشه ای از درختان پاکوتاه رسید و آنجا پای کنده‌ای آتشی درست کرد و روی کنده نشست تا فکر کند و وقتی برف شروع به باریدن کرد و باد وزید او با عجله برخاست تا برای آتش چوبی، چیزی، دست و پا کند.


     خبرنگار جوان به کِیت سوویفت فکر می‌کرد که زمانی در مدرسه معلم او بود. شب قبل به خانهء کِیت سوویفت رفته بود تا کتابی را که او توصیه کرده بود بخواند از او بگیرد، و یک ساعتی با او تنها مانده بود. آن زن چهار پنج بار با صمیمیت بسیار با او صحبت کرده بود ولی او نمی‌توانست بفهمد که منظور او از آن حرف‌ها چه بود. کم کم داشت باور می‌کرد که زن عاشق او شده است و این فکر در عین حال هم خوشحال و هم ناراحتش می‌کرد.


     از روی کنده بلند شد و مشغول جمع کردن چوب برای آتش شد. به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود که تنهاست و با صدای بلند، انگار که در حضور آن زن است، شروع به صحبت کرد. می‌گفت:« اوه، شما می‌خواین یه رازی رو با من در میون بذارین، خودتونم می‌دونین که سخته، اما من متوجه اون می‌شم. آینده اینو نشون خواهد داد. اگه صبر کنین می‌بینین.»


     جوان بلند شد، آتشِ روشن را در جنگل به حال خود رها کرد و در طول گذرگاه به طرف شهر به راه افتاد. از خیابان‌ها که می‌گذشت اسکیت‌ها در جیبش جرینگ جرینگ صدا می‌کردند. در بخاریِ اتاقِ خود توی مهمانخانهء نیوویلارد آتشی روشن کرد و روی تخت دراز کشید و افکاری شهوانی به سرش آمد و پرده را کشید، چشم‌هایش را بست و رو به دیوار چرخید. بالشی را در آغوش گرفت و اول به معلم مدرسه فکر کرد که با حرف‌هایش چیزی را در دورن او برانگیخته بود و بعد به هلن وایت، همان دختر باریک اندام شهر که مدت زمان زیادی نیمچه عشقی به او داشت.


     تا ساعت نُه شب برف زیادی در خیابان‌ها بر زمین نشسته بود و سوزِ سرما شدیدتر شده بود. نمی‌شد بیرون رفت. چراغ‌های مغازه‌ها خاموش بود و مردم به داخل خانه‌هایشان خزیده بودند. قطاری که قرار بود شب از کلیولَند برسد خیلی تاخیر کرده بود، البته کسی هم چشم به راهِ رسیدنِ آن نبود. تا ساعت ده همهء هزار و هشتصد نفر سکنهء شهر در خوابِ ناز بودند جز چهار نفر.


    ‌هاپ هیگینز، نگهبان شب، نیمه بیدار بود. او پایش می‌لنگید و همیشه عصای سنگینی با خود حمل می‌کرد. در شب‌های تاریک فانوسی هم برمی‌داشت. آن شب بین ساعت نه و ده گشت خود را شروع کرد. سکندری خوران از میان توده‌های برف بالا و پایین مِین استریت را پیمود و درهای مغازه‌ها را امتحان کرد. بعد در مسیر کوچه‌ها به راه افتاد و درهای پشتی را امتحان کرد. وقتی همهء درها را بسته دید با عجله از گوشهء خیابان به طرف مهمانخانهء نیوویلارد پیچید و در زد. قصد داشت باقی شب را کنار بخاری بنشیند. به پسری که روی تخت سفری در دفتر مهمانخانه می‌خوابید گفت: « تو برو بخواب. من بخاری رو روشن نیگر می‌دارم.»


    ‌هاپ هیگینز کنار بخاری نشست و کفش‌هایش را درآورد. وقتی پسر رفت بخوابد او به کارهای خودش فکر کرد. تصمیم داشت بهار که شد خانه اش را رنگ کند. در کنار بخاری نشست و مشغولِ حساب و کتابِ هزینهء رنگ و کارگر شد. این کار او را به حساب و کتاب‌های دیگری کشاند. نگهبانِ شب شصت ساله و در آستانهء بازنشستگی بود. زمان جنگ داخلی سرباز بود و از بابت آن مستمری مختصری می‌گرفت. امیدوار بود راه جدیدی برای ادارهء زندگی خود بیابد و آرزو می‌کرد که به طور حرفه ای به پرورش راسو بپردازد. در حال حاضر چهار تا از این موجوداتِ وحشیِ بدقیافه در زیرزمین خانه اش داشت که شکارچیان برای تعقیب خرگوش از آنها استفاده می‌کردند. در این فکر بود که: «حالا یه نر و سه تا ماده دارم. اگر خوش شانس باشم تا بهار دوازده الی پونزده تا می‌شن. تا یه سال دیگه می‌تونم تو روزنامه‌های ورزشی آگهیِ فروشِ راسو بدم.»


     نگهبان شب روی صندلی جابه جا شد و این افکار را از ذهنش دور کرد. خوابش نمی‌بُرد. بر اثر سال‌ها تمرین خودش را عادت داده بود که ساعت‌های طولانی شب را در حالت بیدارخوابی بنشیند. صبح روز بعد هم آن قدر سرحال به نظر می‌رسید که انگار حسابی خوابیده است.


     علاوه بر‌هاپ هیگینز که با خیالِ راحت روی صندلی در پشت بخاری جا خوش کرده بود، فقط سه نفر دیگر در واینزبرگ بیدار بودند. جورج ویلارد در دفتر واینزبرگ ایگل ظاهرا" مشغول نوشتن گزارش بود ولی در واقع در همان حال و هوایی بود که صبح در کنار آتش در جنگل داشت. در برج ناقوس کلیسای پرسبیترین، پِدَر کِرتیس‌هارتمن در تاریکی نشسته بود و منتظر بود تا خداوند جلوه ای از خود به او بنمایاند، و کِیت سوویفت معلم مدرسه از خانه بیرون زده بود تا در آن هوای طوفانی قدم بزند.


     کِیت سوویفت بعد از ساعت ده، بدونِ تصمیم قبلی، برای قدم زدن از خانه بیرون آمد. انگار که آن مرد و آن پسر، با فکر کردن به او، او را به خیابان‌های سرد و زمستانی کشانده بودند. عمه الیزابت سوویفت برای رتق و فتق کارهایش در زمینهء وام و سرمایه گذاری به مرکز شهرستان رفته بود و تا روز بعد برنمی‌گشت. نشسته بود کتاب می‌خواند. ناگهان از جا پرید و بالاپوش خود را از روی رخت آویز کنارِ در برداشت و با عجله از خانه بیرون رفت.


     در واینزبرگ کِیت سوویفتِ سی ساله زن زیبایی به شمار نمی‌آمد. پوست خوبی نداشت و صورتش پر از لک‌هایی بود که نشان می‌داد بدنش چندان سالم نیست. ولی در تنهایی خود در این شب و در این خیابان‌های زمستانی دوست داشتنی به نظر می‌رسید. پشتی صاف و شانه‌هایی پهن داشت و چهره اش مثل چهرهء الهه‌های کوچک بالایِ ستون‌هایِ پارک‌ها در شبی از شب‌های کم نورِ تابستانی بود.


     آن روز بعد از ظهر معلم مدرسه به دیدم دکتر وِلینگ رفته بود تا در مورد وضع جسمانی خود با او صحبت کند. دکتر سرزنشش کرده بود و به او گفته بود که احتمال دارد شنوایی اش را از دست بدهد. بیرون زدنِ سوویفت در این هوای طوفانی کاری احمقانه و شاید هم خطرناک بود.


     در خیابان به یاد حرف‌های دکتر نبود و اگر هم آنها را به یاد می‌آورد باز به خانه برنمی‌گشت. بیرون که آمد خیلی سردش شد ولی بعد از اینکه پنج دقیقه ای راه رفت دیگر سرما اذیتش نمی‌کرد. اول، خیابان خودشان را تا انتها رفت، بعد دو قپانی را که جلو یک انبارِ علوفه بود، رد کرد و به ترونیون پایک رفت. در امتداد ترونیون پایک به طرف انبار نِدوینتِرز به راه افتاد، آنجا را دور زد و به سمت شرق پیچید و به خیابانی با خانه‌های چوبی یک طبقه و دو طبقه رفت که به تپهء گاسپل منتهی می‌شد و بعد به ساکِررُود می‌رفت که مسیر آن با پایین رفتن از دره ای کم عمق از مقابل مرغداری آیک اسمید می‌گذشت و به طرف برکهء واتِروُرکز می‌رفت. همان طور که پیش می‌رفت حال و هوای هیجانی و جسورانه ای که او را از خانه بیرون کشیده بود کمرنگ شد و بعد دوباره برگشت.


     درشخصیت کِیت سوویفت چیز تلخی وجود داشت، نیروی دافعه ای که همه آن را حس می‌کردند. در کلاس ساکت و سرد و جدی بود و در همان حال به شیوه ای غریب با همه شاگردانش رابطه ای بسیار نزدیک داشت. هر از چندگاهی انگار که چیزی تحت تاثیرش قرار داده باشد، خوشحال می‌نمود. همهء بچه‌ها این شادی را در او حس می‌کردند. مدتی دست از کار می‌کشیدند، تکیه می‌دادند و او را تماشا می‌کردند.


     معلم دست‌هایش را پشتِ کمرش قلاب می‌کرد، در کلاس این طرف و آن طرف می‌رفت و تند و تند حرف می‌زد. به نظر نمی‌رسید که برایش مهم باشد دربارهء چه موضوعی حرف می‌زند. یک بار دربارهء چارلزلَم با بچه‌ها صحبت کرد و داستان‌های کوچک و عجیبی را دربارهء زندگیِ خصوصی آن نویسندهء مُرده سرهم کرد. داستان‌ها را طوری تعریف می‌کرد که انگار خودش با چارلزلم در یک خانه زندگی کرده است و تمام اسرار زندگیِ خصوصی او را می‌داند. بچه‌ها سردرگم مانده بودند که مگر چارلزلم قبلاً در واینزبرگ زندگی می‌کرده است.


     یک بار هم دربارهء بِن وِنوتوچِلینی برای بچه‌های صحبت کرد. بچه‌ها این بار خنده شان گرفته بود. از این هنرمندِ پیر چه آدم لافزن، رجزخوان، دوست داشتنی و شجاعی ساخت! راجع به او داستان‌های خنده داری به هم می‌بافت. چیزی که صدای شلیک خندهء پسرها را به هوا برد یک معلم موسیقی آلمانی بود که در شهر میلان درست در بالای اتاق چلینی اتاقی اجاره کرده بود. سوگارز مک ناتس، پسر چاقی که لپ‌هایی سرخ داشت، آن قدر خندید که سرش گیج رفت و از صندلی افتاد. کِیت سوویفت هم همراه او می‌خندید. بعد ناگهان سرد و جدی شد.


آن شب زمستانی که کِیت سوویفت در خیابان‌های خلوت پوشیده از برف قدم می‌زد بحرانی در زندگی اش پیش آمده بود. با اینکه هیچ کس در واینزبرگ نمی‌توانست حدس بزند، زندگی او همیشه مملو از ماجرا گذشته بود. هنوز هم زندگی اش پرماجرا بود. هر روز، چه در حالِ کار کردن در مدرسه و چه هنگام قدم زدن در خیابان‌ها، اندوه، امید، و تمنا در درونش در حالِ مبارزه بودند. در پشتِ ظاهرِ خونسردش عجیب ترین ماجراها در ذهنش اتفاق می‌افتاد. مردم شهر او را پیردختری با اعتماد به نفس می‌دانستند و چون با لحنی تند حرف می‌زد و آدمی‌سرسخت بود فکر می‌کردند فاقد آن احساس‌های انسانی ای ست که زندگی خودشان را می‌ساخت و ویران می‌کرد. در واقع او پرشورترین و پراحساس ترین موجود در میان آنها بود و در طی پنج سالی که از سفر برگشته و در واینزبرگ معلم مدرسه شده بود بارها ناچار شده بود برای آرام کردن مبارزه ای که درونش را به آتش می‌کشید، از خانه بیرون بزند و تا نیمه‌های شب در خیابان قدم بزند. یک بار، در شبی که باران می‌بارید، او شش ساعت بیرون بود و وقتی به خانه آمد با عمه الیزابت سوویفت دعوایشان شد. مادر با لحنی تند گفت: «خدارو شکر که تو مرد نیستی. خیلی از دست پدرت کشیدم؛ همیشه چشم به راه اومدنش به خونه بودم و نمی‌دونستم که باز چه گندی بالا آورده. من اونقدر نگرانی کشیدن که دیگه تو نباید ملامتم کنی که چرا نمی‌خوام بدترین بخش شخصیت اون تو وجود تو دوباره شکل بگیره.»


     کِیت سوویفت فکرهایی در مورد جورج ویلارد می‌کرد و این مسئله ذهنش را مشوش کرده بود. وقتی جورج ویلارد شاگردش بود چیزی نوشته بود که کِیت فکر می‌کرد جرقه ای از نبوغ را در او کشف کرده است و می‌خواست آن جرقه را شعله ور کند. یک روز در تابستان به دفتر واینزبرگ ایگل رفت و وقتی فهمید که پسر کارِ خاصی ندارد او را همراه خود به مِین استریت و محوطهء بازار مکاره برد. آنجا دوتایی روی چمن‌ها نشستند و صحبت کردند. معلم سعی کرد او را با برخی از مشکلاتی که یک نویسنده ممکن بود با آنها رو به رو شود، آشنا کند. به او گفت: «تو باید زندگی را بشناسی.» صدایش از صداقتی درونی می‌لرزید. شانه‌های جورج ویلارد را گرفت و او را به طرف خود چرخاند طوری که بتواند در چشم‌هایش نگاه کند. رهگذران ممکن بود فکر کنند که آنها می‌خواهند همدیگر را بغل کنند. کِیت سوویفت توضیح داد: «اگر می‌خواهی نویسنده شوی باید دست از بازی کردن با کلمات برداری. بهتر است فکر نوشتن را کنار بگذاری تا زمانی که کاملا" آمادگی پیدا کنی. حالا موقع زندگی کردن است. نمی‌خواهم بترسانمت. اما می‌خواهم اهمیت کاری را که فکر می‌کنی داری به خاطر آن زحمت می‌کشی برایت روشن کنم. تو نباید صرفا" به صورت یک واژه فروش دربیایی. تو باید یاد بگیری چیزهایی را که مردم فکر می‌کنند بشناسی، نه چیزهایی را که به زبان می‌آورند.»


     غروب ِ روزِ قبل از آن شبِ طوفانیِ پنج شنبه، که پِدَر کِرتیس‌هارتمن در برج ناقوس کلیسا منتظر نشسته بود تا بدن کِیت سوویفت را تماشا کند، ویلارد جوان به دیدار خانم معلم رفته بود تا کتابی از او به امانت بگیرد. آنجا ماجرایی پیش آمد که این جوان را پریشان و سردرگم کرد. کتاب را زیر بغل گرفته بود و داشت آماده می‌شد تا آنجا را ترک کند که دوباره کِیت سوویفت با صمیمیت زیاد مشغول صحبت شد. شب فرا رسید و اتاق کم نورتر و تاریک تر شد. وقتی راه افتاد که برود کیِت به نرمی‌او را با نام کوچکش صدا کرد و با حرکتی آنی و بی مقدمه دست او را گرفت. از آنجایی که این خبرنگار به سرعت پا به دوران مردانگی می‌گذاشت جاذبهء مردانه اش آمیخته با گیرایی پسرانه این زن تنها را دگرگون کرده بود. کِیت سوویفت تمایلی شدید پیدا کرده بود که جورج ویلارد را وادار کند تا اهمیت زندگی را بفهمد و در آن نقشی صادقانه و صمیمانه داشته باشد. به جلو که خم شد لب‌هایش با گونهء او تماس پیدا کرد. در همان لحظه جورج ویلارد برای اولین بار به زیبایی چشمگیر اندام او توجه کرد. هر دو خجالت کشیدند و کِیت با آرام کردن احساس خود لحنی جدی و تحکم آمیز پیدا کرد. هیجان زده و با صدای بلند گفت: « چه فایده ای داره؟ ده سال دیگه می‌فهمی‌که منظور من از این حرفا چی بوده.»


     درآن شب طوفانی، وقتی کشیش در کلیسا نشسته بود و در انتظار کِیت سوویفت بود، او داشت به دفتر واینزبرگ ایگل می‌رفت با این قصد که حرف‌های دیگری را با آن جوان در میان بگذارد. بعد از کلی راه رفتن در برف، کِیت سوویفت احساس تنهایی، سرما و خستگی کرد. وقتی از مِین استریت می‌گذشت دید که نوری از پنجرهء چاپخانه برف‌ها را روشن کرده، بدون فکر در را باز کرد و به داخل رفت. یک ساعتی کنار بخاری نشست و دربارهء زندگی حرف زد. پرشور و صمیمانه حرف می‌زد. وسوسه و میلی که در این برف او را از خانه بیرون کشیده بود خودش را در صحبت‌ها نشان می‌داد. سر ذوق آمده بود، درست مثل زمانی که در حضور بچه‌های مدرسه حرف می‌زد. اشتیاقی عظیم به گشودنِ درِ زندگی به روی این جوان، جوانی که زمانی شاگردش بود و او فکر می‌کرد استعداد درک زندگی را دارد، وجودش را فراگرفته بود. شور و حرارتش چنان شدید بود که به حسی جسمانی تبدیل شد. دوباره شانه‌های جوان را گرفت و او را به طرف خود چرخاند. چشم‌های کِیت در آن نور کم برق می‌زد. از جای خود بلند شد و خندید، اما نه از آن خنده‌های جدی که عادتش بود، بلکه به طرزی غیرعادی و شک برانگیز. گفت: «دیگه باید برم. یه لحظه بیشتر بمونم هوس می‌کنم ببوسمت.»


     ناگهان حسی از دستپاچگی و سردرگمی‌بر فضا حاکم شد. کِیت سوویفت برگشت و به طرف در رفت. او معلم بود، ولی در عین حال زن هم بود. همان طور که به جورج ویلارد نگاه می‌کرد تمایل پرشور به اینکه مردی دوستش بدارد، تمایلی که قبلا" هزاران بار مثل طوفانی وجودش را درنوردیده بود، وجودش را پر کرد. در روشناییِ چراغ، جورج ویلارد دیگر یک پسر بچه نبود، او مردی بود آمادهء بازی کردنِ نقشِ مردانه.


     معلم مدرسه گذاشت که جورج ویلارد او را در آغوش بگیرد. در آن دفتر کوچک و گرم، هوا ناگهان چنان سنگین شد که زن توان از کف داد. به پیشخانی کوتاه که دم در بود تکیه داد و منتظر ماند. وقتی جورج به طرفش آمد و دستش را روی شانهء زن گذاشت او برگشت و خود را رها کرد و اجازه داد سنگینی بدنش روی آن جوان بیفتد. اما جورج ویلارد بلافاصله دستپاچه تر شد. لحظه ای بدن زن را محکم به بدن خود چسباند و بعد میخکوب ماند. آن وقت بود که ضربه‌های دو مشتِ کوچک، پیاپی و محکم، بر سر و صورتش باریدن گرفت. بعد از آنکه معلم با عجله او را ترک کرد از شدت خشم بدوبیراه نثار خود می‌کرد و در دفترِ مجله این طرف و آن طرف می‌رفت.


     در چنین حال و هوای درهم و برهم و آشفته ای بود که پِدَر کِرتیس‌هارتمن خودش را به داخل دفتر انداخت. وقتی کِرتیس وارد شد جورج ویلارد فکر کرد همهء مردم شهر دیوانه شده اند. کشیش مشت خونین خود را در هوا تکان داده بود و زنی را که همین لحظه ای پیش در آغوش او بوده وسیلهء خدا برای انتقال پیام حقیقت خوانده بود.


     جورج ویلارد چراغِ کنارِ پنجره را فوت کرد، درِ چاپخانه را بست و به طرف خانه به راه افتاد. در دفترِ مهمانخانه از مقابل‌هاپ هیگینز، که غرق در رویای پرورشِ راسو بود، گذشت و به اتاق خودش در طبقهء بالا رفت. آتش بخاری خاموش شده بود و او در سرما لباس‌هایش را درآورد. به داخل رختخواب که خزید ملافه‌ها مثل لایه ای از برفِ خشک بود.


     جورج ویلارد در رختخواب غلتی زد و در همان حالتی قرار گرفت که بعد از ظهرِ همان روز بالش به بغل درازکشیده و به کِیت سوویفت فکر کرده بود. حرف‌های کشیش، که به نظر او ناگهان دیوانه شده بود، در گوشش زنگ می‌رد. خیره به دورتادور اتاق نگاه کرد. آزردگیِ ناشی از ناکامی‌اش که امری طبیعی بود، زایل شد و او سعی کرد آنچه را که اتفاق افتاده بود درک کند. نمی‌توانست سر در بیاورد. بارها و بارها موضوع را در ذهنش مرور کرد. ساعت‌ها گذشت و جورج دیگر داشت به روز دیگری فکر می‌کرد که از راه می‌رسید. ساعت چهار صبح بود که رواندازها را تا گردنش بالا کشید و سعی کرد بخوابد. وقتی خواب چشمانش را بست، دستش را بلند کرد و در تاریکی کورمال کورمال دنبال چیزی گشت. خواب آلود زیر لب گفت:«چیزی رو از دست دادم. چیزی رو که کِیت سوویفت سعی می‌کرد به من بگه از دست دادم.» بعد خوابید و در آن شب زمستانی در سرتاسر واینزبرگ او آخرین نفری بود که به خواب می‌رفت.


فصلی از کتاب: کتاب عجایب (واینزبرگ اوهایو)


انتشارات نیلوفر – چاپ دوم 1384 ص 157 تا 166


حروف چین: شهاب لنکرانی


 


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2755
تاريخ ارسال : شنبه 22 خرداد 1389
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate