مرثيه برايِ زندگان
برايِ فتحالله اسماعيلي
ميدانم باز هم با اين حرفها خستهات ميكنم. ما همهمان داريم مثلِ هم ميشويم. هيچوقت فكر نميكردم آخروعاقبتمان اين باشد. منوچهرديوانه را يادت ميآيد؟ بهش ميگفتيم منو ديوانه. قيافهاش الان جلوِ چشمم است. هميشة خدا پيشانياش ورم داشت. ورم كه نبود، مثلِ زانويِشتر پينه بسته بود. از بس سرش را ميكوبيد به زمين. ميماندم حيران كه چرا خون نميآيد. دعایی بود. ميگفتند برادرخواندهاش داده سيد فرجالله براش حرزِجواد نوشته. حتماً يك حكمتي در كار بود. آن جور كه او پيشاني ميكوبيد به زمين ـ حتي صداش دلِ آدم را ريش ميكرد ـ بايد استخوان خُرد ميشد يا جمجمه ميشكافت. اگر سرش مو داشت باز يك حرفي. شايد كمي جلوِ ضربه را ميگرفت. وقتي پيداش ميشد بچهها يكييكي ميرفتند به طرفش. تا خودش را پشتِ حمامِ مُرادي ميرساند جمعمان جور بود. ازسرِ خيابانِ يك تا مسجدِ بوشهريها هرچه بچه بود راه ميافتاد تو كوچه. تو نميآمدي. ميترسيدي. اما نميگفتي كه ميترسي. ميگفتي: «گناه دارد.» پناه ديوار، تو سايه، ميايستاديم. چشمهایِ باباغورياش راميدوخت به ما و همانطور خودش را، به كمكِ دستها، ميكشيد. هركس بازيِ خودش را ميدانست. آن وقت فاصلهمان را كم ميكرديم با او. آن كه نزديكتر بود سلام ميكرد. چشمهاش ميشد مثلِ ازرقِ شامي. من ميترسيدم، اما به رويِ خودم نميآوردم. بعد يكييكي سلام ميكرديم وميگذاشتيم از كنارمان بگذرد. چرمي را كه زير پاش بسته بودند رويِ خاكِ كوچه ميكشيد و ميگذشت. وقتي جوابِ سلامِ همه را ميداد بازسلام ميكرديم. آن كه اول سلام كرده بود شروع ميكرد. ميدانم نميخواهي دنبالهاش را بداني. حق با تو بود. او گناه داشت.
نوشتهاي: «گاهي يادِ عبدالله ديوانه ميافتم. او مثلِ ديگران نبود. ديوانة رندي بود. وقتي بچهها دنبالش ميكردند ـ بچههايي كه از ما كوچكتر بودند ـ عصايش را مثلِ كراوات ميزد به يقهاش و ادايِ شهردار را درميآورد.» من جمعه به تو گفتم كه عبدالله با بقيه فرق دارد. اما سعي نكن از اين ماجرا، از نقلِ احوالِ عبدالله، نتايجِ عجيب غريب بگيري. اين عادتِ تو باعث ميشود تا تصويرِ آدمها خراب شود. تو مراعصباني ميكني! اما مثلِ هميشه اين منم كه كوتاه ميآيم. صد بار گفتهام اين عادتِ زشت را از سرت بيندازي! باشد، من از معركه رد ميشوم.
جمعه يادم رفت دربارة رستمي بگويم. يادت ميآيد؟ ميانِ بچههايِ پالايشگاه سرش به كارِ خودش بود. هميشه ميگفت: «در جاييكار ميكنم كه عقل از سرِ همه در رفته.» نميدانم منظورش از اين حرف چه بود. لابد، فكرش را بكن، ميانِ آنهمه گازهاي جورواجور و موادِ شيميايي! داستانِ پدربزرگم را كه گفتهام. معتاد شده بود، آن هم چه جور، به گازهاي شيميايي. نميدانم تو «كَت كراكِر» كار ميكرد يا تو «اسيدپلانت». وقتي بازنشسته شد، همانروزِ اول يا دوم، حالش به هم خورد. مثل آدمهاي خمار، كه مواد بهشان نرسيده باشد، رنگش پريده بود و آب، شُرشُر، از چشمها و بينياش ميريخت. هر چه دوا درمان كرديم حالش جا نيامد. هر كسي يك چيزي ميگفت. اما خودش، زود، شستش خبردارشد. رفت سراغِ يكي از دوستهاش، از همان همكارهاش، و سفارش كرد تا براش هر روز يك شيشه از هوايِ همانجايي را كه توش كار ميكرد بياورد، از هوايِ آلوده به همان گازهاي شيميايي. از آن روز به بعد حالش سرِ جا آمد. ميرفت تويِ حمام در را رويِ خودش ميبست و ساعتها همان جا مينشست. درِ شيشه را بازميكرد، انگار بخواهد بخور بدهد، پارچهاي رويِ سرش ميانداخت وهوايِ شيشه را به ريههاش ميفرستاد. اما اين وضع زياد دوام نياورد. ماهمه ميدانستيم. تو چلة تابستان، تو يك بعدازظهر، با شيشهاش و پارچهاي كه رويِ سرش ميانداخت، رفت تو حمام و تا سرِ شب بيرون نيامد. مادربزرگ قبل از همه فهميد. هوايِِ تویِ آنشيشه مثلِ هوايي نبود كه پدربزرگ سرِ كارش تنفس ميكرد. بعد از جنگ خيلي از پيرمردها، مثلِ پدربزرگ، از تركِ اجباريِ همين عادت مُردند.
نميخواهم حرفِ مفت زده باشم. ميروم سرِ اصلِ مطلب. طلاوري كه آمده بود به مأموريت ميگفت نگرانِ احوالِ رستمي است. گفت: «تو جزيره كارش شده برداشتنِ نوار از تصنيفِ خوانندگان، از قديم و جديد.» تا حالا هفت هزار كاست پُر كرده، هفت هزار. من كه باورم نميشود. فكرش را بكن! آدمي تو يك جزيرة كوچك، زير آتشِ بمب و موشك، تو ساعتِ فراغت ـ چه فراغتي؟ ـ بنشيند تصنيفِ خوانندگان را ضبط كند. توانسته زنش را هم متقاعد كند، البته به سختي و پس از مرافعة بسيار. طلاوري ميگفت اگر او و زنش ميانجيگري نميكردند شايد كارشان به جدایی ميكشيد. همة درآمدشان را گذاشتهاند برايِ اين كار، حتي بيش ازذخيرهشان دست به خرج ميزنند. شايد نيتش خير باشد. طلاوري ميگفت: «رستمي اين كارش را يك اقدامِ ملي ميداند در برابرِ تباهي و نابوديِ موسيقيِ ايران.» خوب، من فكر ميكنم اين توجيهي است كه هركدام از ما برايِ رفتارِ خودمان داريم.
نوشتهاي: «نوذري هم شده مثلِ يكي از آنها. زنش را تو بانكِ رفاه ديدم. وقتي سراغش را گرفتم گفت: «دو سالِ آزگار است نشسته تو خانه انگشتِ پاهاش را ميشمارد.» همان كاري كه سالها است منصور ميكند.عجيب است، اين جور بيماري اگر مسري شود...» نه، عجيب نيست. البته مالِ منصور جورِ ديگري بود. تو بايد اولش را يادت بيايد. ده سال پيش بود، شايد ده سال و يك ماه. قبل از عيد بود. چه قدر تو اصفهان دنبالش گشتيم. از اين پمپِ بنزين به آن پمپِ بنزين. ادارة پخشِ نفت، تعاوني، فروشگاهِ كارگران، همهجا را زیرِپا گذاشتیم. گمانم تو پيداش كردي، به تصادف. تو يكي از فرعيهايِ چهارباغ بود، تو فروشگاهِ كارگران. وقتي چشمم افتاد بهش ـ تو داشتي پيشانيِ فراخش را ميبوسيدي ـ جا خوردم. صورتش ورم كرده بود. تو گفتي: «از هوايِ اصفهان است. آب رفته زيرِپوستت.» بعد تو خانهاش، چه خانهاي، چيزي نمانده بود بزنم زیرِ گریه. پسرهاش را يادت ميآيد؟ بابك و آرش. تو خانه غير از آن گرامافون ِقديمي هيچ نبود، يك زيلو و يك گرامافون. بعد برامان صفحه گذاشت، بنان بود يا بديعزاده؟ من آن روز هيچ نگفتم. یک چیزی تو دلم چنگ میزد. نخواستم او را و تو را دمغ كنم. خوب، لابد، حالا ميگويي اين حرفها همهاش وهم و خیال است. قبول دارم كه او از نوجواني صدايِ بنان يا بديعزاده را دوست داشت. اما حرفِ من چيزِ ديگري است. آدمي با آن سوابق، تو يك خانة لُخت، با يك گرامافونِ بوقيِ قديمي، تكيهاش را بدهد به گچِ طبلهكردة ديوار و بچههاش، بابك و آرشاش، را بنشاند رويِ زانوهاش و بزند زيرِآواز. همان بوقِ برنجيِ قُرشدة گرامافونش كافي بود تا من بفهمم چه حالي دارد. هيچ چيز غمگينتر از يك آدم با يك گرامافونِ قديمي نيست.
ديدهاي كه من حرفهام را ميزنم. سعي نكن با پوزخندت جلوِ حرفم را بگيري! من عادتِ تو را ميشناسم. نگو كه اين كار را نميكني! يادت بيندازم! خيال نكني كه ميخواهم تلافي كنم. «دلم ميخواهد غروبها، مثلِ سابق، تو يك قايق كه طنابش به اسكله بند باشد بنشينم و پاهايم را تو آب بگذارم و همانطور كه لرزشِ امواج را حس ميكنم صدايِ جلز و ولز قرصِ خورشيد را تو آب بشنوم. وقتي خورشيد تو آب غروب ميكند صدايِ...» خوب كه چي؟ من بهت ميگويم، اما پوزخند نميزنم. دنبالهاش را ميگويم كه نگويي حرفها را به ميلِ خودم تكهپاره ميكنم و نتيجه ميگيرم. «تماسِ آتش و آب، مثل اين كه يك ماهي را تويِ روغنِداغ بيندازند، تويِ جمجمة آدم طنين مياندازد. كاش ميتوانستم خورشيد را وقتي كه سرد ميشود ببينم. هيچ چيز مثلِ موج، صدايِ بوقِكشتي و نغمة نيِ جُفتيِ جاشوها مرا سر کیف نمیآورد. اما آن صدايِ جلز و ولز...» اينها، لابد، حرفهايِ شاعرانه است. قبول دارم كه طبعِ تو لطيف است، اما مالِ ديگران چي؟ مالِ من؟ لابد خواهي گفت منظوري نداشتهاي. باشد. من دلخور نميشوم. اما بهت ميگويم كه خيال نكني اگر بزني رويِ عصبم ديگر حس نميكنم، كه عواطفم كرخت شده است. قلابِ اجل به ريشة جانت بيفتد اگر بخواهي، يك دفعة ديگر، پوزخند بزني. اين با سنگ و ترازويِ كدام عدالت و منطق ميخواند كه من وقتي گرمِ استدلال هستم، حالا هر چه كه هست، تو حواسِ من را پرت كني! چي داشتم ميگفتم؟ ببين چه جور رشتة افكارم را بريدي!
آره. داشتم ميگفتم كه وقتي دوباره سلام ميكرديم، يعني همهمان ازنو يكييكي سلام ميكرديم، كفرش درميآمد. از چشمهاش ميخوانديم. مردمكش درشت ميشد و رنگش ـ يادت هست كه ـ ميپريد و بنا ميكرد به فحش دادن. چه فحشهاي آبنکشیدهای! گاهي زبانم لال... استغفرالله. خوب، ديوانه بود بيچاره. شلوارش را ميكشيد پايين ـ شلوار كه نبود گُردهپا بود ـ و بعد وقتي هو ميكشيديم او خيزبرميداشت. خودش را ميكشيد طرفِ سنگي، كلوخي ـ هر چه دَمِ دستش ميآمد ـ و پرتاب ميكرد به طرفمان، و وقتي دست نميكشيديم ـ تو هيچ وقت نميايستادي كه ببيني ـ ميكوبيد، سرش را، نه خدايا پيشانيش را، ميكوبيد به زمين. چشم ميگرداند تا يك برآمدگي پيدا كند، جايِ سفتي كه بتواند محكم بكوبد رويِ آن. طوری ميكوبيد كه صداش دلِ آدم را ريش ميكرد. نميدانم وقتي تو عالمِ حشر مقابلِ ميزان حاضرميشويم تا ثواب و گناهمان را بكشند چه جوابي داريم بدهيم. انگار شيطان تو پوستمان ميافتاد. خدا از سرِ تقصيراتمان بگذرد. تا ميرسيد دَمِ سينما شهرزاد ميشديم سي چهل پنجاه نفر، و شب ميشد. فكرش را بكن! هيچكس، هيچ آدمِ خيّر و مؤمني، نميآمد معركه رابخواباند. نه، من قبول ندارم. خداوند همان قدر كه بندة بد دارد بندة خوب ندارد. تو تنها كسي بودي كه ميگفتي گناه دارد. زنها و پيرمردها ميآمدند دَمِ درِ خانهها يا پشتِ پنجرهها به تماشا، حتي جزوهكشِ مسجدِ محله هم ميآمد بيرون ـ اسمش چه بود؟ ـ و به او، وقتي شلوارش راميكشيد پايين، ميخنديدند. از فحشهايي كه ميداد حظ ميكردند. ميدانم تو خواهي گفت، لابد، برای اين بود كه تفريحي نداشتند. اما من قبول ندارم. ما از حارث بدتر بوديم، هستيم. هميشه حاضر به يراقيم تا مثلِ عملة دوزخ به جان هم بيفتيم. ايمانمان را به يك پولِ سياه به شيطان ميفروشيم. من قبول دارم، حق با تو است. شيطنتِ ما بچهگانه نبود، نشانة جنون بود. همة اهلِ محل، مثلِ او، ديوانه بودند، اما او گناه داشت. نگو كه ديوانه نبود. او تنها پسر، تنها فرزند، پدرش بود. از قديم گفتهاند يكييكدانه يا خُل ميشود يا ديوانه. این از این.
اما حرفت دربارة عبدالله حساب است. بله، حق با تو است. «بعد عصا را از يقه برميداشت و ميگفت: «روزگار منتقم است.» تكيه ميداد به ديوار، يا تيرِ چراغِ برق، و يك چشمش را ميبست و خمِ عصا راميچسباند به گوديِ كتف و قراول ميرفت به طرفِ شهردار، كه مثلاً دارد او را به رگبار ميبندد، ميرسانَدَش به سزايِ اعمالِ پليدش. ما هيچوقت سؤال نكرديم، حتي پيشِ خودمان، كه خوب حالا چرا شهردار؟ مگر درهيئتِ حاكمه آدم قحط است؟ چرا فرماندار يا رييسِ شهرباني نه؟ يا دستكم رييسِ پالايشگاه. من هيچوقت نفهميدم.»
قبول دارم كه حالووضعِ رستمي حرفِ دیگری است، اما راستي راستي توفكر ميكني بشود كارِ او را يك اقدامِ ملي دانست؟ دلم ميخواست ميتوانستم يك همچو توجيهي را قبول كنم. کسی چه میداند! شايد هم طلاوري براش مايه گرفته باشد. عادتش را هم كه ميداني، همه چيز را بزرگ ميكند، آب ميكند تو حرفهاش. از همان جواني دوست داشت حرفهايي بزند تا ديگران را انگشت به دهن كند. خدا كند اين هم يكي از آن حرفها باشد. لابد خواهي گفت اگر رستمي دست به همچو كاري هم زده باشد كارِ درستي است و حرفِ طلاوري هم دربارة اقدامِ مليِ او درست است. امان از این قلمِ کوفتی! جمعه ميتوانيم در اين باره حرف بزنيم، و همينطور دربارة نوذري. بعدش اگر فرصت شد ميتوانيم دربارة كسي حرف بزنيم كه تازگي با او آشنا شدهام. همساية ديوار به ديوارِ ما است. عادتِ ما را دارد. دلش به این خوش است که تمامِ روزبنشيند نامه بنويسد، منتها برايِ خودش. هر نامهاي را كه مينويسد به نشانيِ خودش پُست ميكند و وقتي نامهرسان نامه را میآورد دادنِ انعام را فراموش نميكند. اما بايد قول بدهي كه شلوغش نكني و در صدد نباشي كه، مثلِ هميشه، نتيجة عجيب غريب بگيري.
دربارة منصور من حرفهام را زدهام. او با ديگران توفیر دارد. اصلاً مثلِ هيچكس نيست. صد البته مثلِ جوانيِ خودش هم نيست. اما من، همانطور كه گفتهام و برايت نوشتهام، نسبت به او حالِ ترحم دارم. هيچوقت، به خلافِ تصورِ تو، آدمِ استخوانداري نبود. من بيشتر از تو او راميشناسم. خميرهاش را نداشت. بيخودي خودش را قاطيِ آن ماجراها كرد، يعني قاطي شد، به تصادف. مثلِ خيليها، بيآنكه بفهمد اصلِ ماجرا چيست، خودش را آلوده كرد، و بعد وقتي كه آن ماجراها پيش آمد و بگير و ببندها شروع شد حسابي ماستها را كيسه كرد. فكر ميكرد تمامِ عالم و آدم دنبالش هستند. چه بازيها كه درنياورد. خانهاش را عوض كرد. سرِ كارش نرفت. رابطهاش را از پدر و مادرِ خودش و زنش بريد. ريش گذاشت. سر تراشيد. عينكش را به چشم نزد. لباسهايِ عجيبغريب پوشيد و افتاد به عرقخوري و بعد رفت به اصفهان، آن قدر تو لاكِ خودش فرو رفت كه شد آن آدمي كه ديديم، با آن سبيلِ بالمگسي، يادت ميآيد؟ فكر ميكرد هر كس به سراغش ميرود قصد دارد از او زيرِ پاكشي كند. غيبت از گوشتِ سگ حرامتر است. اينها را نميگويم كه او را تحقيركرده باشم. بيچاره زنش! بيچاره مادرش به مادرم گفته بود، التماس و جزع و فزع كرده بود، كه اگر من نشانياي از او دارم بهشان بدهم. تا مدتها فكر ميكردند او را گرفتهاند يا با خانواده سر به نيستش كردهاند. بقيهاش را خودت ميداني. چشمِ بينا بهتر از سيصد عصا است. ميداني، آدمهايي كه مدتهايِ طولاني، مثلاً براي چندين ماه، خود را به راهِ دیگری میزنند، ادايِ آدمي را درميآورند كه نيستند، گرفتار ميشوند. يك وقت ميبينند كه خودشان نيستند، يعني ما ميبينيم، خودشان نيستند. خودشان خيال ميكنند همان كسي هستند كه بودند. بعدها، شايد، تو پيري سردربیاورند، وقتي دارند خاطراتشان را مرور ميكنند. منصور هم يكي ازآنها است. آن قدر بازي درآورد كه گرفتار شد، در دام افتاد، نتوانست خودش را بيرون بكشد.
هميشه همينطور است. آدم اول خيال ميكند يك جور بازي است، يك جور شوخي. شاید خندهاش هم بگيرد. فرض كن آدم اول جواني، تو شادابيِ جواني، ويرش بگيرد يا به سرش بزند كه اداي ِپيرها را دربياورد. برود همدَم و همنشين پيرها بشود. مثلِ خودشان حرف بزند، آرام و شمرده ودر جواب ِ هر حرفي بگويد:«عجب!» و خودش را عادت بدهد كه سربهتو و خوددار باشد و از تنهايي خودش کیف ببرد، يا دستكم به تنهايي خو كند. همچو آدمي حتم مقداري از غرورش ارضا ميشود، يا فكر ميكند كه ارضا شده است. فكر ميكند خيلي ازخوشيهايِ زندگي، آن چه به زندگي شوروجلا ميدهد، آن قدرها هم كه مردم ـ جوانها ـ خیال ميكنند خوشي نيستند. واجب نميبيند دنبالِ اينجور چيزها برود، چون پيرها دنبالِ اين جور چيزها نيستند. بعد ديگرميشود عادت، گرفتار ميشود، يكهو نگاه ميكند، برميگردد به پشتِ سرش، جوانياش را در نقطهاي دور، بي آن كه بتواند آن را صاف و روشن ببيند، به ياد ميآورد. اما ديگر گذشته است، تمام شده است. ميبيند تو اوجِ جواني پير شده است. بعد ديگر حتي اگر با پيرها هم نباشد، ميان ِجوانها هم پير است. ميبيني كه دارم دربارة خودم حرف ميزنم. هميشه به همينجا ميكشد. هر سني لذتِ خودش را دارد. اما برايِ آدمي كه هميشه پير بوده فقط لذتِ خاطرات باقي ميماند.
اما حسين ـ حق با تو است ـ او هنوز باورش نشده كه دیگر جوان نیست، که پير است. نوشتهاي: «نميدانم چرا همه چيز برايِ او ساده است. خيال ميكند هيچچيز ارزش ندارد كه آدم خودش را وقفِ آن كند. با دسته گلي كه آب داده روزگارِ همه را سياه كرده است. ميداني كه او از همان بچگي كاسةعقلش مو برداشته بود. به خيالِ خودش ميخواسته يك جور بارشان بار بشود. نميداند كه توفیرِ ميانِ محنت و محبت نقطهاي بيش نيست.» دربارة سربههواييِ حسين ـ گفتم كه ـ من با تو جرومنجری ندارم. بعضي آدمها هنرشان اين است كه بخيه به آب دوغ بزنند. حسين هميشه خيال ميكند سرش تو حساب است. اما دردِ او اين نيست كه كاسة عقلش مو برداشته. با عقلِ خشك و خالي بارِ كي بار شده است؟ اگر عروسیِ گلنسا پيش نميآمد كه حسين، به قولِ تو، آن دسته گل را به آب نميداد. من و تو دختري نداشتهايم كه بدانيم بيجهيزيه عروس به خانة بخت فرستادن يعني چه. خوب، اين هم يك راهش است ديگر. آدم كاميوني را از توكارخانه، شبانه، بردارد بزند به چاكِ جاده. زنش را هم محضِ احتياط بنشاند پهلويِ دستش. يك كاميونِ به ظاهر بيصاحب خيليها را وسوسه ميكند، آن هم پدري كه قرار است دخترش را عروس کند. خوب، چرا از اين واقعه آن نتايجي را كه دوست داري نميگيري؟ به تريجِ قبايت برميخورد؟ اتفاقاً همة مقدماتِ نتيجه فراهم است: كارگري زحمتكش، كارخانهاي وابسته، يعني همان مالكِ كاميون، به جوش آمدنِ غيرت... تو بهتر از من ميتواني اين جور چيزها را پشتِ هم ريسه كني و نتيجه بگيري. اگر حسين شوهرِ خواهرت نبود و روزگارِ خواهرزادههايت را سياه نميكرد ـ يا دستكم با تو شور ميکرد - لابد قضیه توفیر ميكرد. اما حسين برایِ خودش دست به همچو کاری نزده. ميخواسته بارِ ديگران بار بشود. اگر بد نميآورد، اگر فقط دو بندِ انگشت سردرِ خانة پسرعمويِ حسين بلندتر بود، و كاميون ميرفت تو آن حياط دنگال همه چيز به خيرو خوشي سرمیگرفت.
خودت نوشتهاي كه مالخرها دير كرده بودهاند و او مجبور بوده كاميون را يك جوري از چشمِ مردم پنهان كند. تو انظار كه نميتوانسته انگِ آنِ كارخانه را رويِ بدنة كاميون رنگ كند، آنهم انگِِ كارخانهاي كه از كفرِابليس مشهورتر است. حتي به فكرِ مالخرها هم بوده. فقط فكرِ آن دو بندِانگشت را نكرده بوده. شايد بيانصافي باشد بگوييم سرش تويِ حساب نيست، كه كاسة عقلش مو برداشته. دو بندِ انگشت به چشم نميآيد. ازقديم گفتهاند برايِ آدمِ بدبخت از در و ديوار ميبارد. سقفِ كاميون بگيرد به آهنِ سردر و چارچوب كنده شود و ديوارِ خشت و گليِ همسايه چپ کند و بعد آن قشقرق به پا شود. اگر كسِ ديگري جايِ حسين بود از این هم بدتر ميشد. خدا را شكر كه دهنِ حسين چاك و بست دارد. نوشتهاي:«دست كمش اين است كه او را از كارخانه اخراج كنند و وادارندشان تا خانهاي را كه به آنها دادهاند تخليه كنند. اين يعني سياهشدنِ روزگارِ يك خانواده. بالاتر از اين تنبيه ديگر وجود ندارد. حالا تو بگو اين كارِ شيطان است، كارِ ملعوني كه هر وقت پاهايش را به هم ميمالد هزار تا تخمِ شيطان ازش پس ميافتد. اما شيطان چه ربطي دارد به حسين؟» ربط دارد. اگر مردم ايمانشان را به شيطان فروخته باشند چي؟ مگر نميگويند پول بچة شيطان است؟ حسين را چه كسي لو داد؟ برايِ چي؟ تو مردم را يك جور ديگر ميبيني، آن جور كه هستند نميبيني. نميخواهي ببيني كه بويِ خير از مردم رفته. اگر اين مردم خوب بودند به يك صد و بيست و چهار هزار پيغمبر حاجت نبود. خدا از سرِ تقصيراتمان بگذرد! كاش اين يك ذره عقل را هم نداشتيم و غصة چيزي را نميخورديم. اگر ديوانگي غمي داشته باشد مالِ ديگران است. آدم ِديوانه است كه پادشاهِ بيغم است نه آدمِ بياولاد. امثالِ منوچهر وعبدالله كه غمي ندارند.
من بارها به تو گفتهام ـ اين جمعه هم حرفهايِ زيادي دارم تا بزنم ـ اگر شبها هم هی کاغذ سیاه کنیم باز خيلي چيزها هست كه از دستمان در برود. نه اين كه فراموشمان بشود. وقت كم ميآوريم. يك روز به توگفتهام، به تعدادِ آدمهايِ دنيا ديوانه داريم. حالا اگر تو ميخواهي، جد کردهاي، معنايِ ديگري برايِ ديوانه بودنِ آدمها بتراشي اين به خودت مربوط است. اما اين جور حساب و کتاب کردن، آخرش، كار دستِ تو ميدهد. اگر روزي روزگاري شدي مثلِ يكي از آنها حق را به خودت ميدهي، چون هيچ آدمی، به حساب ِ تو، مسبب ِ اعمالِ خودش نيست و آدمها سرنوشتشان راخودشان نمیسازند. من به عنوانِ دوست، رفيق، به عنوانِ كسي كه ميتوانم سرم را رويِ شانهات بگذارم، فقط وظيفه دارم به تو هشدار بدهم، از جگر نعره بكشم، حتي با دستي كه خدا كند بشكند بزنم پسِ كلهات تا حواست سرِ جا بيايد. اما اگر حاليات نميشود، اگر تصميمِ خودت را گرفتهاي، ديگر كاري از دستِ من ساخته نيست. بهت بگويم، بارها گفتهام، اگر بخواهي همين جور خیال ببافي آخرش، مثلِ آنها، عقل از كلهات درميرود، مرا هم به دردِ بيدرمانِ خودت گرفتار ميكني.
آدم اگر يك زماني، در جواني، تو يك ماجرايي، دارودستهاي، وا داد یا زمین خورد كه ديگر نبايد تلافياش را سرِ چيزهايِ ديگر دربياورد. مگر من نبودم؟ خودت كه بهتر ميداني! گوشتم از زورِ غصه آب شد. اما مجبوربودم از گذشتهام برگردم، چشمهام را باز كنم. اين مردم قابلیتش را ندارند كه تو اينهمه براشان حنجره ميخراشي، سنگشان را به سينه ميزني. اگر به ديگران و خودشان بد ميكنند يا از زورِ سياهكاري جنون به كلهشان ميزند چه ربطي دارد به سياست؟ چه ربطي دارد به حكومت؟ فكر نكن من دلِ خوشي دارم، اگر پاش بيفتد ــ حالا نميشود همه چيز را نوشت، خودت كه ميداني ـ ... خوب، چه ميگويي؟ حرفِ حساب جواب ندارد. خدا كند اين طور باشد.
راستي، داشت يادم ميرفت. بايد با آن شروع ميكردم. اما حالا مجالش نیست. ميگذارمش برايِ جمعه. دربارة همان تكه زمينِ عمويم است، زميني كه نميدانيم تو نقشة جديدِ شهر افتاده تو خيابان يا قرار است بشود مسجد، پارك يا نميدانم قبرستان. بيچارهعمويم هر كس را ميبيند، به خصوص اگر كارمندِ شهرداري باشد يا با يكي از مقاماتِ شهر راه داشته باشد، از او دربارة سرنوشتِ زمينش ميپرسد. همة فكر و ذكرش شده آن تكه زمين. اگر اتفاقي براي زمينش بيفتد ميترسم بشود مثلِ يكي از آنها، بشود مثلِ عبدالله. خدا بهش رحم كند. يادت باشد فردا چهارشنبه است. نوبتِ تو است. مِجرياي را كه گفته بودي خريدهاي يا نه؟ حتماً قفل كوچكي به آن بزن تا ديگر نامهها به دستِ كسي نيفتد. لابد خيال ميكنند زده است به كلهمان. برايِ من كه ديگر توفير نميكند. بگذار خيال كنند. آنوقت ديگرنميتوانند ما را به دروغودونگ متهم كنند؛ چون كسي كه به كلهاش ميزند شاید خیال ببافد اما دروغ نميگويد. كاش ميتوانستيم وسطِ هفته هم، يك روز، همديگر را ببينيم. من اينجا، تنهايي، حوصلهام سرميرود. نميدانم اگر همین کوره سواد را هم نداشتیم و ديدارهايِ جمعه نبود چهطورميتوانستم تاب بياورم. خندهدار است، دوتا آدم تو يك شهر باشند اما نتوانند، هروقت دلشان خواست، يكديگر را ببينند. تا جمعه. يار باقي، صحبت باقي.
تابستان 1371
این داستان را از اینجا بشنوید
داستانهای دیگر این نویسنده در سایت:
خواببهخواب
انتَ عمری
چاقو
رویِ هور
راهِ دور
نبشِ قبر
گذرگاهِ مردگان
چاهكنها
هفتسین
تابوتی بر آب