خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
شكل واقعي من

نسيم خاكسار


براي برادرم عباس و اكبر سردوزآمي و روشنك بيگناه كه هنگام نوشتن اين داستان با من بودند.


مي‌خواستم بدانم چرا آن كار را كردم. يعني وقتي آنروز به يادم آمد، رفتم توي فكرش. شايد براي بعضي‌ها ساده باشد. اما براي من نبود. بهتر است بگويم نشد. حسن، داداش كوچكم، كه اسمش را چينووي گذاشته بوديم، چون دماغش مثل دماغ چينيها بود و آن سالها اسمشان تو جنوب خيلي سر زبانها بود، يك دفترچه داشت كه هرچه تمبر خارجي و ايراني دستش مي‌افتاد تويش مي‌چسباند. من هم داشتم. درست يادم نيست چطور مي‌شد كه تمبرهاي او زيادتر از مال من مي‌شدند. از آن زمان تا حالا پنجاه سالي مي‌گذرد و درست نمي‌دانم علت حسوديم به او واقعاً همين بود يا چون به دفترش طوري مي رسيد كه از مال من قشنگتر مي‌شد. چه اين باشد و چه آن، مهم آن بود هركس به دفتر تمبرهاي او نگاه مي‌كرد زود متوجه مي‌شد دفتر او از مال من بهتر است. خودم هم اینرا فهمیده بودم.


          جمع كردن تمبر از وقتي جزو سرگرميهاي ما شد كه برادر بزرگمان كه وقت سربازي بختش زده بود و به نيروي دريائي افتاده بود و رفته بود هند، از آنجا برايمان نامه مي‌نوشت. تمبرهاي نامه‌هاش خيلي قشنگ بودند. منظورم اين است كه مثل تمبرهائي نبودند كه تا  آنوقت ديده بوديم و شكل و طرحهاشان ديگر برايمان عادي شده بود. همين نوبودن شكل آنها باعث شد كه آنها را دور نياندازيم.


          اولش من بودم كه شروع كردم به جمع كردن. چينووي بعد به من پيوست. بعد از آن، ديگر از هرجا تمبر تازه به دستمان مي‌رسيد توي دفترهايمان مي‌چسبانديم. يكي دوتا از فاميلهاي دورِ ما در كويت بودند وگاه‌گاهي براي ما نامه مي‌نوشتند. وقتي نامه‌هايشان مي‌رسيد، تمبرهاشان، بسته به اين كه كداميكيمان پاكت را از دست پستچي گرفته‌ايم نصيب من يا برادرم مي‌شد. هرچه فكر مي‌كنم يادم نمي‌آيد سر اين موضوع دعوامان شده باشد. حتماً يك دلخوريهائي پيش مي‌آمد. يعني رخ دادنش را دور از احتمال نمي‌بينم. اما چيزي از اين نوع دعواها در خاطرم نيست.


          حالا كه فكرش را مي‌كنم مي بينم اين خيلي بد است كه حادثه‌اي سالها در يادت بماند اما حوادث در پيوند با آن از يادت برود؛ به خصوص وقتي مي‌بيني آماده اي كه همه‌ی آن ماجرا را تا ته بروي.


          نوع دفترها‌مان كه بزرگ بود و ورقهاش، سفيد و خط دار، يادم مانده است؛ به خصوص جلدش كه مقوائي بود و خاكستري رنگ. دفترها را كه مي بستيم خوش داشتيم رويش دست بكشيم. صافي پشت جلد مقوائي آن را هنوز وقتي چشمهايم را مي‌بندم و دستهايم را در عالم خيال روي آن مي‌كشم در زير انگشتانم احساس مي‌كنم. در واقع نوازشش مي‌كرديم. چشمهاي برادرم را وقتي روي جلد دفترش دست مي‌كشيد به ياد دارم و نوع دويدنش را تا ته آن اتاق انتهائي كه دفترش را جائي در پشت رختخوابهاي توي آن پنهان مي‌كرد. خوب يادم مانده است كه خانه‌ی ما آن وقتها در محله‌ي خانه‌هاي نوساز بود. دوسالي مي شد كه به آنجا اسباب كشي كرده بوديم. محله‌ی قبلي ما روبروي قبرستان يهوديها بود. خوب شد از آن محل رفتيم. در آنجا هم توي ديوارهاي خانه‌ي ما موش بود، و هم توي جوي كوچه‌هاي ‌ما.  تفريح ما در آنوقت موش كُشي بود. از وقتي با موشها بد شده بوديم كه فهميديم ناپديد شدن و زخم و زيلي شدن كبوترهاي محله در شب، كار آنهاست. بيشرفها بدطور به كبوترها حمله مي‌كردند. كله‌هاشان را زنده زنده مي‌جويدند. و چيزي از آنهمه زيبائي مي‌ساختند كه فقط در خوابهاي ترسناكمان ديده مي‌شد. در آنوقت يادم مي‌آيد كه در موش كشي من نفر اول ميان بچه هاي كوچه بودم. به محض آن كه پيدا‌شان مي‌شد با چوب و سنگ دنبالشان مي‌كرديم و پيش از آنكه بتوانند جائي بروند كه دستمان به شان نرسد با چوب كله شان را له مي‌كرديم. خانة تازه‌ مان سه اتاق داشت. دورترين اتاق از در اصلي، مخصوص خرت و پرتهاي خانه يعني گنجه و رختخوابها بود و تا بخواهي چيزهاي ديگر، كه اثاثه خانه هاي پر جمعيتي مثل ما را تشكيل مي‌دادند. يك آينه قدي گنده هم در آنجا بود كه دو برادر بزرگتر از ما، زمستانها جلو آن با دمبل ورزش مي‌كردند و هميشه خدا هم تا از جلوش رد مي شدند بازو مي‌گرفتند. تفريح ما در خانه‌ی تازه بعد از درس خواندن، ورزش بود يا توي كوچه پا دراز كردن و بازي كردن با هسته خرما و ريگ و بعد تماشا كردن دفترهاي تمبرمان كه با همة دلخوري پنهانمان از هم، از هر كار ديگري برايمان نشاط آورتر بود. يك كتاب كهنه از حافظ هم داشتيم كه براي مشاعره شعرهايش را حفظ مي‌كرديم. چينووي براي آن كه من را گير بياندازد هميشه مي ‌رفت يك مشت از بيتهاي سخت حافظ را كه به حرف خاصي ختم مي‌شد حفظ مي‌كرد. من بيشتر دنبال ذوق و سليقه‌ام مي‌رفتم. حالا كه ياد اين كارهايش مي‌افتم قبول مي‌كنم كه او از همه‌ی ما بچه‌هاي كوچه يا از من يكي با هوش تر بود. اما آن وقتها همه‌ی اينها را به حساب رندي و خودنمائي‌اش مي‌گذاشتيم.


          درست است كه آن زمان دوازده ساله بودم ولي مي‌خواهم بدانم چطور مي‌شود كه اين داوريها درباره ديگران و درباره كساني نزديك به خودت، حتا وقتي دوازده ساله هستي، به كله‌ات راه پيدا مي‌كند. مي‌گويند از بدذاتي  و حسادت است. يعني يك چيزهائي توي وجودت آهسته آهسته مي‌جوشد و شكل مي‌گيرد تا تو را دست آخر بد ذات و حسود مي‌كند. بعد كه بد ذات شدي آنوقت او جاي تو تصميم مي‌گيرد. با اينهمه، اين حرفها راضي ام نمي‌كند. يعني از وقتي كه ياد آن واقعه افتادم.


          برادرم دفترچه‌ی تمبرش را طوري لاي رختخوابهاي سر گنجه مخفي مي‌كرد كه كسي جز خودش براي پيدا كردنش بايد همه‌ی رختخوابها را روي زمين مي‌ريخت. و اين براي كسي مثل من كه نقشه‌ی بدي براي آن در كله‌اش ريخته بود و نمي‌خواست كسي از كارش سر دربياورد كار ساده‌اي نبود. بايد بدون آن كه مي‌فهميد تعقيبش مي‌كردم. فكر مي‌كنم اگر هم متوجه مي‌شد كارم را زياد جدي نمي‌گرفت. دنياي او كه سنش كوچكتر از من بود دنياي معصومي بود. حالا مي‌توانم بعد از آن همه سال كه از آن ماجرا گذشته است تفاوت دنياي او را با دنياي خودم بيان كنم. تفاوت سن ما فقط چهار سال بود. اما همان چهارسال چيزي در وجودم كاشته بود كه در وجود او هنوز ريشه نزده بود. دلم نمي‌‌خواهد با استفاده از تجاربي كه بعدها در زندگي از بسياري اعمال خوب و بد آموخته ام، تكه به تكه رفتار آنوقتم را كه چگونه توانستم راه به مخفي‌گاه دفتر تمبرهاي برادرم پيدا كنم از روي آنها بسازم. بي‌فايده است. يعني آن چيزي كه من مي‌خواهم نمي‌شود. حالا به اين نتيجه رسيده ام كه به اندازه همة كارهاي خوب و بد انواع رفتارهاي خوب و بد هم وجود دارد كه مثل هم نيستند. پس مهم است، خيلي هم مهم است كه آن را همان طور كه بود بياورم. براي همين است كه هي دور واقعه مي‌چرخم.


          مطمئنم زمان اوج حسادت من به او در فصلي بود كه هوا گرم بود. حدود اواخر بهار. چون تا برادرم خم مي‌شد روي دفترش، شانه‌هاي لاغر و آفتاب سوخته‌اش كه آستين باريك زير پيراهن ركابي‌اش روي آنها نوار سفيدي گذاشته بود جلو چشمانم را مي‌گرفت. و من هي ناچار مي‌شدم به زور او را بلند كنم تا ببينم باز چه تمبر تازه‌اي در دفترش چسبانده است. بلندكردن او كه لج مي‌كرد و براي آن كه كفر من را دربياورد بيشتر روي دفترش خم مي‌شد ساده پيش نمي‌رفت. گاهي دوتائي از جا پا مي‌شديم و دفترچه در دست روبروي هم مي‌ايستاديم. كار اما به زد و خورد كشيده نمي‌شد. چون در آن صورت دفترهايمان آسيب مي‌ديد. و من نگاهش مي‌كردم كه شوره‌ی عرق دورگردنش گردنبند سفيدي نقش كرده بود. در اين وقتها صورتش براي من مثل صورت موجوداتي مي‌شد كه از دل دريا درآمده بودند. و آن شوره ها كه در لايه‌هاي پوست خشك و سوخته از آفتاب و چين خورده‌اش نشسته بود در چشم من، همه حاصل شناكردنش در اعماق دريا بود. دريائي كه شور بود و در اعماق آن توده توده صدفهاي گوناگون روي هم انبار شده بود. او معصومانه دفترش را زير آن شوره ها به سينه مي‌چسباند و مي‌گفت: « مگر خودت دفتر نداري.مال خودت را نگاه كن


          امتناع او از بازكردن دفترش بيشتر كنجكاو و حريصم مي‌كرد. يكروز از همانروزهاي گرم، وقتي غروب نشسته بودم در اتاق وسطي و داشتم مشقهاي آنروز مدرسه‌ام را مي‌نوشتم، صداي خش خشی در اتاق بغلي شنيدم. همانطور كه نشسته بودم به پشت خم شدم و سرچرخاندم به سمت جائي كه صدا مي‌آمد. ديدمش. پشت به من، مشغول تماشاي دفترش بود. خودم را كشيدم كمي بالاتر و با ادامه دادن به نوشتن وانمود كردم توجه‌اي به پيرامونم ندارم. فرصتي كه در پي‌اش بودم خود به خود داشت نصيبم مي‌شد. به‌طور معمول در اين طور مواقع دوان دوان يا آهسته مي‌رفتيم به سمت هم و سر صحبت را باهم باز مي‌كرديم. اولين باري بود كه با تمام حواس از دور مي‌پائيدمش. فكر كردن به آن لحظات و حالاتي كه به خود گرفته بودم بعد از سالها هنوز آزارم مي‌دهد. مي بينم چيزي به اسم نشاط در هيچ ذره اي از آن كارم وجود نداشت. هرچه بود احساس حقيري بود كه داشت به نوع نشستنم در آن لحظات شكل خاص خودش را تحميل مي‌كرد. حتا شبيه كمين كردن دسته جمعي و گاه فردي ما، دم سوراخ موشها كه از آن هم بدم مي‌آمد، نبود. اما در آن دقايق من اصلاً به اين حرفها فكر ‌نمي‌كردم. و شش دانگ حواسم فقط و فقط به حركات چينووي بود. او بعد از آن كه چشمش از تماشاي دفترش سير شد در گنجه را باز كرد و خم شد توي آن و بعد از كمي جنباندن شانه اش عين گربه اي عقب عقب از آن بيرون آمد و با چهره اي باز رو به اتاقي كه من در آن بودم ايستاد و انگار يكهو متوجه حضور من در آنجا شده باشد گفت: «ها! تو داري مشق مي نويسي؟ پس چرا به من نگفتي تا من هم بيايم پهلويت؟»


با بي علاقگي و سرِ پائين گفتم: «مگر تو هم مشق داري؟» و به نوشتنم ادامه دادم. آمد نزديكم. جفت پاهاي كوچكش را با احتياط كنار دفترم گذاشت و دوباره گفت: « چرا مرا صدا نكردي؟»


          بي آن كه سر بالا كنم گفتم: «من كه نمي دانستم تو كجا بودي؟»


گفت: «من همينجا بودم. بغل تو


          چون سرم پائين بود نديدم به كجا اشاره مي‌كند. نشست پهلويم. خم شد روي دفترم و با همان حالت كه روي جلد دفترش دست مي كشيد پرزهاي قالي را كه روي ورق دفترم نشسته بود با سرانگشتانش پاك كرد. و من بوي دريائي تنش را از پوست پشت گردنش احساس كردم.


فهميدن بوي دريا براي من كه از وقتي خودم را شناختم با شط و رودخانه آشنا بودم زياد مشكل نبود. فكر مي‌كنم چيزي در آن لحظه اگر من را كمي ترسانده باشد همان بوي دريائيِ برخاسته از وجود او بود كه  نمي‌دانم چطور و به شكل غريبي آنرا احساس مي‌كردم. اما وقتي مادرم او را صدا زد كه برود از نانوائي نان بخرد و او هم كه از حرف زدن با من خيري نمي ديد خيلي زود قبول كرد و رفت و بو هم رفت، ترس من هم از بين رفت.


با رفتن او بلافاصله پا شدم و سراغ گنجه رفتم. ديگر مطمئن بودم كه بايد از توي آن به مخفيگاه گنج برادرم راه پيدا كنم. اصلاً فكر نمي‌كردم از آنجا به پشت رختخوابها راهي هم هست. گنجه قفسه بندي شده بود و ديوارهاي دو بر و پشت آن محكم و چوبي بود. مادرم وسائل خياطي و ظرفهاي چيني و قاشق و چنگالهاي مخصوص مهماني را در آن مي‌گذاشت و قوطيهاي بزرگ و كوچك برنج و شكر و قند و چيزهائي از اين قبيل را. مي‌دانستم چينووي آنقدر هم بي‌احتياط نيست كه دفتر به آن نازنيني‌اش را به همين راحتي جائي ميان اين خرت و پرتها گذاشته باشد. با كمي دستمالي روي ديواره‌ي چوبي عقب گنجه متوجه شدم كه در فاصله‌اي به پهناي يك وجب قسمت بالاي چوبي عقب رفته و جائي براي رفتن دست توي‌ آن باز شده است. وقتي دستم را از آنجا گذراندم، دفتر را پيدا كردم. برادرم از آن راه دفترش را هل مي داد به پشت رختخوابها، آن هم در پشت زيرترين‌ آنها كه فقط وقتي مهمان زياد داشتيم از آنها استفاده مي‌شد. با دو انگشت شست و نشانه آنرا از همان درزي كه هل داده بود تو، كشيدم پائين و بعد مثل او عقب عقب از گنجه بيرون آمدم. حالا دور از نگاه او و هركس ديگر دفتر در دست هايم بود. از هول آن كه ممكن است هرلحظه كسي سر برسد بلافاصله صفحه اول و دوم آن را بي آن كه به آن ها نگاهي بياندازم از وسط تا نيمه جر دادم و بعد كه چنگ زدم به صفحه‌ی بعدي، نمي‌دانم چرا يكهو سر بلند كردم.


در آينه روبروي گنجه، در آن هواي نيمه تاريك و روشن غروب كسي را در آينه ديدم كه شكل من بود و نبود. اما مثل شكل واقعي من در ذهنم ماند. دستم با پنجه‌هاي نيمه باز و آماده براي جرواجر كردن بقيه صفحات دفتر روي همان صفحه ماند. چشمهايم را توي آينه ديدم، در جستجوي چيزي انگار، توي صورت آن كه بيرون از آينه بود، كه پيداش نمي كردند. براي همين مي‌گشتند به اطراف و مي‌چرخيدند روي صورت من، چانه‌ام، دهانم، گونه‌هايم، گوش‌هايم. و بعد در لحظه‌اي مي ماندند، حيران و گيج، كه چگونه و چطور باز  بچرخند و از كجا.


با دستم چروكهاي صفحه اي را كه مشت كرده بودم و ديگر مثل اولش نمي شد صاف كردم. و بي آن كه در آينه نظر كنم دوباره خم شدم توي گنجه و از همان درز، دفتر را آنقدر هل دادم رو به بالا تا مثل اول از چشم ناپديد شد. بعد رفتم نشستم توي همان اتاقي كه پيشتر نشسته بودم و چشم به در ماندم تا كي برادرم وارد شود.


آن شب چينووي سراغ دفترش نرفت. احتمالش را مي‌دادم. روز بعد وقتي از مدرسه به خانه آمدم، ديدمش كه با چهره اي بغض كرده در گوشه اي از حياط ايستاده است. او هميشه زودتر از من كلاسش تعطيل مي‌شد. با اين كه علت غمگيني اش برايم كاملاً روشن بود اما از او پرسيدم: «چه شده؟ »


بي‌آن كه جوابم را بدهد با گريه به سمت اتاق انتهائي دويد. من هم به دنبالش رفتم. بعد در آنجا، در برابر آينه، برادرم دفترش را جلو من باز كرد با دو صفحه از وسط جر خورده و يك صفحه چروكيده كه هيچ كدام را فرصت نكرده بودم در وقت پاره كردن آن درست ببينم.


گفت: «ديشب كه مي خواستم دفترم را سرجايش بگذارم يادم رفته بود كه آن را خوب ببندم.» و سرش را بلند كرد و با غصه و يك جور تقاضاي كمك از من پرسيد: «حالا چكار كنم؟»


من به آن همه زيبائي كه حالا از ريخت افتاده بود نگاه مي‌كردم و نمي‌دانستم چه جوابي بايد به او بدهم. گرچه كمكش كردم و با چسب خرابيها را تا اندازه‌اي درست كردم و روي آن صفحه چروك شده پارچه گذاشتم و با اتوي داغ آن را صاف كردم اما دفتر تمبر او ديگر به آن زيبائي كه اولش بود و چشمها را به سمت خود مي‌كشيد، نشد. آن چين و چروكهاي صفحه سوم و آن پارگيهاي دو صفحه اول و دوم با دو تمبر كه گوشه هايشان ضايع شده بود، چون نشانه‌هائي از تجاوز بي رحمانه دستهاي من به يك زيبائي نشاط آور، روي آن براي هميشه باقي مانده بود. نشانه‌هائي كه انگار هرگز نمي خواست محو شود.


البته مثل بسياري از حوادث ديگر، گذشت زمان آن را بعد از مدتي از ياد من و برادرم برد. و اگر به ياد من مانده است به اين خاطر است كه بعد از گذشتن سالها از آن واقعه ناگهان متوجه شدم بدون آن كه نيتي داشته باشم مدت هاي طولاني ست از هر كجا كه نامه به دستم مي رسد تمبرش را نگه مي دارم. براي مدتي يكي از همسايه‌هايم آنرا از من مي‌گرفت و به پدرش كه عاشق تمبر بود مي داد و مدتي هم دخترم آنها را از من مي گرفت.


همسايه‌ام پدرش مرد و دخترم وقتي به هجده سالگي رسيد به چيزهائي ديگر علاقه‌مند شد. من اما به تمبر جمع كردنم ادامه دادم. مي‌خواستم بگويم اگر روزي به خانه‌ي من آمديد و لاي هر كتابي و روي لبه‌ی‌ هر قفسه اي از كتابخانه و يا در كشوهاي هر گنجه اي از خانه‌ي من تمبري پيدا كرديد تعجب نكنيد.


 


فوريه 2002  اوترخت


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS2496
تاريخ ارسال : پنج شنبه 29 اسفند 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate