برگردان: حشمت كامراني
(1)
زن شصت يا شصت و پنج سالي داشت. از روي صندلي راحتي كنار استخر باشگاه تندرستي، واقع در طبقهي آخر يك ساختمان بلند كه منظره ي وسيعي از تمام پاريس داشت نگاهش ميكردم. منتظرپروفسور آوناريوس بودم كه گاه گاه در همين جا با او قرار ملاقات ميگذاشتم تا با هم گپي بزنيم. اما پروفسور آوناريوس دير كرده بود و من همچنان زن را نگاه ميكردم؛ فقط او توي استخر بود، تا كمر در آب بود و به نجات غريق جواني كه مايو به تن داشت و شنا يادش ميداد نگاه ميكرد. مرد به او توصيه ميكرد: بايد نزديك به لبه استخر حركت كند و نفس هاي عميق بكشد. زن با جد و جهد ميخواست چنان كند و مثل آن بود كه موتور بخار كهنه اي از اعماق آب خس خس كند (اين صدا براي كساني كه آن را نشنيده اند بهتر از اين توصيف نميشود كه پيرزني نزديك به لبه يك استخر خس خس ميكند). من افسون زده نگاهش ميكردم. رفتار مضحك و رقت انگيزش جذبم كرده بود (نجات غريق نيز متوجه اين نكته شده بود، چون گوشه دهانش كميتاب برداشته بود).
يكي از آشنايان با من به گفتگو پرداخت و حواسم را از پيرزن پرت كرد. وقتي مجددا" او را نگريستم، درس شنا تمام شده بود. زن استخر را دور زد و راهي در خروجي شد. از كنار نجات غريق گذشت و پس از آنكه سه چهار گام از او دور شد، سرش را برگرداند، لبخند زد و دستش را براي نجات غريق تكان داد. درآن لحظه دردي در قلبم احساس كردم: آن لبخند و آن حركت از آن يك دختر بيست ساله بود! بازويش با آرامشي فريبنده بالا رفت، گويي بازيگوشانه توپي را رنگارنگ را به سوي معشوقش پرتاب ميكند. لبخند و حركت از ظرافت و فريبندگي برخوردار بود، اما صورت و بدن ديگر هيچ فريبندگي نداشت. فريبندگي حركتي بود كه در نافريبندگي بدن غرقه شده بود. ولي زن گر چه ميبايد دانسته باشد كه ديگر زيبا نيست، اين واقعيت را در آن لحظه فراموش كرده بود. در وجود همه ي ما بخشي هست كه خارج از زمان به زندگي خود ادامه ميدهد. شايد تنها در مواقع خاصي از سن خود آگاه ميشويم و بيشتر اوقات بدون سن هستيم. به هر حال لحظه اي كه زن رو برگرداند و براي نجات غريق جوان (كه نميتوانست از شدت خنده بر خود مسلط شود) لبخند زد و دست تكان داد، از سن خود آگاه نبود. جوهر فريبندگي اش، مستقل از زمان، براي لمحه اي در آن حركت متجلي شد و مرا خيره كرد. به شكل غريبي تحت تاثير قرار گرفته بودم. و سپس واژه ي «اگنس» به ذهنم آمد. «اگنس». هرگز زني را به اين نام نميشناختم.
(2)
در بستر دراز كشيده ام و از سر كيف چرت ميزنم. در اولين لحظه هاي بيداري و هشياري، حدود ساعت شش بامداد، دستم را به سوي راديو ترانزيستوري كوچك پهلوي متكايم دراز ميكنم و دكمه اش را فشار ميدهم. برنامه اخبار بامداد پخش ميشود، اما من به زحمت ميتوانم كلمات را تك تك تشخيص دهم و بار ديگر به خواب ميروم، به طوري كه جمله هاي گوينده ي اخبار با روياهايم مخلوط ميشود. اين زيباترين قسمت خواب و دلپذيرترين لحظه ي روز است. از بركت راديو ميتوانم مزه ي چرت زدن و بيدار شدن را بچشم، آن نوسان خوش ميان بيداري و خواب كه بخودي خود كافي است تا از دنيا آمدن مان پشيمان نشويم. آيا خواب ميبينم يا واقعا" در سالن اپرائي هستم كه دو مرد با صداي زير و ملبس به البسه ي شهسواران درباره ي هوا آواز ميخوانند؟ چرا راجع به عشق آواز نميخوانند؟ بعد متوجه ميشوم كه آنها گوينده اند، از خواندن باز ميايستند و بازيگوشانه صداي يكديگر را قطع ميكنند. اولي ميگويد امروز روزي گرم و شرجي است بااحتمال رگبار و ديگري باعشوه و همخوان، سخن اولي را قطع ميكند و ميگويد: "راستي؟" و صداي نخست با همان لحن پاسخ ميدهد: "بله، البته. معذرت ميخواهم برنارد. اما همين است كه هست. مجبوريم اين هوا را تحمل كنيم." "برنارد با صداي بلند ميخندد و ميگويد:" ما كيفر گناهانمان را ميبينيم." و صداي اول: "برنارد، چرا بايد من براي گناهان تو قصاص پس بدهم؟" در اينجا برنارد براي اينكه به همه ي شنوندگان بفهماند كه گناه چه گناهي است با شدت بيشتري ميخندد، كه من ميفهمم: اين همان ميل عميقي است كه همه در زندگي داريم كه ديگران ما را از گناهكاران بزرگ بدانند! بگذار فسق و فجور ما را با رگبار، توفان و بوران مقايسه كنند! وقتي مردان فرانسوي در پايان روز چترهايشان را باز ميكنند، بگذار خنده ي دو پهلوي برنارد را با حسرت به ياد آورند. ايستگاه ديگري را ميگيرم، چون حس ميكنم دوباره خواب دارد به سراغم ميآيد و ميخواهم مناظر جالب تري را براي روياهايم فرا بخوانم. در اين ايستگاه يك گوينده زن اعلام ميكند:"امروز روزي گرم و شرجي است با احتمال رگبار." و من خوشحالم كه در فرانسه اين همه ايستگاه راديو داريم و تمام آنها دقيقا" هم زمان مطلب يكساني را در باره ي حوادث يكساني بيان ميكنند. تركيب هماهنگ يكنواختي و آزادي. مگر انسان ديگر چه ميخواهد؟ و من پيچ راديو را به جاي قبلي، كه برنارد لحظه اي پيش به گناهانش تفاخر ميگرد، ميچرخانم، اما به جاي او صداي شخص ديگري را ميشنوم كه درباره ي يك رنو جديد آواز ميخواند. پيچ را ميچرخانم و صداي همسرايان زن را ميشنوم كه براي فروش پوست هاي گرانبها آنها نيز آواز ميخوانند. دوباره پيچ راديو را به ايستگاه برنارد ميچرخانم، دو بخش آخر آهنگ رنو را ميشنوم و بلافاصله صداي خود برنارد به گوش ميرسد. برنارد با آوازي يكنواخت كه تقليدي از ملودي رو به خاموشي آهنگ است، چاپ يك زندگينامه جديد ارنست همينگوي را اعلام ميكند، صد و بيست و هفتمين زندگينامه، كه اين بار يك زندگينامه به راستي مهم است، زيرا در اينجا معلوم ميشود كه همينگوي در سراسر زندگي اش يك كلمه حرف راست نگفته است. او درباره تعداد زخم هايي كه در جنگ جهاني اول برداشته غلو كرده و خود را يك اغواگر كبير قلمداد نموده است، در حالي كه ثابت شده در اوت 1944 و باز از ژوئيه 1959 به بعد كاملا" ناتواني جنسي داشته است. صداي ديگر خنده كنان ميپرسد' "آخ راستي؟" و برنارد با طنز پاسخ ميدهد:"بله البته ..." و بار ديگر ما همگي، همراه با همينگوي ناتوان خود را در صحنه نمايش اپرا ميبينيم، و ناگهان صدائي موقر شنيده ميشود كه از محاكمه اي سخن ميگويد كه براي چند هفته فرانسه را به خود مشغول كرده: در جريان يك عمل جراحي ساده زني جوان به علت بي مبالاتي در جريان بيهوشي از بين رفته است. به اين سبب سازماني كه براي حمايت از مردم به نام «مصرف كنندگان» تشكيل شده است پيشنهاد كرده است در آينده از تمام عملهاي جراحي فيلمبرداري شود و فيلم ها بايگاني شوند. «مؤسسه حمايت از مصرف كننده» بر اين باور است كه فقط از اين راه دادگاه ها ميتوانند انتقام تمام مردان يا زنان فرانسوي را كه بر تخت جراحي جان ميسپارند به درستي بگيرند. باز به خواب ميروم.
وقتي حدود ساعت هشت و نيم بيدار ميشوم، ميكوشم اگنس را تصوير كنم. او نيز چون من بر تختخواب پهني دراز كشيده. سمت راست تختخواب خالي است. شوهرش كيست؟ معلوم است شخصي كه روزهاي شنبه صبح زود خانه را ترك ميكند. براي همين است كه تنها است، با ملاحت ميان خواب و بيداري در نوسان است.
سپس برميخيزد. روبرويش يك دستگاه تلويزيون، مستقر بر يك پايه دراز لك لك شكل قرار دارد. لباس خوابش را مثل پرده سفيد شرابه دار تئاتر روي ميله مياندازد. نزديك تختخواب ميايستد و من براي اولين بار او را برهنه ميبينم: اگنس، قهرمان داستانم. قادر نيستم چشم هايم را از اين زن زيبا بردارم، گويي متوجه نگاه من شده، به اتاق پهلويي ميرود تا لباس بپوشد.
اگنس كيست؟
همان طور كه حوا از دنده ي آدم در آمد، همان طور كه ونوس از امواج زاده شده، اگنس از حركات آن زن شصت ساله در كنار استخر كه براي نجات غريق دست تكان داد و مشخصات چهره اش ديگر دارد از ذهنم محو ميشود، سر برآورد. در آن موقع دلتنگي بزرگ و وصف ناپذيري عارضم شد و اين دلتنگي باعث زاده شدن زني شد كه من او را اگنس مينامم.
آيا يك شخص و به معنايي گسترده تر، يك شخصيت در يك داستان، بنا بر تعريف، يك وجود واحد و تقليدناپذير نيست؟ پس چگونه ممكن است با ديدن حركتي از يك فرد، كه شاخص شخصيتش و بخشي از فريبندگي اش است، جوهر انسان ديگر و جوهر روياهاي من درباره ي او بشود؟ بايد كميدر اين باره انديشيد.
اگر سياره ما حدود هشتاد ميليارد نفر به خود ديده باشد، مشكل ميتوان تصور كرد كه هر مرد يا زني داراي مجموعه اي از حركت هاي ويژهة خود باشد. در علم رياضيات اين امكان پذير نيست. بدون كمترين شكي، در جهان تعداد حركات به مراتب از تعداد افراد كمتر است. اين دريافت ما را به اين نتيجه گيري تكان دهنده اي سوق ميدهد: حركت از يك فرد فردي تر است. كوتاه سخن اينكه: مردم زياد، حركات كم.
من در آغاز، هنگاميكه درباره زني در كنار استخر حرف ميزدم گفتم:« جوهر فريبندگي اش، مستقل از زمان، براي لمحه اي در آن حركت متجلي شد و مرا خيره كرد». آري من آن وقت مطلب را آن گونه ميديدم، كه اشتباه بود. حركت چيزي از جوهر زن را متجلي نساخت، ميتوان گفت زن فريبندگي يك حركت را براي من متجلي كرد. يك حركت را نميتوان به مثابه بيان يك فرد، به مثابه آفرينه ي او دانست (زيرا هيچ فردي نميتواند حركتي بي سابقه، كه از آن ديگري نباشد، خلق كند)، حتي نميتوان حركت را به مثابه ابزار شخصي تلقي كرد، برعكس اين حركت ها هستند كه از ما به مثابه ابزار خود، وسيله اي براي تجسم خود استفاده ميكنند.
اگنس اكنون لباس پوشيد و داخل هال رفت. در آنجا ايستاد و گوش داد. با صداهاي مبهميكه از اتاق پهلو ميآمد فهميد كه دخترش تازه از خواب برخاسته است. اگنس براي مواجه نشدن با او شتابان وارد راهرو شد. در داخل آسانسور دكمه سالن انتظار را فشار داد. آسانسور به جاي پايين رفتن مثل يك رقاص به تكان تكان افتاد. اين اولين بار نبود كه آسانسور با اين حركات او را وحشتزده كرده بود. يك بار كه اگنس ميخواست پايين برود، آسانسور بالا رفت و بار ديگر از باز كردن در امتناع كرد و نيم ساعت او را محبوس كرد. اگنس حس ميكرد كه آسانسور ميخواهد با او به تفاهم برسد و با خشونت، سكوت و لجبازي چيزهايي به او بگويد. اگنس چند بار به ناگهان شكايت كرد، اما چون آسانسور با ساير مستأجرها رفتاري طبيعي و مناسب داشت، نگهبان فكر ميكرد كه اختلاف اگنس با آسانسور يك مسئله شخصي است و از اين رو اعتنايي نكرد. اين بار اگنس جز آنكه از آسانسور خارج شود و از پلكان پائين برود چاره ديگري نداشت. لحظه اي كه در راه پله پشت سر اگنس بسته شد، آسانسور آرام گرفت و در پي او به پايين سرازير شد.
هميشه روز شنبه براي اگنس ملال آورترين روزها بود. شوهرش، «پل»، معمولا" قبل از ساعت هفت بيرون ميرفت و ناهار را هم با يكي از دوستانش ميخورد، در حالي كه او وقت آزاد خود را صرف رسيدگي به كارهاي متعدد منزل ميكرد كه از وظايف شغلي اش آزار دهنده تر بود: ميبايد به اداره پست برود و نيم ساعت در صف جوش بزند، براي خريد به سوپرماركت برود و با زن فروشنده بگو مگو كند و وقتش جلوي صندوق هدر برود، به لوله كش تلفن كند و با او چك و چانه بزند كه سر وقت بيايد تا مجبور نشود تمام روز را منتظرش بماند. ميكوشيد لحظه اي پيدا كند و در سونا كميبياسايد، كاري كه در خلال هفته نميتوانست انجام دهد؛ هميشه بعد از ظهر ها ميديد كه جاروبرقي يا گردگير به دست گرفته است، زيرا زن نظافت چي، كه جمعه ها ميآمد، بيش از پيش بي مبالات شده بود.
اما اين شنبه با ساير شنبه ها تفاوت داشت: درست پنج سال بود كه پدرش مرده بود. صحنه خاصي در برابر ديدگانش نمودار شد: پدرش روي توده اي عكس پاره پاره خم شده و خواهر اگنس بر سر او فرياد ميكشد: " چرا عكس هاي مادر را پاره كرده اي!" اگنس جانب پدر را ميگيرد و كينه اي ناگهاني بر دعواي خواهرها سايه ميافكند. اگنس سوار اتومبيلش ميشود كه جلوي منزل پارك شده است.
منبع: دنياي سخن شماره 47 (بهمن ماه 70)