| آواز فوارة آب و گنجشك حسن اصغري پيرمرد آواي پسر را شنيد كه از راهپلهها بالا ميآمد و از لاي در هال بهدرون اتاق ميافتاد و روي ديوار و سقف ميلغزيد و مثل شكلي سايهوارجلو قاب پنجره ميايستاد. با صداي فوارة آب، خواب ديد كه بيدار شدهاست و احساس كرد، قلباش دارد توي سرش ميچرخد و او تپش تند آنرا ميشنود. صداي فوارة آب بالاسرش بود و او باز همان گنجشككوچك خاكستري را ديد كه توي مردمك چشمهاي پسر نشسته بود و باچشمان عسلي رنگاش به او زل ميزد. پيرمرد به قاب عكس پسر نگاه كردكه روي تاقچه بود و پيرزن داشت به آن نگاه ميكرد. پيرمرد گفت: «اون عكس نيست نرگس. يه گنجشك واقعيه.» پيرزن لبخند زد و دست دراز كرد و گنجشك را از توي مردمك چشمعكس بيرون آورد و پر داد طرف پنجره. پيرمرد داد زد: «پرنده.» و چشمگشود و صداي كوبش پايي از راهپله بالا ميآمد كه او از بستر بلند شد.تاريكي سحرگاهي را ديد كه مثل يك جنازة برهنه، روي شيشةپنجره ايستاده است و يك شاخة درخت چنار كوچه، روي سينة آندارد تكان ميخورد. پيرمرد كلام تكهتكه شده را كه خودش ساخته بود و خيال ميكرد كهپسر آن را گفته است، زير لب زمزمه كرد: «من، رفتم، با، با.» پيرزن را ديد كه وسايل دوخت و دوز كنارش بود و داشت عكسچهرة پنج سالگي پسر را روي نازبالش او گلدوزي ميكرد. چند ماه بودكه گلدوزي ادامه داشت و حالا فقط گلدوزي نصف چهره دوخته شده بود.پيرمرد هر صداي پايي كه ميشنيد، زير لب ميگفت: «داره مياد بالا.» اگر در بستر بود، بلند ميشد و چشمهاش را با دست ميماليد.خوابآلوده ميرفت جلو پنجره و از جام شيشه به كوچه نگاه ميكرد.نگاهاش را لابهلاي شاخ و برگ درخت چنار كوچه ميگرداند تا گنجشك راببيند و اگر گنجشك نبود، چشم ميدوخت به كوچه تا شكل سايهوار يكآدم را ببيند. وقتي صداي ضجة پيرزن از شاخ و برگ درخت چنارميآمد و به گوشاش ميزد، او از پنجره فاصله ميگرفت. عينك را از رويتاقچه برميداشت و ميزد به چشم و به شاخة درخت پشت شيشه نگاهميكرد و زير لب ميگفت: «صداي پاست.» در هال را ميگشود و چند دقيقه توي درگاه ميايستاد و بهسايهروشن راهپله خيره ميشد تا اين كه هيچ صدايي نميشنيد. در راميبست و ميآمد روي بستر مينشست و به پنجره زُل ميزد و دهها شكلشناور در سايهروشن شيشه ميديد. گاه با صداي پيرزن تكان ميخورد وچشم ميدوخت به چشمهاي پرسشگر او و هولزده ميگفت: «هيچي نبود. الان بيدار شدم.» پيرزن مثل هميشه پوزخند ميزد و ميگفت: «نيم ساعته، داري به پنجره نگاه ميكني مرد!» پيرمرد نگاهاش را از پنجره برميگرداند طرف آشپزخانه تا ازحرفهاي پيرزن فرار كند و موضوع را ميكشاند به چيزي ديگر و ميگفت:«چاي دم كردهاي؟» پيرزن ميرفت آشپزخانه و دست ميگذاشت روي پيشخوان ولحظهاي به كتري روي اجاق گاز نگاه ميكرد و ميگفت: «الان پنج صبحه مرد!» پيرمرد يادش ميآمد كه هنوز آفتاب روي شاخة پشت شيشةپنجره نتابيده است و خميازه ميكشيد و بلند ميشد و ميرفت مقابلپنجره ميايستاد. شكلهاي شناور در سايه روشن را ميديد و به صدايحركت تك و توك ماشينها گوش ميسپرد. بعد دنبال گنجشك، لابهلايشاخ و برگ درخت چنار را ميگشت و اگر گنجشك بود، چند لحظه به آنخيره ميشد و سعي ميكرد، چشمهاي عسلي رنگاش را مجسم كند. بعدعكس گنجشك را ميديد كه توي چشمهاي قاب عكس پسر بود و روزها ولحظههاي گذشته، يادش ميآمد تا گنجشك پر و بال ميزد و ميرفت. اودر آسمان دنبالاش ميگشت اما پيدايش نميكرد و باز چشم ميدوختبه شكلهاي سايهوار كوچه. برميگشت و توي اتاق سرگردان راه ميرفت و آخر دست ميگذاشتروي دستگيرة در هال كه پيرزن از توي آشپزخانه ميگفت: «كلة سحر كجا ميري مرد؟» پيرمرد هولزده دستگيره را رها ميكرد و ميگفت: «از راهپله صدا مياد.» پيرزن دست ميگذاشت روي پيشخوان و آهسته آهسته ميآمد كنجهال و سجادهاش را رو به قبله، كنار نصف چهرة گلدوزي شده پسر پهنميكرد و مينشست جلو سجاده و زيرچشمي به پيرمرد نگاه ميكرد وميگفت: «چه كار داري به صداي راه پله؟» پيرمرد به چارقد سفيد پيرزن خيره ميشد و ياد كفن و تابوت و نمازميت ميافتاد و سنگ را ميديد كه پسر رويش نشسته بود و يك كوزةآب را ميپاشيد دور تخته سنگ. شانههاي پسر از قهقهه ميلرزيد كهپيرمرد هم قهقهه ميزد تا شانههاش به لرزه ميافتاد و چشمهاش پر ازاشك ميشد. بعد ضجة پيرزن از دوردست ميآمد و ميافتاد روي سنگگور و پسر با دست گوشهاش را ميگرفت. ضجه نزديك ميشد و پيرزن،چادر سفيد بر سر ميآمد كنار سنگ و پسر مينشست. پسر دستميگذاشت زير تختهسنگ و آن را بلند ميكرد و خودش ميرفت زير تختهسنگ دراز ميكشيد. پيرمرد تكيه به تنة درختي ميايستاد و ميديد كهضجه قطع شده و پسر هم زير سنگ خوابيده است و پيرزن در سكوتنشسته و فقط سرش را تكان ميدهد. پيرزن انگشت ميگذاشت پايسنگ و چيزي در گوش پسر زمزمه ميكرد. بعد رو ميكرد به پيرمرد كه درحالت خنده و گريه اشك ميريخت و شانههاش ميلرزيد و ميگفت: «خنده چيه مرد؟» پيرمرد اشك خندههاي چشمهاش را با كف دست پاك ميكرد ودست لرزان پيرزن را ميگرفت و از گورستان بيرون ميآمد. در راه، ياد آن روزي ميافتاد كه كاردي به شكم پسر زده بودند و شكمشكافته شده بود و رودهها بيرون ريخته بود. او پسر را كول گرفته بود وعرقريزان تا درگاه بيمارستان كشانده بود. وقتي پسر روي كولاش بود،احساس ميكرد، تن خودش با تن پسر آميخته شده است و او دارد بخشياز جسم خودش را حمل ميكند. سنگيني جسم را احساس نكرده بود وفقط آفتاب داغ را ديده بود كه دورش حلقه زده بود و نور گرم موج موجميلغزيد روي سينه و صورتش. بعد ياد آن شب سرد زمستاني افتاده بودكه آسمان پر از ستاره بود كه پسر متولد شده بود. فكر ميكرد، حالا پسر دركشمكش عرصة پهلواني، شكماش دريده شده و الان در حالتشيرخوارهگي توي گهواره افتاده است. فكر ميكرد، بالاخره همه چيزآخرش ميشكند و ميآيد سر جاي اولاش كه بستر شيرخوارهگي است.آن روز، باد گرم را ديده بود كه سوار رنگ زرد آفتاب بود و مثل تيغ ميزد بهصورتش. دستهاي پسر به پيراهن خيس عرق او چسبيده بود و او بويعرق تن پسر و خودش را تندتند نفس ميكشيد. پشت درگاه اتاق عملنشسته بود كه دكتر جراح بيرون آمد و گفت: «تموم كرده پدر.» به پيرمرد گفته بودند كه پسر از ميان جماعت توي دانشگاه بيرونآمده بود كه چند نفر به او هجوم آوردهاند. وقتي او افتاد، ما ديديم كهشكماش شكافته است و كارد توي شكم نشسته. دوست پسر به پيرمردگفته بود كه من از پشت ميلهها ديدم كه او را چشم بسته به سينة ديوارگذاشتهاند. ديدم كه چهار نفر مسلسل بدست، مقابلاش ايستادهاند. تنمچالهشدهاش پاي ديوار افتاده بود. من از لاي ميلهها ديدم. پيرمرد ياد تابوتي افتاد كه بر دوش گرفته بود. تابوتي بيوزن كه انگارجنازهاي توش نخوابيده بود. پيرمرد تابوت را تنهايي بر دوش گرفته بود ونگذاشته بود كسي ديگر بيايد زير تابوت. وقتي تابوت را جلو گور گذاشت،رو به جماعت كرد كه دور گور ايستاده بودند و گفت: «اين تابوتو ببرين غسالخونه.» چند نفر به او گفته بودند كه توي تابوت، فقط چند تكه استخوان ويك پلاك اسم و فاميل پسر هست. پيرمرد قبول نكرده بود و اصرار ميكردكه جنازه حتماً بايد برود غسالخانه. بعد بيل را از گوركن گرفته بود و نشستهبود روي كُپة خاك لب گور و نگذاشته بود استخوانها و پلاك را دفنكنند. جوانكي آمده بود و پيرمرد را در آغوش گرفته و بوسيده بود و گفتهبود، پسرت، پشت يك خاكريز، كنار من بود. تانكهاي عراقي آن طرفخاكريز بودند. يك خمپاره افتاد روي سينة او. استخوان و پلاك را منپيدا كردم. پيرمرد گفت: «پرت و پلا نگو. جنازه بايد بره غسالخونه غسل بشه.» پيرمرد از غروب تا سپيدهدم روز بعد، روي كُپة خاك لب گورنشست تا پلكهاي چشماش سنگين شدند. او روي خاك دراز كشيد وخوابيد. وقتي چشم گشود، غروب شده بود و گور را از خاك پر كرده بودند وتابوت نبود و صداي جيكجيك گنجشكي در هوا طنين داشت. گنجشكروي بلندترين شاخة درختچهاي نشسته بود كه بالا سر يك سنگ گورايستاده بود. پيرمرد تا چند روز در خواب و بيداري خيال ميكرد كه آندرختچه و گنجشك دارند به او نگا ميكنند و صداي جيكجيك، دايم درگوشهاش ميپيچد. هوا گرگ و ميش بود كه پيرمرد صداي شُرشُر فوارة آب وجيكجيك گنجشك و صداي پا شنيد و از بستر بلند شد. رفت لب پنجرهو يك شكل سايهوار ديد كه در كوچه راه ميرفت. پيرمرد برگشت و در هالرا آهسته گشود كه پيرزن بيدار نشود و نگويد: «كلة سحر كجا؟» از راهپلهپايين رفت و وارد كوچه شد و پسر را ديد كه زير درخت چنار كنار جوايستاده و دارد به او نگاه ميكند. پيرمرد جلو رفت و آغوش گشود و تنة درخت چنار را بغل گرفت وبوسيد. از تنة درخت فاصله گرفت و برگشت طرف درگاه. در آستانةورودي خانه، شكل سايهوار را ديد كه از راهپله بالا ميرفت. پيرزن تويدرگاه هال ايستاده بود كه گفت: «كجا بودي مرد؟» پيرمرد به درون هال چشم گرداند و گفت: «يكي اومد تو.» پيرزن به چشمهاي پيرمرد خيره شد و گفت: «تو، زنگ زدي!» پيرمرد گفت: «نه.» و وارد هال شد و به اتاق خواب نگاه كرد كه بسترخالي بود. به قاب عكس خيره شد و عكس گنجشك را در چشمها ديد وصداي فوارة آب و جيكجيك شنيد. رفت مقابل پنجره ايستاد و بهتنة درخت چنار چشم دوخت. نقش آن تابوت و استخوان و پلاك را ديدو ياد حرفهاي دوست پسر افتاد كه گفته بود، من از لاي ميلهها ديدم. اوچشمبسته، به سينة ديوار تكيه داده بود. جنازة مچاله شدهاش پايديوار افتاده بود. ياد حرفهاي جوانك افتاد كه گفته بود، ما پشت يكخاكريز بوديم. يك خمپاره افتاد روي سينة پسرت. پيرمرد برگشت طرف ديوار و قاب عكس پسر را نديد. پيرزن جلوسجاده نشسته بود و چادر سفيد سرش بود و قاب عكس بالاي مهر بهديوار تكيه داده بود. چهرة توي عكس حالت پنج سالگي بود و نازبالشپسر كنار قاب بود و گلدوزي چهرة پسر تماماً دوخته شده بود. صدايفوارة آب و جيكجيك بلند شد كه پيرمرد چشم گشود و بلند شد و رويبستر نشست. رو به پيرزن گفت: «داري به عكس سجده ميكني؟» پيرزن زير لب گفت: «چي؟»
«تابستان 82» نسخه قابل چاپشناسه : PS0207تاريخ ارسال : شنبه 23 مهر 1384 |