| نفتي صادق چوبک عذرا همانطور كه گوشههاي چادرنماز چيت گل اشرفيش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّة گلي را با اطمينان و دل قرص به ضريح امامزاده بست. بعد سرش را بالا كرد و چشمان درشتش را به قنديلهاي پر از گرد و خاك سقف مقبره دوخت و با تمنا و شوروشوق فراوان زير لب زمزمه كرد: - اي آقا! اي پسر موسي بن جعفر، مراد منو بده. پيش سر و همسر بيشتر از اين خجالتم نده. يه كاري كن آقا كه من سر و سرانجومي بگيرم و يه خونه زندگي بهم بزنم. يه شوور سربهراهي نصيبم كن كه منو از خونه بابام ببره؛ هر جا كه دلش ميخواد ببره. من ديگه بهغير از اين هيچي از شما نميخوام. .همين يه شوور و بس. مگه از دستگاه خداييت كم ميشه مگه من چمه؟ چهطور به دختر عزيزخان كه يه سالك به اون گندگي، رو دماغشو خورده، شوور به اون خوبي دادي؟ اي آقاقربونت برم. با خداي خودم عهد ميكنم كه اگر به مرادم برسم يه گوسبند پرواري نذرت كنم. به غير از عذرا يك قاري كور هم در آنجا بود كه توي رواق نشسته بود و چپق ميكشيد و گاهي هم يك آيه قرآن از حفظ ميخواند و صداي مرده و كش دارش توي فضاي مقبره ميپيچيد .عذرا ضريح چوبي قهوه اي را كه هزاران دخيل رنگ وارنگ ديگر به آن بسته شده بود، قرص و قايم چسبيده بود و نفس نفس ميزد. اشك دور پلكهاي چشمش جمع شده بود .يك آرزوي دردناك و يك بيچارگي مزمن آميخته با شرمساري، ته دلش عقده شده بود. چند بار چشمانش را باز كرد و بست. بعد پيشانيش را به ضريح چسبانيد و رك و مات به لالهها ورحلهاي روي قبر نگاه كرد .روي قبر، يك روپوش ماهوت سبز بيدخوردهاي كه پر از گردوخاك بود، كشيده بودند. لالهها و رحلها جلوي اشك چشمان عذرا ميلرزيد. ظاهراً چيزهاي روي قبر او را مشغول داشته بود. قبر، بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود كه هيكل بلند مردانه اي زيرش خوابيده. عذرا اين طور فكر ميكرد. سراپاي قبر را با تعجب و كنجكاوي ورانداز كرد و پيش خودش خيال كرد: - قربونش برم چه قد رشيدي داشته! اما از اينكه از يك مرد، شوهر خواسته بود خجالت كشيد و صورتش گل انداخت. با شتاب و چابكي از سرجاش بلند شد. چند ماچ چسبان صدادار، خيلي شهواني و از روي دل پري به ضريح كرد؛ آنوقت بي آن كه دستهايش را از محجر بردارد، دو بار دور قبر طواف كرد و باز سرجاي اولش نشست. در اينجا دوباره گره اي را كه بسته بود، با ملايمت كشيد و آن را آهسته نوازش كرد. اما وقتي كه ديد يك دخيل زمخت دبيت سربي رنگ كه قبلاً در آنجا بسته بودند، روي دخيلي كه خودش بسته بود افتاده، خلقش تنگ شد و با غيظ گره شله را از زير دخيل بيت سربي بيرون كشيد. چند بار آن را نوازش كرد. مثل باغباني كه بدون انتظار، گل اصيلي را در ميان انبوهي از علف خودرو يافته باشد، آن را از ميان دخيلهاي ديگر مشخص و نمايان ساخت. اما ناگهان يكه خورد و به نظرش رسيد كه شايد آن را هم مردي براي سفيد بختي بسته باشد. پيش خودش خيال كرد: - گاسم يه مردي كه زن ميخواسه اينو بسته باشه؛ قسمتو كي ميدونه؟ حالا من اينو اين جوري عقبش زدم، بل كه اومد نيومد داشته باشه. با شور شهوتناكي به دخيل دبيت سربي رنگ كه خشن ومردانه كنار گره شله گلي خودش بسته شده بود، خيره شد. از ديدن آن دلش تو ريخت و حس كرد كه محبت سرشاري از آن دخيل در دلش پيدا شده. گره دبيت برايش مظهر يك مرد قويو دلخواه شده بود و به قدر يك شوهر آن را دوست ميداشت. از رفتار خشني كه با آن كرده بود، پشيمان شد. دخيل سربي رنگ در نظرش به شكل مردي در آمده بود كه دستش رابه طرف او دراز كرده بود و ميخواست او را در بغل بگيرد. دلش فشرده شد. دزدكي نگاهي به اين طرفوآن طرف كرد. بعد آهسته لبهايش را روي دخيل دبيت سربي رنگ چسباند وآن را با شور فراوان بوسيد. چشمانش هم بود. بوي پر زهم تخته كهنه و دبيت را با ولع بالا ميكشيد و تخته ضريح را بين انگشتان عرق كردهاش فشار ميداد. پيش نظرش مردي كه شكل صورتش درست معلوم نبود و لباس سربي رنگ به تن داشت، جلوش ورجه ورجه ميزد و ازش فرار ميكرد. چشمانش را باز كرد و به آرامي دخيل سربي را روي دخيل شله خودش گذاشت، همانطور كه اول بودند بعد با عجله از حرم بيرون رفت. در اين دنياي گلوگشاد و شلوغ، عذرا از تنهايي وحشت ميكرد. هركس به فكرخودش بود؛ و كسي نميدانست كه عذرايي هم در دنيا وجوددارد كه از وحشت تنهايي به ستوه آمده و شوهر ميخواهد. هزاران هزار مرد بودند، زن ميخواستند و اگر از دل عذراي بيچاره خبر داشتند شايد برايش سر و دست ميشكستند. ولي خوب، كسي چه ميدانست. چه بسيار زنها و مردها كه شبها به آرزوي هم بر تختخواب ميروند و از حال هم ديگر خبر ندارند. واي از آن روزي كه اين لحاف و تشكها به زبان بيايند. آنوقت است كه ديگر مردم از هم وحشت ميكنند. سراسر زندگي عذرا در انتظار ميگذشت. مثل آن بود كه هميشه منتظر بود كه يك نفر در كوچه را بزند و از او خواستگاري كند و دستش را بگيرد و با خودش ببرد. اين انتظار صبح به صبح كه از خواب بيدار ميشد، ترو تازه ميشد. اما هيچكس جز نفتي كه سالها بود به خانة آنها نفت ميداد، به آن جا رفت وآمد نداشت. تنها همين مرد بود كه همه روزه با لباس روغن چراغي و خال گوشتي روي پلك چشمش ميآمد در خانه؛ پيت خالي را از دست عذرا ميگرفت و نصفه ميكرد و ميداد و ميرفت. گاهي همانطور كه تو خانه مشغول كار بود، صداي در زدن به گوشش ميرسيد؛ و چون ميدويد و در را باز ميکرد، ميديد هيچكس نيست. آنوقت بود كه ديگر حتم ميكرد خيالات به سرش زده. هزاران شوهر خيالي براي خودش خلق ميكرد و هر يك را در جاي خود ميپسنديد. حتي از آن يكي هم كه نفتي بود و يك خال گوشتي روي پلك چشمش بود، خوشش ميآمد. اما تمام زندگي عذرا يك طرف و مسافرتش به قم يك طرف. خاطره اين سفر، بستگي شيريني با زندگي او داشت. در همين مسافرت بود كه براي اولين بار در عمرش، دست خشن و مردانه شوفر اتوبوس زير بغل او را نزديك پستانش گرفت و سوارش كرد. آن شب را هيچوقت از ياد نميبرد و هميشه دقايق آن را به خاطر ميآورد و از آن لذت ميبرد. لذتي جنونآميز و شهواني. شب تاريك و گرميبود كه پايين كوشك نصرت پنچركردند. تمام مسافرين پياده شدند. عذرا هم پياده شد. بوي رطوبت آميخته با مرداري از طرف درياچه بلند بود. ستارهها، مثل آنكه ماه را كشته و چالش كرده بودند، تو آسمان سياه سوسو ميزدند. شاگرد شوفر بنزين ميريخت. خود شوفر هم بغل پله اتوبوس ايستاده بود و به زنها كمك ميكرد سوار شوند چون كه ركاب اتوبوس زيادي بالا بود. وقتي كه دستهاي پر قوت و زمخت شوفر، بيخ بازوي عذرا را نزديك پستانش گرفت، بوي تند بنزين زد به دماغ عذرا و لذت هرگزنديدهاي در خودش حس كرد. دلش تندتند زد و نميدانست چكار بكند. تا وقتي كه رفت ته اتوبوس روي صندلي نشست، هنوز گيج و منگ بود. مثل اينكه خواب شيرين نيمه تماميديده باشد، با ولع و گيجي پي باقيش ميگشت. چند بار عضلات گلويش براي قورت دادن آب دهنش به حركت آمد، اما دهن و گلويش خشك شده بود و بيآنكه خودش بداند هنوز بازوي راستش را به پهلو زور ميداد و ميكوشيد از فراري شدن لذتي كه داشت، جلوگيري كند. بوي بنزين هم منگش كرده بود. مدتها بعد از آن در خواب و بيداري دست راستش را به پهلوي خود فشار ميداد و خوشش ميآمد. بوي زهم دبيت سربي و بوي تند بنزين به دماغش ميرسيد و كيف ميكرد. حالا خيلي وقت بود كه عذرا، كف باغچهي حياط خودشان زير درخت انار نشسته بود و به اناركهاي فسقلي گرد گرفته آن نگاه ميكرد و باز هم به فكر شوهر بود. ناگهان صداي نفتي از پشت در بلند شد كه فرياد ميكرد: - نفتي! هاي نفت! عذرا با دستپاچگي از جايش بلند شد، ولي همان دم ايستاد و دستش را گذاشت روي تنه كج و كوله درخت انار و در رفتن دو دل ماند. پيش خودش فكر كرد: - بالاي سياهي كه رنگي نيس. هر چي باداباد. گاسم كه زن بخواد. گناه كه نيس؛ نشوم نيس. گاس اونم مثه من پي كي بگرده. دم در كه رسيد، پيت خالي را به طرف نفتي دراز كرد. اين دفعه دستهاي سبزهاش را بيشتر از هميشه از زير چادر نماز چيت گل اشرفيش بيرون انداخت و النگوهاي شيشهاش را زير چشم نفتي نگاه داشت. نفتي با اخم هميشگياش پيت خالي را از دست او گرفت و مشغول نفت ريختن شد. اين دفعه هم بوي تند بنزين زد به دماغ عذرا و دلش تپ تپ كرد. - عمو نفتي، شما بنزين نميرفوشين؟ - بنزين برا چي ميخواسين؟ مبادا خانم يه وخ بنزين بريزين تو چراغ كه گُر ميگيرهها! - خودم ميدونم كه گُر ميگيره... اما خوب واسيه چيزاي ... ديگه. - واسه چي مثلاً؟ - واسيه تو ماشين. راسي شوما زن ندارين؟ - سهتا. - بچه چهطور؟ - نه، اجاقم كوره. - تا چارتا كه حلاله. گاسم بعد پيدا بشه. خدا رو چي ديدي... آدم خوب نيس بيعقبه بميره. - نه قربون، همين شم كه ميبيني زياديه. كي حال داره؟ مگه ما واسيه باباننمون چي كار كرديم كه اولادامون واسيه ما بكنن؟ عذرا هنوز دم در ايستاده بود و خيره به چكههاي نفت كه روي زمين پهن شده بود، زل زل نگاه ميكرد. يك پيازفروش، خرش را برابر او نگه داشت و با صداي گرفتهاي گفت: - خانوم دو ري پياز خوب انباري داريم، نميخواين؟ پيازش خيلي خبه. مال اصباهونه. از دور صداي آشناي نفتي به گوش ميرسيد: - نفتي! هاي نفت!
ازکتاب: خيمهشببازي نسخه قابل چاپشناسه : PS1847تاريخ ارسال : سه شنبه 25 دی 1386 |