| کابوس فروغ فرخزاد وقتي پرويز کوچولو نصف شب از خواب بيدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهمۀ دريا که در دور دست بر ميخاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ ميکرد صداي ديگري به گوش نميرسيد. در اولين لحظه حس کرد توي رختخواب خودش نيست. با دقت و کنجکاوي اطراف را نگريست و آنوقت ياد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب ميگفت: - خدا کند به موقع برسيم کنار دريا تابستانها خيلي شلوغه، ممکنه اتاق گيرمون نياد. آنوقت مژگانش را چند بار به هم زد و با احتياط در بستر جنبيد. حالا ديگر چشمهايش به تاريکي عادت کرده بود و همه خطوط درها، ديوارها و پردهها را تشخيص ميداد. کمي دورتر از او در طرف چپش کسي خوابيده بود. صورتش را جلو برد و با دقت نگاه کرد: آه، اين خواهر کوچکش بود. دستش را دراز کرد تا بيدارش کند و با او از دريا و آفتاب و گوشماهيهايي که فردا در ساحل جمع خواهند کرد حرف بزند اما بلافاصله منصرف شد، دلش نيامد خواب آرام او را بههم بزند. آهسته و مانند مار خزيد و به جاي خودش برگشت و اينبار سوي ديگر اتاق را نگريست. در طرف راست، روي يک تخت کوچک يکنفري پدر و مادرش پهلوي هم دراز کشيده و خوابيده بودند. او با خودش گفت: - نميدانم امشب چه خبر شده که مامان اجازه داده توي اتاق خودش بخوابيم؟ و آنوقت مثل آدمي که ميخواهد خودش را ازدست فکر مزاحمي نجات بدهد شروع کرد به شمردن انگشتان دستش: ...يک...دو...سه...چهار... به ديوار روبرو يک تابلو کوبيده بودند. صورت مردي بود با ريشهاي دراز ويک عباي بلند. در تاريکي نميتوانست تابلو را بهخوبي ببيند اما همان خوط بيرنگ و محو از صورت مرد، او را به ياد معرکهگيري انداخت که در يکي از قهوهخاههاي ميان راه ديده بود. دستهايش را آورد پايين و در ظلمت انديشيد: - چه آدم عجيبي بود، بايد خيلي بد جنس باشد، توي چمدانش همهجور اسباب چشمبندي داشت. بعد قيافۀ دايهجانش در نظرش مجسم شد که زمستانها پشت کرسي مينشست و براي او قصههاي اسرارآميز ميگفت. بار ديگر با خودش فکر کرد: - حتماًاون مردي که دايهجان ميگفت ورد ميخونه به آدم فوت ميکنه و آدم يک شکل ديگهاي ميشه همينه که توي راه ديديم. تهرون که رفتيم براش تعريف ميکنم. اما چه شکل عجيب و غريبي داشت. حتماً او با جن و پريها و از ما بهترون سر و کار داره وگرنه همينطوري که نميشه. کلمۀ«جن» با طنين هراسانگيزي در مغزش پيچيد. حس کرد که حلقههاي چشمش دارد گشاد ميشود. با وحشت در تاريکي نگاه کرد و به نظرش رسيد که از گوشۀ اتاق موجودات کوتاهقدي، به همان شکل که دايه خانم وصف کرده بود، دارند به طرفش پيش ميآيند. دايهخانم هميشه ميگفت: - يک بسمالله بگو راحت ميشي. و آنوقت در حاليکه با پنجههاي لرزان، آهسته پتو را روي صورتش ميکشيد، چند بار زير لب تکرار ميکرد: - بسمالله- بسمالله- بسمالله... همهمۀ دريا، آواز رهگذر سر گشتهاي در سياهي اوج ميگرفت و از پنجرههاي اتاق به درون نفوذ ميکرد. از سوراخ کوچکي که در پتو ايجاد کرده بود يک چشمش را بيرون گذاشت و آسمان را، که در دوردست مانند شيشۀ شفافي به نظر ميرسيد، نگاه کرد. ستارهها درخشان و تازه بودند و او در حاليکه با احتياط اطرافش و مخصوصاً گوشۀ اتاق را مي پاييد، انديشيد: - چقدر شبيه اين ده شاهيها هستند که بابا بعضي وقتا ميده توي قلکم بندازم و من اونارو روي فرش ميکشم تا برق بيفته. آنوقت شروع کرد به نامگذاري و شمردن ستارهها، به صدمي که رسيد ناگهان ايستاد و گوشهايش را تيز کرد. از آنطرف اتاق، آنجا که پدر و مادرش خوابيده بودند، زمزمۀ خفيفي برميخاست. مثل اين بود که يکنفر داشت خفه ميشد: صداي نفس نفسهاي تند و گرفته. - يعني چه؟ روي بازوي راستش غلتيد و باز از همان سوراخ، گوشۀ اتاق را نگاه کرد. آه آنجا،روي تخت پدر و مادرش يک جنبش خفيف و صداي نفسها، انديشيد: - حتماً مامان يا بابا يک کدام دارن خواب ديو ميبينند، خوبه بلند بشم صداشون کنم. اما صداي نالههاي خاموشي که بعد از نفسهاي تند و گرفته ازآن سوي به گوش رسيد او را بر جايش ميخکوب کرد. مثل اينکه با هم حرف ميزدند، دست بابا را ديد که از زير ملافه بيرون آمد، در فضا دوري زد و آن وقت به طرف گردن و شانههاي مادرش پيش رفت و به نظرش رسيد که مادرش دارد التماس ميکند، مادرش دارد پدرش رااز کاري منع ميکند. پتو را با اضطراب به يکسو زد، حالا تمام صورت و شانههايش از پتو بيرون بود. دهانش را باز کرد تا مادرش را صدا کند اما همچنان ساکت و خاموش به جاي ماند. هنوز موضوع برايش گنگ ونا مفهوم بود. بالاخره به خودش جرأت داد وبا صداي خفهاي گفت: -مامان...مامان... -مامان...مامان.. اما آنها نشنيدند، صدايش را نشنيدند. - شبهاي پيش که من مامان روصدا ميکردم زود جواب ميداد، تازه توي يک اتاق ديگر بود، امشب چطور شده؟ چرا صداي منو نميشنوه؟ ظلمت روي صورتش پخش شده بود و در تاريکي چشمهايش با ترس و اضطراب ميدرخشيد. بلند شد و سر کشيد و در يک لحظه احساس کرد که نگاه مادرش با نگاه او تلاقي کرد و بياختيار، بيآنکه بداند چرا، شرمگين شد. خودش را دومرتبه روي بستر انداخت وازفرط عصبانيت مشتهاي کوچکش را گره کرد و به پهلوهايش کوفت. آنوقت صداي پچپچ آهستهاي به گوش رسيد. يک لحظه سکوت، آه يک نفر به طرف او ميآمد. نفسش را در سينه پنهان کرد و گوش داد: پدرش بود با يک ملحفۀ سفيد که به خودش پيچيده بود. پلکهايش را با عجله به هم فشرد و در تاريکي انديشيد: -چه بد! بابام يادش رفته امشب پيژامه بپوشد. اما در آن لحظه با يک حس نامعلومي تشخيص داد که بايد خودش را به خواب بزند، پدرش به يک قدمي او رسيده بود. ايستاد و بروي صورت او خم شد و مدتي در تاريکي او را نگريست: - پرويز، پرويز... اما او کوچکترين حرکتي نکرد. مانند موجودي که به خواب عميقي فرو فته باشد با ملايمت نفس ميکشيد. پدرش برخاست و از او دور شد و پرويز شنيد که به مادرش ميگفت: - نه، خيال ميکني طفلک خواب خوابه. وقتي آنها دوباره روي تخت کنار هم دراز کشيدند، پرويز هم از سوراخ پتو دوباره مشغول ديدهباني شد. اينبار صدا شديدتر و روشنتر از لحظۀ قبل بود و صداي نالۀ مادر بار ديگر برخاست. او با تعجب به خودش گفت: - مگه مامان چه کرده...؟ اصلاً چرا مامان داد نميکشه؟ شايد دهنشو با دستمال بسته. نالهها مانند اين بود که به زحمت از ميان دهاني که روي آن را با دست گرفته باشند بيرون ميآمد. عرق سردي سرتا پاي او را پوشاند. دهانش خشک شده بود. ميخواست فرياد بکشد اما صدايش بيرون نيامد. با ناراحتي در ميان بسترش غلتيد و ناگهان صداي پدرش را شنيد که جملهاي را پياپي تکرار ميکرد: - صدا نکن... صدا نکن، اگه صدا کني... تنها جملهاي بود که توانسته بود از اول تا آن لحظه در ميان آن همه زمزمههاي مختلف به طور وضوح تشخيص بدهد. دندانهايش را با خشم به هم فشرد: - نميذاره، نميذاره مامان داد بکشه. سرتا پايش از ترس و وحشت مي لرزيد. يکبار دستش پيش رفت تا خواهرش را بيدار کند اما خيلي زود منصرف شد. - از دست او که کاري ساخته نيست، بلند ميشه و بدتر گريه راه مياندازه آنوقت هيچ کار ديگهاي نميشه کرد. بابا همۀ ماها را با هم ميکشه. فکر کرد: - بايد يک طوري خودمو به پنجره برسونم، از اونجا بپرم پايين مردمو خبر کنم که دارن مامانمو ميکشن. و با بيچارگي زير لب تکرار کرد: - دارن مامانمو ميکشن. حالا ديگر ميترسيد به آن سوي اتاق نگاه کند يکمرتبه ياد کتابي افتاد که سال گذشته دايه خانم برايش خوانده بود. روي کتاب عکس يک مردي بود که ريش و سبيلهاي درازي داشت و روي سينۀ يک ديو نشسته بود، با يک دستش شاخ ديو را نگه داشته بود و با دست ديگرش کارد بزرگي را به طرف او پيش ميآورد. وقتي به آن مرد فکر ميکرد به نظرش رسيد که بابايش خيلي شبيه آن مرد است. کوشيد تا در ذهن خودش رابطهاي را که ممکن بود بين آن مرد و پدرش وجود داشته باشد کشف کند اما عقلش به جايي نرسيد. آن وقت با خستگي زير لب زمزمه کرد: - باباجانم، تو که با مامان خوب بودي. چرا حالا ميخواهي بکشيش؟ صداي يک نالۀ ممتد و بلند شبيه به جيغ تمام اتاق را لرزاند و او با وحشت برگشت و به تخت پدر و مادرش چشم دوخت اما تخت از هرگونه جنبش و تلاشي خالي بود. نيمخيز شد و مضطربانه آنسو را به دقت نگريست و به نظرش رسيد که مادرش بيحرکت افتاده است و از گردنش يک رشتۀ باريک خون سرازير است و قطره قطره به روي فرش ميچکد و پدرش کمي آنطرفتر از فرط خستگي افتاده وازهوش رفته. فرياد خفهاي از ميان لبانش برخاست: - بالاخره مادرمو کشت، بالاخره. دهنش را به بالش فشرد. ميترسيد. فکر کرد اگر پدرش صداي گريۀ او را بشنود ممکن است بيايد و او را هم بکشد. شانههايش به سختي ميلرزيد و تمام گونههايش از اشک پر شده بود و چيزي سينهاش را چنگ ميزد. آنوقت او احساس کرد که به زودي خفه خواهد شد. وقتي اولين شعاع آفتاب از ميان پنجره به درون اتاق تابيد و ديوار روبهرو را روشن کرد او نوميد و خسته ازتخت زير آمد. فقط جلو پايش را نگاه ميکرد. پاورچين به طرف در اتاق پيش رفت. دلش نميخواست ديگر پدرش را ببيند. از او بدش ميآمد. تصميم داشت که فرار کند. در مقابل در ناگهان کسي او را صدا کرد: - پرويز، پرويز. سراپايش لرزيد. اين صداي مادرش بود. برگشت و بهتزده او را نگاه کرد. نه، او مادرش بود. اشتباه نميکرد. دستش که دستگيره دررا چسبيده بود سست شد و به پهلوهايش آويخت. مدتي خيره خيره به چشمان مادرش، که مانند دوتا الماس سياه در ميان صورتش ميدرخشيد، نگاه کرد ولبخند سيراب و راضي او را ديد که به روي لبانش ميرقصيد. آنوقت سرش را به ديوار تکيه داد و از فرط خوشحالي گريست و به نظرش رسيد که سراسرشب گذشته را با کابوس وحشتناکي دست به گريبان بوده است.
برگرفته از کتاب: شناختنامۀ فروغ فرخزاد – نشر قطره گردآورنده: شهناز مرادي کوچي حروفچين: مينا محمدي نسخه قابل چاپشناسه : PS1811تاريخ ارسال : سه شنبه 11 دی 1386 |