| ترس احمد محمود صداي اولين گلوله که تو هوا ترکيد، دل خالد لرزيد. يحيي زير لب غريد و ناسزا گفت و پا را رو پدال گاز بيشتر فشرد. وانت پرکشيد. رگههاي درشت باران ساحلي، آسمان را به زمين ميدوخت. باران، وانت و اسفالت و کنارههاي جاده را که گل شده بود و انبوه نخلها را که به فاصلة چند ذرع از جاده سر تو هم فرو برده بودند، سخت ميکوبيد. پس از انفجار دومين گلوله، لبهاي خالد مرتعش شد: - يحيي نگهدار...نميشه فرار کرد. - چينهاي پيشاني پهن يحيي تو هم رفت و ابروهاش بالا جست: - تو احمقي. - آخه... - نميدوني زندون يعني چي؟ - از مردن که بهتره - نيس. خالد جا به جا شد و صداش رنگ تضرع گرفت: - ماشين اونا دوجه. - باشه. - هش سيلندره. - ساکت. آب باران رو اسفالت راه افتاده بود. باد هو ميکشيد و آب را رو اسفالت ميرقصاند. قطرههاي درشت باران، رو شيشة جلو وانت، لرزان به بالا کشيده ميشد. يحيي رو فرمان قوز کرده بود و پدال گاز را تا تخته فشرده بود. خالد کبريت کشيد که سيگاري بگيراند. دستش ميلرزيد. کبريت خاموش شد. باز کبريت کشيد. باد تو ميزد، سرش را پايين گرفت. سيگار روشن شد. دودش رابلعيد و پر صدا بيرون داد. وانت تا بالاي شيشة عقب، پر بود کاغذ سيگار، سيگار خارجي و جوهر. خالد رو تشک اتومبيل سرخورد و خودش را پايين کشيد و چشمها را رو هم گذاشت. صداي يکنواخت لاستيکها تو گوشش بود. از صداي سومين گلوله خالد پريد و خودش را بالا کشيد. دوج هشت سيلندر تو آيينه پيدا بود. به نظر ميرسيد که سينهاش از زمين کنده شده است. پوزة پهن دوج به پوزة کوسهاي ميماند که خشمگين به شکار حمله آورده باشد. خالد به نيمرخ يحيي نگريست. چشمان يحيي ريز شده بود و لبانش به سنگيني سرب رو هم بود: - يحيي... - هوم. - اگه لاستيکها رو بزنن؟ - هر کيلومتر يه معلق. - صد و چل معلق. - با هم ميميريم. - ولي. يحيي خونسرد و سنگين گفت: - گفتم ساکت. خالد زير لب حرف زد. انگار با خودش بود. صداش لرزه داشت: - تو زندون آدم ميتونه اميد... يحيي پرخاش کرد: - اين اميد به درد سگ ميخوره. همراه صداي چهارمين گلوله صداي خالد ترکيد: - نگهدار يحيي...اونا ميتونن لاستيکا رو... دندانهاي يحيي رو هم رفت و غريد: - گفتم خفه شو. - آخه چطور ميتونيم... - روز اول بايد اين حسابا رو ميکردي. - حالا دير نشده. - شده. چند لحظه سکوت بود و صداي لاستيکها و تصوير دوج که هر لحظه تو آيينه بزرگتر ميشد. يحيي گفت: - يه سيگار آتيش کن بده به من. يحيي سيگار را گذاشت گوشة لب. نگاه تيزش به اسفالت بود که زير تنة وانت بلعيده ميشد. خالد بيقرار بود. باز به حرف آمد: - دارن نزديک ميشن. - اگه ميتونسن شده بود...لاستيکارم زده بودن...اينا به ما رحم نميکنن...فقط به حق کشف خودشون فکر ميکنن... خالد دستها را تکان داد: - نه يحيي...نه! اينطور نيس... عرق از بن موي خالد جوشيدن آغاز کرد. دود سيگار را بلعيد و سرفهاش گرفت. يحيي با گوشة چشم به خالد نگاه کرد و گفت: - تو که اينقدر خوش باور نبودي. صداي خالد رگدار شده بود: - آخه اينام آدمن. لحن يحيي به طنز گراييد: - ميدونم آدمن...منتها آدمايي که تا حالا خيليا رو به گلوله بستن...آدمايي که... گلولة پنجم که ترکيد، خالد با سر انگشت عرق پيشانيش را گرفت و شيشة اتومبيل را پايين کشيد. - چرا شيشه رو پايين کشيدي؟ - صداي خالد که از حلقوم خشکش برميخاست پست بود: - گرمم شده. يحيي با زهرخند گفت: - بگو کلافه شدم...بگو... - نه يحيي...کلافه نشدم...اشتباهه...بايد نگه داري. يحيي غريد: - ساکت باشي بهتره. خالد گفت: - اشتباهه. صداها اوج گرفت. - گفتم ساکت باش. - نگهدار يحيي. يحيي فرياد کشيد: - خفه شو. که دست خالد به سرعت به طرف «سويچ» رفت و همزمان با انفجار ششمين گلوله، از اتومبيل پرتش کرد بيرون. اتومبيل پرپر کرد و خاموش شد. - تف! خالد آرام گفت: - حالا مجبوري نگه داري. رگههاي خشم، صداي يحيي را لرزان کرد: - مادر قحبه!...چرا اين کارو کردي؟ - يحيي... - ...هيچ ميتونستم حساب کنم که يه آدم جعلنق مثه تو قاتل من باشه؟ - نه يحيي من قاتل تو نيستم. که ناگهان پشت دست يحيي، محکم به پوزة خالد کوبيده شد. لب خالد شکافته شد و خون رو چانهاش شيار بست. - جلو رو نيگا کن ننه سگ. چشم رو هم گذاشته بودي رسيده بوديم به شهر و از دستشون در رفته بوديم. خالد با سر آستين خون را از رو چانه پاک کرد و گفت: - ولي مهلت نميدادن...مجبور که ميشدن لاستيکا رو ميزدن. وانت سنگين شد. يحيي که بيهوده پدال گاز را ميفشرد، پا را از رو گاز برداشت و گذاشت رو پدال ترمز و در وانت را باز کرد و فرمان را رها کرد و جست زد تو آبخيز کنار جاده. وانت داشت منحرف ميشد. خالد به سرعت پشت فرمان نشست. خالد ترمز کرد. يحيي از تو آبخيز کنار جاده بيرون زد و دويد به طرف انبوه نخلها. ناگاه صداي گلولهاي که تو هوا سوت کشيد زير کتف چپش را شکافت و همراه خون از سينهاش بيرون زد. يحيي پاي يکي از نخلها به زانو نشست. به آرامي رو زمين غلتيد و خون او با آب باران در هم شد. خالد، وحشت زده خودش را به بالين يحيي رساند. باران ميباريد و ميباريد. باد، مثل هزاران گرگ گرسنه زوزه ميکشيد. برگهاي سر نيزهاي نخلها تو هم فرورفته بودند. خش خش ناهنجارشان فضا را پر کرده بود. خالد زانو زد و سر يحيي را به دامان گرفت. قطرهاي اشک خالد با آب باران به هم آميخت: - يحيي...من تو رو کشتم...فکر ميکردم که دارم به صلاح تو کار ميکنم. نگاه يحيي رنگ ميباخت. لبانش لرزيد اما چيزي نگفت. - ميفهمم يحيي...ميفهمم اصلا به درد اين کار نميخورم...از زندون که اومدم بيرون، فکرشم نميکنم. قسم ميخورم يحيي... لبان يحيي بيحرکت شد و نگاهش که رک زده بود به چهرة خالد سکته کرد.
از مجموعه زائر زير باران حروفچين: علي چنگيزي نسخه قابل چاپشناسه : PS1573تاريخ ارسال : سه شنبه 10 مهر 1386 |