خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
آواها

ولاديمير ناباكف

Nabokovبرگردان: حسن فيضي


بستن ِ پنجره لازم بود: باران به قرنيز كف پنجره مي‌خورد و پخش مي‌شد روي كف چوبي اتاق و صندلي‌هاي بازودار. با آوايي سرخوش و سليس ، خيالات سيمين بي‌انتها با شتاب از ميان باغ، از ميان شاخ و برگ‌ها، از ميان ريگ‌هاي نارنجگون مي‌گذشتند. ناودان تلق‌تلق مي‌كرد و راهش گرفته مي‌شد. تو باخ مي‌نواختي. پيانو بالِ لاك‌الكلي‌اش را گشوده بود، زير بالش چنگي خوابيده بود و چكش‌هايي از ميان رشته‌هاي چنگ، موج‌گونه در حركت بودند. قاليچه‌ي ابريشمين چين‌هاي خشن مي‌خورد مادام كه از انتهاي پيانو سر مي‌خورد و قطعه‌ي موسيقي گشوده را روي كف اتاق مي‌چكاند. گاه به گاه از ميان جنون آنيِ فوگِ باخ حلقه‌ي تو جلينگ‌جلينگ مي‌كرد روي كليد‌ها، مدام و بي‌وقفه، شكوهمندانه، رگبار ماه ژوئن شيشه‌هاي پنجره را شلاق مي‌زد. و تو، بدون بازايستادن از نواختن‌ات، و با نوسان آهسته‌ي سرت، فرياد مي‌زدي، درست همگام با ضرب‌هاي آهنگ: « باران، باران، ... من مي‌خواهم بر آن غلبه كنم...»
اما تو نمي‌توانستي.
با كنار ‌زدن صفحه‌هاي گرامافوني كه روي ميز بِمانِ تابوت‌هاي مخملين خوابيده بودند، من تماشايت مي‌كردم و به موسيقي گوش مي‌دادم، به باران. احساسي از تازگي همچون رايحه‌ي ميخك‌هاي صدپرِ نمناكِ سر‌بر‌آورده از درون من مي‌چكيد به همه جا، از قفسه‌ها، از بال پيانو، از الماس‌هاي دوك‌مانند چلچراغ.
من احساسي از سكون و آرامشي مستانه داشتم، چنان كه رابطه‌اي آهنگين مي‌ديدم ميان اوهام سيمين باران و شانه‌هاي خميده‌ي تو كه رعشه مي‌گرفتند وقتي كه انگشتانت را به درون چلچراغ موج‌دار فرو مي‌كردي. و وقتي من عميقن به درون خودم عقب مي‌نشستم تمامي دنيا اين‌گونه مي‌نمود: همگن، هم‌خوان، در قيدِ قوانين هماهنگي. من خودم، تو، ميخك‌هاي صدپر، در آن لحظه همگي هم‌آوايان عموديِ روي خط‌هاي حامل موسيقي شده بوديم، دريافتم كه همه چيز در دنيا تاثير يك به يك حرف‌هاي يكساني بودند در‌بر‌گيرنده‌ي گونه‌هاي ديگرگونه‌ي هم‌نوايي‌ها: درختان، آب، تو... همگي همبسته، همسنگ، الهي بوديد. تو بلند شدي. باران هنوز نور خورشيد را پايين مي‌آورد. چاله‌ها همچون حفره‌هايي در ريگ‌هاي تاريك مي‌نمودند، روزنه‌هايي به سوي بهشت‌هايي كه پيش از اين به زير زمين سر خورده بودند. روي يك نيمكت، درخشان همچون ظروف چينيِ دانماركي، خوشي‌هاي از‌ ياد رفته‌ات خوابيده بودند. رشته سيم‌هاي پيانو از باران مدام به قهوه‌اي برگشته بودند، و قاب‌ها به شكل هشتِ انگليسي درآمده بودند.
وقتي ما وارد كوچه‌ي باريك شديم، از آميزه‌ي سايه‌ها و رايحه‌هاي پوسيدن قارچ‌ها كمي احساس سرگيجه كردم. من تو را به درون يك باريكه‌ي نورِ اتفاقي ِ آفتاب فرا خواندم. تو زانوهاي زننده و رنگ‌پريده داشتي، و چشماني با نگاهي مبهم. وقتي سخن مي‌گفتي، مي‌خواستي هوا را با لبه‌ي دستان كوچك‌ات بشكافي با رخشش دستبندت روي مچ ِ باريك‌ات. موهايت مي‌گداختند زماني كه با هواي روشن از فروغ ِ آفتاب كه پيرامون موهايت به رعشه درآمده بود، مي‌آميختند. تو زيادي سيگار مي‌كشيدي، عصبي، و دودش را از راه حفره‌هاي بيني‌ات بيرون مي‌دادي، مادام كه خاكسترش را با تلنگري مي‌ريختي. ملك اربابي شما در پنج ورستي ِ مال ما بود. درون آن پر ‌انعكاس و باشكوه و مليح بود. عكسي از آن در مجله‌ي خوش‌نماي متروپاليتن به نمايش در‌آمده بود. مي‌شود گفت هر صبح، مي‌پريدم روي صندلي سه گوش چرمي‌ دوچرخه‌ام و با گذشتن از هر راهي صداي خشك ِ خش و خش ِ برگ‌ها را منجر مي‌شدم، از ميان ِ درختان بعد در درازاي بزرگراه، و از ميان دهكده بعد در درازاي راهي ديگر به سوي تو. تو روي نيامدن همسرت در ماه سپتامبر حساب مي‌كردي. و ما از هيچ‌چيز نمي‌ترسيديم، تو و من -- بي‌هراس از بدگويي‌هاي پيش‌خدمت تو، بي‌هراس از بدگماني‌هاي خانواده‌ي من. هريك از ما به گونه‌اي ديگر به سرنوشت اعتماد مي‌كرديم.
دوست‌داشتن ِ تو كمي بي‌صدا بود، همچنان‌كه آواي تو اين‌گونه بود. شايد يكي بگويد تو گوشه‌چشمي دوست داشتي، و هرگز سخني درباره‌ي دوست‌داشتن نمي‌گفتي. تو يكي از آن زنان ِ از روي عادت كم‌حرف بودي، به خاطر آن سكوتي كه آدمي تنداتند به آن خو مي‌گيرد. اما گاه به گاه چيزي از درونت به بيرون فوران مي‌كرد. بعدش بِخشتاين غول‌پيكرِ تو بمانِ تندر مي‌غريد وگرنه با ابهامي خيره به روبه‌رو مي‌ماند و تو برايم از حكايتي خنده‌دار مي‌گفتي كه از همسرت يا از همراهان نظامي‌اش شنيده بودي. من دستانت را به ياد مي‌آورم -- دست‌هاي كشيده، رنگ‌پريده، با آن رگه‌هاي آبي‌فام.
در آن روز سرخوش، كه باران شلاق مي‌زد و تو به گونه‌ي شگفتي‌باري خوب مي‌نواختي، سايه‌روشني از چيز محوي كه به گونه‌اي ناديدني بعد ِ هفته‌هاي نخستين ِ عشق‌مان ميان ما طلوع كرده بود به ما رو كرد. دريافتم كه تو هيچ غلبه‌اي بر من نداري، چرا كه تنها تو نبودي كه عاشق من بودي بلكه تمامي زمين عاشق‌ام بودند. آن‌گونه كه انگار روح من به حس‌گر‌هاي حساس بي‌شماري گسترش يافته بود. و من درون هرچيزي زندگي مي‌كردم، ادراكِ هم‌زمانِ آبشار نياگارا در حال غرش در ماورايِ دور اقيانوس و بارش قطرات طلايي پهن شده، چكه‌كنان و زمزمه‌كنان در باريكه راهِ كوچه، خيره شدم به پوست رخشان درخت غان و يك‌باره آن را به جاي بازوانم يافتم، به تسخيرشان درآورده بودم، شاخه‌هاي شيب دار را پوشانده با برگ‌هاي كوچكِ نمناك، و به جاي پاهايم، هزار ريشه‌ي نازك و ظريف به هم‌ تنيده درون زمين، در حال دركشيدن زمين. مي‌خواستم خودم را به درون تمام طبيعت ببرم، براي تجربه‌ي آن‌چه كه همچون يك قارچِ بِلِتوسِ قديمي مي‌نمود با پهلوي نرم زردرنگ‌اش، يا براي تجربه‌ي يك سنجاقك، يا تجربه‌ي گوي آتشين آفتاب. بسيار احساس سرخوشي مي‌كردم كه يك‌باره خنده‌ام گرفت و روي شانه و پشت گردن‌ات را بوسيدم. حتا خواسته بودم شعري را بلند از خاطرم برايت بخوانم، اما تو از شعر بيزار بودي.
تو با لبخنده‌اي باريك خنديدي و گفتي: « اين بعد از باران خوب است.» سپس لحظه‌اي فكر كردي و افزودي: «مي‌داني، من درست به ياد مي‌آورم -- من امروز به صرف چاي دعوت شده بودم در... اسمش چي بود... پال پاليچ . واقعن ملال‌آور بود. اما تو كه مي‌داني من بايد بروم.»
پال پاليچ از آشناهاي قديمي من بود. ما با هم در حال ماهيگري بوديم كه يك‌باره او با صداي زيرِ غژغژ‌كننده‌اي اين‌طور شروع كرد: « زنگ‌هاي غروب ». من خيلي به او مشتاق بودم. قطره‌اي گداخته از روي برگي درست توي لب‌هايم فرو افتاد. من ميل دارم همراهي‌ات كنم...
تو شانه بالا انداختي، آن‌جا ما تا مرز ديوانگي خسته و درگير ملال خواهيم بود. اين ترسناك است. به مچ دستت خيره شدي و آه كشيدي. زمان رفتن فرا رسيده، من بايد كفش‌هايم را عوض مي‌كردم. در تخت خواب محو و مه‌آلودت، اشعه‌ي خورسيد رخنه‌كنان به چشمان كور‌هاي ونيزي، دو نردبامِ طلايي روي كف اتاق شكل داده بود. تو با آن آواي بي‌صدايت چيزي گفتي. آن برِ پنجره، درختان نفس مي‌كشيدند و با صداي خش و خشي خشنود، نم‌نمِ باران را مي‌چكاندند. و من، در حال خنده به آن خش‌خش، با خونسردي و بي‌اشتياق در آغوش گرفتم‌ات.
جريان از اين قرار بود. گردش‌گاه شما، چمن‌زار شما، در يك سوي رودخانه بود و در سوي ديگر دهكده قرار داشت. بزرگراه در بعضي جاها شيار‌هاي عميقي برداشته بود. مرداب، بنفشه زار ِشادابي بود، و در شكاف ميان بنفشه‌ها، آبي، شبيه‌ِ شيرقهوه‌ي حباب‌دار نمايان بود. سايه‌هاي كجكيِ كنده‌هاي سياه‌سوخته‌ي درختان، با صراحت خاصي گسترده بودند. ما از توي سايه در امتدادِ يك مسير لگدمال‌شده قدم‌زنان مي‌رفتيم، از كنار يك خوار و بار فروشي گذشتيم، از كنار يك مهمان‌خانه با يك تابلويِ زمردي، از كنار حيات‌هاي آفتاب‌گير كه رايحه‌ي كودهاي كشاورزي و بوي يونجه‌ي تازه از خود ساتع مي‌كردند.
ساختمان مدرسه نو بود، ساخته شده از سنگ، با افراهايي كه دورتادورش را گرفته بود. در آستانه‌ي مدرسه گوساله‌هاي سپيد زني روستايي سوسو مي‌كردند مادام كه او داشت پارچه‌ي ژنده‌اي را درون يك سطل مي‌چلاند.
تو پرسيدي « پال پاليچ هست ؟» زن با صورت كك‌مكي و موهاي روبان‌بسته، با چشمان نيمه‌بازش رو به آفتاب جواب داد: « اوناها، اوناها.» سطل تلق‌تلق مي‌كرد وقتي كه زن آن را با پاشنه‌هايش هل مي‌داد. « بياييد تو خانم. آن‌ها بايد در كارگاه باشند.»
ما با تلق و تلوق كفش‌‌هايمان در امتداد تالار ورودي ِ تاريكي روانه شديم، بعد روانه يك كلاس باز و فراخ شديم. در حال رد‌شدن چشمم به يك نقشه‌ي لاجوردي افتاد، و با خودم فكر كردم، همين است كه تمام روسيه آفتاب‌گير و فريبنده است... در يك گوشه، تكه‌هاي گچِ لگدمال‌شده چشمك مي‌زدند. كمي دورتر، در كارگاهِ كوچك، بوي لذت‌بار سريشمِ نجاري و خاك‌اره‌ي كاج هوا را آكنده بود. ساق چپ‌اش، بي‌پوشش، پف‌كرده و خيس عرق، پهن بود. پال پاليچ از سر شوق با تخته‌سفيدِ فرسوده ور‌مي‌رفت. سر‌ ِ بي‌مو و نمناكش در اشعه‌ي غبارآلودي از نور آفتاب عقب و جلو مي‌رفت. در كف كارگاه زيرِ ميزِ كار، تراشه‌هاي چوب بمانِ موهاي نرم و نازك پيچ مي‌خوردند.
با صداي بلند گفتم: «پال پاليچ شما مهمان داريد.»
يكه خورد، دستپاچه شد، يك ماچ مودبانه ارزاني دست تو كه با ژستي آشنا و با بي‌ميلي پيش آورده بودي كرد، و هم‌چون هميشه، انگشتان نمورش را توي دستم چپاند و تكاني به آن داد. انگار كه چهره‌اش را با گل رس ِروغني سرشته بودند، با خمودگي‌ها و چين و چروك‌هاي غير منتظره.
با خنده‌اي گناه‌كارانه گفت: «مي‌بخشيد، من لباس به تنم نيست، مي‌دانيد كه.» و چنگ انداخت به تكه‌اي از آستين‌هاي پيراهني كه هم‌چون استوانه‌هايي پهلو به پهلوي هم روي قرنيز كف پنجره ايستاده بودند و با شتاب آن‌ها را پا كرد. با برقابرق‌ِ دستبندت پرسيدي: « روي چي كار مي‌كنيد؟» پال پاليچ توي ژاكت‌اش با حركتي فراگير كشمكش مي‌كرد. «هيچ چي، فقط از سر بيكاري.» تند و دستپاچه حرف مي‌زد و كمي روي صامت‌هاي لبي لكنت داشت. شبيه يك قفسه‌ي كوچك بود. « هنوز تمام نشده. هنوز بايد بهش سمباده و لاك‌الك بزنم. اما يك نگاهي بهش بكنيد. من صداش مي‌كنم چابك ... » با كف دستان به هم چسبانده‌اش با حركتي شبيه حركت نخ‌ريسي يك هلي‌كوپتر مينياتوري چوبي را به پرواز درآورد كه با صداي وزوزي در اوجِ پرواز تكان‌هاي تندي مي‌خورد و سرآخر هم سقوط كرد.
سايه‌ي لبخندي مودبانه سراسر چهره‌ات را درنورديد.
« اوه، منِ احمق»
پال پاليچ دوباره شروع كرد: «دوستان من شما در طبقه‌ي بالا انتظار مرا مي‌كشيديد... اين در غژغژ مي‌كند. متاسفم. بگذاريد اول من بروم. من هول شدم، آخر اين‌جا خيلي به هم ريخته است. »
همين كه ما شروع به بالا‌رفتن از راه‌پله‌ي غژغژكنان كرديم تو به انگيسي گفتي : «فكر مي‌كنم او فراموش كرده كه مرا دعوت كرده.» من از پشت تماشايت مي‌كردم، قطع‌هاي ابريشمين پيراهنت را. از جايي در زير پله‌ها، شايد از حياط، صداي طنين‌دار زني روستايي آمد: گروسيم! هي گروسيم! و ناگهان به شدت برايم روشن شد كه در طي قرن‌ها‌قرن، جهان شكوفا شده بود، پژمرده شده بود، به هم تابيده بود، به تنهايي دگرگون شده بود تا اين‌كه حالا، در اين لحظه، شايد آميخته و گداخته ريخته بود به درون هم‌خواني عمودي صدايي كه زير پله‌ها طنين‌انداخته بود، لرزش سرشانه‌هاي ابريشمين تو، و بوي خوش تخته‌چوب‌هاي كاج.
اتاق پال پاليچ آفتابي و قدري گرفته بود. فرش سرخي كه شيري طلايي در ميانه‌اش گلدوزي شده بود به ديوار بالاي تخت‌خواب ميخ شده بود. روي ديوار ديگري، پاره‌اي از آنا كارنين ، قاب‌گرفته و آويخته بود، طوري كه الگو‌هاي تاريك و روشنِ حروف چاپي با قراردهي هوشمندانه‌اي از خطوط، چهره‌ي تولستوي را شكل مي‌داد. در حين اين‌كه ميزبان ما دست‌هايش را از روي خوشي به هم مي‌ساييد، تو را روي صندلي نشاند. همين كه اين كار را كرد، گرامافون روي ميز را با اشاره‌ي گوشه‌ي ژاكت‌اش از كار انداخت. بعد برش گرداند به حالت اول. چاي، ماست، و مقداري بيسكوييت بي‌مزه ديده مي‌شدند. از توي كشوي كمد، پال پاليچ يك قوطي گل‌گلي شكلات تخته‌اي ِ لندرين بيرون آورد. وقتي كه خم شد، نمايي از پوست كرك‌دار دور گردنش برجسته شد. پايينِ تار عنكبوتي روي لبه‌ي پنجره يك زنبور زرد مرده به چشم مي‌خورد. به يك‌باره در حالي‌ كه صفحه‌ي روزنامه‌اي را كه با خونسردي از روي يك صندلي برداشته بودي، به خش و خش درمي‌آوردي، پرسيدي: « سارايوو كجاست؟»
پال پاليچ در حالي كه داشت چاي مي‌ريخت، پاسخ داد: « در صربياست.»
و با دست‌هاي لرزان‌اش، با احتياط، فنجاني با پايه‌ي نقره را كه بخار ازش بلند مي‌شد به دستِ تو داد. «پيدايش كردم. ممكن است كمي بيسكوييت به شما پيشنهاد كنم؟...»
« و آن‌ها براي چي بمب مي‌اندازند؟»
پال پاليچ شانه بالا انداخت و مرا نشان داد. براي صدمين بار يك وزنه‌يِ شيشه‌ايِ خيلي بزرگ را وارسي كردم. وزنه‌يِ شيشه‌اي پس زمينه‌ي صورتي نيلگون داشت و كليساي جامع سنت ايزاك با دانه‌هاي شني زرين آذين شده بود. خنديدي و با صداي بلند خواندي، «ديروز، سوداگري از اتحاديه‌ي دوم به نام يِرونيش در كافه كويزيزانا دستگير شده. نتيجه اين‌كه يرونيش به بهانه‌يِ ...» تو باز خنديدي: «نه، بي‌خيالي شرم‌آوره.»
پال پاليچ داشت سراسيمه مي‌شد، صورتش با ته‌رنگي قهوه‌اي رو به سرخ‌شدن گذاشته بود. قاشقش را انداخت. برگ‌هاي افرا به يك‌باره در كنار پنجره شروع به درخشيدن كردند. ارابه‌اي تلق‌تلق‌كنان مي‌گذشت. از جايي نامعلوم صدايي نازك و سوزناك مي‌آمد: بستني !
او شروع به صحبت درباره‌ي مدرسه كرد، درباره‌ي مستي، درباره‌ي قزل‌آلايي كه در رودخانه پديدار شده بود. من شروع كردم به وارسي او، چنان احساسي داشتم كه انگار واقعن براي اولين بار او را مي‌ديدم، گرچه ما آشناهاي قديمي بوديم. تصويري از او از اولين رويارويي ما، بايد اثري روي ذهنِ من گذاشته باشد كه هرگز تغيير نكرده است. هم‌چون چيزي كه آن را مي‌پذيريم و كم‌كم بدل به عادتي در ما مي‌شود. وقتي به گونه‌اي گذرا به پال پاليچ فكر مي‌كردم، به دلايلي اين احساس را داشتم كه او نه تنها يك سبيل جوگندمي‌داشت بلكه حتا ته‌ريشي به همان رنگ هم داشت. يك ريشِ خيالي ويژگي صورت‌هاي روسيِ بسياري است. حالا، با دادن چهره‌اي ويژه به او، البته اگر بتوان چنين چيزي گفت، با چشمي دروني مي‌ديدم كه درواقع چانه‌ي او گرد و بي‌مو بود و چاكي محو به دو نيم‌اش كرده بود. يك بيني فربه داشت و من روي پلكِ چپ‌اش خالِ گوشتيِ جوش‌مانندي مي‌ديدم، با اشتياقِ شديدي دوشت داشتم اين تصوير را قطع كنم -- اما قطع‌كردن به معني كشتن بود. آن دانه‌ي كوچك، به تمامي با جلوه‌ي خاصي او را در بر مي‌گرفت، وقتي من همه‌ي اين‌ها را فهميدم، و همه چيز ِ او را وارسي كردم، كوچك‌ترينِ تكان‌ها را به خودم دادم، انگار سقلمه‌اي كه به روحم زده شده بود و آن را رو به پايين لغزانده و سرانده بود به درون پال پاليچ، مرا در درون او آسوده كرده بود و اگر گفتن‌اش درست باشد به احساسي از درون وادارم كرده بود، آن اثر روي پلك‌هاي چين‌دارش، يقه‌هاي آهارزده‌يِ پيراهنش و خزيدنِ تنداتند از ميان ديدِ عريانش. من تمامي او را با چشمان زلال و سيال وارسي كردم. شير طلايي ِبالاي تخت‌خواب، حالا، به چشمم يك آشناي قديمي مي‌آمد، انگار كه از بچگي روي ديوار اتاق من آويخته بوده. كارت‌ پستال‌هاي رنگي، محصور در شيشه‌هاي محدب‌شان، شگفتي‌بار و شاداب و شادمان شده بودند. اين‌گونه نبود كه تو روبه‌روي من مي‌نشستي، در صندلي ِدسته‌دار تركه‌اي وارفته‌اي كه پشت من به آن خو گرفته بود، كسي نبود مگر خانم نيكوكار مدرسه، بانوي كم‌حرف و با وقار كه من به سختي مي‌شناختم‌اش. و به يك‌باره با سرخوشي و سبكي يك‌ساني از حركت، من به درون تو هم خراميدم، و روباني را ديدم كه بالاي زانوهايت بندِ جوراب‌ات كرده بودي، كمي بالاتر تحريك پارچه‌ي پاتيس، و اين فكر كه دهكده‌ي شما ملال‌آور است، زيادي گرم است، طوري كه آدم دلش سيگار مي‌خواهد. در آن لحظه تو روكشي طلايي از كيف‌ات درآوردي و سيگاري به چوب‌سيگارت بند كردي. و من درون هر چيزي بودم-- تو، سيگار، چوب سيگار. پال پاليچ در حال تقلاي ناشي‌گرانه‌اي با چوب‌كبريت‌اش، با وزنه‌ي شيشه‌اي و با زنبور مرده‌ي روي لبه‌ي پنجره بود.


سال‌هاي بسياري سپري شده، و من نمي‌دانم در حال حاضر او كجاست. پال پاليچ ِ كم‌رو و بادكرده. يك‌وقت‌هايي گرچه آخرين چيزي است كه من درباره‌اش فكر مي‌كنم، در رويايي او را مي‌بينم، انتقال‌ يافته به حال‌ و هواي وجود فعلي‌ام، با حالتي خرده‌گير و خندان وارد اتاقي مي‌شود، پانامايِ محو و از بين‌رفته در دستانش. هنگام قدم‌زدن دولا مي‌شود. عرقِ سر برهنه و گردن سرخ‌اش را با دستمالي بسيار بزرگ پاك مي‌كند. و وقتي من خوابش را مي‌بينم تو همواره خواب‌هايم را در مي‌نوردي، به كندي، با روپوشِ ابريشيمي كمر‌باريكي به تن.
در آن روز ِ به گونه‌ي شگفتي‌باري شاد، من پرحرفي نكردم. تكه‌هاي ليز قزل‌آلا را قورت مي‌دادم و مي‌كوشيدم تا هر صدايي را بشنوم. وقتي پال پاليچ ساكت مي‌شد من مي‌توانستم اشتياق و اشتهاي معده‌اش را بشنوم-- يك جيغ شادمانه، و در ادامه‌ي آن صداي قلپ قلپي نازك. از اين رو با ژست سخنراني گلويش را صاف مي‌كرد و با شتاب آغاز به صحبت درباره‌ي چيزي مي‌كرد. لكنت‌كنان، سردرگم ِ واژه‌اي درست، اخم مي‌كرد و با انگشتانش روي ميز ضرب مي‌گرفت. تو لم داده بودي به يك صندليِ بازودار كوتاه، ساكت و بي‌احساس. با بي‌اعتنايي سرت را برگرداندي و آرنج استخواني‌ات را بلند كردي. همان آن كه داشتي از پشت به موهايت گلِ سر مي‌زدي از زير مژگانت چشم انداختي به من. تو فكر مي‌كردي، من در برابر پال پاليچ احساس دستپاچگي مي‌كردم از آنجا كه تو و من با هم رسيده بوديم، او شايد كوره ‌خبري درباره‌ي رابطه‌ي ما داشت و من مات اين كه تو غرق اين فكر بودي بودم، و مات اين حالت ماليخوليايي و تيره و تار: سرخ‌شدن ِ پال پاليچ وقتي كه تو عمدن همسرت و كارش را يادآور مي‌شدي.
روبه‌روي مدرسه، اخرايِ گرم خورشيد در كنار افراها مي‌درخشيد. پال در آستانه دولا شد، به نشانه‌ي احترام به ما كه سرزده آمده بوديم، يك بار ديگر در راهرو دولا شد، روي ديوار بيروني دماسنجي سپيد-- بلوري برق مي‌زد.
وقتي ما دهكده را ترك كرديم، از روي پل رد شديم و مسيري را به طرف خانه‌ي شما بالا رفتيم، من از زير بازو‌يت گرفته بودم و تو با آن خنده‌ي يك‌بري‌ِ خاص خودت بهم گفتي كه خوشحالي. ناگهان هوس كردم كه از چين و چروك‌هاي كوچك پال پاليچ به تو بگويم، درباره‌ي سنت ايزاك پولك‌دوزي شده. اما همين كه شروع كردم احساس كردم كه واژگان نادرست، به سويم هجوم مي‌آوردند واژگان غريب و نامانوس و وقتي كه تو از روي دلسوزي گفتي «تباه» من موضوع را عوض كردم. من مي‌دانستم تو به چه چيزي نياز داشتي: احساسات‌ِ ساده، واژگان ِ ساده. سكوت تو بي‌تقلا و بي صدا بود. بمان سكوت‌ِ ابرها يا سكوت گياهان. تماميِ سكوت شناسايي يك راز است. درباره‌ي تو چيزهاي بسياري بود كه رمز‌آلود مي‌نمود. كارگري با پيراهني پف‌كرده، به گونه‌اي طنين‌انداز و با جديت داشت داس‌اش را تيز مي‌كرد. پروانه‌ها بالاي گل‌هاي دِرونشده‌ي نكبتي معلق بودند. در امتداد مسير، دختري با يك شال‌ِ سبز ِ رنگ‌پريده روي شانه‌هايش، و با گل‌هاي داوودي‌ِ روي موهاي تيره‌اش از روبه‌رو مي‌آمد. من پيش از اين او را سه بار يا بيشتر ديده بودم، و گردن باريك و برهنه‌اش در ذهنم نقش بسته بود. زماني كه از كنار ما رد شد، با چشمان كجكيِ برهنه‌اش تو را لمس كرد. بعد، از آب‌رو‌ ِ كنار راه با دقت و احتياط بسيار گذشت و كنار درختان توسكا ناپديد شد. رعشه‌اي نقره‌فام به تار و پود ماتِ شاخ و برگ پاشيد. گفتي: «من حتم دارم كه آن دختر به تنهايي يك پياده‌روي عالي در پارك من داشته است.» همين بود كه من از اين گردش‌گران نفرت داشتم. يك سگ خانگي، ماده سگي پير و فربه به دنبال صاحبش تاتي‌‌كنان مي‌آمد. تو سگ‌ها را مي‌پرستيدي. سگ كوچك با گوش‌هاي خوابانده، روي شكم‌اش به سوي ما وول مي‌خورد. داشت زير آن دستت كه پيش آورده بودي چرخ مي‌زد و زير شكم‌ ميخكي‌اش را كه خال‌هاي خاكستري رويش نقش بسته بود نشان مي‌داد. تو با صداي خاص نوازشگر--برآشوبنده‌ات گفتي: «واي چقدر تو دل‌بري مي‌كني.»
ماده‌سگ، مدتي به دور خودش غلتيد، يك پارس ظريف و كوچك كرد و تاتي‌كنان از ميان آب‌راه دررفت. زماني كه ما به دروازه‌ي كوتاه پارك نزديك مي‌شديم، تو هوس كردي سيگار بكشي، اما بعد از زير و رو كردن كيف‌ دستي‌ات، به نرمي گفتي: چقدر احمق‌ام من. چوب‌سيگارم را آن‌جا جا گذاشتم. و شانه‌ي مرا لمس كردي. «عزيزم مي‌ري برام بياريش وگرنه من نمي‌تونم سيگار بكشم.» همين كه مژگان لرزان و خنده‌ي كوچك‌ات را مي‌بوسيدم خنديدم.
تو از پي من داد زدي: فقط زودتر! من به دو، راهي شدم، نه به اين خاطر كه عجله‌اي در كار بود بلكه براي اين‌كه هرچيزي پيرامون من در حال دويدن بود -- رنگين‌كمان شاخ‌ و برگ‌ها، سايه‌ي ابرها روي گياهان نمناك، گل‌هاي ارغواني، سراسيمه‌‌ي برگ‌هاي‌شان توي آب‌راهه، رو به روشنايي ماشين چمن‌زني.
حدود ده دقيقه بعد، از نفس‌افتاده، پله‌هاي ساختمان مدرسه را بالا مي‌رفتم. در ِ قهوه‌اي را با مشت كوبيدم. از توي اتاق جيغ يك فنر تخت خواب آمد. من دستگيره را چرخاندم، اما در قفل بود. صدال لرزان پال پاليچ آمد: كي اون‌جاست؟
فرياد زدم:« زود باش ديگه، بگذار بيام تو ! » فنر تخت‌خواب دوباره صداش درآمد، و در ادامه صداي پاهايي بدون پاپوش. «براي چي خودت رو اون تو حبس كردي پال پاليچ؟» بي‌وفقه نگاهم به چشمان سرخش افتاد. «بيا تو...بيا تو... از ديدنت خوشحالم. من خواب بودم ديدي كه. بيا تو ديگه.» در حالي كه سعي مي‌كردم نگاهم به او نيفتد گفتم: «ما چوب سيگارمان را اين‌جا جا گذاشتيم.» تا دست آخر لوله‌اي با لعاب سبز از زير صندلي بازودار پيدا كرديم. چپاندم‌اش توي جيب‌ام. پال پاليچ داشت توي دستمالش ترومپت مي‌زد، همين كه سنگيني بدنش را مي‌انداخت روي تخت، ناگهان گفت: «اون يك شخص تعجب‌ برانگيزه.» آهي كشيد و كجكي نگاهم كرد. «چيزي درباره‌ي زنان روسي هست، يك ويژگي» پال پاليچ همه‌ي چين‌هاي صورتش را بالا انداخت و پيشاني‌اش را پاك كرد. « يك ويژگي»-- ناله‌اي نجيبانه از خودش ساتع كرد. -- «روح خودقرباني‌گري. چيزي والاتر از اين در دنيا وجود ندارد. آن ظرافت فراعادت، روح والايِ فراعادتِ خودقرباني‌گري. دستانش را نزديك سرش برد و تن به خنده‌اي تغزلي داد.
« فراعادت...» مدتي سكوت كرد و بعد پرسيد، البته با لحني ديگرگونه، لحني كه اغلب مرا به خنده مي‌انداخت، «و چه چيز ديگري هست كه بايد به من بگويي، دوست من؟» درحال گفتن چيزهايي آكنده از حرارت، چيزهايي كه او نياز به شنيدن‌شان داشت، احساسي بمان‌ِ بغل‌كردنش داشتم: «تو بايد بروي قدم بزني پال پاليچ، چرا دل‌گرفته توي اين اتاق دلگير؟» او موجي موهن به دست داد. «من ديده‌ام همه‌ي آن چيزهايي را كه قرار بر ديدنشان هست. تو با اين حرف‌هايت كاري نمي‌كني مگر اين‌كه به تمامي اين‌جا را از حرارت مي‌اندازي...» چشم‌هاي پف‌كرده‌اش را پاك كرد و سبيل‌اش را با حركتِ رو به پايين دست‌هايش تاب داد. « شايد امشب بروم ماهيگيري» خال جوش‌مانندِ روي پلك چين‌خورده‌اش درهم رفت. يكي بايد ازش مي‌پرسيد، «پال پاليچ عزيز، چرا همين حالا با صورت فرو برده توي بالش خواباندي خودت را؟ چرا گريه مي‌كني در روزي بمان امروز، با اين آفتاب نازنين و گودال‌هاي آكنده از آب باران، بيرون...»
خيره‌ي گيلاس‌هاي از ياد رفته، تولستوي بازسازي‌شده با حروف‌ چاپي، و پوتين‌هايي با گره‌هاي گوش‌مانند زير ميز، گفتم: «خوب من بايد بروم پال‌ پاليچ،».
دو تا حشره روي كف قرمز اتاق نشستند. يكي پريد روي ديگري. ويز ويز كردند و از هم گريختند. پال پاليچ با بازدمي آهسته گفت: «رنجشي در كار نيست،» به سرش تكاني داد. «من مي‌سوزم و مي‌سازم، تو برو، نگذار پيش خودم نگه‌ات دارم.»
من دوباره در امتداد مسير، پهلو به پهلوي درختان توسكا مي‌دويدم. احساس مي‌كردم غرق در اندوه ديگري شدم، كه با اشك‌هاي او گداخته بودم. احساسم از آنْ شادمانه‌ها بود، كه به ندرت از آن پس چنان تجربه‌هايي داشته‌ام. در چشم‌انداز درختان خموده، دست‌پوشي سوراخ، چشم يك اسب. شادمانه بود از آن‌جا كه جرياني بود هم‌آوا. شادمانه بود چنان‌كه هر حركتي يا هر تابشي شادمانه بود. براي اولين بار من تكه‌تكه شده بودم به هيئت يك ميليون هستنده و ماده. من امروز يكي هستم، شايد فردا دوباره متلاشي شوم. تا زماني كه هر چيزي در جهان سرازير شود، زير و بم شود. آن روز من روي تاج يك موج بودم. مي‌دانستم كه تمامي احاطه‌كنندگانم نت‌هاي يك آهنگ بودند، هم‌خواني بودند، هم‌ساني بودند، ... مي‌داني... به گونه‌اي نهاني...براي يك لحظه سرچشمه و اراده‌ي ناگزير آواها گرد‌ هم آمدند، و هم‌آوايي تازه‌اي كه مي‌خواست آبستنِ هر نتِ پخش و پراكنده‌اي باشد. گوش موسيقايي روحم، هر چيزي را مي‌فهميد و درك مي‌كرد.
مرا در بخش سنگفرش‌شده‌ي باغ ديدي، پهلو به پهلوي ايوان، و نخستين واژگان تو اين‌ها بودند: «وقتي من نبودم، همسرم از شهر تماس گرفته. ساعت ده مي‌آيد. بايد اتفاقي افتاده باشد. شايد انتقالش داده‌اند. پرنده‌اي شبيه يك پيچش نيلي-- خاكستري، از ميان ريگ‌ها مي‌جست. يك مكث، تو يا سه جهش، مكث بيشتر و جهش‌هاي بيشتر. پرنده، چوب‌سيگار توي دستم، واژگان تو، برق خورشيد روي لباس تو... طور ديگري نمي‌توانست باشد.»
با درهم كردن ابروهايت گفتي: «مي‌دانم به چي فكر مي‌كني، داري فكر اين را مي‌كني كه نكند كسي چيزي به او بگويد و از اين حرف‌ها. اما هيچ فرقي نمي‌كند. تو مي‌داني كه من...»
من راست به صورت‌ات نگاه مي‌كردم. با تمام روحم، يك‌راست نگاه مي‌كردم. برخوردم به تو. چشمانت روشن و زلال بودند، انگار كه غشاي نازك يك ورق ابريشمي-- شبيه رويه‌ي كتاب‌هاي گران‌بها-- مي‌لرزاندشان و براي اولين بار، صداي تو بسيار شفاف بود. «تو مي‌داني كه من چه تصميمي گرفته‌ام؟ گوش كن. من بدون تو نمي‌توانم زندگي كنم. اين درست همان چيزي است كه من به او خواهم گفت. او بي‌درنگ، مرا ترك خواهد كرد و بعد با آهنگ افتان خواهد گفت، ما مي‌توانيم...»
من با سكوتم حرف‌ات را قطع كردم. هم‌‌چنان‌كه به آرامي در حركت بودي، ذره‌اي از اشعه‌ي خورشيد از روي دامن‌ات لغزيد روي ريگ‌ها.
چه مي‌توانستم به تو بگويم؟ مي‌توانستم آزادي را، اسارت را احضار كنم، مي‌توانستم بگويم من آن‌قدر كه بايد دوستت ندارم؟ نه، همه‌ي اين حرف‌ها اشتباه بودند. لحظه‌اي گذشت. در طي آن لحظه، خيلي چيز‌ها در جهان رخ داده بود: در جايي، يك كشتي بخار غول‌پيكر به ته دريا رفته بود، جنگي آغاز شده بود، نابغه‌اي زاده شده بود. آن لحظه‌ ديگر رفته بود.
گفتم: «چوب‌سيگارت اين‌جاست، زير صندلي بازو‌دار بود. و تو مي‌داني كه من كي وارد شدم، پال پاليچ بايد ...»
گفتي: «خيلي خوب. حالا ممكن است اين‌جا را ترك كني.» آن‌وقت برگشتي و از پله‌ها بالا رفتي. دستگيره‌ي در شيشه‌اي را گرفتي، اما نتوانستي يك‌باره بازش كني. حتمن خيلي برايت دردناك بوده.
در ميان آن نمناكي شيرين مدتي در باغ ايستادم. بعد، دست‌ها تا عمق جيب‌ام فرو رفتند، در امتداد ريگ‌هاي پراكنده، پيرامون خانه به قدم‌زدن پرداختم. در دالان روبه‌رو، دوچرخه‌ام را يافتم. لميده به شاخك‌هاي ميله‌ي دستگيره. در امتداد باريكه راهِ پارك چرخي زدم. وزغ‌‌ها اين‌جا و آن‌جا خوابيده بودند. سهوا‌ٌ از روي يكي رد شدم. صداي تركيدن زير چرخ. در انتهاي باريكه‌راهِ پارك نيمكتي قرار داشت. دوچرخه را به تنه‌ي درختي تكيه دادم و نشستم روي نيمكت سفيد. در اين فكر بودم كه چطور در طي جفت‌ روزهاي آينده، نامه‌اي از تو دريافت كردم. تو با اشاره فرا مي‌خواندي‌ام. و من نمي‌خواستم برگردم. خانه‌ي شما، به فاصله‌اي شگفت‌انگيز و سودازده با پيانوي بالدارش، به فاصله‌اي با مجلدهاي گرد و غبار گرفته‌ي مجله‌ي هنر، به فاصله‌اي با نيم‌رخ‌ها در قاب‌هاي گِردشان لغزيده بود. از دست‌دادنِ تو گوارا بود. درحالي كه در را با شتاب به طرف خودت مي‌كشيدي به حالت خلسه افتادي. اما تفاوتي بود كه تو را رهسپار راه ديگري مي‌كرد، در حال گشودن چشمان رنگ‌پريده‌ات در سايه‌ي بوسه‌‌هاي سرخوشانه‌ي من.
تا غروب همان‌جا نشستم. آدم كوچولوها، چنان كه انگار با نخ‌هاي نامريي كشيده مي‌شدند تنداتند بالا و پايين مي‌پريدند. ناگهاني، در جايي نزديك، از وجود لكه‌هاي روشني آگاه شدم، اين لباس تو بود و اين خود تو بودي.
آيا لرزش نهايي ناپديد نشده بود؟ از اين رو، نگران اين بودم كه تو دوباره اين‌جا بودي، در جايي به چشم‌نيامدني، فراسوي ميدان ديد من، تو در حال قدم زدن، در حال نزديك‌شدن بودي. با تقلا چهره‌ام را برگرداندم. اين تو نبودي بلكه آن دختر با شال سبز بود، همان كه من اتفاقي به او برخورده بودم، يادت مانده؟ و آن ماده‌سگ‌اش را با شكم خنده آورش؟
قدم زنان از شكاف‌هاي ميان شاخ و برگ درختان گذشت، و از روي پل كوچكي به سوي يك دكه‌ي كوچك با شيشه‌هاي رنگي روانه شد. دخترك خسته شده بود، در ميانه‌ي گردش‌گاه شما پرسه مي‌زد؛ شايد آرام آرام طرح آشنايي‌اي با او بريزم.
آهسته برخاستم، به آهستگي از پاركِ بي حركت به سوي جاده‌ي اصلي روانه شدم، درست به درون يك غروب بي‌كران، و در گوشه‌ي دورافتاده‌ي يك پيچ، درشكه‌اي گير‌ آوردم. درشكه‌چيِ شما بود، سيمون، در حال يورتمه راندن به سوي ايستگاه. وقتي مرا ديد، به آرامي كلاهش را برداشت، طره‌هاي شيشه‌ايِ پشت گردن‌اش را كه صاف كرد، دوباره كلاهش را سر كرد. فرش لبه راه‌راهي زير نشيمنگاهش تاخورده بود. بازتاب فريبنده‌اي در چشم اسبِ اخته‌ي تيره درخشيد. و وقتي كه من با ركاب‌هاي بي‌حركت به سوي رودخانه سرازير شدم، از روي پل، پاناما را ديدم، و شانه‌هاي گرد پال پاليچ را، نشسته در زير پرتوافكني نور حمام، با يك چوب ماهيگيري در دست.
با دستان گره‌كرده به نرده‌ها، يك‌باره از حركت ايستادم.
«هي، هي، پال پاليچ! آن‌ها چه طوري قلاب را به دهن مي‌گيرند؟» رو به بالا نگاه كرد، و اشاره‌اي خوب و خودماني به دست داد.
خفاشي به تندي بر فراز سطح آينه‌ايِ سرخ رنگي از جا جست. بازتاب شاخ‌و‌برگ‌ها به يك توري سياه مي‌مانست. پال پاليچ، دورادور، فريادهايي سر مي‌داد، با اشاره‌‌ي دستانش چيزهايي مي‌گفت. يك پال پاليچ ديگر در موج‌هاي مرده دست‌وپا مي‌زد، بلندابلند مي‌خنديد، من از نرده‌ها دور شدم.
در امتداد مسير به شدت فشرده، در چين و شكني بي‌صدا از ايسباس گذشتم. از ميان هواي گرفته، صداي ماغ‌كشيدن گاوها مي‌آمد؛ بازي‌هايي پر از هياهو در جريان بود. جلوتر، در بزرگراه در پهنه‌ي فراگير غروب،‌ در ميان ميدان‌هاي بي‌صدا مه‌گرفته، سكوت بود.


متن زبان اصلی داستان «آواها» را اینجا بخوانید


نسخه قابل چاپ
شناسه : PS1470
تاريخ ارسال : چهارشنبه 31 مرداد 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
کیک تولد - دانیل لیونز

خواب - هاروکی موراکامی

سعادت نامه - غلامحسین ساعدی

سه یار دبستانی - رسول پرویزی

مدرسه - دونالد بارتلمی

جنگ - لوییجی پیراندللو

دوشس و جواهرفروش - ويرجينيا ولف

بزدل - و.س. نایپُل

علم استنتاج - آرتور کانن دویل

تولد - اسماعیل فصیح

کلیدر، آبتنی مارال - محمود دولت‌آبادی

بمان زرافه - ولفگانگ بورشرت

آسیا‌های بادی فصل هشتم از کتاب«دن کیشوت» - سروانتس

بعدازظهر آخر پاييز - صادق چوبک

ساعت من - مارک تواین

معلم - شروود آندرسن

درست است که دیدار انجام نشد اما... - آنتون چخوف

سگ‌ها - مهشید امیرشاهي

روز حسابی برای کانگوروها - هاروکی موراکامی

لانه - فرانتس کافکا

اين مرد و زن - آناگاوالدا

آستین‌های سبز - هلن سیمپسون

پشت به در ورودی - میترا داور

مهمانی رومی - جان بارت (2008)

قوم و خویش‌های دور - اورهان پاموک

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند - وودی آلن

خوابگرد - هوشنگ گلشیری

نظم - چارلی چاپلین

قصه عينكم - رسول پرويزي

ماه نرم - ایتالو کالوینو

با هم - احمد محمود

مادر - جیمز جویس

این همه آب و این‌قدر نزدیک به خانه - ریموند کارور

سار بی‌بی خانم - مهشید امیرشاهی

این برف، این برف لعنتی - جمال میرصادقی

سالي‌ دو ماه‌ - محمد بهارلو

ماجرای گند - آنتون چخوف

روياي يك ساعته - كيت شوپن

سه شنبة خیس - بیژن نجدی

چهره - آلیس مونرو

گذرنامه - هرتا مولر

دفترچه پس انداز - آلبا دسس پدس

دختر خاله‌ها - جویس کرول اوتس

تب خال - احمد محمود

قصه دختر سعید مسیّب - شمس‌الدّین محمّد تبریزی

مترسک - جبران خلیل جبران

زير درخت ليل - هوشنگ گلشيري

خواب هاروی - استیون کینگ

در حال و هواي سن ژرمن - آنا گاوالدا

باغچه جعفری - ویلیام سارویان

یکی از همین روزها - گابریل گارسیا مارکز

خال و ناخن - آلکس لاگوما

يك تصوير - ويرجينيا وولف

بیرون رانده - ساموئل بکت

دست بردار! - فرانتس كافكا

كلاس درس - غلام‌حسین ساعدی

كالسكه - نيكلاي گوگول

شجره النور يا درخت روشنایی - محمدرضا صفدری

آينه ها - دينو بوتزاتي

عُقلاي‌ِ مجانين - محمد بهارلو

مرد - محمود دولت‌آبادی

لاک قرمز - میترا داور

در شهرکی غریب - شروود آندرسن

گزارشی از صنعت سایه - پیتر کری

فصل سانسور شده «نخستين حلقه» - سولژنيتسين

شكل واقعي من - نسيم خاكسار

متزن گرشتاین - ادگار آلن پو

ملخ‌ها - بهروز دهقانی

مرگ یک راهزن - لوییجی بارتزینی

شناگر - جان چيور

یک دست و دو هندوانه - آنتون چخوف

آنطرفِ خیابان - جعفر مدرس صادقی

آتش زردشت - هوشنگ گلشیری

باغ سنگ - سيمين دانشور

خاطره - مارسل پروست

خانه اشباح - ويرجينيا ولف

کرگدن‌ها - اوژن یونسکو

از همه بهارها تا یک پائیز - محمود کیانوش

لباس سرهم - چارلز بوكوفسكي

فرنی - جی. دی. سلینجر

نخستین اشتباهی که نی نی کرد. . . - دونالد بارتلمی‌

بیدار - توبیاس ولف

خانم حوا - هانری تروایا

دایی ممد - نسیم خاکسار

پس از تاريكي در زمين‌هاي بازي - ام. آر. جيمز

قسمتی از رمان عروس نیل - محمد بهارلو

کنت دراکولا - وودی آلن

این آقای هلندی - هرمان هسه

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟ - مارگریت یورسنار

راشومون - ريونوسوكه آكوتاگاوا

لاشخور - فرانتس کافکا

نقشبندان - هوشنگ گلشیری

قيل و قال روي درخت - حنيف قريشي

دن آرام - ميخائيل شولوخوف

هديه‌ي غير منتظره - استيگ داگرمن

پسر نازنين - رولد دال

محاکمه - آنتون چخوف

گیرم که بلی - توبیاس وولف

تصادف - سیمین دانشور

لوزة سوم - علي اشرف درويشيان

حباب غم - چارلز بوكوفسكي

مامور قطع آب - مارگريت دوراس

رادیکال‌های آزاد - آلیس مونرو

هزارو‌یک‌شب - هزارو‌یک‌شب

خاله نوشا عاشق بود - ميترا داور

دوشیزه بریل - کاترین منسفیلد

بشر دوست - رومن گاری

چاه‏كن‏ها - محمد بهارلو

جنوب - خورخه لوييس بورخس

چنار - هوشنگ گلشیری

زائر عارف بختور - اسماعیل فصیح

شکوه قانون - فرانک اُکانر

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان - شروود آندرسن

لباس نو - ویرجینیا ولف

جاودانگي - ميلان كوندرا

مزدور - جان اشتان بک

روز شمار - کارل چاپک

کشيك شبانه - رضا جولايي

ده تا سرخ‌پوست - ارنست همينگ‌وي

طوطي - سيمين بهبهاني

ناتاشا - ولاديمير ناباکوف

سگِ دانا - جبران خليل جبران

خوب‌ها کمي پايين‌تر زندگي مي‌کنند - نادر ابراهيمي

مضمون خائن و قهرمان - خورخه لوييس بورخس

بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو

موجي که هرگز دريا را ترک نکرد - اوکتاويوپاز

دهکدة بعدي - فرانتس کافکا

سه قديس تيره - ولفگانگ برشرت

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن - وودي آلن

پدر - ريموند کارور

قضيه ي تيارت (طوفان عشق خون آلود) - صادق هدايت

صندوقچة طلايي - ريلکه

سلماني زنش را کشته - آلبر کوسري

قتل زوجة «هانِ» تَردست - شي گانا اويا

شرحي بر قصيدة جمليه - هوشنگ گلشيري

قديس - وي اس پريچت

مزاحمت - دوريس لِسينگ

گربه زير باران - ارنست همينگوي

بدونِ قهرمان - تي سي بويل

ربايش - توبياس ولف

دقيقاً - هارولد پينتر

خط و رنگ - ايساك بابل

داستان ششم - جلال‌‌آل احمد ، سيمين دانشور

طلاق - آيزاک باشويس سينگر

پارکِر اَندِرسِنِ فيلسوف - اَمبروس بي يرس

خيره - دوريس لسينگ

قطعه‌اي ازتک‌گويي نووه چنتو - الساندرو باريکّو

مرده خورها - صادق هدايت

خواب به خواب - محمد بهارلو

کنار دريا - آلن رب گريه

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري - ‌هاروکي موراکامي

سه مينياتور - ناصر زراعتي

يرما - فدريکو گارسيا لورکا

بي - علي‮اشرف درويشيان

چراغ‌هاي بي‌فروغ - شروود اَندرسون

نفتي - صادق چوبک

آقاي کبوتر و بانو - کاترين منسفيلد

فاجعه معدن در نيويورک - هاروکي موراکامي

کابوس - فروغ فرخزاد

نيويورک، محشر است! - آرت بوخوالد

يک روز خوش براي موزماهي - جي.دي. سلينجر

خانه‌اي در آسمان - گلي ترقي

موش يک کلمه است - ميترا داور

آسمان سياهِ شب - جرمي کِين

دوشيزه - ماريو بارگاس يوسا

مردي از جنوب - رولد دال

نهيليت - کورت کوزنبرگ

جلو قانون - فرانتس کافکا

جنگ - جبران خليل جبران

اتهام به خود - پتر هانتکه

نوشتة خداوند - خورخه لوئيس بورخس

ماهي وجفتش - ابراهيم گلستان

زندگي خوش و کوتاه فرانسيس مکومبر - ارنست ميلر همينگ‮وي

مرگ پدرم - چارلز بوکوفسکي

گذر از تونل - دوريس لسينگ

لادا و ميلنا - لارا واپنير

رازي ميان دو نفر - کوونتين ري‌نولدز

گلستان سعدي - باب ششم: در ضعف پيرى - سعدی_تصحيح محمدعلي فروغي

آقاي نويسنده تازه كار است - بهرام صادقي

صداها در فضا و درشب - ولفگانگ بورشرت

بي‌تفاوت - فروغ فرخ‌زاد

يک گل‌سرخ براي اميلي - ويليام فاکنر

ترس - احمد محمود

راکي - جان دوس پاسوس

انتَ عُمري - محمد بهارلو

ناخدا عبدل - حسن کرمي

گلستان سعدي - باب پنجم: در عشق و جوانى - تصحيح محمد علي فروغي

قنداق - يوکيو ميشيما

تمارض - ميترا داور

ده نفر سرخ‮پوست - ارنست همينگ‮وي

جشن فرخنده - جلال آل احمد

ديباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطي - سيمين دانشور، جلال آل‮احمد

دختر - جاماييكا كينكيد

وقتي آتش خاموش شود - هاروکي موراکامي

ذکر حکايت افشين و خلاص يافتن بودلف از وي - خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير

گرگ پشت در - جيمز تربر

شركا - ريچارد براتيگان

ديسک - خورخه لوئيس بورخس

آواها - ولاديمير ناباكف

جوراب شلواري - تيم اوبرايان

ساندويج - غلامحسين ساعدي

تجلي - صادق هدايت

مرد مرده - خورخه لوئيس بورخس

با پسرم روي راه - ابراهيم گلستان

عقدة ادیپ من - فرانک اُکانر

تپه‌هايي چون فيل‌هاي سفيد - ارنست ميلر همينگ‌وي

سوآپي‌ و پاسبان‌ها - ا. هنري

همسر قاضي - ايزابل آلنده

محكمة جنايي* - ياروسلاو هاشِك

اين طرف بيا، اره كش! - هيوس دل كورال

مرگ در ميزند - وودي آلن

گلستان سعدی - باب چهارم، در فوايد خاموشى - تصحیح شادروان محمدعلی فروغی

گلستان سعدي - باب سوم، در فضيلت قناعت - تصحيح شادروان محمدعلي فروغي

عافيت - بهرام صادقي

برف‌هاي کليمانجارو - ارنست ميلر همينگوي

تالپا - خوان رولفو

ما آدم نمي‌شيم!.. - نوشتة: عزيز نسين

شوخي - آنتون پاولوويچ چخوف

دگرگوني دريا - ارنست همينگوي

شواليه ناموجود - ايتالو كالوينو

گلستان سعدي - باب دوم، در اخلاق پارسايان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

گلستان سعدي - باب اول، در سيرت پادشاهان - تصحيح شادروان محمد علي فروغي

خدمت وظيفه - برانيسلاو نوشيج

صورت آبي - هانريش بل

دُرشتي - علي‌اشرف درويشيان

درد پنجم - اميرحسين چهل‌تن

گلدسته ها و فلک - جلال آل احمد

آوريل در يونان - آندره كدروس

رمان همشاگردي‌ها - حسين مرتضائيان آبكنار

مرگ در كاسة سر - جواد مجابي

انعکاس آفتاب در تخته‌هاي بار‌انداز - جِي. دي. سَلينجِر

ماه‌پيشاني - احمد شاملو

گلستان سعدي - سعدي

نمايشنامة نظم نوين جهان - هرولد پينتر1

حكايت‌ دو وزير - هزار و يک شب

چاقو - محمد بهارلو

قفسة دوم - ميترا داور

سنگي بر گوري - جلال آل احمد

عكس - رودي دويل

زير باران - احمد محمود

نوامبر - پيتر بيکسل

گربه سياه - ادگار آلن پو

عزاداران بيل - غلام‌حسين ساعدي

خسيس - مولير

پدر - ايساک بابل

اي آفتاب غروبگاه - ويليام فاکنر

ذوق زبان - آن تايلر

شبي با امپراتريس - ايساک بابل

بينوايان - ويکتور هوگو

روي هور - محمد بهارلو

تخم‌مرغ و مرغ - جوواني گوارسکي

عشاي نيمه‌شب - ژواکيم ماريا ماشادو د آسيس

ويرانه‌هاي مدور - خورخه لوئيس بورخس

نوروزنامه - حکيم ابوالفتح عياث‌الدين عمربن ابراهيم خيام

قرعه کشي - شرلي جکسن

سان سالوادور - پيتر بيکسل

خانواده هاي آواره - فرهاد پيربال

عشق در سالن فريز - ميترا داور

شاعر بزرگ - چارلز بوكفسكي

شام خانوادگي - کازوئوايشي گورو

جنايت و مکافات - جوواني گوارسکي

اودسا - ايساک بابل

دوشو - گي دوموپاسان

گنج - ويليام سامرست موآم

در آسمان و بر زمين - اينگه‌بُرگ باخمان (۲)

يك فرشتة بهتر - كريس آدرين

ترس و لرز - غلام‌حسين ساعدي

رؤياهايم را مي‌فروشم - گابريل گارسيا مارکز

راه دور - محمد بهارلو

نان - ولفگانگ بورشرت

مشت‌زن حرفه‌اي - ارنست همينگوي

ترس ولرز - غلام‌حسين ساعدي

11 سپتامبر، خيابان توليه - راينر ماريا ريلكه

آخرين سفر کشتي خيالي - گابريل گارسيا ماركز

اردوگاه سرخ‌پوستان - ارنست همينگوي

ماجراي جو - مارك استنلي بيوباين

يك بار در تمام زندگي - جومپا لايري

دشمن‌ها - آنتون پاولوويچ چخوف

مرگ مدام در ماوراة عشق - گابريل گارسيا ماركز

ساعت استراحت - لنگستن هيوز

چاه - ناصر تقوايي

فارسي شکر است - محمّد علي جمال‌زاده

مرد لال - شروود آندرسون

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند - شروود آندرسن

گل رس - جيمز جويس

گوسالة کوچولو - ارسکين کالدول

حديث مور و حشمت سليمان -

کلئوپاترا - نوشتة: ويل کاپي

دسته گل آبي - اوکاتاويو پاز

نبش‌ِ قبر - محمد بهارلو

ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف

خيانت چگونه به روسيه راه يافت - راينر ماريا ريلكه

يك شب - نجيبه احمد

تپه‌های سبز آفریقا - ارنست همینگوی

کهن‌ترین داستان جهان - رومن گاری

تپه کومادرس(1) - خوان رولفو

شبي که تنهايش گذاشتند - خوان رولفو

به‌ياد آر - خوان رولفو

بوگارت - و. س. نايپُل

قلمرو خدا - ويليام فاکنر

نامه به همساية دانشمند - آنتون چخوف

سگ خالي - دينو بوتزاتي

خائن - بزرگ علوي

عيد فقرا صفا ندارد - جان چيور

آدم اول(فصل اول) - آلبر کامو

بي‌بي - نسيم خاكسار

راز و نياز يک لاف‌زن - لنگستن هيوز

شب سي‌‌ودوم - هزار و يک شب

بعضي از ما دوستمان کُلبي را تهديد مي‌‌کرديم - دونالد بارتِلْمي

ببر مردم شناس - جيمز تربر

شب سي‌‌ويکم - هزار و يک شب

فلوسي - وودي آلن

شب سي‌اُم - هزار و يک شب

غول‌هاي ادب دو آلمان - 195۶ - گنتر گراس

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن - لنگستن هيوز

شب بيست‌ونهم - هزار و يک شب

داستان بر دار کردنِ حسنک وزير - ابوالفضل محمدبن‌حسين بيهقي

شب بيست‌وهشتم - هزار و يک شب

در بيشه - ريونوسوکه آکوتاگاوا

شب بيست‌وهفتم - هزار و يک شب

فصل منتشر نشده‌اي از «هکلبري ‌فين» - مارک توين

شب بيست‌وششم - هزارويک شب

دارکوب‌ها - ارسکين کالدول

شب بيست‌وپنجم - هزار و يک شب

نخستين عشق - ساموئل بکت

فردا - صادق هدايت

چرند پرند (اخبار شهري) - علي‌اکبر دهخدا

آدم‌کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

زاير - نسيم خاکسار

شب چهلم - هزارويک شب

زنان حساس - جان آپدايک

زندگي - گريس پي‌لي

سرخوردگي‌ بزرگ‌ - گوستاو دامان‌

برتا خيکي - 1910 - گونتر گراس

کلاغ در جنگل - جان آپدايک

بي‌همگي - ساموئل بکت

علامت‌ - محمدرضا گودرزي‌

خاطرات‌ قبرستان‌ - يوسف‌ عزيزي‌ بني‌طُرُف‌

سنگ سياه - محمدرضا صفدري

خواسته‌ها - گريس پي‌لي

بنگ - ساموئل بکت

هريسُن بِرگِرُن - كورت ونه گوت

هي‌هي‌، جبلي‌، قُم‌ قُم‌ - رضا دانشور

جادكمه‌ - محمدرضا گودرزي‌

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد - حسن‌ اصغري‌

مؤمنان‌ - جان‌ آپدايك‌

غم‌باد - ناتاشا اميري‌

مزاحم - خورخه لوئيس بورخس

اعدام‌ - عدنان‌ غُريفي‌

هکلبري فين - مارک توين

نُه - کلاوس شلِ زينگر

گل‌کلم‌سبز - للارا وپنيار

باران تابستان - مارگريت دوراس

زخم شمشير - خورخه لوئيس بورخس

بادنماها و شلاق‌ها - نسيم‌ خاكسار

گذرگاه‌ِ مُردگان‌ - محمد بهارلو

صفحة‌ حوادث‌ - مجيد دانش‌آراسته‌

آخرين‌ پمپ‌ بنزين‌ - شرلي‌ آن‌ گرو

کويتا از ميان شيشه - اميلي ايشم رابوتد

سقف - كوين بروك ماير

حمام - نجف دريابندري

شاهدان‌ - جان‌ آپدايك‌

شپش - جاهد جهان‌شاهي

آواز فوارة‌ آب‌ و گنجشك‌ - حسن‌ اصغري‌

روگذر عابر پياده‌ - ميترا الياتي‌

در ستايش عقل - محمدرضا بيگي

آدم کش‌ها - ارنست همينگ‌وي

جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور - ارنست‌ همينگ‌وي‌

بقال‌ خرزويل‌ - نسيم خاكسار

غذاخوردن‌ آلماني‌ - كاترين‌ منسفيلد

والتر جان هارمون - اي. ال. دکترف

افسون‌گر - هاينريش‌ مان‌

مردم‌آزارها - ريموند كارور

گمشدگي - انوش صالحي

دنِ آرام - ميخاييل شولوخوف

كابوس‌ مرد خدا - برتراند راسل‌

آمريكا - هاينريش‌ بُل‌

ماجراي‌ كوگلماس‌ - وودي‌ آلن‌

غوك‌ - رضا علامه‌زاده‌

نوشتة‌ خواننده‌ - ارنست‌ همينگ‌وي‌

دشمن‌ِ شمارة‌ يك‌ اجتماع‌ - چارلز بوكوفسكي‌

هزار و يک شب (شب سي و هشتم) -

اوليس‌ - جيمز جويس‌

آدم‌هاي‌ مشهور - اورهان‌ پاموك‌

هميشه‌ مادر - علي‌اشرف‌ درويشيان‌

جعبة‌ آرزو - سيلويا پلات‌

موزلي - ويليام فاکنر

سيل توي چادرت افتاده - تس گالاگر

آينه - محمود دولت‌آبادي

داشتن و نداشتن - ارنست همينگ‌وي

چرا دريا توفاني شده بود - صادق چوبك

آشغالداني - نسيم خاکسار

گزيده آثار چوبک - صادق چوبک

زني که مردش را گم کرد - صادق هدايت

آقا جولو - ناصر تقوايي‌

بوم - انوش صالحي

خواب خون - بهرام صادقي

معصوم دوم - هوشنگ گلشيري

فارسي شكر است - محمدعلي جمال‌زاده

گدا - غلام‌حسين ساعدي

گيله مرد - بزرگ علوى

جهنم و بهشت - جامپا ليري

کراوات‌هاي آقاي ودريف - تس گالاگر

من و سهراب دريابندري - نجف دريابندري

شور و شوق - آليس مونرو

لانة خرگوش، بهترين توضيح - آن بيتي

اُسَبِل‌ - جويس‌ كَرول‌ اوتِس‌

استوديوي شمارة 54 - ريچارد براتيگان

ساعتِ آشپزخانه - وُلفگانگ بُرشِرت

آخرين تير تفنگ من - آلفونس دو لامارتين

مدال‌هاي‌ جنگي بسيار در بازار بي‌خريدار - ارنست همينگوي

پيانونواز - دونالد بارتلمي

هفت سين - محمد بهارلو

تابوتي بر آب - محمد بهارلو

چپ دست ها - گونتر گراس

بله، نيروانايى در كار نيست - كورت وونه‏گات جونيور

از آشنايى با شما خوش وقتم - جويس كرول اويتس

مرغ عشق - عدنان غريفي

هدايت - بهرام بيضايي

سه قطره خون - صادق هدايت

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate