چون شب سي و هشتم برآمد
حكايت كافور، غلام دوم
پس غلام دوم گفت: من هشت ساله بودم كه مرا از ولايت خويش به بازارگاني بفروختند و من در سالي يكدفعه دروغ به آن بازرگان ميگفتم و به سبب آن دروغ او را با يارانش به جنگ ميانداختم. بازرگان ناگزير مانده مرا به دلال سپرد كه مشتري از براي من بجويد. دلالمرا بازار برده ندا درداد كه اين غلام را به شرط عيب كه ميخرد؟ بازرگاني پيش آمد و از عيب من جويان شد. دلال گفت كه:«سالي يكباردروغ هميگويد.» بازرگان گفت:«با عيبي كه دارد به چند درم خواهي فروخت؟» دلال گفت:«به ششصد درم.» پس بايع و مشتري با همساز گشتند. بازرگان درمها شمرده مرا به حجره برد و جامة مناسب به من بپوشانيد. چندي پيش او بماندم تا سال نو برآمد و آن سال مباركي بود و بهاري خرم داشت. بازرگانان هر روز يكي ضيافت ميكرد تا نوبت به خواجة من افتاد. با بازرگانان به باغي كه خارج شهر بود برفتند. خوردني و نوشيدني بخوردند و نوشيدند و صحبت و منادمت هميكردند تا هنگام ظهر شد. خواجة او را به چيزي حاجت افتاد. با من گفت: بر استر بنشين و به خانه رو و از خاتون فلان چيز بستان و زود بازگرد.
من فرمان بردم. چون به خانه نزديك شدم فرياد زدم و گريان گشتم. مردم محله بر من گرد آمدند. چون آواز مرا خاتون و دخترانخواجه بشنيدند در بگشودند و از سبب آن حالت بازپرسيدند. گفتم: خواجهام با ياران خود به پاي ديوار كهنهاي نشسته بودند و ديوار برايشان بيفتاد. من چون اين حالت بديدم سوار استر گشته زود بيامدم كه شما را بياگاهانم.
زن و فرزند خواجه چون اين بشنيدند گريبانها چاك زدند و همسايگان بديشان گرد آمدند و زن خواجهام به خانه اندر شد، طاقهايخانه را درهم شكست و ظرفهاي چيني بيرون انداخت و تصويرهاي خانه را گلاندود كرد و تيشه به من داده گفت: اين فوارهها بشكن واين درها و منظرهها بَركن!
من پيش رفته با او يار گشتم، خانه را خراب كرده چيزها را تلف هميساختيم، تا اينكه آنچه بهخانه اندر شكستني بود بشكستيم وكندنيها بركنديم و طاق و سقف غرفهها از هم فروريختيم، و من فرياد يا سيدا هميزدم. پس خاتون و دختران خواجه با روي گشاده بهدرآمدند و گفتند: اي كافور، ما را به مكان خواجه دلالت كن تا او را از زير خاك بهدر آورده به تابوتش بگذاريم.
من پيش افتاده واسيدا گويان و آنها به دنبال من با روي گشاده، خروشان و گريان، روان شديم و هيچمرد و زن و كودك در شهر نماند، كه همه بر ما جمع آمدند و ايشان را كوچه به كوچه هميگردانيدم. هركس نشنيده بود باخبر ميشد تا اينكه خبر به والي رسيد.
چون قصه بدينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
چون شب سي و نهم برآمد
گفت: اي ملك جوانبخت، چون خبر به والي رسيد والي سوار شد و بيلداران با خود برداشته در پيمن روان شد، و من خاك بر سركنان فرياد واسيدا ميزدم تا اينكه به باغ اندر شدم. خواجهام چون ديد كهمن بر سر و سينه هميزنم و واسيدتي هميگويم مبهوت شد و گونهاش زرد گرديد و گفت: اي كافور، اينچه حالت است؟
گفتم: چون به خانه رفتم ديدم كه ديوار خانه خراب شده و خاتون و فرزندانش در زير خاك ماندهاند.
خواجه گفت: خاتون خلاص نشد؟
گفتم: نخست خاتون بمرد.
خواجه گفت: دختر كوچك من خلاص نگشت؟
گفتم: لاواللّه.
خواجه گفت: استر سواري من چون شد؟
گفتم: ديوار خانه و طويله همه از هم فروريختند و هر چيز كه به خانه و طويله بود به زير خاك اندربماندند. از آدميان و گوسفندان و مرغان چيزي زنده نماندند. همگي پارهاي گوشت شدهاند. اكنون از خانهو خانگيان هيچ برجا نمانده و گوسفندان و مرغان و چهارپايان را گربهها و سگان پاك خوردهاند.
خواجه چون سخنان من بشنيد جهان به چشمش سياه شد. خودداري نتوانست كرد و بر پاي خاستننتوانست. جامههاي خويشتن بدريد و ريش بكند و دستار بينداخت و تپانچه بر سر و روي خويشتنزد، تااينكه خون از سر و رويش برفت و فرياد واولدا و وازوجتا بركشيده گفت: اي ياران، تاكنون چنينمصيبت را جز من كه ديده؟
بازرگانان نيز كه از ياران او بودند فرياد بركشيدند و گريستند و خواجهام از باغ بهدر آمد و از بس كهتپانچه بر سر و روي خود زده بود راهرفتن نميتوانست.
چون بازرگانان از باغ بر اثر خواجه بيرون شدند گردي بديدند و فريادها بشنيدند. چون نيكنگريستند گروهي ديدند كه هميآيند و والي شهر در ميان ايشان سوار است و پيوندان بازرگان، خروشان وگريان، با روهاي گشاده هميآيند. چون نزديك شدند نخستين كسي كه خواجه او را ديد خاتون و فرزندانخواجه بودند. از ديدن ايشان شگفت مانده بخنديد و حالت بازپرسيد، و ايشان نيز چون خواجه را بديدند گفتند: شكر خدا را كه ترا زنده ديديم!
پس فرزندان بازرگان خويشتن را در پاي پدر بينداختند و در دامنش آويختند و گفتند: بر تو و ياران تواز افتادن ديوار چه رسيد؟
خواجه با ايشان گفت: از خرابي خانه بر شما چه رفت؟
ايشان گفتند: حمد خداي را تندرست هستيم و به خانه ما آسيبي نرسيده، ولكن غلام تو كافور سربرهنه و جامه دريده بهخانه آمد و واسيدا هميگفت. ما از سبب بازپرسيديم. گفت خواجه در باغ به پايديواري نشسته بود. ديوار بيفتاد و بمرد. خواجه گفت سبحان اللّ'ه. كافور همين ساعت خروشان وفريادكنان و واسيدتا گويان آمد. من از سبب بازپرسيدم. گفت خاتون و فرزندانش جملگي بمردند. آنگاهخواجه نگاه كرد ديد كه دستار در سر ندارم، گريان و خروشان خاك بر سر ميكنم. بانگ بر من زد و گفت:ناپاك و اي پليدك سياه، اين چه حادثه است بر پا كردهاي؟ به خدا سوگند پوست از تو بازگيرم و گوشت ازاستخوان تو جدا سازم!
گفتم: به خدا سوگند هيچكار به من نتواني كرد، كه تو مرا با همين عيب خريدهاي و جمعي گواه منند كهدانستهاي كه من در سالي يكبار دروغ ميگويم و اينكه گفتم نيمة دروغ بود. چون سال به آخر رسد نيمةديگر بخواهم گفت!
خواجه بانگ بر من زد كه: اي بدترين غلامان، اينهمه آشوب كه كردي هنوز نيمة دروغ است و نيمةديگر هم خواهي گفت؟ از من دور شو كه ترا آزاد كردم.
گفتم: اگر تو آزادم كني نخواهم رفت تا سال بهانجام رسد و نيمة دروغ بگويم. چون دروغ تمام گويمآنگاه مرا به بازار برده به هر قيمتي كه خريدهاي و هر عيب كه شرط كردهاي باز به همان قيمت و همانشرط بفروش، و مرا آزاد مكن كه صنعتي ندارم تا معاش بگذرانم، و اين مسئلة شرعيه بُوَد كه با تو گفتم وفقيهان نيز در باب آزادي بندگان اين را ياد كردهاند.
القصّه، ما به گفتوگو اندر بوديم كه والي با جماعت بسيار گروه گروه برسيدند. خواجهام نزد واليرفته ماجرا را بيان كرد و گفت: اين پليدك ميگويد اينكه گفتهام نيمة دروغ است!
چون مردم اين را بشنيدند از اين دروغ در عجب ماندند و دشنام به من داده نفرين هميكردند، ولي منايستاده خندان بودم و ميگفتم كه: خواجه مرا چهگونه تواند كشت كه مرا با اين عيب خريده است!
چون خواجه به خانه بازآمد سراي خود ويران يافت و بيشتر از آن خانهْ من خراب كرده و بسچيزهاي قيمتي كه شكسته بودم. زن خواجه با او گفت كه فلان ظرف و فلان چيني را كافور شكسته.خواجه خشمناك شد و گفت: تاكنون چنين تخمة ناپاك نديده بودم و هنوز نيمي از دروغ گفته! اگر نيمةديگر نيز بگويد چهگونه خواهد شدن؟ يقين است در آن نيمة ديگر جنگ ميان مردم شهر و يا جنگ ميانةدو شهر خواهد بود!
پس از آن خواجه از غايت خشم شكايت پيش والي برد و او مرا شكنجه كرد و چندان تازيانه به من زدكه از خويش برفتم. آنگاه مرا پيش دلاك برد و هنوز به خود نيامده بودم كه آلت مردي من ببريدند و داغهابر تن من نهادند.
چون به خود آمدم خواجه با من گفت: چنانكه تو بهترين مالهاي مرا تلف كردي من نيز به گمان توبهترين اعضاي ترا ببريدم.
آنگاه مرا به دلال داده به قيمت گران بفروخت و من پيوسته فتنهها بر پا ميكردم و به هرجايي كهميرفتم آشوب هميانداختم و اين خواجه به آن خواجهام هميفروخت تا اينكه خليفه مرا بخريد. پس ازآن دروغ نگفته و آشوب نكردهام و خليفه از من راضي است.
آن دو غلام به سخن كافور بخنديدند و گفتند: تو پليد بن پليد هستي!
شب بعد >>