برگردان: منوچهر بديعي
نخستين واكنش اكثر ناقدان و برخي خوانندگان در برابر «اوليس» آنبود كه اين اثر ادبي را يكسره نوعي "طنز" بهشمار آورند. زماني گذشتتا با توجه به روشهايي كه در آن بهكار رفته بود ـ «تكگويي دروني» و«سيلان خودآگاهي» ـ و با تعمق در انبوه حقايق و اموري كه در اوليسمطرح شده است معلوم شد كه اين اثر يكسره طنز نيست اما از طنز همخالي نيست. شايد طنزآميزترين تكّة «اوليس» قطعهاي از بخشدوازدهم آن «سيكلوپ» باشد كه در اينجا ترجمة آن آمده است. بهخوانندگان پيشنهاد ميشود كه نخست آنچه دربارة تمامي بخش 12،پيش از يادداشتهاي شمارهگذاري شده، نوشته شده است بخوانند وپس از آن به خواندن متن همراه با يادداشتها بپردازند.
م. ب.
آخرين وداع بينهايت تأثرآور بود1. از منارههاي دور و نزديك صدايناقوس مرگ لاينقطع بلند بود و همه را به تشييع جنازه ميخواند و در گوشه وكنار محلههاي غمزده دهها طبل پوشيده در نمد كه صداي پوك توپها آنهارا قطع ميكرد ندايي شوم سر ميداد. غرش كركنندة رعد و روشناييكوركنندة برق كه اين صحنة مرگبار را روشن ميكرد گواهي ميداد كه توپخانةآسمان از قبل تمام طنطنة مافوق طبيعي خود را به اين منظرة مخوف عاريهداده است. از دريچههاي سيلبند آسمانِ خشمگين باراني سيلآسا بر سربرهنة خلايقي كه گرد آمده بودند فرو ريخت و عدة اينان به كمترين تخمينپانصدهزار بود. دستهاي از پاسبانهاي شهر دبلين بزرگ به فرماندهي شخصسركلانتر در ميان آن جمع عظيم به حفظ نظم مشغول بودند و براي آنكه آنجمع عظيم سرگرم شوند دستة موزيكانچي سنج و سازهاي بادي خيابانيورك2 با آلات پوشيده در پوشش سياه ماهرانه همان نغمة بيهمتايي رامينواختند كه قريحة نالان «اسپرانتزا»3 از گهواره در دل ما نشانده است.قطارهاي تفريحي سريعالسير فوقالعاده و دليجانهاي موتوري بانيمكتهاي روكشدار تهيه ديده بودند تا پسرعموهاي روستايي ما كه جمعكثيري از آنان به آنجا آمده بودند در آسايش باشند. وقتي خوانندگان دورهگردمحبوب دبلين لـ نـ هـ ـ ن و مـ لـ گـ ن ترانة «شب پيش از آنروز كه لاريدراز شد»4 را با آن طرز نشاطانگيز مرسوم خود خواندند تفرج خاطر فراوانيپديد آمد. آن دو مزهپران بيمثل و مانند ما با تصنيفهاي يكورقي خود داد وستد پرغوغايي در ميان دوستداران طنز و هجا برپا كردند كه اگر كسي درگوشة دل عنايتي به طنز عاري از لودگي ايرلندي داشته باشد به آن چند پولسياهي كه به زحمت به كف ميآورند غبطه نخواهد خورد. بچههايي كه در«يتيمخانة دختران و پسران» بودند لبِ پنجرهها جمع شده بودند و به اينصحنه نگاه ميكرند و از اينكه چنان برنامة غيرمنتظري به سرگرميهايآنروز افزوده شده بود شاديها كردند و بايد از «خواهران نازنين بينوايان»5تقدير و تمجيد كنيم كه به فكر افتادند تا براي يتيمان پدر و مادر از كف دادهبرنامة تفريحي بهراستي آموزندهاي فراهم آورند. جمع مدعويننايبالسلطنه كه در ميانشان بانوان معروف بسيار بود در ساية همراهيعُليامخدرات مكرّمات به بهترين جاي جايگاه هدايت شدند و سفيرانبديعمنظر خارجي كه به «دوستان جزيرة زمرد» شهرت دارند در جايگاهيدرست روبهروي آنان جاي داده شدند. سفيران كه با هيبت تمام حاضر بودندعبارت بودند از كومنداتوره باچي باچي بنينو بنونه6 (كه شيخالسفرا بود ونيمهفلج و ناگزير بودند او را با يك جرثقيل نجاري قوي به صندلياشبرسانند)، مسيو پير پل پتيت اپتان7، گراند ژوكر ولاديمنجلاب حيضلتهتشف، آركژوكرلئوپوك رودلف فون شوانزنباد ـ هودنتالر8، كنتس مارهاويراگاكيسا سزوني پوتراپستي،9 حرمخان فيسافاده، كنت آتاناتوسكاراملوپوليس،10 عليبابا بخشش راحتالقوم افندي، سنيور هيداگلوكابالرودون پكاديلواي پالا براس اي پاترنوسترد و لامالورا و دولا مالاريا11،هوكوپوكو هاراكيري،12 هي هونگ چانگ،13 اولاف كوبركدلسن،14 ماينهير حقه وان كلك، پان پولاكس پادي ريسكي،15 گوزپوند پره كلشتر كراچينابريچيسيچ، بوروس هوپينكوف،17 هرهورهوس ديركتور پرازيدنت هانسچوچلي ـ اشتورلي،18 دكتر پروفسور ورزشگاه مليوم موزيوم آسايشگاهيومفتقبنديوم مبتذليوم اختصاصيوم سنتيوم تاريخ عموميوم ويژگيوم كريگفريداوبرآل گماينه.19 كلية سُفرا بدون استثنا با عباراتي بسيار محكم كه ناهنجارتراز آنها ممكن نبود دربارة عمليات وحشيانة بينامي كه آنان را به تماشاي آندعوت كرده بودند سخن راندند. سپس مناقشة پرحرارتي (كه همه در آنشركت كردند) در ميان «د.ج. ز20» بر سر آن درگرفت كه روز تولد قديسنگهبان ايرلند روز هشتم مارس بوده است يا روز نهم مارس.21 در ضمن اينمباحثه به توپ و شمشير و تير برگرد و قرهمينا و نارنجك گازي و ساطور وچتر و منجنيق و پنجهبُكس و كيسهشن و پارهآهن نيز متوسل شدند و بيمحابابرهم ضرب و شتم وارد آوردند. پيك ويژه فرستادند و پاسبان كوچول،آجدان مكفادن، را از بوترزتاؤن خبر كردند كه آمد و به شتاب نظم را اعادهكرد و به سرعت برق پيشنهاد كرد كه هر دو طرف متخاصم با قبول روزهفدهم قضيه را فيصله دهند. پيشنهاد آن پاسبان تيزهوش سهمتري22بيدرنگ مورد پسند همگان واقع شد و به اتفاق آرا مورد قبول قرار گرفت.تمامي «د. ج. ز» به آجدان مكفادان از ته دل تبريك گفتند، در حالي كه از بدنچند تن از آنان خون فراواني ميرفت. كومنداتوره بنينو بنونه را از زير كرسيرياست بيرون كشيدند و مشاور حقوقي او آووكاتو پاگاميمي23 توضيح دادكه او فقرات متنوعي را كه در سي و دو جيبش24 پنهان شده است در بحبوحةغوغا از جيب همكاران فرودستتر خود اقتباس كرده است بدان اميد كه شايدآنان بر سر عقل بيايند. آنچيزها (كه مشتمل بر چندصد ساعت زنانه و مردانةنقره و طلا بود) بيدرنگ به صاحبان برحقش اعاده گرديد و هماهنگي عموميحاكم مطلق شد.
رامبولد، آرام و بيتكلّف، در لباس بينقص صبحگاهي كه گل مورد پسندخود، Gladiolus Cruentus] گلايول خونآلود25] را زده بود قدم به سوي چوبةدار برداشت. حضور خود را با همان سرفة ملايم رامبولدي اعلام داشت كهبسياري كوشيدهاند تا آن را تقليد كنند (و ناكام ماندهاند) ـ سرفهاي كوتاه ودقيق و با اينهمه مختص خود او. آمدن جلادي كه شهرت جهاني داشت باغريو تحسين آن جمع كثير روبهرو شد، بانواني كه از اطرافيان نايبالسلطنهبودند در عين شور و شادي دستمالهاي خود را تكان ميدادند در حالي كه سفراي خارجي كه از آنان هم پرشورتر بودند نعرة تحسين ميكشيدند وملغمهاي از فريادهاي هوخ، بانزايي، الجن، زيويو، چينچين، پولاكرونيا،هيپهيپ، ويو، الاه، برداشته بودند كه در ميان آن فرياد زنگدارِ اوويواي26سفير سرزمينِ ترانهها (يك نت «فا»ي بلند مضاعف كه يادآور نُتهاي دِلدوززيبايي بود كه خواجة كاتالاني27 جدة جدههاي ما را با آن بهوجد ميآورد) بهآساني تشخيص داده ميشد. ساعت دقيقاً هفده بود. سپس علامت شروع نمازبيدرنگ از پشت بلندگو داده شد و در يك چشم بههم زدن همة سرها برهنهشد، كلاه سروري كومنداتوره كه از زمان انقلاب رينزي28 در تصرف خانوادةاو بود به دست مستشار پزشكي او، دكتر پ پ29، از سرش برداشته شد.اسقف فاضلي كه تقبل كرده بود تا به آن قهرمان شهيد كه در شُرُف تأدية دِينخود با مجازات اعدام بود واپسين تسلاهاي ديانت مقدس ما را بدهد باحضور قلب بسيار مسيحايي خود در گودالي پر از آبِ باران زانو زد، و در عيناينكه ردايش روي موهاي سفيدش بود، در برابر بارگاه رحمت الهي به دعا ونُدبه و زاري مشغول شد. جلاد با آن هيكل مهيب، در كنار كُندة چوب، زير تبرايستاده بود، چهرهاش در يك ظرف دهگالني كه دو سوراخ در آن بريده بودندپنهان بود و چشمانش از ميان آن دو سوراخ برق غضب بيرون ميداد.همچنانكه در انتظار علامت مرگبار بود لبة سلاح مخوف خود را با مالاندن آنبه ساعد ورزيدة خود امتحان ميكرد، يك نفس پشت سر هم سر از تنگوسفندان گلهاي جدا ميكرد كه دوستداران حرفة ظالمانه اما ضروري اوفراهم آورده بودند. روي ميز ماهون زيبايي در كنار او يك كارد سلاخي قرارداشت و انواع ابزارهاي فولادي آبديده براي درآوردن دل و روده (آنها رامؤسسة كارد و چنگالفروشي آقايان جان راوند و پسران، شفيلد كه شهرتجهاني دارد به سفارش مخصوص آورده بودند)، يك ماهيتابة سُفالي برايآنكه وقتي اثناعشر و ستون فقرات و رودة كور و آپانديس و غيره را باموفقيت بيرون كشيدند در آن قرار دهند و دو پارچ شيرِ بزرگ براي آنكه خونِبسيار عزيز قرباني بسيار عزيز را در آن بريزند. مباشرِ خانة مختلط گربهها وسگها شرف حضور داشت تا اين ظرفها را پس از آنكه پر ميشوند به آنمؤسسة خيريه ببرد. مقامات مربوطه طعامي بسيار عالي مشتمل بر قاچهاينازك گوشت خوك و تخم مرغ، بيفتكِ برشته و پياز، كه همه را لذيذ پختهبودند با گردههاي نانِ داغِ خوشمزة مخصوص صبحانه و چاي قوتبخش بهمقدار فراوان تهيه كرده بودند تا شمع اين محفل غمبار آن را صرف كند،همانكه وقتي او را براي سربريدن آماده ميكردند در عين سرخوشي بود و بهتشريفات اعدام منالبدو الي الختم توجهي دقيق ميكرد اما وي با كفنفسي كهدر زمانة ما كمياب است، در كمال نجابت از جا برخاست و گفت كه آرزوي اودر دمِ مرگ آن است كه طعام را به نشانة عنايت و احترام او در بخشهاي قابلقسمت در ميان اعضاي «جمعيت نظافتچيان تنگدست و بيمار»30 تقسيم كنند(و اين آرزو بيدرنگ برآورده شد) و هيجان nec and non plus ultra ] در نقطةاعلاي قابل حصول] وقتي به اوج خود رسيد كه نامزد برگزيدهاش صفهايمسلسل تماشاگران را شكافت و خود را در بغل عضلاني او انداخت، در بغلهمان مردي كه در شرف آن بود تا در راه وصل او به عالم ابديت پرتاب شود.قهرمان، اندام باريك او را در آغوش پُرمهر خود جاي داد و زير لب عاشقانهگفت: شيلاي من.31 دختر كه از اين طرز استعمال نام كوچك خود به شوقآمده بود ــــ. وقتي كه رودهاي شور اشكهايشان درهم آميخت به آنقهرمان قول داد كه ياد او را همواره عزيز خواهد داشت و هرگز آن يار قهرمانخود را از ياد نخواهد برد كه ترانهگويان چنان بهسوي مرگ رفت كه گويي بهتماشاي مسابقة چوگانبازي در پارك كلانتورك ميرود. آن روزگاران خوشپربركت كودكي را به خاطرش آورد كه دست در دست يكديگر بر سواحلآناليفي در سرگرميهاي معصومانة جواني غرق ميشدند و آنگاه هر دوروزگار دهشتناكِ كنوني خود را از ياد بردند و هر دو از ته دل خنديدند و همةتماشاگران، از جمله حضرت كشيش، در سرور همگاني شريك شدند. جمعهيولاوار تماشاگران از شادي بيرودرواسي تلوتلو ميخوردند. اما در دم غمبر آنان چيره شد و براي آخرينبار انگشتانشان را درهم فرو كردند. سيلتازهاي از اشك از مجاري اشكي آنان جاري شد و جمع كثير مردمان كه تااعماق جانشان متأثر شده بود به هقهق دلخراشي افتادند و تأثر حضرتكشيش پير بههيچوجه از ديگران كمتر نبود. مردان تنومند پرزور، اُمناي صلحو غولان خوشمشرب شهرباني سلطنتي ايرلند بيرودرواسي دستمالهايخود را به كار ميبردند و بياغراق ميتوان گفت كه در آن جمع بينظير حتييك چشم خشك پيدا نميشد. پرشورترين واقعهاي كه روي داد آن بود كهجوان زيبايي از فارغالتحصيلان آكسفورد32 كه به فداكاري در راه جنسلطيف معروف بود پا پيش نهاد و با ارائة كارت ويزيت و دستهچك وشجرهنامة خود از آن دوشيزة جوانِ تيرهروز خواستگاري كرد و از اوخواست تا روز عروسي را تعيين كند و خواستگاري او بيمعطلي پذيرفتهشد.33 به كلية بانواني كه در ميان تماشاگران بودند در كمال خوشسليقگييادگاري به مناسبت آن روز دادند كه عبارت بود از جمجمهاي با يك دستهگلسينه از دو استخوان متقاطع و اين كار، كاري بود به موقع و سخاوتمندانه كهبار ديگر چشمة احساسات همگان را به جوش آورد: و وقتيكه آن جوانزندوستِ آكسي (كه، ضمناً داراي يكي از معروفترين نامهايي بود كه درتاريخ انگلستان پيدا ميشود) حلقة نامزدي گرانقيمتي با زمردهايي كه بهصورت شبدر چهارپر بر آن سوار شده بود به انگشت نامزد پرآزَرم خود كردهيجان و احساسات را ديگر حد و مرزي نبود. كار بهجايي رسيد كه حتيرييس سنگدلِ امنيه، سرهنگ دوم تامكين ماكسول فرنچمولان تاملينسون كهرياست آن مجلس را بر عهده داشت، حتي او كه جمع كثيري از سپاهيان هنديرا بيآنكه خم به ابرو بياورد دم توپ گذاشته بود،34 نميتوانست جلو بروزاحساسات طبيعي خود را بگيرد. با دستكش آهنين خود اشك دزدانهاي را ازچشم زدود و همشهريان برجستهاي كه افتخار داشتند در جوار ايشان حضورداشته باشند شنيدند كه او زيرلبي و با لكنت زبان ميگويد: هاي جانمي ــــ.هايهاي كه وقتي چشمم بهش ميافته دلم ميخاد بزنم زير گريه برا اينكه بهياد آن خمره خودم ميافتم كه آنجا ته جاده لايمهاوس35 چشم به راه منه.
يادداشتها
زمان: ساعت پنج بعد از ظهر روز پنجشنبه شانزدهم ژوئن 1904
مكان: پيالهفروشي بارني كيرنان.
عضو بدن: عضله.
هنر، علم يا فن: سياست.
رنگ: هيچ.
نماد: فنيان. (نگاه كنيد به ياداشت 43/21ـ24 در يادداشتهاي بخش [2])
شيوة بيان: مبالغه. در فاصلة قسمتهاي مختلف وصفي كه از زبان راوي در اين بخشنقل شده است، سي و سه بند به صورت تقليد طنزآميز (نقيضه) از سبكهاي ادبيپُرطنطنه، هيجانانگيز يا احساساتي آمده است. در يادداشتهاي اين بخش هر كدام از اينسي و سه بند با واژة «نقيضه» مشخص شده است و بهسبكي كه با طنز از آن تقليد گرديدهاشارة كوتاهي شده است.
نظيرهها: من ضمير اول شخص مفرد، (راوي ناشناس ماجرا) نظير «هيچكس»، سيگارنظير چوب نيمسوخته؛ «عروج» بلوم در پايان فصل نظير سخنان پرستيزي كه اوليس بهپوليفم (سيكلوپ يا غولِ يكچشم ميگويد). تا اين اندازه را جويس خود تصريح كردهاست اما همة شارحان بر اين متفقند كه «هموطن» نيز نظير «سيكلوپ» يا غول يكچشماست.
اوديسه: عنوان هومري اين بخش «سيكلوپ» است. در سرودِ نهمِ «اوديسه»، اوليسداستان گرفتاري خود را در ميان «سيكلوپ»ها يا غولهاي يكچشم حكايت ميكند. اينغولان «نه انجمني براي رايزني دارند و نه آييني. هر كدام بر فراز كوههاي بلند در ميانغارهاي ميانتهي جايگزيناند و هر كس آييني سخت براي فرزندان و زنان خود مينهد.» با آنكه جزيرة آنان «هيچ استرون نيست؛ ميتوان ميوههاي هر فصل را بار آورد.» و «برايكشتزارها زمين هموار دارند؛ در بازگشت فصل ميتوانند خرمنهاي بلند فراهم كنند.» «اما نه چراگاه در آنجا هست نه كشتزاري، بلكه تخمافشاني و شخمزدني هم نيست،آدميزاده در آن نيست و تنها بزهايي را كه بانگ برميآورند ميپرورند.» اوليس و چند تناز همراهانش در غار يكي از اين غولان، به نام «پوليفم» گرفتار ميشوند، غول همراه با گلةگوسفندانش فرا ميرسد، دو تن از همراهان اوليس را با هم برميدارد و اندام ايشان را ازهم ميدرد و ميخورد. روز بعد نيز پوليفم دو تن ديگر از همراهان اوليس را ميدرد واوليس و بقية همراهانش را در غار زنداني ميكند. اما به هنگام شب اوليس غول را با شرابمست ميكند و گُرز گران خود او را، كه نوك آن را تراشيده و در «آتشي شرارهافكن» سختكرده، به چشم غول فرو ميبرد و او را كور ميكند. در ضمن شرابخواري پوليفم ازاوليس ميپرسد كه نامت چيست و اوليس پاسخ ميدهد نام من «هيچكس» است. وقتي آنگرز شرارهافكن به چشم غول فرو ميرود و او فريادي سهمگين ميكشد و سيكلوپهاييرا كه در غارهاي گرداگرد آنجا بودهاند به كمك ميخواند، سيلكوپهاي ديگر از پشتدخمه ميپرسند كيست كه ميخواهد تو را بكشد و پوليفم پاسخ ميدهد «هيچكس».سيكلوپها نيز پي كار خود ميروند. صبح روز بعد اوليس و همراهانش خود را در ميانگلة پوليفم پنهان ميكنند و ميگريزند و به كشتي خود ميروند. اوليس از همانجا بانگبرميدارد و سيكلوپ را ريشخند ميكند. خشم در دل غول يكچشم افزون ميشود وتختهسنگي را از فراز كوه بزرگي ميكند و بهسوي كشتي مياندازد. افتادن آن آب دريا را بهكشاكش ميآورد اما اوليس چوب بسيار بلندي برميدارد و با آن كشتي خود را دور ميكند.پوليفم از پدر خود، پوزئيدون، ميخواهد كه: «اي پوزئيدون، كه زمين بر دوشِ تو است، ايخدايي كه موهاي تيرهرنگ داري، درخواست مرا برآور. اگر راستي من پسر تو هستم و توميگويي پدر مني، روا دار كه اين اوليس، ويرانكنندة شهرها، پسر لائرت، كه در ايتاكجايگاه دارد، هرگز به خانة خود بازنگردد؛ و اگر سرنوشت او اين است كه كسان خود رابازبيند و به خانة خود كه بام بلند دارد بازگردد، در سرزمين پدرانش، پس از سفري درازباشد، پس از رنج فراوان و نابودشدن همة يارانش، در روي كشتي بيگانهاي و بدبختي رادر خانه خود ببيند.» چون سرنوشت آن است كه اوليس به خانة خود بازگردد، پوزئيدونميتواند فقط دومين خواستة فرزند خود را برآورد.
مسيحيت: در اين بخش، مانند بخشهاي ديگري كه استيون در آنها ظاهر نميشود،بيشتر با مضامينِ «عهد عتيق» سر و كار داريم. در آخرين سطرهاي اين بخش كه به سبك«كتاب مقدس» نوشته شده، از «ايليا» نام برده ميشود. ايليا در عهد عتيق، پيامبري است كه باارابة آتشين به آسمان صعود ميكند و يهوديان معتقدند كه پيش از ظهور مجدد «مسيح»ابتدا ايليا ظهور ميكند. اما انبياي بني اسرائيل همه ظهور عيسي را پيشبيني كردهاند و دراين بخش مانند ساير بخشها از عيسي نيز آثاري هست، از جمله صحنة دارزدن در ملأ عاميادآور مصلوبشدن عيسي است. اين نيز گفتني است كه مشتريان پيالهفروشي سيزده تنهستند و اين يادآور «آخرين شام» عيسي است با دوازده تن حوّاري خود. از يكسوميتوان گفت كه بلوم «يهودا» است و «هموطن» نوعي مسيح فنياني؛ از سوي ديگر ميتوانگفت كه «هموطن» يهودا است و بلوم نوعي مسيح است كه همة انسانها را، قطعِ نظر ازمليت آنها، دوست ميدارد.
1. آخرين وداع بينهايت تأثرآور بود... كه آنجا ته جاده لايم هاوس چشم به راه منه (نقيضه) بهتقليد از سبك روزنامهها در شرح وقايع و حوادث مهم مورد توجه مردم. توصيف اعدامرابرت امت اندكي نيز به سبك داستان «دلشكسته» اثر واشينگتن ايروينگ (1783ـ1853)است.
2. دستة موزيكانچي سنج و سازهاي بادي خيابان يورك ـ اين دستة موزيك را باشگاهكارگران محافظهكار شهر و استان دبلين راه انداخته بود. آن باشگاه در خيابان يورك قرارداشت.
3. نغمة بيهمتايي... كه قريحة نالان «اسپرانتزا» از گهواره در دل ما نشانده است ـ «اسپرانتزا» ناممستعار جين فرانسيسكا الجي، ليدي وايلد (1826ـ1896) مادر اسكار وايلد است. وييكي از فعالان نهضت ادبي ـ انقلابي ايرلند جوان در سال 1848 بود و چند شعر مهيجسروده است؛ از اينرو صفت «نالان» براي قريحة شاعري او چندان مناسب نيست. منظوراز نغمة «بيهمتا» روشن نيست اما تورنتون معتقد است كه اين عبارت اشاره به شعر«برادران: هنري و جان شيرز» است كه ابتدا حالتي «نالان» و حزين دارد اما از بند سوم بهبعد بهحماسهاي دربارة «افتخار شهادت» بدل ميشود.
4. شب پيش از آنروز كه لاري دراز شد ـ عنوان يك ترانة ايرلندي است كه در قرن هجدهمسروده شده است و چنين آغاز ميشود «شب پيش از آنروز كه لاري دراز شد / بچهها همهاز او ديدار كردند.» لاري و دوستانش با راحتي خيال مينوشند و ورقبازي ميكنند ولاري شفاعت كشيش را رد ميكند و تنها از اين نگران است كه «ماري دلبند»ش وقتيروح او به سراغش ميرود وحشتزده ميشود.
5. «خواهران نازنين بينوايان» ـ شعبهاي از بنياد خواهران نيكوكار فرقة كاتوليك.تشكيلات آنان در دبلين منحصر به يك خانة پيران بود.
6. كومنداتوره باچي باچي بنينو بنونه ـ به ايتاليايي يعني «فرمانده ماچ ماچ سلامتسلامت.»
7. پير پل پتيت اپتان ـ به فرانسه يعني «پير پل بُهتآور كوچولو».
8. شوانزنباد ـ هودنتالر ـ به آلماني يعني ــــ.
9. كنتس مارها ويراگاكيسا سزوني پوتراپستي ـ گذشته از چند واژة ركيك انگليسي كه بهطنز در ميان نام اين "كنتس" نهاده شده است، اين نام دراز به زبان مجاري يعني: «كنتس گاوِمادموازل دلبند فلانكس گند و گه پِستي» («پِستي» از «پِست» كه جزء آخر بوداپِست است.)
10. آتاناتوس كاراملوپوليس ـ به يوناني جديد يعني «كنت شوكولاتفروشي بيمرگ.»
11. سينيور هيداگلو كابالرودون پكاديلواي پالابراس اي پاترنوستردولا مالورا دولا مالاريا ـ بهاسپانيايي يعني «خدايگان شهسوار شريف آقاي پكاديلو و كلمات و دعاي الهي برايساعت نحس مالاريا.»
12. هوكوپوكو هاراكيري ـ هوكوپوكو نزديك به واژة انگليسي «هاكي پاكي» به معني «دوزو كلك» است. هاراكيري واژهاي ژاپني به معني خودكشي است.
13. هي هونگ چانگ ـ برگرفته از روي نام هونگ چانگ (1823-1901)، سياستمدارتواناي چيني كه مدت بيست و پنج سال (1870ـ1895) پس از امپراتور چين مقتدرترينمرد آن سرزمين بود.
14. اولاف كوبركدلسن ـ واژههاي اين نام ظاهراً دانماركي در زبان انگليسي به معني «آهاي بخند، پسر كتري مسي» است، اما با توجه به يادداشت بعدي ممكن است اشارهاي باشد به اينكه وقايع هملت در دانمارك روي ميدهد. و همچنين شايد اشارهاي است به «گوندراستورپ كلدن» (ديگ گوندراستورپ) و «رينكبي كلدن» (ديگ رينكبي)، دو ديگبرنزي سلتي كه اولي در سال 1891 و دومي در سال 1945 كشف شد و اكنون در موزة مليدانمارك است. در سُنت سلتي ديگ يكي از مهمترين لوازم منزل بوده و مانند شمشير وسپر از اموال اختصاصي رييس قبيله به شمار ميآمده است.
15. پان پولاكس پادي ريسكي ـ «پان» در زبان لهستاني به معني «آقا» است. بقية واژههاياين نام يادآور پيانوزن مشهور لهستاني يان پادروسكي (1860ـ1941) و پادي، نمونة مردايرلندي است كه در نمايشها ظاهر ميشود. «پولاكس» واژهاي است كه «هوراشيو» درصحنة اول پردة اول هملت ضمن توصيف روح بر زبان ميآورد و ميگويد: «و نيز روزيكه پس از يك گفت و گوي خشمآلود «پولاك»هاي سورتمهسوار روي يخها را شكست دادبه همينگونه ابرو درهم كشيده بود.» اما در طرز املاء و همچنين معناي «پولاك» بينپژوهشگران آثار شكسپير اختلاف نظر وجود دارد.
16. گوزپوند ـ واژة روسي «گاسپادين» به معني آقا به اين صورت درآمده است.
17. بوروس هوپينكوف ـ «بوروس» صورت هجوآميز نام «بوريس» است كه اشاره بهبوريس گودونوف (1551-1605) دارد كه از 1598 تا 1605 تزار روسيه بود.«هوپينكوف» نيز نامي است كه با تغيير دو واژة انگليسي به معني «سياه سرفه» ساخته شدهاست و يادآور حملة شديد سياه سرفه است كه در ماه مي 1907 به بوريس كنراد پسرجوزف كنراد نويسندة معروف دست داد.
18. هرهورهوس ديركتور پرازيدنت هانس چوچلي ـ اشتورلي ـ يعني «رييس هيأت مديره ومديرعامل فاحشهخانة آقاي هانس چوچلي ـ اشتورلي». چوچلي ـ اشتورلي به معني «كيككوچك، ماليات اندك» نام يك خانوادة معروف سوييسي ـ آلماني است.
19. كريگفريد اوبرآل گماينه ـ «كريگفريد» به معني «جنگ ـ صلح» در استهزاي «زيگفريد»؛ «اوبرآل گماينه» در زبان آلماني به معناي «كلي، عمومي» است اما در سرودملي آلمان واژهاي شبيه به آن آمده است كه معني «برتر از همه» دارد: «آلمان، آلمان، برتر ازهمه». جويس قصد استهزاي اين عبارت را نيز داشته است.
20. «د. ج. ز» ـ حروف اول «دوستان جزيرة زمرد.»
21. روز تولد قديس نگهبان ايرلند روز هشتم مارس بوده است يا روز نهم مارس ـ اشاره به پاتريك قديس (385-461) است كه نه تنها روز تولدش نامعلوم است بلكه در سال ومحل تولدش نيز ترديد كردهاند (آيا در اسكاتلند متولد شده است يا در ويلز يا گال).راه حل مزاحآميزي كه براي تعيين روز تولد او پيشنهاد شده، يعني با جمع عددهاي هشتو نه به عدد هفده رسيدن و آن را روز تولد پاتريك قديس دانستن، از سامول لاور است كهدر شعر «تولد پاتريك قديس» ميگويد نزاع بر سر روز تولد پاتريك قديس نخستين نزاعفرقهاي ايرلند باستان بوده است، تا آنكه «پدر مولكاهي» مصالحهاي پيشنهاد ميكند: «گفتابچهها بر سر هشت و نه نزاع نكنيد / اينقدر اختلاف نكنيد ـ بلكه گاهي هم ائتلاف كنيد /هشت را با نه ائتلاف كنيد ميشود هفده / پس همين روز تولدش باشد / منشياش گفت،سلمنا،.../ سپس همه سياهمست شدند ـ كه نعمت بر آنها كامل كرد / و ما از آن روز تاكنونبه همين سيره عمل ميكنيم.»
اما از شوخي گذشته، اختلاف و نزاع بر سر زمان و مكان تولد قديس پاتريك و تاريخآغاز كار تبليغي او در ايرلند چنان بالا گرفت كه در كتاب «سؤال و جواب ديني» كليسايايرلند اعتقاد به سال ورود او به ايرلند جزء يكي از مباني ايمان شمرده شد: «سؤال: براي نخستين بار ايرلند به دست چه كسي به دين راستين گرويد؟ جواب: ايرلند به دستپاتريك قديس به دين راستين گرويد، پاتريك قديس را پاپ سلستين فرستاده بود و درسال 432 به جزيرة ما پا نهاد.»
22. پاسبان كوچول، آجدان مكفادن را از بوترزتاون خبر كردند... آن پاسبان تيزهوش سهمتري ـ«بوترزتاون» دهكدهاي در نزديكي دبلين است، كه كلانتري بزرگي داشت. شوخي مربوطبه پاسبان در اين است كه يكي از شرايط اشتغال به كار پاسباني آن بود كه قد داوطلبدستكم 160 سانتيمتر باشد و مردم ميگفتند كه معمولاً جوانان روستايي كه قيافةسادهلوحانه و بچگانهاي دارند به اين كار رو ميكنند.
23. آووكاتو پاگاميمي ـ به زبان ايتاليايي به معني: «وكيل پولم بده بده» و نيز بازي با اسمنيكولو پاگانيني (1782-1840) ويولونزن مشهور ايتاليايي .
24. سي و دو جيبش ـ هر جيب براي يكي از سي و دو استان ايرلند.
25. گلايول خونآلود ـ واژههاي لاتيني نام نوعي گلايول (كه البته در عالم خارج وجود ندارد.) نام گلايول از واژهاي به معني «شمشير» گرفته شده و واژة «خونآلود» را جويس به آن افزوده است.
26. هوخ، بانزابي، الجن، زيويو، چين چين، پولاكرونيا، هيپ هيپ، ويو، الاه... اوويوا ـ كلماتندا به زبانهاي گوناگون: «هوخ به آلماني يعني «والا، شريف، عالي» و به معني آرزوي عمردراز نيز هست؛ «بانزابي» به ژاپني يعني «عمرت دههزار سال به درازا كشد» كه نوعي دعا درهنگام نبرد و نيز كلمة درود به امپراتور است؛ «الجن» به مجارستاني يعني «عمرت درازباد»؛ زيويو به زبان صرب و كروات يعني «درود، عمرت دراز باد»؛ «چين چين» به زبانعاميانة انگليسي يعني «سلام عرض ميكنم»؛ «پولاكرونيا» به زبان يوناني كنوني يعني«عمرت دراز باد»؛ هيپ هيپ به زبان انگليسي آمريكايي نوعي «هورا» است (هيپ هيپهورا)؛ ويو به زبان فرانسه يعني «زنده باشي»؛ الاه نيز به زبان عربي يعني «خداوند»؛ اوويوابه ايتاليايي يعني «هورا.»
27. خواجة كاتالاني ـ اشاره به آنجليكا كاتالاني (1779-1849)، خوانندة زني كه صدايزير او شهرت داشت و مانند صداي پسربچه يا جواني اخته شده بود.
28. انقلاب رينزي ـ كولادي رينزي (يا رينزو) (1313-1354) يكي از رهبران روميبود كه در سال 1347 انقلابي بهپا كرد و اشراف رومي را بركنار ساخت و اصلاحاتي درحكومت روم پديد آورد. اما همينكه به رياست حكومت رسيد غرور و استبداد فراوان ازخود نشان داد و مردم و دستگاه پاپ را از خود بيزار كرد زيرا به فكر احياء عظمت رومقديم در وضع غير مذهبي آن افتاده بود. در سال 1348 از روم بيرونش كردند اما در سال1354 پاپ اينوسان ششم از او خواست تا برگردد، او نيز برگشت و شورشي به راه انداختو در همان شورش كشته شد.
29. دكتر پ پ ـ اشاره به پاپ و روحانيت و سلسلهمراتب كليساي كاتوليكي است.
30. «جمعيت نظافتچيان تنگدست و بيمار» ـ در واقع نيز چنين جمعيتي در دبلين وجودداشته است.
31. شيلاي من ـ «شيلاني ـ گارا» يكي ديگر از نامهاي استعاري ايرلند است. خانمسيوماز ماك مانوس (نام مستعار اتنا كاربري 1866-1902) شعري به اين عنوان سرودهاست. نام نامزد رابرت امت شيلا نبوده بلكه ساراكوران بوده است.
32. جوان زيبايي از فارغالتحصيلان آكسفورد ـ در سال 1806 (سه سال پس از اعدام امت) ساراكوران با سروان هنري استارجيون (1814-1781) يكي از افسران قشون سلطنتيانگليس ازدواج كرد. وي برادرزادة لرد راكينگام (1730-1782)، سياستمدار ونخستوزير انگليس بود كه به طرفداري از آمريكا و ايرلند شهرت داشت. استارجيون ازفارغالتحصيلان دانشكدة سلطنتي افسري بود نه فارغالتحصيل آكسفورد.
33. از آن دوشيزة جوان تيرهروز خواستگاري كرد... خواستگاري او بيمعطلي پذيرفته شد ـازدواج ساراكوران احساسات ملي ايرلنديها را كه اخلاق دوران ويكتوريا بر آنان حاكمبود آزرده ساخت. جاستين هانتلي مكارتي (1830-1912)، يكي از رماننويسان وسياستپيشگان ايرلندي در كتابي به عنوان «ايرلند از زمان اتحاد» مينويسد: «حيرتآوراست كه سه زني كه نامشان با سه چهره از بزرگترين چهرههاي جنبش انقلابي [ايرلنديانمتحد و شورش سال 1789] ـ ارتباط مييابد ـ يعني لرد ادوارد فيتزجرالد، زن وولفتون ونامزد رابرت امت ـ با قبول عشق و نام ديگران ياد آن مردان بزرگ را كه با زندگي آنان پيوندداشتند لكهدار كردند.»
34. جمع كثيري از سپاهيان هندي را... دم توپ گذاشته بود. ـ دستههاي هندي را كه در قشونانگليس بودند هرگاه شورش ميكردند دم توپ ميگذاشتند تا «عبرت» ديگران باشد. اينمجازات از زمان امپراتوران مغول(1857-1526) در هند مرسوم شد و بعداً انگليسيهااين رسم را در هندوستان ادامه دادند.
35. اشك دزدانه ـ نام قطعهاي است در اپراي ايتاليايي «اكسير عشق» اثر دونيزتي. دراين اپراي كمدي، دختري به نام آدينا دل از روستايي الكن كمرويي به نام نمورينو ميربايدو از ابراز عشق لكنتآميز او آنقدر كلافه ميشود كه حاضر ميشود با سرباز قلدرپرهياهويي ازدواج كند. نمورينو سعي ميكند تا بلكه به ياري اكسير عشق (شراب كمبها)كه ميگفتند نوشابة تريستان و ايزوت بوده است خود را عوض كند. پيش از آنكه نمورينوبه مال و منالي برسد و با آدينا ازدواج كند، در چشم آدينا «اشك دزدانه»اي ميبيند و ازآنجا ميفهمد كه آدينا او را دوست ميدارد و از ازدواج با آن سرباز گريزان است. نمورينوقطعة «اشك دزدانه» را ميخواند (در پردة دوم، صحنة دوم اُپرا)، آدينا برميگردد، به گريهميافتد و به نمورينو ابراز عشق ميكند و سپس هركدام يك بطري ديگر از اكسير عشق ميخرند.