برگردان: احمد گلشيري
1
1 - حالا توي جفرسن1 دوشنبهها [ روز اول هفته] با روزهاي ديگر تفاوتي ندارد.
حالا خيابانها اسفالت شده و شرکتهاي برق و تلفن هر روز تعداد بيشتري درختان سايهدار را، مثل بلوط، افرا، اقاقيا و نارون، مياندازند تا براي تيرهاي آهني جا باز کنند؛ تيرهايي که چيزهاي بادکرده و بيشکل و رنگ مثل خوشههاي انگور دادهاند. شهر ما رختشويخانهاي هم دارد که صبحهاي دوشنبه ماشينهاي مخصوصش، با آن رنگهاي روشن، دور شهر راه ميافتند و بقچههاي رخت را جمع ميکنند. آن وقت رختهاي چرک طول هفته؛ در پس بوقهاي پياپي و گوشخراش و صداي کشدار برخورد لاستيک و اسفالت، که به جِر خوردن پارچة ابريشمي ميماند، مثل روح از نظر ناپديد ميشوند و حتي زنهاي سياهپوست که هنوز هم، مثل قديمها، رختهاي سفيدپوستها را براي شستن جمع ميکنند، ميروند آنها را ميآورند و تحويل ماشينها ميدهند.
2 - اما پانزده سال پيش ، صبحهاي دوشنبه، خيابانهاي آرام، خاکآلود و سايهدار از زنهاي سياهپوست انباشته بود، زنها بقچههاي رخت را، که بيش و کم اندازة يک عدل پنبه بود، روي سرهاي بيحرکت و کهنهپيچ خود ميگذاشتند و بيآنکه دست بر آنها بگذارند، در فاصلة آشپزخانه سفيدپوستها و طشت سياه شدة کنار کلبة خود، توي گود سياهها، در رفت و آمد بودند.
3 - نانسي2 بقچهاش را روي سر قرار ميداد؛ سپس روي بقچه نيز کلاه حصيري ملواني مشکي را، که زمستان و تابستان به سر ميگذاشت، جا ميداد. بلند قد بود و چهرة کشيدة غمگيني داشت که جاي دندانهاي افتادهاش اندکي فرورفتگي پيدا کرده بود. گاهي قسمتي از راه را تا انتهاي کوچه و آنطرف مرتع ميرفتيم و بقچه را تماشا ميکرديم که لنگر برنميداشت و کلاه را که هيچگاه نه تکان ميخورد و نه لرزش پيدا ميکرد، حتي وقتي از آبرو پايين ميرفت و از طرف ديگر بالا ميآمد و خم ميشد تا از زير پرچين عبور کند. چهار دست و پا پيش ميرفت، از لاي شکاف ميخزيد، سر را محکم گرفته بود و بقچه، بيآنکه يکبر شود، مثل صخره يا مثل بادکنک قرص و محکم بود و آن وقت باز قد راست ميکرد و به راه ادامه ميداد.
4 - گاهي شوهر زنهاي رختشو ميآمدند رختها را ميبردند و تحويل ميدادند، اما عيسي آدمي نبود که براي نانسي ازين کارها بکند؛ حتي پيش از آنکه پدر به او بگويد که دوروبر خانة ما پيدايش نشود و حتي وقتي ديلسي ناخوش شد و قرار شد نانسي بيايد خانة ما آشپزي کند عيسي دنبال اين کارها نبود.
5 - خيلي وقتها مجبور ميشديم تا انتهاي کوچه برويم. به کلبة نانسي برسيم و به او بگوييم بيايد صبحانه درست کند. آنجا جلو آبرو ميايستاديم؛ چون پدر به ما ميگفت کاري به کار عيسي نداشته باشيم- عيسي سياهپوست کوتاه قدي بود که جاي زخم تيغ سلماني پايين صورتش ديده ميشد- و ما آنقدر به کلبة نانسي سنگ ميپرانديم تا اينکه توي درگاه پيدايش ميشد و با تن برهنه سرک ميکشيد.
6 - ميگفت:« چه مرگتونه، خونة منو سنگ بارون ميکنين؟ چه مرگتونه، تخم سگا؟»
کدي 3 ميگفت:« بابا ميگه راه بيفت بيا صبحونه درست کن. بابا ميگه الآن نيم ساعت هم گذشته و تا اين دقيقه پا نشدهي بياي.»
نانسي ميگفت:« من صبحونه بلد نيستم درست کنم. ميخوام بازم بخوابم.»
جيسن 4 ميگفت:« من که ميگم، تو مستي. بابا ميگه، مستي. راستي راستي مستي، نانسي؟»
10 - نانسي ميگفت:« کي ميگه من مستم؟ من بازم ميخوام بخوابم. صبحونه هم بلد نيستم درست کنم.»
11 - اين بود که چند دقيقه بعد، از سنگ پراندن دست ميکشيديم و برميگشتيم به خانه. دستآخر وقتي ميآمد که ديگر خيلي دير شده بود و از وقت مدرسه رفتن من گذشته بود. بنابرين خيال ميکرديم که همهاش زير سر ويسکي است، تا آن روز که دستگيرش کردند و وقتي او را به زندان ميبردند از کنار آقاي استوال5 گذشتند. آقاي استوال صندوقدار بانک و شماس کليساي باپتيست6 بود و نانسي درآمد گفت:
12- « کي خيال داري پول منو بدي، سفيدپوست؟ کي خيال داري پول منو بدي، سفيدپوست؟ يه سنت پول کف دست من گذاشتهي و تا حالا سه بار با من رفتهي.» آقاي استوال نانسي را نقش زمين کرد، اما نانسي يکريز ميگفت:« کي خيال داري پول منو بدي؟ يه سنت کف دست من گذاشتهاي و تا حالا سه بار باهام رفتهي...» آنوقت آقاي استوال با پاشنة پا توي دهنش زد و کلانتر آقاي استوال را از پشت گرفت و نانسي روي زمين ولو شده بود و غشغش ميخنديد. آن وقت سرش را برگرداند، کمي خون و چند دندان تف کرد و گفت:« يه سنت کف دست من گذاشتهاي و تا حالا سه بار با من رفتهي.»
13 - به اين ترتيب بود که همة دندانهايش را از دست داد و آن روز تا شب همه از نانسي و آقاي استوال حرف ميزدند، و آن شب تا صبح آدمهايي که از کنار زندان ميگذشتند صداي خواندن و جيغ و داد کشيدن نانسي را ميشنيدند. دستهايش را ميديدند که ميلههاي پنجره را گرفته و خيليها پشت نردهها ميايستادند و به حرفهاي او و زندانبان که سعي ميکرد او را آرام کند گوش ميدادند. تقريباً تا روشنايي آفتاب زبان به دهن نگرفت تا اينکه زندانبان صداي رُپرُپ و خشخشي از طبقة بالا شنيد و راه افتاد از پلهها بالا رفت و نانسي را ديد که از ميلة پنجره حلقآويز شده. با خود گفت که اين کار زير سر کوکايين است نه ويسکي؛ چون هيچ سياهپوستي خودکشي نميکند مگر اينکه حسابي کوکايين زده باشد، و سياه پوستي که حسابي کوکايين زده باشد ديگر سياه پوست نيست.
14 - زندانبان بند را قطع کرد، نانسي را پايين کشيد و حالش را جا آورد؛ سپس او را به باد کتک گرفت، يعني شلاقکش کرد. زن با پيراهنش خود را حلقآويز کرده بود. پارچة پيراهنش را محکم گره زده بود. اما چون روز اولي که او را دستگير کرده بودند با يک تا پيراهن بود چيزي نداشت تا دستهايش را ببندد و بنابرين نتوانسته بود دستهايش را از لبة پنجره رها کند. آنوقت زندانبان سروصدا شنيد و به شتاب بالا رفت و نانسي را ديد که لخت مادرزاد از پنجره حلقآويز شده و شکمش مثل بادکنک کوچکي باد کرده است.
15 - وقتي ديلسي يک سر و يک کله توي کلبهاش افتاد و نانسي براي ما آشپزي ميکرد، ما پيشبندش را ميديديم که شکم داده است؛ اين موضوع مربوط به وقتي ميشد که پدر به عيسي گفت که دوروبر خانة ما پيدايش نشود. عيسي توي آشپزخانه بود، پشت اجاق نشسته بود و جاي زخم چاقو، مثل نخ کثيفي، توي صورت سياهش ديده ميشد. گفت، چيزي که نانسي زير پيراهنش دارد هندوانه است.
نانسي گفت:« از بوتة تو که سبز نشده.»
کدي گفت:« پس از کدوم بوتهس؟»
18 - عيسي گفت:« من اون بوته رو که اين ازش سبز شده لتوپار ميکنم.»
نانسي گفت: «چه معني ميده جلو بچهها اين حرفهارو ميزني. اصلاً چرا نميري دنبال کار؟ شکمتو که پر کردي. نکنه دلت ميخواد وقتي تو آشپزخانة آقاي جيسن جا خوش کردهي و جلو بچههاش ازين حرفا ميزني مچتو بگيره؟»
20 - کدي گفت:« از کدوم حرفا؟ از کدوم بوته؟»
21 - عيسي گفت: « من کي باشم که تو آشپزخانة سفيدپوست جا خوش کنم. اين سفيدپوسته که تو خونة من جا خوش ميکنه. سفيدپوست ميتونه سر بذاره تو خونة من، منم نميتونم جلوشو بگيرم. وقتي سفيدپوست عشقش بکشه پاشو تو خونة من بذاره، من ديگه صاحبخونه نيسم. نميتونم جلوشو بگيرم، اما نميذارم منو با لگد از خونهم بيرون کنه. اين حقو نداره.»
22 - ديلسي هنوز يک سر و يک کله تو کلبه افتاده بود. پدربه عيسي گفت که دوروبر خانه و زندگي ما پيدايش نشود. ديلسي هنوز ناخوش بود. خيلي طول کشيده بود. ما شام خورده بوديم گرفته بوديم تو اتاق مطالعه نشسته بوديم.
مادر گفت:« نانسي هنوز کارشو تو آشپزخونه تموم نکرده؟ خيال ميکنم خيلي طول کشيده، حالا ديگه حتماً ظرفا رو شسته.»
پدر گفت:« کوئنتينو7 بفرست ببينه. کوئنتين، برو ببين نانسي کارش تموم شده يا نه. بهش بگو بره خونهش.»
من رفتم توي آشپزخانه. نانسي کارش تمام شده بود. ظرفها شسته شده بود واجاق خاموش بود. نانسي روي يک صندلي نزديک اجاق سرد نشسته بود. به من زل زده بود.
گفتم:« مامان ميخواد بدونه کارت تموم شده يا نه.»
نانسي گفت:« بعله، تمومن کردهم.» به من زل زده بود.
گفتم:« چي شده؟ چي شده؟»
29 - نانسي گفت:« من چيزي غير از يه سياپوست نيسم. تقصير خودمم نيس.»
30 - جلو اجاق خاموش، روي صندلي، نشسته بود؛ کلاه ملواني سرش بود و به من نگاه ميکرد. من برگشتم به اتاق مطالعه. همهاش زير سر آن اجاق خاموش بود، وقتي آدم به ياد آشپزخانه ميافتد جاي گرم و پرجوش و خروش و شادي پيش نظرش ميآيد. اما آشپزخانهاي که اجاقش خاموش باشد و ظرفهايش را همه جمع کرده باشند و هيچ کس هم تويش حال و حوصلة چيز خوردن نداشته باشد آدم را از دل و دماغ مياندازد.
31 - مادر گفت:« کارشو تموم کرده؟»
گفتم:« بله، مامان؟»
مادر گفت:« چه کار داره ميکنه؟»
« هيچ کاري نميکنه، کارشو تموم کرده.»
پدر گفت:« من ميرم ببينم.»
36 - کدي گفت:« شايد منتظر عيساس بياد باهاش بره خونه.»
37 - من گفتم: « عيسي رفته.» نانسي براي ما گفته بود که چطور يک روز بيدار شده و ديده عيسي رفته.
نانسي گفت:« منو گذاشت و رفت. خيال ميکنم رفته ممفيس.8 خيال ميکنم ميخواد يه مدتي خودشو از پليسها قايم کنه.»
پدر گفت:« يه سر خر کم. اميدوارم همون جا موندگار بشه.»
جيسن گفت:« نانسي از تاريکي ميترسه.»
کدي گفت:« خودت هم ميترسي.»
جيسن گفت:« من نميترسم.»
کدي گفت:« موش ترسو.»
جيسن گفت:« من ترسو نيستم.»
45- مادر گفت:« بس کن، کنديس.9» پدر برگشت آمد.
46 -گفت: « من قدم زنان با نانسي ميرم تا ته کوچه. ميگه عيسي برگشته.»
مادر گفت:« با چشم خودش ديده؟»
« نه. يه سياپوست براش خبر آورده که برگشته شهر. زود برميگردم.»
مادر گفت:« منو تنها ميذاري تا نانسي رو ببري خونه؟ امنيت اون مهمتره؟»
پدر گفت:« زود برميگردم.»
« با اين کاکاسياهي که دور و بر اينجا پلاسه بچهها رو بيپناه ميذاري ميري؟»
کدي گفت:« منم ميآم. بابا، منم ببرين.»
پدر گفت:« اين که خودش يه عالم بدبختي داره چه کاري با اينا داره؟»
54 -جيسن گفت:« منم ميخوام بيام، بابا.»
55 -مادر گفت:« جيسن!» روي صحبتش با پدر بود. اين را از لحن صدايش ميشد فهميد. همانطور که فکر ميکرد پدر از صبح تا آنوقت سعي ميکرد کاري را انجام بدهد که مادر بدش ميآمد و ميدانست که مثل هميشه چيزي نميگذرد که پدر به صرافت ميافتد. من ساکت ايستاده بودم چون من و پدر هر دو ميدانستيم که مادر، چنانچه بهموقع به فکرش برسد، دلش ميخواهد پدر مرا مجبور کند پيش او بمانم. اين بود که پدر به من نگاه نکرد. من از همه بزرگتر بودم. نه سال داشتم، کدي هفت سال داشت و جيسن پنچ سال.
پدر گفت:« چرند نگو. ما زود برميگرديم.»
57 -نانسي کلاهش را سر گذاشته بود. ما پا به کوچه گذاشتيم. نانسي گفت:« عيسي هميشه با من خوب تا کرده. هر وقت دو دلار گير آورده يکيشو به من داده.» توي کوچه ميرفتيم. نانسي گفت: « اگه اين کوچه رو رد کنم ديگه خيالم راحت ميشه.»
58 -کوچه هميشه تاريک بود. کدي گفت:« اينجا همون جاس که جيسن شب هالوئين 10 ترسيد.»
جيسن گفت:« نترسيدم.»
پدر گفت:« عمه راشل نميتونه کاري براي عيسي بکنه؟» عمه راشل پير بود. توي کلبهاي بالاتر از کلبة نانسي تک و تنها زندگي ميکرد. موهايش سفيد شده بود و از صبح تا شب توي درگاه مينشست پيپ دود ميکرد؛ ديگر کار نميکرد. ميگفتند مادر عيساست. گاهي ميگفت، هستم؛ گاهي ميگفت، هيچ نسبتي با او ندارم.
کدي گفت:« چرا، ترسيدي. تو از فراني11 بيشتر ترسيدي. از تيپي12 هم بيشتر ترسيدي. تو از سياها ترسوتري.»
نانسي گفت:« هيچ کس نميتونه کاري براش بکنه. ميگه من شيطونو تو وجودش بيدار کردم و فقط يه چيزه که ميتونه شيطونو تو وجودش خواب بکنه.»
پدر گفت:« خب، حالا که رفته. از چيزي نبايد بترسي. فقط سعي کن کاري به کار مرداي سفيدپوست نداشته باشي.»
کدي گفت:« کاري به کار کدوم مرداي سفيدپوست نداشته باشه؟ چطور کاري به کارشون نداشته باشه؟»
نانسي گفت:« جايي نرفته. من وجودشو حس ميکنم. من حالا تو همين کوچه وجودشو حس ميکنم. حرفهاي ما رو ميشنوه، کلمه به کلمه، يه جايي قايم شده، کمين کرده. من نميبينمش، در آينده هم نميبينمش ، جز يه بار، با اون تيغ سلموني که به دهنش گرفته. اون تيغي که نخ بهش بسته از پشتش، زير پيرهن، آويزون کرده. حتي اگه چشمم بهش بيفته تعجب نميکنم.»
جيسن گفت:« من نترسيدم.»
پدر گفت:« اگه درست رفتار کرده بودي تو اين دردسر نميافتادي. اما حالا هم اتفاقي نيفتاده. شايد الآن تو سنت لوئيس13 باشه. شايد الآن زن ديگهاي گرفته و تو رو پاک فراموش کرده.»
نانسي گفت:« اگه گرفته باشه همون بهتر که به گوش من نرسه. ميرم بالاي سرشون واميايستم و هر بار دست انداخت اون دستشو مياندازم. سرشو ميبرم و شکمشو جر ميدم و دل و رودههاشو...»
پدر گفت:« آروم باش.»
کدي گفت:« شکم کيرو جر ميدي؟»
71 -جيسن گفت:« من نترسيدم، تنها تا ته کوچه رفتم.»
72-« آره جون خودت، اگه ما نبوديم توجرئت نميکردي پاتو تو اين کوچه بذاري.»
2
73 -ديلسي هنوز بيمار بود، بنابرين ما هر شب نانسي را ميبرديم ميرسانديم خانهاش تا اينکه مادر گفت:« اين وضع تا کي ادامه داره؟ منو تو اين خونة درندشت تنها ميذارين تا يه سياپوست ترسو رو برسونين خونهش؟»
ما توي آشپزخانه يک دشک کاهي براي نانسي جا داديم. يک شب از خواب پريديم و صدايي شنيديم. صدا از جانب پلههاي تاريک ميآمد. نه صداي آواز بود نه صداي گريه. تو اتاق مادر چراغ روشن بود و ما شنيديم که پدر تا ته سرسرا رفت و از پلکان پشتي سرازير شد، و من و کدي رفتيم توي سرسرا. کف سرسرا يخ کرده بود. پنجههاي پاي ما از سرما جمع ميشد و به صدا گوش ميداديم. انگار کسي آواز ميخواند اما صداي آواز هم نبود، صدا شبيه صداي سياهپوستها بود.
75- آن وقت ايستاديم و صداي پا را شنيديم که از پلکان پشتي پايين رفت وما تا سر پلکان رفتيم. آن وقت صدا دوباره، توي پلکان، از سر گرفته شد. صدا بلند نبود و ما چشمهاي نانسي را، که به ديوار پشت داده بود، وسطهاي پلکان ميديديم. چشمها شبيه چشمهاي گربه بود، مثل گربة بزرگي به ديوار پشت داده بود و ما را تماشا ميکرد. وقتي به طرف او از پلکان پايين رفتيم صدايش را بريد، و ما آنجا ايستاديم تا اينکه پدر از آشپزخانه برگشت، هفتتيرش توي دستش بود. با نانسي پايين رفتند و با دشک نانسي برگشتند.
76- دشک را کف اتاقمان پهن کرديم. چراغ اتاق مادر که خاموش شد باز چشمهاي نانسي را ديديم. کدي به نجوا گفت:« نانسي، خوابي، نانسي؟»
نانسي به نجوا چيزي گفت. اوهون گفت يا نه؛ نميدانم کدام بود. اين صدا را از هيچکس نشنيده بودم، صدا انگار از جايي برنخاسته بود و جايي نرفته بود، تا اينکه انگار نه انگار که نانسي آنجا حضور داشت، انگار با چنان خشونتي به چشمهاي نانسي توي پلکان نگاه کرده بودم که چشمهايش توي مردمک چشم من نقش شده بودند؛ درست مثل کاري که آفتاب ميکند، وقتي آدم چشمهايش را بسته باشد و ديگر آفتاب را نبيند. نانسي به نجوا گفت:« عيسي، عيسي.»
78 -کدي گفت:« عيسي بود؟ سعي کرد بياد تو آشپزخونه؟»
79- نانسي گفت:« عيسي.» با اين لحن:عي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي سا، تا اينکه صدا محو شد، مثل محو شدن شعلة کبريت يا شمع.
گفتم: « منظورش اون يکي عيساس.»
کدي به نجوا گفت:« نانسي، ما رو ميبيني؟ تو هم چشماي ما رو ميبيني؟»
نانسي گفت:« من چيزي غير از يه سياپوست نيسم. خدا ميدونه، خدا ميدونه.»
کدي به نجوا گفت:« اون جا تو آشپزخونه چي ديدي؟ کي ميخواس بياد اون تو؟»
84 -نانسي گفت:« خدا ميدونه.» چشمهايش را ميديدم.« خدا ميدونه.»
85 -حال ديلسي خوب شد. ناهار پخت. پدر گفت:« خوب بود يکي دو روز ديگه هم ميخوابيدي.»
ديلسي گفت:« براي چي؟ اگه يه روز ديگه ديرتر مياومدم اينجا، گند از سر خونه درميرفت. حالا اينجا رو خلوت کنين تا آشپزخونهمو باز سر و سامون بدم.»
ديلسي شام هم پخت. و آن شب، پيش از تاريک شدن هوا، نانسي توي آشپزخانه آمد.
ديلسي گفت:« از کجا ميدوني برگشته؟ تو که نديدهيش.»
جيسن گفت:« عيسي سياپوسته.»
نانسي گفت:« وجودشو حس ميکنم. حس ميکنم اونجا تو راهرو دراز کشيده.»
ديلسي گفت:« امشب؟ امشب اونجاس؟»
جسين گفت:« ديلسي هم سياپوسته.»
ديلسي گفت:« سعي کن يه چيزي بخوري.»
نانسي گفت:« دلم چيزي نميخواد.»
جيسن گفت:« من سيا نيسم.»
ديلسي گفت:« يه خورده قهوه بخور.» يک فنجان قهوه براي نانسي ريخت. « ميدوني که امشب اونجاس؟ از کجا ميدوني که امشبه؟»
نانسي گفت:« ميدونم. اونجاس، منتظره. ميدونم. يه عمر باهاش زندگي کردهم. ميدونم ميخواد چه کار کنه، حتي قبل از اونکه خودش بدونه.»
98- ديلسي گفت:« يه خورده قهوه بخود.» نانسي فنجان را جلو دهانش گرفت و تويش فوت کرد. دهانش را مثل دهان افعي چنبره زده غنچه کرد، مثل دهان لاستيکي، انگار لبهايش با فوت کردن قهوه رنگ باخته بود.
99 -جيسن گفت:« من سيا نيسم. نانسي، تو سياهي؟»
100- نانسي گفت:« من بدبخت به دنيا اومدهم، بچه. ديگه هم چيزي از عمرم نمونده. به زودي برميگردم همون جايي که اومدهم.»
3
101 -شروع کرد به خوردن قهوه. قهوه که ميخورد فنجان را با هر دو دست گرفته بود، باز همان صدا را از خودش درآورد. با فنجان صدا را درآورد و قهوه از لبههاي فنجان روي دستها و پيراهنش ريخت. چشمهايش به ما بود، آنجا نشسته بود ، آرنجهايش روي زانوها بود، فنجان را با هر دو دست گرفته بود، فنجان خيس به دست به ما زل زده بود و همان صدا را زمزمه ميکرد.
102- جيسن گفت:« نانسي را نگا کنين. حالا نانسي براي ما غذا نميپزه. حالا ديلسي حالش خوب شده.»
ديلسي گفت:« تو ساکت باش.» نانسي با هر دو دستش فنجان را گرفته بود. نگاهش به ما بود، صدا را زمزمه ميکرد. مثل اينکه دو نفر بود. يکي نگاهش به ما بود و ديگري صدا را زمزمه ميکرد. ديلسي گفت:« چرا نميذاري آقاي جيسن به کلانتر تلفن کنه؟ » نانسي در اين وقت مکث کرد، فنجان را با دستهاي دراز قهوهاي رنگش گرفته بود. باز سعي کرد کمي قهوه بخورد، اما قهوه از لبههاي فنجان روي دستها و پيراهنش ريخت، آن وقت فنجان را پايين گذاشت. جيسن توي نخش بود.
نانسي گفت:« نميتونم قورت بدم. قورت ميدم اما پايين نميره.»
ديلسي گفت:« پا شو برو تو کلبه. فراني يه دشک برات پهن ميکنه، من خيلي زود ميآم اونجا.»
نانسي گفت:« هيچ سياهي نميتونه جلوشو بگيره.»
جيسن گفت:« من سيا نيسم. مگه نه، ديلسي؟»
108- ديلسي گفت:« گمون نميکنم.» رو به نانسي کرد.« گمون نميکنم. پس ميخواي چي کار کني؟»
109 -نانسي به ما نگاه نکرد. نگاهش تند گذشت، بيآنکه سر را حرکت دهد؛ انگار ميترسيد فرصت نگاه کردن نداشته باشد. به ما نگاه کرد، در يک آن به هر سه نفر ما نگاه کرد. گفت:« يادتون ميآد اون شب که تو اتاق شما موندم؟» و تعريف کرد که چطور صبح زود روز بعد بيدار شديم و بازي کرديم. مجبور بوديم بي سر و صدا بازي کنيم، روي دشک او، تا اينکه پدر بيدار شد و وقت صبحانه خوردن بود. نانسي گفت:« برين به مادرتون بگين اجازه بده من امشب اينجا بمونم. دشک لازم ندارم. باز هم بازي ميکنيم.»
110 -کدي رفت از مادر پرسيد. جيسن هم رفت. مادر گفت:« من نميذارم سياها تو اتاق خوابا بخوابن.» جيسن زير گريه زد. آنقدر گريه کرد که مادر گفت، اگر ساکت نشوي سه روز بهت دسر نميدهم. آن وقت جيسن گفت که اگر ديلسي کيک شکلاتي درست کند ساکت ميشود. پدر آنجا بود.
مادر گفت:« چرا يه کاري نميکني؟ پس اين پليسا به چه دردي ميخورن؟»
کدي گفت:« نانسي چرا از عيسي ميترسه؟ مادر، شما از بابا ميترسين؟»
پدرگفت:« پليسا چه کاري ازدستشون برميآد؟ حالا که نانسي اونو نديده، پليسا از کجا پيداش کنن؟»
مادر گفت:« پس براي چي ميترسه؟»
« ميگه اونجاس. ميگه ميدونم که امشب اونجاس.»
مادر گفت:« يعني ما ماليات ميديم. من بايد تک و تنها تو اين خونة درندشت بمونم تا تو يه زن سياپوستو ببري خونهش.»
پدر گفت:« ميدوني که اين من نيسم که، اون بيرون، تيغ سلموني به دست کمين کردهم.»
118- جيسن گفت:« آگه ديلسي کيک شکلاتي درست کنه من ساکت ميشم.» مادر به ما گفت که برويم بيرون و پدر گفت که نميداند جيسن به شکلاتش ميرسد يا نه؛ اما ميداند که يک دقيقه ديگر چه چيزي گيرش ميآيد. ما برگشتيم به آشپزخانه و به نانسي گفتيم.
119 -کدي گفت:« بابا گفت، برو خونه و درو قفل کن. اون وقت هيچکس باهات کاري
نداره. نانسي، مگه کسي با تو کاري داره؟ عيسي از دستت عصبانييه؟» نانسي باز فنجان قهوه را با دستها گرفته بود، آرنجهايش روي زانو بود و فنجان را ميان پاها با هر دو دست گرفته بود. توي فنجان را نگاه ميکرد. کدي گفت:« چه کار کردهي که عيسي عصباني شده؟» فنجان از دست نانسي رها شد. به کف اتاق که خورد نشکست، اما قهوهاش ريخت، و نانسي همانطور نشسته بود و با دو دستش طرح فنجان را گرفته بود.
باز شروع کرد صدا را زمزمه کند، بلند که نه. نه آواز بود و نه آواز نبود. او را تماشا ميکرديم.
ديلسي گفت:« اون صدا رو هم ببر. جلو خودتو بگير. همينجا بمون. ميرم ورشو14 ميآرم باهات بياد خونه.» ديلسي بيرون رفت.
121 -نانسي را نگاه ميکرديم. شانههايش يکريز ميلرزيد، اما ديگر صدا را درنميآورد. ما او را تماشا ميکرديم.
122 -کدي گفت:« عيسي ميخواد باهات چه کار کنه؟ اون که رفته.»
نانسي به ما نگاه کرد. « اون شب که تو اتاق شما موندم مگه به ما خوش نگذشت؟»
جيسن گفت:« به من خوش نگذشت. به من اصلاً خوش نگذشت.»
کدي گفت:« تو تو اتاق مادر خوابيده بودي. اون جا نبودي.»
نانسي گفت:« بيايين بريم خونة من تا باز بهمون خوش بگذره.»
من گفتم:« مامان نميذاره بياييم. حالا خيلي دير وقته.»
نانسي گفت:« مزاحمش نشين. صبح بهش ميگيم. ايراد نميگيره.»
من گفتم:« اون به ما اجازه نميده.»
نانسي گفت: « حالا ازش اجازه نگيرين. مزاحمش نشين.»
کدي گفت:« اون نگفته ما نميتونيم بريم.»
من گفتم:« ما که اجازه نگرفتهيم.»
جيسن گفت:« اگه برين من ميگم.»
نانسي گفت:« بهمون خوش ميگذره. ايراد نميگيرن، ميريم خونة من. من خيلي وقته براتون کار ميکنم. ايراد نميگيره.»
کدي گفت: « من نميترسم بيام. جيسن ميترسه. ميره ميگه.»
جيسن گفت: « من نميگم.»
کدي گفت:« چرا، ميگي، ميري ميگي.»
جيسن گفت:« نميگم. نميترسم.»
نانسي گفت:« جيسن نميترسه با من بياد. ميترسي، جيسن؟»
کدي گفت:« جيسن ميره ميگه. » کوچه تاريک بود. ما از دروازة مرتع گذشتيم. « من که ميگم اگه يه چيزي از پشت اون دروازه بپره بيرون جيسن جيغ ميکشه.»
جيسن گفت:« جيغ نميکشم.» تا ته کوچه رفتيم. نانسي بلندبلند حرف ميزد.
کدي گفت:« براي چي انقدر بلند حرف ميزني؟»
نانسي گفت:« کي، من؟ کوئنتين و کدي و جيسن دارن بلندبلند حرف ميزنن، اون وقت به من ميگن داري بلند حرف ميزني.»
کدي گفت:« تو جوري حرف ميزني که انگار ما پنج نفريم. جوري حرف ميزني که انگار بابا هم اينجاس.»
145- نانسي گفت:« کي؟ من بلند حرف ميزنم، آقاي جيسن؟»
146- کدي گفت:« نانسي به جيسن ميگه،" آقا".»
نانسي گفت:« گوش بدين ببينين کدي و کوئنتين و جيسن چطور حرف ميزنن.»
کدي گفت:« ما بلند حرف نميزنيم. اين تو هستي که داري مث بابا...»
نانسي گفت:« ساکت باش، ساکت باش، آقاي جيسن...»
« نانسي به جيسن گفت،" آقا"، هاها...»
151- نانسي گفت:« ساکت باش.» وقتي از آبرو ميگذشتيم و موقع عبور از زير پرچين که خم شديم، همانجا که نانسي با رختهاي روي سرش خم ميشد، بلندبلند حرف ميزد. آنوقت به خانهاش رسيديم. آن موقع داشتيم تندتند ميرفتيم. نانسي در را باز کرد. خانه بوي چراغ لامپا ميداد و نانسي بوي فتيله ميداد؛ مثل اين بود که منتظر يکديگر بودند تا بويشان را شروع کنند. نانسي چراغ لامپا را روشن کرد، در را بست و کلون را انداخت. بعد ديگر بلند صحبت نکرد، به ما زل زد.
152- کدي گفت:« حالا چه کار کنيم؟»
نانسي گفت:« شما دلتون ميخواد چه کار کنيم؟»
کدي گفت:« تو گفتي خوش ميگذرونيم.»
155 - خانة نانسي يک چيزيش بود؛ غير از بوي نانسي و بوي خانه، بوي ديگري هم داشت. حتي جيسن بو را ميشنيد. گفت:« من دلم نميخواد اينجا بمونم. ميخوام برم خونه.»
کدي گفت:« پس برو خونه.»
جيسن گفت:« دلم نميخواد تنها برم خونه.»
نانسي گفت:« خوش ميگذرونيم.»
159- کدي گفت:« چطوري؟»
160- نانسي کنار در ايستاده بود. به ما نگاه ميکرد، فقط انگار چشمهايش خالي بود، انگار ديگر به دردش نميخوردند. گفت:« دوست دارين چه کار کنيم؟»
کدي گفت:« قصه برامون بگي، بلدي قصه بگي؟»
نانسي گفت:« بعله.»
کدي گفت:« پس بگو.» به نانسي نگاه ميکرديم.« تو اصلاً قصه بلد نيستي.»
نانسي گفت:« چرا، بلدم.»
165- آمد و روي يک صندلي جلو اجاق نشست. توي اجاق کمي آتش بود. نانسي آتش را زياد کرد، با اينکه اتاق گرم بود. آتش زبانه کشيد. نانسي قصه گفت. قصه گفتنش همان حال نگاه چشمهايش را داشت، مثل وقتي که به ما زل ميزد، لحن صدايش مال او نبود. انگار جاي ديگري بود، انگار در جاي ديگري چشم به راه بود. از کلبه بيرون بود. صدايش و نيز قد و بالايش توي کلبه بود؛ همان قد و بالايي که خم ميشد و بقچة رخت به سر، که انگار بيوزن بود و حال بادکنک را داشت، از زير پرچين سيم خاردار ميگذشت. همين و بس.« اون وقت شازده خانوم قدمزنان بالاي سر آبرو رسيد، همون جا که مرد بدجنس قايم شده بود. همونطور که به آبرو نزديک ميشد با خودش گفت: « " اگه بتونم ازين آبرو رد بشم ، " اين چيزها رو داشت ميگفت که...»
166- کدي گفت:« کدوم آبرو؟يه آبرو مث اين که بيرونه؟ شازده خانوم براي چي بخواد بره تو آبرو؟»
نانسي گفت: « تا به خونهش برسه.» به ما نگاه ميکرد.« ناچار بود از آبرو بگذره تا زودتر برسه به خونهش و درو کلون کنه.»
168- کدي گفت:« چرا ميخواس بره تو خونهش و درو کلون کنه؟»
4
169- نانسي به ما نگاه ميکرد. ديگر حرف نميزد. به ما نگاه ميکرد. جيسن روي زانوي نانسي نشسته بود، شلوارش بالا رفته بود و ساق پايش پيدا بود. جيسن گفت: « من که ميگم اين قصة قشنگي نيس. ميخوام برم خونه.»
کدي گفت:« شايد بهتر باشه...» از روي کف اتاق بلند شد.« من که ميگم الآن دارن دنبالمون ميگردن.» و راه افتاد به طرف در.
نانسي گفت:« نه، باز نکن.» به سرعت از جا بلند شد و رفت سر راه کدي ايستاد. به در و کلون دست نگذاشت.
کدي گفت: « چرا باز نکنم؟»
نانسي گفت:« برگرد برو کنار چراغ لامپا. الآن خوش ميگذرونيم. کسي وادارتون نميکنه برين.»
کدي گفت:« بايد بريم. مگه اينکه بهمون خوش بگذره. » او و نانسي به کنار بخاري و چراغ لامپا برگشتند.
جيسن گفت: « من ميخوام برم خونه. ميخوام برم خونه.»
176 - نانسي گفت:« يه قصه ديگه هم بلدم. » کنار چراغ لامپا ايستاده بود. به کدي نگاه ميکرد. مثل وقتي که آدم به بالا نگاه کند، به چوبي که تعادلش را روي دماغش برقرار کرده. نانسي ناگزير بود به پايين، به کدي، نگاه کند، اما چشمهايش همان حالت را داشت، حالت وقتي که آدم دارد به چوب متعادل نگاه ميکند.
جيسن گفت:« من به اين قصه گوش نميدم. پامو ميکوبم به زمين.»
نانسي گفت:« قصة خوبييه. از اون يکي بهتره.»
179 - کدي گفت:« دربارة چييه؟» نانسي کنار چراغ ايستاده بود. دستش روي چراغ بود، دست زير نور چراغ دراز و قهوهاي بود.
180- کدي گفت:« دستت رو حباب داغه. دستت داغيرو حس نميکنه؟»
نانسي به دستش که روي تنورة لامپا بود نگاه کرد. دستش را آهسته پس کشيد. آنجا ايستاده بود، به کدي نگاه ميکرد، دست درازش را مالش داد، انگار با نخ به مچش بسته شده بود.
کدي گفت:« بيايين يه کار ديگه بکنيم.»
جيسن گفت:« من ميخوام برم خونه.»
نانسي گفت:« من يه خورده چسفيل درست ميکنم.» به کدي نگاه کرد بعد به جيسن و سپس به من و بعد باز به کدي. « يه خورده چسفيل درست ميکنم.»
جيسن گفت:« من چسفيل دوست ندارم. من آبنبات دوست دارم.»
نانسي به جيسن نگاه کرد.« تابهرو تو دست بگير.» هنوز دستش را مالش ميداد؛ دست دراز و بيرمق و قهوهاي بود.
جيسن گفت:« باشه، اگه تابهرو من دست بگيرم يه کم ديگه ميمونم. کدي نميتونه بگيره. اگه کدي تابهرو دست بگيره اون وقت ميگم ميخوام برم خونه.»
188 - نانسي آتش اجاق را زياد کرد. کدي گفت:« نانسي رو نگا کنين دستاشو ميکنه تو آتيشا. چهت شده؟»
نانسي گفت:« ذرت دارم، يه خورده ذرت دارم.» تابه را از زير تخت بيرون آورد. شکسته بود. جيسن زير گريه زد.
گفت« پس نميتونيم چسفيل درست کنيم.»
191- کدي گفت:« پس بايد بريم خونه. راه بيفت کوئنتين.»
نانسي گفت:«صبر کنين، صبر کنين. درستش ميکنم. نميخواين کمک کنين اينو درست کنيم؟»
193 - کدي گفت:« من يکي چسفيل نميخوام. ديگه حالا خيلي دير وقته.»
نانسي گفت:« جيسن، تو کمکم کن. دلت نميخواد کمکم کني؟»
جيسن گفت:« نه، دلم ميخواد برم خونه.»
نانسي گفت:« ساکت باش. ساکت باش. نگا کنين، منو نگا کنين. درستش ميکنم تا جيسن دست بگيره و ذرتها رو بو بده.» تکهاي سيم برداشت و تابه را درست کرد.
197- کدي گفت:« ذرتها از توش ميريزن.»
198 - نانسي گفت:« نميريزن. حالا ميبينين. کمک کنين ذرتها رو پوست بگيريم.»
ذرتها هم زير تخت بود. پوست گرفتيم و توي تابه ريختيم و نانسي کمک کرد تا جيسن تابه را روي آتش بگيرد.
جيسن گفت:« پف نميکنه، من ميخوام برم خونه.»
نانسي گفت:« صبر کنين، کم کم پف ميکنه. بعدش خوش ميگذرونيم.»
درست کنار اجاق نشسته بود. فتيلة چراغ آنقدر بالا بود که شروع کرد به دود کردن. من گفتم:« چرا يه کم پايينش نميکشي؟»
نانسي گفت:« عيبي نداره، تميزش ميکنم. صبر کنين. يه دقه ديگه کمکم پف ميکنه.»
کدي گفت:« من که خيال نميکنم کمکم پف کنه. اين ماييم که کمکم بايد بريم خونه. دلواپسمون ميشن.»
نانسي گفت:« خير، پف ميکنه. ديلسي به مامان ميگه که شما پيش منايد. من يه عالمه وقته براي شما کار ميکنم. اگه بفهمن شما خونة منايد، ناراحت نميشن. حالا صبر کنين. ديگه الآنه که پف کنه.»
آن وقت دود توي چشمهاي جيسن رفت و زير گريه زد. تابه را انداخت توي آتشها، نانسي کهنة مرطوبي برداشت و صورت جيسن را پاک کرد اما او همانطور گريه ميکرد.
نانسي گفت:« ساکت باش، ساکت باش.» اما او ساکت نميشد. کدي تابه را از توي آتش درآورد.
گفت:« سوخته. نانسي، بايد يه کم ديگه ذرت بياري.»
نانسي گفت:« تموم ذرتارو ريختي تو تابه؟»
کدي گفت:« آره.» نانسي به کدي نگاه کرد. آن وقت تابه را گرفت، درش را برداشت و ذرتهاي سوخته را توي دامنش ريخت و بعد به سوا کردن ذرتها پرداخت. دستهايش دراز و قهوهاي بود و ما تماشا ميکرديم.
کدي گفت:« ديگه نداري؟»
نانسي گفت:« چرا، چرا، نگا کن. اينا نسوخته. تنها کاري که بايد بکنيم اينه که...»
جيسن گفت:« من ميخوام برم خونه. من ميخوام برم خونه.»
214 - کدي گفت:« ساکت،» ما همه گوش داديم. نانسي سرش را به طرف در کلون شده برگردانده بود، چشمهايش از نور قرمز چراغ پر بود. کدي گفت:« يکي داره ميآد.»
215 - آن وقت نانسي باز آن صدا را از خودش درآورد، بلند که نه، آنجا بالاي سر اجاق نشسته بود، دستهاي درازش ميان پاهايش آويخته بود؛ ناگهان آب به شکل قطرههاي درشت روي صورتش روان شد و پايين ميآمد. هر قطره با يک گوي کوچک غلتان از روشنايي آتش، مثل جرقه، همراه بود تا اينکه از چانهاش ميچکيد. ميگفتم:« گريه نميکنه.»
216 - نانسي گفت:« من گريه نميکنم.» چشمهايش بسته بود. «من گريه نميکنم. کي بود؟»
کدي گفت:« نميدونم.» به طرف در رفت و بيرون را نگاه کرد. گفت:« الآن بايد بريم. بابا داره ميآد.»
جيسن گفت:« من ميرم ميگم. شما مجبورم کردين بيام.»
آب هنوز از صورت نانسي روان بود. روي صندلي که نشسته بود چرخيد.« گوش کنين. بهش بگين، بهمون خوش ميگذره. بهش بگين من تا فردا صبح ازتون مواظبت ميکنم. بهش بگين، بذاره من با شما بيام خونه و روي زمين بخوابم. بهش بگين، دشک لازم ندارم. بهمون خوش ميگذره يادتون ميآد اون بار که خيلي به مون خوش گذشت؟»
220 - جيسن گفت:« به من خوش نگذشت. تو اذيتم کردي. دود تو چشمام کردي. من ميرم ميگم.»
5
221 - پدر آمد تو. به ما نگاه کرد. نانسي از جاش بلند نشد.
گفت:« بهش بگين.»
جيسن گفت:« کدي مجبورمون کرد بياييم اينجا. من نمخواسم بيام.»
پدر به طرف اجاق آمد. نانسي سرش را بالا آورد به او نگاه کرد. پدر گفت: «نميتوني بري پيش عمه راشل؟» نانسي سرش را بالا آورد و به پدر نگاه کرد، دستهايش ميان پاهايش آويخته بود. پدر گفت:« اون اينجاها نيس. اگه بود من ميديدمش. بيرون پرنده پرنميزنه.»
نانسي گفت:« تو آبرو. توي آبرو اون سر قايم شده.»
پدر گفت:« چرند نگو.» به نانسي نگاه کرد. « ميدوني اونجاس؟»
نانسي گفت:« نشونيشو ديدهم.»
« چه نشوني؟»
229 - « پيش منه. وقتي اومدم تو، روي ميز بود. يه استخوون گرازه، هنوز گوشت خونالود بهشه. کنار چراغ بود. اون همين بيرونه. همچين که از اين در برين بيرون کار منم تمومه.»
230 - کدي گفت:« کدوم کار، نانسي؟»
جيسن گفت:« من خبر چين نيسم.»
پدر گفت:« چرند نگو.»
نانسي گفت:« اون بيرونه. همين الآن داره از اون پنجره نگا ميکنه، منتظره شما برين ، اون وقت کار منم تمومه.»
پدر گفت:« چرند نگو، در خونهتو قفل کن تا ببرمت خونة عمه راشل.»
235 - نانسي گفت:« بيفايدهس.» حالا به پدر نگاه نميکرد، سرش پايين بود به دستهاي دراز و بيحالش که ميلرزيد نگاه ميکرد، « عقب انداختنش بيفايدهس.»
پدر گفت:« پس خيال داري چه کار کني؟»
237 - نانسي گفت:« نميدونم، کاري از دستم برنميآد. فقط بايد عقبش انداخت. اينم که دردي رو درمون نميکنه. گمونم اين قسمت منه. گمونم هر چي قسمتم باشه همون ميشه.»
کدي گفت:« چه قسمتي؟ قسمت تو چييه؟»
پدر گفت:« هيچي. همه بايد برين بگيرين بخوابين.»
جيسن گفت:« کدي منو مجبور کرد بيام.»
پدر گفت:« بيا برو خونة عمه راشل.»
نانسي گفت:« بيفايدهس.» نشسته بود جلو اجاق، آرنجهايش را به زانوهايش تکيه داده بود، دستهاي درازش ميان پاهايش بود. « وقتي حتي آشپزخونة شما هم جاي امني نباشه. وقتي حتي کنار بچههاي شما، روي کف اتاقتون خوابيده باشم ، اونوقت صبح که ميشه اون جا افتاده باشم و خون...»
پدر گفت:« بسه ديگه. درو قفل کن، چراغو خاموش کن و برو تو رختخواب.»
نانسي گفت:« از تاريکي ميترسم. ميترسم تو تاريکي اتفاق بيفته.»
پدر گفت:« يعني خيال داري با چراغ روشن بگيري همين جا بشيني؟» بعد نانسي باز آن صدا را از خودش درآورد، آنجا جلو اجاق نشسته بود، دستهاي درازش ميان پاهايش بود. پدر گفت:« لعنت بر شيطون، بيايين بچهها، وقت خوابتون گذشته.»
246- « وقتي شما برين، منم کارم تمومه.» حالا آرامتر حرف ميزد و صورتش، مثل دست دستهايش، آرامتر بود. « اينم بگم، من پول کفن و دفنمو گذاشتهم پيش آقاي لاوليدي15 .» آقاي
لاوليدي مرد کوتاه قد کثيفي بود که پول بيمة سياهپوستها را جمعآوري ميکرد؛ صبحهاي دوشنبه راه ميافتاد ميآمد توي کلبهها يا آشپزخانهها تا پانزده سنت حق بيمه را بگيرد. او
و زنش توي هتل زندگي ميکردند. يک روز صبح زنش خودش را کشت. بچهاي داشتند،
دخترکوچولويي بود. او و دختر گذاشتند رفتند. مرد يکي دو هفته بعد برگشت. ما صبحهاي
شنبه او را ميديديم که توي کوچه پس کوچهها پرسه ميزند.
پدر گفت:« چرند نگو، فردا صبح تو اولين چيزي هستي که من تو آشپزخونه چشمم بهش ميافته.»
نانسي گفت:« آره، شما چيزيرو که بايد ببينين ميبينين، اما فقط خداس که معلوم ميکنه چي ميبينين.»
6
ما او را، نشسته کنار اجاق، گذاشتيم و رفتيم.
250- پدر گفت:« بيا کلون درو بنداز.» اما نانسي تکان نخورد. ديگر به ما نگاه نکرد، آنجا
آرام ميان چراغ و اجاق نشسته بود. کمرکش کوچه از فاصلهاي رويمان را برگردانديم و او را از در باز ديديم.
251 -کدي گفت:« چه اتفاقي، بابا؟ چه اتفاقي براش ميافته؟»
پدر گفت:« هيچ اتفاقي.» جيسن روي کول پدر بود، براي همين جيسن از ما همه بلندتر بود. توي آبرو سرازير شديم. نگاه کردم، آرام بود. آنجا که مهتاب و سايهها درهم رفته بودند چيز زيادي پيدا نبود.
کدي گفت:« اگه عيسي اينجا قايم شده باشه، مارو ميبينه.»
پدر گفت:« اينجاها نيس. خيلي وقت پيش از اينجا گذاشته رفته.»
جيسن گفت:« شما منو مجبور کردين بيام.» آن بالاها بود، سرش به آسمان ميرسيد، انگار بابا دو سر داشت، يک سر کوچک و يک سر بزرگ. «خودم نميخواسم.»
256 - از آبرو بالا رفتيم. خانة نانسي و در بازش پيدا بود، اما حالا نانسي، که با آن در باز کلبه جلو اجاق نشسته بود، پيدا نبود چون خسته بود.گفت «فقط خستهم. من سيام، تقصير خودم که نيس.»
257 - اما صدايش را ميشنيديم، چون درست وقتي از آبرو بالا آمديم همان صدايي را
شروع کرد که نه آواز خواندن بود نه آواز نخواندن. من گفتم: « بابا، حالا کي رختاي ما رو ميشوره؟»
258 -جيسن گفت:« من سيا نيسم.» آن بالا بالاها بود، بالاتر از سر پدر.
کدي گفت:« تو بدتري. خبرچيني. اگه يه چيزي بپره بيرون، از سياها بيشتر ميترسي.»
جيسن گفت:« نميترسم.»
کدي گفت:« گريه ميکني.»
پدر گفت:« کدي،»
جيسن گفت:« گريه نميکنم.»
کدي گفت:« موش ترسو.»
265- پدر گفت:« کنديس!»
از کتاب داستان و نقد داستان و کارگاه نقد ، جلد سوم ، گزيده و ترجمه احمد گلشيري
_________________________________________
پانويسها:
1 - Jefferson
2 - Nancy
3 - Cdddy
4 - Jason
5 - Stovall
6 - Baptist
7 - Quentin
8 - Memphis
9 - Candace
10 - Halloween
11- Frony
12 – T.P.
13 – Saint Louis
14 - Versh
15 - Lovelady
نقد اين اثر را اينجا بخوانيد